با ما همراه باشید

زیرنویس اختصاصی از آرت‌تاکس: به مناسبت نزدیک شدن به اکران فیلم ال کامینو، سراغ بررسی رابطه‌ی بین بریکینگ بد و پدرخوانده می‌پردازیم و یک صحنه‌ی به یاد ماندنی را آنالیز می‌کنیم.

در کنار تماشای بررسی شباهت‌های برکینگ بد و پدرخوانده از تریلر فیلم ال کامینو دیدن کنید

پدرخوانده: منبع الهام مهم برکینگ بد

اول قسمت یازده از فصل چهارم «گربه‌رو» رو ببینیم که یکی از اپیزودهای موردعلاقه‌مه چون اتفاقات زیادی می‌افته. فکر می‌کنم از دید تکنیکی ارزش بحث داره و به شدت جالبه. قبل از هر چیزی باید یه مقدار در مورد فیلم‌بردار، مایکل اسلویس صحبت کنیم. فکر می‌کنم نقش خیلی پررنگی تو سریال داشته. به گفته‌ی خودش، موقع فیلم‌برداری بریکینگ بد سه منبع الهام مهم داشته. یکی‌اش که سورپرایزکننده است، پدرخوانده هستش.

از دید بصری خیلی با هم متفاوتن ولی نقاط مشترک زیادی هم دارن و فکر می‌کنم می‌شه این رو در بسیاری از صحنه‌های داخلی دید. جایی که والتر با تایریس صحبت می‌کنه. بیش‌تر می‌خوام در مورد نورپردازی حرف بزنم. شهرت پدرخوانده اینه که اولین فیلمی بود که نورپردازی خاصی داشت؛ نورپردازی مینیمال از بالا. و چیزی که به خصوص تو صحنه‌های آزمایشگاه می‌بینین که از نورپردازی از بالاست.

اگر نورپردازی کل آزمایشگاه رو نگاه کنین، چراغ‌های زیادی بالای سرشون هست و می‌تونین سایه‌های زیادی ببینین. این‌جا هم سایه‌های زیادی هست که توجه جلب می‌کنه چون خیلی از فیلم‌ها و سریال‌ها روی صورت نور می‌اندازن و برای همین بازتابنده استفاده می‌کنن تا نور رو برگردونن. نکته‌ی جالب اینه که به جای تابیدن نور به صورت این‌جا بازتاب و بعدش هم پخش می‌شه. خیلی از نورپردازی‌ها روی بدنه و نه صورت‌شون. کاری که می‌کنه اینه که یک جور پیچیدگی به نورپردازی اضافه می‌کن.

استفاده از نور برای بعد بصری

احساس می‌کنم مشکل عمده‌ای که آثار تلویزیونی امروزی دارن اینه که همه جا نورانی‌یه. بریکینگ بد از سایه‌ها و نورهای مختلفی استفاده می‌کنه و تضاد رو می‌تونیم ببینیم. در کنار این‌ها اگر خیلی دقیق نگاه کنی، می‌تونی ببینی که این‌جا آره، خیلی تاریکه به خصوص رو کلوزآپ‌های روی صورت. می‌تونی ببینی یه خط داره شکل می‌گیره و نور مشخصن از این‌جا داره می‌آد. هیچ نور مستقیمی به صورتش نمی‌تابه. می‌تونی خط رو ببینی که صورتشو دو نصف می‌کنه. یک بخشی از صورتش روشن شده ولی اونور صورتش نه. این هم از چیزهایی‌یه که در پدرخوانده استفاده می‌شه هر چند با یک سری تفاوت‌ها.

فیلم‌بردار پدرخوانده، گوردون ویلیس که نقش خیلی مهمی در تاریخ فیلم‌برداری دنیای سینما داره، سایه‌های زیادی تو قاب قرار می‌ده. از بسیاری جهات اولین باری بود که تو سینمای جریان اصلی استفاده شد و خیلی از این کار استفاده می‌کنه. باز هم نورهای بالای سر که این کار سایه‌های زیادی روی چشم به وجود می‌آره. یه داستان خنده‌داری هست که یکی از عوامل استودیو می‌گه نمی‌تونم چشم‌ها رو ببینم. نمی‌تونم ببینم چه اتفاقی می‌افته.

چشمانی که دیدنشان اهمیت ندارند

کارگردان و فیلم‌بردار جفت‌شون گفتن که واقعن اهمیتی نداره. می‌خواست روی حالت چهره‌ی کلی تمرکز کنه به جای چشم که معمولن بازیگرهای امروزی با چشم‌هاشون بازیگری می‌کنن. ولی می‌خواست از تمام صورت تو بازیگری استفاده کنه. همین نوری که گفتی بخش‌هایی از صورتش رو برجسته می‌کنه و عمق بیش‌تری می‌ده. می‌تونین ببینین سایه‌ها تاریکی مطلق خلق کردن و واقعن احساس و دردش رو نشون می‌ده و خیلی پیچیده‌تر می‌کنه. چون جاهایی هست که نور خیلی خوب به‌ش می‌رسه و یک سری جاهای دیگه نصفه و نیمه نور دارن یا کلن تاریکن. بنابراین همون‌طور که گفتی، پیچیدگی و عمق اضافی می‌کنه.

می‌خوام در مورد یکی از صحنه‌های قسمت اول فصل سوم «نوماس» صحبت کنم. تو این صحنه، پسرعموهای سالامانکا از مکزیک از مرز گذشتن و توی یه کامیون پر از کاه با مهاجران دیگه قایم شدن. می‌خواستم در مورد این صحنه، این‌جا صحبت کنم و یه صحنه‌ی فریم در فریم خیلی خوب داریم. دوربین توی وانته و یه قاب طبیعی بین دسته‌های کاه می‌بینین که چشم‌های شما رو سمت اکشن جذب می‌کنه.

در کنار تماشای بررسی شباهت‌های برکینگ بد و پدرخوانده ببینید:

پرسش و پاسخ با وینس گیلیگان و آرون پال درباره‌ی برکینگ بد و ال کامینو

استفاده از نماهای عریض برای دوری از خشونت

اگر ادامه بدیم به یه نمای خیلی جالب عریض و بزرگ می‌ریم. چشم‌هامون در حال دنبال کردن این آدم‌های کوچک تو این منظره‌ی بزرگه. به شکلی از خشونت صحنه دوری کردیم. یه قدم عقب برداشتیم و به صحنه نگاه می‌کنیم. نشون می‌ده این خشونت چه‌قدر بی‌معنی‌یه و چه‌قدر سریع تموم می‌شه. وقتی از دور نگاه کنین، انگار هیچی‌یه در صورتی که با کلوزآپ تأثیر بسیار بیش‌تری می‌تونی بذاری. دیدن این لحظه‌ی تقابل پرتنش تو این صحنه تقریبن هیچ احساسی وجود نداره این برداشتی‌یه که ازش دارم.

فیلم‌بردار تو چندین مصاحبه این نما رو یکی از نماهای موردعلاقه‌ش دونسته، چیزی که می‌گه اینه که: «خیلی وقت‌ها از نمای عریض استفاده کردیم در صورتی که بقیه کلوزآپ می‌گرفتن. مثلن قسمت اول فصل سوم وقتی به راننده شلیک می‌شه به جای رفتن به یک کلوزآپ بزرگ از تفنگ و شلیکش جلوی چشم‌مون، یه صدای پاپ می‌شنویم. همه می‌دونیم چه اتفاقی داره می‌افته و می‌خوایم بیش‌تر هم ببینیم همین، زیبایی نماهای عریضه.»

به یه نکته‌ی جالب دیگه هم اشاره کرده. بیننده از سمت رسانه‌ها عادت کرده و احتمالن با بریکینگ بد هم قراره این خشونت و و کلوزآپ از شلیک به یک نفر رو ببینن تا انتظاراتی که داریم رو منحرف کنه. خب یه نمای عالی‌یه، کمپوزیشن صحنه و یه رابطه‌ی ساخته شده بین زیبایی صحنه و مرگ و خشونتی که پسرعموهای سالامانکا خلق می‌کنن.

سینماآرت

بررسی ده موسیقی متن ماندگار | موسیقی فیلم ۱۲ سال بردگی از استیو مک‌کویین

موسیقی فیلم ۱۲ سال بردگی

ترجمه اختصاصی از آرت‌تاکس: در سومین قسمت از مجموعه‌ی موسیقی متن‌های ماندگار تاریخ سینما نگاهی خواهیم داشت به: موسیقی فیلم ۱۲ سال بردگی از استیو مک‌کویین

موسیقی توانایی خارق‌العاده‌ای در برانگیختن احساسات را از درونی‌ترین بخش‌های روح و روان دارد. موسیقی می‌تواند دلتنگی، اشتیاق و قدرت را القا کند. موسیقی حتی می‌تواند ادای واژه‌ها را نفی کند. سخنی مشهور از لودویگ ون بتهوون نقل شده است که «موسیقی مکاشفه‌ای بالاتر از هر خرد و فلسفه‌ای است».

موسیقی به طرز منحصر به فردی فطری است. در حالی که عملکرد بیشتر ادوات سینما مبتنی بر برانگیختن هوش است، موسیقی روح را برمی‌انگیزد. موسیقی می‌تواند به عمیق‌ترین روان‌ها نفوذ کرده و در سطحی چنان گسترده باعث همدلی شود که شاید بقیه‌ی هنرها نتوانند موفق به انجام چنین کاری شوند. قطعه‌ای که به ظرافت ساخته شده باشد می‌تواند احساسات را افسون کند و معنا را به روشی تاثیرگذار توصیف می‌کند.

در کنار مطالعه‌ی قسمت سوم ده موسیقی متن ماندگار: موسیقی فیلم ۱۲ سال بردگی ببینید:

قسمت اول ده موسیقی متن ماندگار: موسیقی فیلم راه های افتخار

به همین دلیل است که فیلم‌سازان برای روی آوردن به موسیقی در آثار خود بسیار مشتاق‌اند. در این لیست ما به ده مثال قوی و مجزا از موسیقی در سینما می‌پردازیم. این آثار عمومن جزئی از ساختار فیلم هستند زیرا این خاصیت به موسیقی اولویت و تمرکز می‌بخشد. با این که قطعه‌ی نامرتبط با پیرنگ ستون فقرات احساسی یک فیلم شناخته می‌شود ولی هدف آن قطعه خدمت به فیلم است و خود تمرکز اصلی فیلم نیست. این ده فیلم نشان می‌دهند که چگونه موسیقی و توانایی‌های منحصر به فرد آن می‌تواند احساسات را توصیف کند و روایتی موضوعی تولید کند.

۳. ۱۲ سال بردگی (۲۰۱۳)

۱۲ سال بردگی (۲۰۱۳) استیو مک‌کویین به جرئت یکی از معدود شاهکارهای سینمای قرن ۲۱ است. این داستان که برگرفته از خاطرات سولومون نورث‌آپ (چیویتِل اِجیوفور) است داستان دوازده سال از زندگی نورث‌آپ را به عنوان یک برده در جنوب آمریکای پیش از جنگ داخلی روایت می‌کند.

نورث‌آپ پس از خورانده شدن دارو به او و ربودنش از واشنگتن دی سی، جایی که در آن به عنوان انسانی آزاد همراه با خانواده‌اش زندگی می‌کرد، پیش از آن که شرایط او را به سوی ادوین اِپس (مایکل فاسبندر) که برده‌داری خشن‌تر است هدایت کند قرار بود به ویلیام فورد (بندیکت کامبربچ) که زمین‌دار است فروخته شود. در میانه‌ی این ماجرا، نورث‌آپ می‌کوشد تا شرافت و وضعیت خود را به عنوان یک انسان آزاد حفظ کند.

سینما اولین و مهم‌تر از همه یک واسطه‌ی بصری است و مک‌کویین استاد ارائه‌ی سواد بصری با کیفیت بالا در فیلم‌های خود است و ۱۲ سال بردگی نیز از این امر مستثنا نیست. در طول این فیلم بسیار احساسات برانگیز، ما با یک مسترکلاس سینمایی، از آموزش زمان مناسب کات کردن و نکردن تا زیبایی و بی‌رحمی ترسیم شده در تصویربرداری، روبه‌روییم. ۱۲ سال بردگی چنان احساسات ما را به غلیان وامی‌دارد که هیچ فیلم دیگری نمی‌تواند.

ر کنار مطالعه‌ی قسمت سوم ده موسیقی متن ماندگار: موسیقی فیلم ۱۲ سال بردگی ببینید:

بررسی ده موسیقی متن ماندگار | ایکیرو/ زیستن از آکیرا کوراساوا

یک لحظه از این فیلم که این موارد را در بهترین شکل نشان می‌دهد: صحنه‌ی خواندن انجیل در مراسم خاکسپاری است. پیش از این صحنه، سولومون به کمک کشاورزی سفیدپوست اعتماد می‌کند تا نامه‌ای را که در آن بردگی غیرقانونی خود را شرح داده است تحویل دهد. آن مرد به سولومون خیانت می‌کند و به اپس گزارش می‌دهد. سولومون نیز از روی استیصال به اپس دروغ می‌گوید و ادعا می‌کند که بی‌سواد است و آن مرد یک مست است که می‌خواهد با دروغ به مقام ناظر کارگران برسد.

این موسیقی را در آرت‌تاکس بشنوید:

به ظاهر دروغ کارگر می‌افتد. سولومون برای پوشاندن ردپای خود تمام دست‌نوشته‌هایش را می‌سوزاند. هم‌زمان با دیدن سوختن کاغذها و کم‌فروغ شدن نور ساطع شده از آن‌ها ما نابودی اعتقاد سولومون به توانایی خود برای حفظ آزادی‌اش را نیز مشاهده می‌کنیم. این صحنه کات می‌خورد و در صحنه‌ی بعدی سولومون را مشغول چیدن پنبه می‌بینیم. برده‌ای در مجاورت او بیهوش و با رفتاری غیرانسانی کشته می‌شود. ما بیشتر و بیشتر با حس تسلیم ناگزیری که سولومون گرفتار آن شده است همذات پنداری می‌کنیم.

در مراسم خاکسپاری این مرد، یک زن مسن شروع به خواندن «برو اردن برو» می‌کند. ما بردگان را می‌بینیم که دور گور جمع شده‌اند. اکثریت دست می‌زنند و آواز می‌خوانند ولی سولومون هیچ تغییری نمی‌کند. دوربین به سمت کلوزآپی از صورت سولومون حرکت می‌کند. ما در این جا خیزشی از احساسات را هم‌زمان با زمزمه کردن کلمات پیش از قدرت گرفتن صدا و احساسات او تا نقطه‌ای که به نظر می‌رسد در مرز گریستن است می‌بینیم.

«برو اردن برو» شعری معنوی بود که توسط یک مسیحی سفیدپوست نوشته شده بود اما معنای خود را در میان بردگان یافت. در این شعر رود اردن از زاویه‌ی دید رودهایی که به شمال، به آزادی، می‌روند دیده شده بود. اما با این حال ما اندوهی کنایه‌آمیز در آواز سولومون می‌بینیم.

با این که او پیش‌تر آزادی خود را می‌خواست و به دنبال چنان پیش‌آمدی بود اما اکنون تسلیم این زندگی بردگی شده است. او باید مانند کسانی که در بردگی به دنیا آمده‌اند آرامش خود را در اشعار معنوی بیابد. این حس از این لحاظ به شدت قدرتمند می‌شود که ما می‌دانیم بردگی او را در هم شکسته است. امید از دست رفته و سولومون این را احساس می‌کند. تنها کاری که از او برمی‌آید این است که با آواز برای آزادی احساس دلتنگی کند.

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

سینماآرت

بررسی ده موسیقی متن ماندگار | ایکیرو/ زیستن از آکیرا کوراساوا

موسیقی فیلم ایکیرو

ترجمه اختصاصی از آرت‌تاکس: در دومین قسمت از مجموعه‌ی موسیقی متن‌های ماندگار تاریخ سینما نگاهی خواهیم داشت به: موسیقی فیلم ایکیرو/ زیستن از آکیرا کوراساوا

موسیقی توانایی خارق‌العاده‌ای در برانگیختن احساسات را از درونی‌ترین بخش‌های روح و روان دارد. موسیقی می‌تواند دلتنگی، اشتیاق و قدرت را القا کند. موسیقی حتی می‌تواند ادای واژه‌ها را نفی کند. سخنی مشهور از لودویگ ون بتهوون نقل شده است که «موسیقی مکاشفه‌ای بالاتر از هر خرد و فلسفه‌ای است».

موسیقی به طرز منحصر به فردی فطری است. در حالی که عملکرد بیشتر ادوات سینما مبتنی بر برانگیختن هوش است، موسیقی روح را برمی‌انگیزد. موسیقی می‌تواند به عمیق‌ترین روان‌ها نفوذ کرده و در سطحی چنان گسترده باعث همدلی شود که شاید بقیه‌ی هنرها نتوانند موفق به انجام چنین کاری شوند. قطعه‌ای که به ظرافت ساخته شده باشد می‌تواند احساسات را افسون کند و معنا را به روشی تاثیرگذار توصیف می‌کند.

به همین دلیل است که فیلم‌سازان برای روی آوردن به موسیقی در آثار خود بسیار مشتاق‌اند. در این لیست ما به ده مثال قوی و مجزا از موسیقی در سینما می‌پردازیم. این آثار عمومن جزئی از ساختار فیلم هستند زیرا این خاصیت به موسیقی اولویت و تمرکز می‌بخشد. با این که قطعه‌ی نامرتبط با پیرنگ ستون فقرات احساسی یک فیلم شناخته می‌شود ولی هدف آن قطعه خدمت به فیلم است و خود تمرکز اصلی فیلم نیست. این ده فیلم نشان می‌دهند که چگونه موسیقی و توانایی‌های منحصر به فرد آن می‌تواند احساسات را توصیف کند و روایتی موضوعی تولید کند.

در کنار مطالعه‌ی قسمت دوم ده موسیقی متن ماندگار: موسیقی فیلم ایکیرو ببینید:

قسمت اول ده موسیقی متن ماندگار: موسیقی فیلم راه های افتخار

۲. ایکیرو/ زیستن (۱۹۵۲)

آکیرا کوروساوای افسانه‌ای در غرب با فیلم‌های سامورایی‌اش به یاد آورده می‌شود. از وسترن‌های دهه‌ی ۱۹۶۰ تا مجموعه‌ی «جنگ ستاره‌ای» جورج لوکاس، هالیوود به شدت به فیلم‌های او مدیون است و از آثار او وام گرفته. ولی این ایکیرو (۱۹۵۲) است، که داستان آخرین روزهای یک بوروکرات معاصر را بازگو می‌کند، که احتمالاً قوی‌ترین فیلم کوروساواست.

ایکیرو که اقتباسی‌ست از «مرگ ایوان ایلیچ» لئو تولستوی،داستان کانجی واتانابه (که احتمالاً بزرگ‌ترین ایفای نقش تاکاشی شیموراست) را روایت می‌کند که پس از این که سرطان بدخیم او تشخیص داده می‌شود به دنبال معنا می‌گردد.
او با استانداردهای عرفی ژاپن مردی‌ست بی‌خانواده که زندگی خود را وقف بوروکراسی بیهوده کرده خود را گمشده می‌یابد.

ما زمانی سرکوبگری این بوروکراسی بی‌روح را می‌بینیم که گروهی از والدین را برای جایگزینی یک مخزن فاضلاب در محله‌شان با یک زمین بازی دادخواست می‌نویسند، و آن‌ها را بی این که نتیجه‌ای داشته باشد از یک اداره به اداره‌ای دیگر می‌فرستند.

واتانابه ابتدا سعی در ساکت کردن درد خود دارد و خود را در زندگی شبانه‌ی توکیو غرق می‌کند اما این کار آن رهایی را که او می‌جوید به او نمی‌دهد. در نهایت او با کارمند زنی جوان ملاقات می‌کند که برای استعفایش به امضای او نیاز دارد. واتانابه که عشق به زندگی را در او می‌بیند از او راز وجود این حس را می‌پرسد.

این موسیقی را در آرت‌تاکس بشنوید:

تنها دانشی که او در اختیار واتانابه می‌گذارد این است که شغل جدید او که ساختن اسباب بازی است به او حس هدفمند بودن می‌دهد چون او می‌تواند به کودکان شادی ببخشد. و بدین ترتیب واتانابه خود را وقف ساختن آن زمین بازی که محکوم به گم شدن در هزارتوی بوروکراسی بود می‌کند و لذا هم به خود و هم به جامعه خوبی می‌کند.

واتانابه در طول ماجرای خود دو بار «گوندولا نو اوتا» یا «زندگی کوتاه است» را که ترانه‌ای ژاپنی محصول ۱۹۱۵ است می‌خواند. آهنگ از زاویه‌ی دید شخصیتی پیر است که به جوانان هشدار می‌دهد عمر در حال گذر است و آن‌ها باید تا می‌توانند در اوج زندگی خود تجربه کسب کنند.

واتانابه ابتدا این آهنگ را در یکی از کلوپ‌های شبانه‌ی توکیو می‌خواند. مست و ناامید، او با آهنگ همراهی می‌کند. مشتریان اطراف او بلافاصله تحت تاثیر اندوه و احساسات صدای او قرار می‌گیرند و معذب می‌شوند و از او فاصله می‌گیرند. دوربین سپس روی کلوزآپی از صورت واتانابه در حالی که بی‌اختیار اشک می‌ریزد ثابت باقی می‌ماند.

این اجرای اول کاملاً فقدان و پشیمانی‌ای را که واتانابه احساس می‌کند نشان می‌دهد. صدای شکننده‌ی شیمورا که کمی هم از ریتم پیانو خارج شده است به ما اجازه می‌دهد تا با واتانابه همدلی کنیم. ولی این آهنگ قدرت حقیقی خود را از اجرای دوم خود می‌گیرد.

واتانابه پس از موفق شدن و ساختن زمین بازی تنها روی تاب می‌نشیند. هم‌زمان با عقب و جلو رفتن او روی تاب برف سنگینی می‌بارد. او دوباره این آهنگ را می‌خواند اما این بار کمتر ناامید کننده است. شکنندگی پابرجاست اما این بار این آهنگ از روی رضایتی غم‌انگیز خوانده می‌شود. او به چیزی دست یافته است. این بار انگار واتانابه «گوندولا» را نه خطاب به خود که خطاب به ما می‌خواند.

این آهنگ نماد تمامی پیام فیلم است. این که تا می‌توانیم باید نهایت استفاده را از زندگی ببریم. واتانابه در زمانی کوتاه به این امر دست می‌یابد. واتانابه ابتدا این آهنگ را همراه با پشیمانی خواند اما این بار پیام آهنگ را با یک حس قناعت منتقل می‌کند. آواز خواندن واتانابه در برف به یکی از زیباترین و احساسی‌ترین صحنه‌های سینماست.

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

سینماآرت

نگاهی به فیلم‌برداری مرد ایرلندی | رودریگو پریتو و چالش ۱۰۸ روزه

رودریگو پریتو

زیرنویس فارسی اختصاصی از آرت‌تاکس: رودریگو پریتو، فیلم‎بردار فیلم The Irishman، از نحوه‌ی تصویربرداری و مراحل پسا تولید آخرین ساخته‌ی مارتین اسکورسیزی می‌گوید.

در کنار تماشای صحبت‌های رودریگو پریتو درباره فیلمبرداری مرد ایرلندی از صفحه‌ی اختصاصی این فیلم دیدن کنید

باورپذیر کردن تصاویر استودیویی

رودریگو پریتو: دلیل این‌که فیلم‌برداری برای من جذابه، اینه که باید مخاطب رو گول بزنی که فکر کنن دارن یه سری آدم رو داخل ماشین در حال حرکت می‌بینن، در حالی که این‌طور نیست؛ به امید این‌که کسی نفهمه سکانس در استودیو گرفته شده یا سر لوکیشن. فیلم پره از صحنه‌های چالش‌برانگیز، هر روز یه چالش بزرگ بود. خیلی از فیلم‌برداری‌ها در اتاق‌ استودیویی بود، مثل بعضی از سکانس‌های رانندگی. این‌که سکانسی توی استودیو واقعی به نظر برسه خیلی سخته. بیرون پنجره یه چیزی می‌بینین، اما در واقع اون بیرون یه عکس بزرگه با نورهای حرکتی و احتمالش هست که خیلی الکی به نظر برسه.

در اصل ما از صفحه‌های ال‌ای‌دی خیلی بزرگ استفاده کردیم، مثل اونایی که در میدون تایمز می‌بینین. تصویر خیابون‌ روی اونا می‌اومد که در مراحل پیش‌تولید گرفته شده بود؛ با شش یا هفت تا دوربین دور تا دور، که به سمت آسمون هم بودن برای این‌که بازتاب شیشه‌ها هم گرفته بشه. آخرش همه‌ش واقعی به نظر می‌رسه. حتا بازیگرها هم که موقع رانندگی به خیابون نگاه می‌کنن نور روی صورت‌شون می‌افته. برای همین اسکورسیزی می‌تونست پشت سر هم برداشت بگیره.

هیولای سه سر!

برای افکت‌های کامپیوتری که جوون‌ترشون می‌کرد، هر دوربین، دو تا دوربین شاهد هم کنارش داشت. پس در واقع برای هر زاویه، سه تا دوربین داشتیم. ما بهش می‌گفتیم هیولای سه سر. این موضوع می‌تونست برای بازیگرها عجیب و اذیت‌کننده باشه که این‌همه دوربین روی صورت‌شونه. سه تا دوربین هم پشت هر نفر بود که از بازیگر روبه‌رویی فیلم بگیره، با یه عالمه مانیتور و دست‌اندرکار. برای همین، خیلی برام مهم بود که با وجود این شرایط، معلوم نشه که این اتفاقات دارن می‌افتن. اسکورسیزی و بازیگرها نمی‌خواستن که روی صورت‌شون علامت‌گذاری شه. این یکی از دلایلی بود که دوربین‌های شاهد فقط مادون قرمز فیلم‌برداری می‌کردن و اون علامت‌ها فقط تحت مادون قرمز مشخص می‌شدن.

گذر زمان با ترکیب تصاویر

یکی دیگه از بخش‌های مهم طراحی شکل فیلم، استفاده از لات (ابزار اصلاح رنگ) بود. من می‌خواستم گذر زمان رو با ترکیب تصاویر مختلف بازسازی کنم. دلیلش این بود که اسکورسیزی بهم گفته بود که می‌خواد این فیلم حس یه فیلم خانگی رو داشته باشه. اما به جای دوربین سوپر ۸ یا ۱۶ میلی‌متری، من پیشنهاد دادم از عکاسی استفاده کنیم. از علم رنگ خیلی استفاده شد.

لات‌ها طوری طراحی شدن که برای دهه‌ی پنجاه از فیلم کوداکروم استفاده کنیم، دهه‌ی شصت اکتاکروم باشه و برای دهه‌ی هفتاد و بعد از اون، از فیلتر بلیچ بایپس استفاده کردم. یه جورایی اگه فرانک شیرن رو در خونه‌ی سالمندان در پیری ببینین، متوجه می‌شین که رنگ‌ها محو شدن. در حالی که در تصاویر اولیه که راسل بافلینو رو می‌بینه همه‌چی کاملن رنگی دیده می‌شه که همون کوداکرومه. پس یه ماجرای بصری هم هست.

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها