با ما همراه باشید

زیرنویس اختصاصی از آرت‌تاکس: در این ویدیو مفاهیم نهفته در فیلم بلیدرانر ۲۰۴۹، ساخته‌ی دنیس ویلنو را مورد بررسی و تحلیل قرار می‌دهیم.

انسانیت به چه معناست؟

فکر می‌کنم بلیدرانر ۲۰۴۹ تمام آن چیزی است که یک دنباله باید باشد. مضامین فیلم اصلی را ادامه می‌دهد و در عین حال ایده‌های جدیدی مطرح می‌کند. هم روی پای خودش می‌ایستد و هم فیلم اول را پربارتر می‌کند. دنی ویلنو می‌گوید: «می‌خواستم فیلم حس آشنای نسخه‌ی اول رو حفظ کرده باشه و در عین حال هویت خودش رو هم داشته باشه». به مانند اثر پیشین، ۲۰۴۹ حول یک سؤال می‌چرخد انسان بودن به چه معنی است و در ابعاد بزرگ‌تر داشتن انسانیت چه معنایی دارد؟

در کنار تحلیل فیلم بلیدرانر ۲۰۴۹ ببینید:

نقد فیلم لوگان | آیا دوران فیلم‌های ابرقهرمانی به پایان رسیده است؟

تجربه‌ها: شکل‌دهنده‌ی ماهیت وجودی

این موضوع از همان سکانس اول بیان می‌شود. در این سکانس مأمور کی برای از کار انداختن ساپر مورتون نزد او می‌رود. اولین نکته‌ای که باید به آن اشاره کرد، اسم اول اوست. ساپر احتمالن اشاره‌ای است به ادوارد ساپر، جامعه‌شناس و زبان‌شناسی که فرضیه‌ی ساپر-وورف را ارائه داد.

این نظریه می‌گوید ساختار یک زبان، دیدگاه و تجربه‌ی گوینده‌ی آن زبان را تعیین می‌کند. این بحث در فیلم پیشین دنی ویلنو، «ورود» در مرکز داستان قرار گرفته بود. در چارچوب بلیدرانر، این نتیجه به دست می‌آید که تجربه‌های‌مان ما را به آن شکلی که هستیم تبدیل می‌کنند و زبان جزئی از این تجربه است. همین، کمک زیادی می‌کند تا شخصیت ساپر را بشناسیم.

او قبلن سرباز بوده اما بعد از دیدن یک معجزه، به دنیا آمدن یک رپلیکانت، زندگی ساده‌ای را به عنوان یک کشاورز پی می‌گیرد. دیدن این معجزه او را کاملن تغییر داد و زندگی‌اش شکل تازه‌ای گرفت؛ چیزی فراتر از آن‌چه برایش تعریف شده. براساس گفته‌های فیلم، او روح انسانی دارد.

روح چیست؟

این چیزی است که مأمور کی به دنبالش است؛ تا بیش‌تر از آن هدفی باشد که به‌خاطرش خلق شده. در ابتدای فیلم، او یک قاتل بی‌رحم است. هیچ ارزشی برای زندگی قائل نیست و بالعکس. با او همیشه به همان شکل رفتار او با سایر رپلیکانت‌ها به عنوان یک شیء رفتار می‌شود . براساس ذهن برنامه‌ریزی او، این است که چون انسانیت ندارند، کشتن‌شان مجاز است.

این سؤال به وجود می‌آید: روح چیست و چه مفهومی را دربر می‌گیرد؟ او وقتی فکر می‌کند که واقعی است و روح دارد، در تست بیس‌لاین برای چک کردن وضعیت رپلیکانت‌ها شکست می‌خورد در حالی که پیش‌تر او با موفقیت تست را گذرانده بود. او هنوز همان رپلیکانتی است که قبلن بوده. تنها چیزی که تغییر کرده، دیدگاهش نسبت به خود است. او شروع می‌کند به سرپیچی کردن از طراحی خودش.

طی فیلم، او به موجودی واقعی تبدیل می‌شود احساساتی واقعی تجربه می‌کند: خشم، عشق، ناامیدی. شاید او یک معجزه نباشد اما توانسته روح در خود بدمد. او ضد ساختار از پیش تعیین شده‌اش حرکت می‌کند و در نهایت به زندگی دل‌خواه‌ش می‌رسد. او جان خود را فدا می‌کند تا دیگران عشق را احساس کنند.

در کنار تحلیل فیلم بلیدرانر ۲۰۴۹ ببینید:

به بهانه‌ی پانزده سالگی درخشش ابدی یک ذهن پاک | رومنسی هوشمندانه با چاشنی علمی‌تخیلی

از شکست بترس، اما از مرگ نه!

مثالی دیگر را در شخصیت لاو می‌بینیم. در تمام زندگی‌اش، به لاو گفته شده که خاص است. والاس به او اسم داده و وظیفه‌ی کنترل امپراتوری‌اش را در کنار قدرت مورد نیاز برای این کار در اختیار او قرار داده است. برای همین، او سطح انتظاراتی از خودش دارد که گاهی نمی‌تواند برآورده کند. او می‌خواهد موفق باشد و هر کاری که والاس از او می‌خواهد انجام دهد حتا اگر این به معنی انجام دادن کاری ناممکن باشد. گاهی او را به شکل واقعی‌اش می‌بینیم، کسی که از شکست خوردن می‌هراسد.

برای همین در صحنه‌ای که خودرو در حال سقوط کردن است، ترس واقعی را در چشمانش می‌بینیم. او نگران زندگی خود نیست؛ برعکس، او از شکست خوردن حین اجرای دستورات والاس می‌ترسد به شکلی مشابه در صحنه‌ی حضور او در ایستگاه پلیس، حس خشم او نسبت به سروان جوشی واقعی است. او هیچ کاری را خودخواسته انجام نمی‌دهد، هر کاری که می‌کند از این ترس ناشی می‌شود که دیگر فرد شماره‌ی یک مورد اعتماد والاس نباشد. برنامه‌نویسی او باعث شده احساسات واقعی داشته باشد اما نهایتش همین است. او کاری را انجام می‌دهد که برایش خلق شده.

پیچیدگی در دیدگاه والاس

یکی از جالب‌ترین شخصیت‌های فیلم، والاس است. او مشخصن همان نقشی را دارد که تایرل در بلیدرانر اصلی داشت. والاس می‌خواهد جای خالی تایرل را پر کند و به چیزی که او کسب کرد، برسد و با وجود این که در چند بخش، رپلیکانت‌ها را به شکل حیرت‌انگیزی جلو برده او موفق به کسب دست‌یابی‌های تایرل نمی‌شود. این، به خاطر عدم درک این ایده است.

والاس شیطانی نیست؛ او همه‌چیز را از دیدگاه کلی‌تر می‌بیند. برای همین، پیچیدگی‌های زندگی برای او مبهمند و در نتیجه او نمی‌دانست ریچل چشم‌های سبز دارد. برای او ارزش زندگی انسانی در مقابل احتمالات نامحدود از کشفیات انسان‌ها هیچ است. تایرل توانست رپلیکانت‌ها را خلق کند چون متوجه ریزترین جزئیات می‌شد. برای همین او با سباستین شطرنج بازی می‌کند. والاس قوانین خودخواسته‌ی تایرل را کنار گذاشته و برای همین، نمی‌تواند به سطح کاری‌اش برسد.

اهمیت دکارد در تکامل انسانیت

به مانند تایرل، دکارد نیز قوانین زیادی برای محدود کردن خودش وضع کرده. او به خود اجازه‌ی پیدا کردن و ملاقات با دخترش را نمی‌دهد چون می‌داند بودن در کنار دخترش، برای او خطر ایجاد می‌کند. از فیلم اول، دکارد زندگی و اهمیتش در تکامل انسانیت را می‌داند. او می‌تواند زندگی پرتجربه‌ای داشته و از آن راضی باشد ولی ترجیح می‌دهد زندگی عادی نداشته باشد تا دخترش در امان بماند. این یک فداکاری واقعی است؛ از آن نوعی که مفهوم گسترده‌تر زندگی را نشان می‌دهد و از همان نوعی که جو هم سراغش می‌رود.

در کنار تحلیل فیلم بلیدرانر ۲۰۴۹ ببینید:

خون به پا خواهد شد: مانند قطار؛ آرام ولی مهارنشدنی

جو: ساخته‌ی بشر که زندگی را تجربه کرده

این متن را با نگاهی به سکانس پایانی به اتمام می‌رسانیم چون به مانند سکانس ابتدایی فیلم به آشکار کردن پیام اصلی داستان کمک می‌کند. ما تضاد می‌بینیم؛ جو روی برف‌ها نشسته و مرگش را پذیرفته در حالی که دکتر آنا استالین در اتاقش است و برف مصنوعی را می‌بیند که بر روی دستش می‌بارد. در این صحنه، استعاره‌ی جالبی پنهان شده. آنا که به شکل طبیعی به دنیا آمده چیزی واقعی تجربه نمی‌کند در حالی که جو، ساخته‌ی بشر است و زندگی را تجربه کرده. جو وجود دارد اما آنا نه. همان‌طور که فرضیه‌ی ساپر-وورف می‌گوید در زندگی، مهم نیست از کجا آمده‌ایم؛ ما به واسطه‌ی تجربه‌های‌مان شکل می‌گیریم و چیزی که اهمیت دارد، تصمیمات ما و روشی است که برای زندگی کردن انتخاب می‌کنیم.

انتخاب سردبیر

ورکشاپ ۹ | بررسی شاخصه‌های کارگردانی دیوید فینچر (بخش اول)

دیوید فینچر

در نهمین ویدیو از سری ورکشاپ‌ها در سایت آرت‌تاکس قرار است به فرم، تکنیک و سبک کارگردانی دیوید فینچر نگاهی بیاندازیم

آیا می‌توانید کارگردان یک اثر را تنها از یک قاب متوجه شوید؟ چه چیزی چنین پلانی را به‌یاد‌ماندنی می‌کند؟

امروز نگاهی داریم به فرم تکنیک و سبک کارگردانی دیوید فینچر. او در مورد خود می‌گوید: «فلسفه‌م اینه که خب تا الآن هفت برداشت داشتیم. حالا وقتشه شروع کنیم. باید از تیتانیوم و آلمینیوم و استیل شیشه استفاده کرد تا بتونی در تک تک بیننده‌ها احساس ایجاد کنی و این، جادوی سینماست»

در کنار این، می‌بینیم چه‌طور این تکنیک‌ها در ترکیب با یک‌دیگر چنین فیلم‌های به‌‌یادماندنی و مؤثر خلق می‌کنند. فینچر دست به هر کاری می‌زند تا تجربه‌ی تعلیق‌پذیری خلق کند و جزئیات دنیایش را قدم به قدم قرار می‌دهد. به شما هفت بخش از فاکتورهای اصلی فینچر را نشان می‌دهیم تا بتوانید ببینید هر تصمیم کوچک چگونه چنین آثاری خلق می‌کنند. پس بیاید زبان سینمایی دیوید فینچر را بررسی کنیم:

داستان

ابتدا در مورد داستان صحبت کنیم. قدرت فینچر در فریب دادن مخاطبش است اما این فریب تا کجا ادامه پیدا می‌کند و این، چه تأثیری روی مخاطب دارد؟ راوی ما در «باشگاه مشت‌زنی» به قدری در فریب دادن موفق است که خودش را هم کاملن گول زده است. در «خانه‌ی پوشالی»، آیا ما بیننده‌هایی عینی هستیم که نحوه‌ی به قدرت رسیدن فرنک آندروود را تماشا می‌کنیم یا این که ما هم از فریب‌های او در امان نیستیم؟ «دختر گمشده»، نمونه‌ی کاملی از راوی دروغگوست. غیرممکن است در اقیانوس دروغ و فریب داستان مسیری یافت. برای فینچر، انسانیت جبهه‌ی تاریکی دارد و به مانند فیلم «هفت» گاه این تاریکی پیروز می‌شود.

از تحلیل شیوه‌های کارگردانی دیوید فینچر بیش‌تر ببینید: کارگردانی جزئیات

طراحی تولید

طراحی تولید از جمله اجزای تشکیل‌دهنده‌ی عنصر بصری فیلم است و تعداد انگشت‌شماری از آثار دنیای سینما از فیلم‌های دیوید فینچر زیباترند. شایعه شده فینچر در توجه به جزئیات بسیار افراطی است. برای مثال «باشگاه مشت‌زنی»، داستان مردی است که از روش زندگی‌ش ناراضی‌ست و وسوسه‌ی دنیای دیگری شده که قوانین و انتظارات ناپدید می‌شوند. دیوید فینچر این دو دیدگاه متضاد دنیاها را در صحنه‌آرایی نشان می‌دهد.

زندگی ملال‌آور و یک‌نواخت راوی و محل کارش را ببینید. اما بعد، قهرمان ما با «تایلر دردن» ملاقات می‌کند؛ دوایی برای زندگی اسف‌بارش. تایلر از زندان هنجارهای اجتماعی آزاد شده و به طور کامل آزادی شخصی‌اش را برقرار کرده است. این بی‌قانونی در خانه‌ی داغان و مخروبه‌ی تایلر در خیابان پیپر دیده می‌شود. این‌جا مکانی فاسد است که دیوارها در حال فرو ریختن هستند و از سقف، آب چکه می کند. این خانه به کل از خانه‌ی زیبایی که راوی در نظر دارد، به دور است و بهترین مکان برای زاده شدن فردی است که به آن تبدیل می‌شود. یادتان باشد که یک شخصیت با محیط اطرافش معنی پیدا می‌کند. دیوید فینچر و دپارتمان هنری‌اش در این حوزه بسیار دقیق هستند.

رنگ

آثار دیوید فینچر رنگی نیستند. لوکیشن‌ها معمولن در اصلاح رنگ به رنگ مشابهی تبدیل می‌شوند؛ یا سبز، یا آبی و یا قرمز. اما بی‌شک، رنگ موردعلاقه‌ی فینچر، زرد است. لحظات بسیاری است که دیوید فینچر از رنگ زرد برای صحنه‌های داخلی در شب استفاده می‌کند. این مورد آن قدر دیده شده که وقتی دیوید فینچر از رنگی متضاد استفاده می‌کند این تفاوت بسیار پررنگ می‌شود و معنی پیدا می‌کند.

نگاهی به صحنه‌ای از «دختر گم‌شده» داشته باشیم که نیک و خانواده‌ی ایمی ناپدید شدن او را از تلویزیون اعلام می‌کنند. توجه کنید رنگ چگونه می‌تواند چشمان‌مان را به سمت خود بکشاند و توجه به خود جلب کند. همه به نیک نگاه می‌کنند. مانند پس‌زمینه لباس‌های والدین ایمی قهوه‌ای و خنثا هستند. والدین ایمی، جبهه‌ی متحدی هستند که در جست‌وجوی دخترشان هستند. پیراهن آبی نیک انگشت‌نمای صحنه است و سوءظن ما آنی ایجاد می‌شود. نیک از دید بصری با والدین ایمی و هدف‌شان ارتباطی ندارد. او تنهاست و مظنون اصلی این واقعه محسوب می‌شود.

ادامه مطلب

سینماآرت

نقش استوری‌بورد در آثار پیکسار | تصویر شیرین رویا

فیلم راتاتویی

بخش مهمی از کار پیکسار در گرو طراحی استوری‌بوردهای لازم برای ساخت انیمیشن است. در این ویدیو می‌خواهیم یکی از سکانس‌های فیلم راتاتویی را در کنار استوری‌بوردهای تهیه شده در پروسه‌ی پیش‌تولید ببینیم و متوجه شویم ریشه‌ی این جلوه‌های بصری چشم‌نواز از کجا آمده.

استوری‌بوردهای جذاب و دوست‌داشتنی

بخش مهمی از کار پیکسار در گرو طراحی استوری‌بوردهای لازم برای ساخت انیمیشن است. کافی است به آثار این استودیو و استوری‌بوردها نگاه کنید تا به چشم خود ببینید که چنین موضوعی چه‌قدر در خلق آثار ماندگاری مانند راتاتویی نقش داشته است. شاید ۱۲ سال از عرضه‌ی این انیمشین فوق‌العاده و خاطره‌انگیز پیکسار گذشته باشد اما همچنان به همان اندازه‌ی روز اولش جذاب و دوست‌داشتنی است.

در کنار بررسی فیلم راتاتویی ببینید:

با جیک جیلنهال و کاراکترهای خاطره‌انگیزش (بخش دوم) | تکامل یک هنرمند

تزریق طنز به پدیده‌ی آشپزی

کارگردان این فیلم، برَد بِرد، توانسته در کنار دور شدن از برخی عناصر ثابت در دنیاهای پیکسار (برای مثال ساخت شهری رمانتیک مانند پاریس به فرم انیمیشن)، جادوی پیکساری را به تک‌تک اجزای فیلم تزریق کند و جلوه‌ای طنزآمیز به پدیده‌ی آشپزی در فرانسه، که از جمله اصول اساسی اجتماعی این کشور به حساب می‌آید، به تصویر بکشد. این فیلم هم از دید کیفی و هم از دید تجاری توانست موفقیت بزرگی کسب کند و در جوایز اسکار در کنار بردن بهترین انیمشین (که از قضا دومین جایزه‌ی اسکار برد پس از شگفت‌انگیزان بود) در چهار بخش بهترین موسیقی متن، بهترین تدوین صدا، بهترین میکس صدا و بهترین فیلم‌نامه‌ی اوریجینال نامزد شود.

فیلم، داستان موشی با نام رمی است که تحت تأثیر سخنان گوستاو، سرآشپز شهیر فرانسوی قرار می‌گیرد. او که به شکل تصادفی سر از رستوران او درمی‌آورد، با آلفردو لینگویینی، پسر گوستاو آشنا می‌شود که تلاش می‌کند جایگاهی برای خود در این رستوران کسب کند. این دو در کنار هم، باری دیگر رستوران گوستاو را سر زبان‌ها می‌اندازند و موجب می‌شوند آنتون ایگو، منتقد سختگیر برای تجدید نظر به این رستوران برود. در این سکانس، منتقد سختگیر آنتون ایگو دستپخت موش سرآشپز را می‌چشد و از کیفیت بی‌نظیرش شوکه می‌شود. با هم نگاهی به این سکانس به‌یادماندنی داشته باشیم.

ادامه مطلب

سینماآرت

با جیک جیلنهال و کاراکترهای خاطره‌انگیزش (بخش دوم) | تکامل یک هنرمند

با جیک جیلنهال

زیرنویس اختصاصی از آرت‌تاکس: بخش دوم گفت‌وگو با جیک جیلنهال درباره‌ی کاراکترهای خاطره‌انگیزش در: فیلم‌های قوی‌تر، آخرین گشت، شب‌گرد.

بخش اول گفت‌وگو با جیک جیلنهال را در این‌جا ببینید.

درباره‌ی فیلم «قوی‌تر»

عاشق داستان بودم؛ هم فیلم‌نامه رو خیلی دوست داشتم هم داستان. معمولن در مورد شخصیت جف بومن می‌گم یه ابرقهرمان واقعی‌یه. اتفاقاتی که براش افتاده و از اون‌ها گذشته تا زنده بمونه و به زندگی ادامه بده. از دید درونی در حد اتفاقات «پایان بازی»یه. داستانش بیش‌ترین درس رو برای من در مورد زندگی و دوران حرفه‌ایم داد و وقتی فیلم‌نامه رو خوندم، خواستم هر طور که شده تو این فیلم باشم.

صحنه‌ای بود که تو پارکینگ دارم سینه‌خیز می‌رم تا به یه پنجره برسم و رو شیشه می‌کوبم. کارگردان، دیوید گوردون گرین، دوربین رو تا موقع تموم شدن حافظه، اون‌جا قرار داد. حالا تو فرمت دیجیتال، این زمان بسیار طولانی می‌تونه باشه. نزدیک نیم ساعت پشت پنجره بودم و فراتر از تصوراتی رفتم که بخش غیرواقعی شخصیت باید تجربه بکنه.

جیک جیلنهال: بازیگری در مورد خیالات است

کشف دردی که اون لحظه می‌کشی در یک فضای دیگه فوق‌العاده بود. خیلی از بوستونی‌هایی که پشت صحنه بودن و به مانند باقی مردم تحت تأثیر بمب‌گذاری در ماراتون قرار گرفته بودن، انرژی‌ خاصی احساس و به ما منتقل کنن. دو چیز یاد گرفتم. اول این که دست‌اندرکاران پشت صحنه فقط مخاطب نیستن بلکه همه با هم هستیم؛ حتا اگر کسی پشت این دوربین باشه شماها نمی‌تونید ببینیدش ولی همه‌ی ما این‌جا هستیم.

همین در کنار هم قرار گرفتن، از دید احساسی قدرتمنده و یاد گرفتم که نباید خیالاتت رو از دست بدی. بازیگری در مورد خیالاته و حرف‌های زیادی در مورد تعهد و متد اکتینگ و چه‌قدر مایه می‌ذاری و از این حرفا می‌شه زد وقتی داری با یه بازیگر صحبت می‌کنی، این بحث‌ها رو دوست دارن ؛ البته ممکنه از این بحث هم بدشون بیاد!

اما موضوعی‌یه که زیاد روش بحث می‌شه. به شدت به خیالات و تصورات یک انسان ایمان دارم. این، مرحله‌ی لذت‌بخش کاره. نیاز داری این نقش رو بازی کنی. اون لحظه بی‌اختیار گریه کردم و برای چند روز متأثر از این اتفاق بودم چون خارج از مرز قدم برداشتم و متوجه شدم این، دیگه برای من فقط بازیگری نیست.

در کنار گفت‌وگو با جیک جیلنهال درباره‌ی کاراکترهای خاطره‌انگیزش ببینید:

مصاحبه با بن کینگزلی درباره‌ی کاراکترهای ماندگارش‌

جیک جیلنهال: عشق واقعی من داستان‌سرایی‌ست.

تو هر فیلمی که حاضر هستی، در مورد پروسه‌ی ساختی که باید بگذرونه یاد می‌گیری. چه‌قدر می‌تونی جلو ببریش، از چه تکنیک‌هایی می‌خوای استفاده کنی. از حرفه‌م استفاده کردم چون خوشبختانه تو فیلم‌های متعددی حاضر شدم. اون زمان داشتم شرکت تولید خودم رو راه‌اندازی می‌کردم و خودمون تهیه‌کننده‌های اون فیلم بودیم. شرکت من بیش‌تر به بقیه کمک می‌کنه که داستان‌هاشون رو بگن و تو خیلی از فیلم‌هایی که تولید کردیم حضور ندارم اما گه‌گاهی هستم.

من کنار داستان‌سراها بزرگ شدم و. این عشق واقعی منه. دیدن این که یه داستان ساخته بشه، جذابه. همون طور که قبلن گفتم وقتی کار یه بازیگر رو می‌بینی بعضی اوقات از بازی خودم هیجان‌انگیزتره و عاشق اجرام. اما می‌خوام جادوی داستان نگه داشته بشه. این موقعیت رو دارم، مردم هم منو می‌شناسن و اسمم رو می‌دونن بنابراین می‌تونم این اسم رو برای اعتبار بدم.

در کنار گفت‌وگو با جیک جیلنهال درباره‌ی کاراکترهای خاطره‌انگیزش ببینید:

رالف فاینس از فهرست شیندلر، هری پاتر و هتل بزرگ بوداپست می‌گوید

دربار‌ه‌ی فیلم «آخرین گشت»

تو پنج ماهی که داشتم برای این نقش آماده می‌شدم با افسران پلیس حومه و شرق لس‌آنجلس آشنا شدم و چیزهایی که دیدم برای همیشه تغییرم داد. دیدن کارشون و بودن کنارشون در این موقع، تو موقعیت‌های خطرناک و همچنین موقعیت‌های زیبا، دیدن رفتار انسان‌ها بعضی اوقات در متزلزل‌ترین حالتش، دیدم نسبت به دنیا رو تغییر داد. به اون نقش به عنوان لحظه‌ای خاص از دوران حرفه‌ایم نگاه می‌کنم؛ چیزی که نیاز داشتم.

تکامل یک هنرمند

پروسه‌ی فیلم‌برداری جالب بود. خودم رو یه مقداری فیلم‌ساز می‌بینم و در نتیجه ما هم بخشی از پروسه‌ی فیلم‌برداری بودیم و دوربین ضبط داشتیم. شخصیت من دوربینی داره که همه‌چیز رو ضبط می‌‌کنه. البته نمی‌خواستیم بامزه باشه. اگر در ادامه‌ی همین نگاه کنین آخرین گشت در کنار شبگرد می‌تونه قرار بگیره. برای من، فیلم شبگرد تکامل یه فیلم‌برداره این، فلسفه‌ی من برای اون نقش بود: تکامل یک هنرمند.

در کنار گفت‌وگو با جیک جیلنهال درباره‌ی کاراکترهای خاطره‌انگیزش ببینید:

مصاحبه با بازیگران اسپایدرمن: دور از خانه درباره‌ی فیلم

درباره‌ی فیلم «شب‌گرد»

نوشتار فوق‌العاده‌ و نقشه‌ی اولیه‌ برای داستان‌گویی فوق‌العاده چیزی‌یه که بارها امتحانش رو پس داده. این همیشه صادق نیست و جواب نمی‌ده. اما در خصوص شبگرد. بی‌تعارف می‌گم از بهترین فیلم‌نامه‌هایی بود که تو عمرم خونده بودم. شخصیتی که تا قبل شروع فیلم قبل از این که دستم برسه توسط دن گیلروی پرداخت شده و من باید اصلاح نهایی رو انجام می‌دادم. همیشه باید این شکلی باشه ولی خیلی کم پیش می‌آد.

وقتی خوندمش، گفتم خدای من، هزاران راه جلوی پام گذاشته و انتخاب‌های زیادی دارم. اما دیدگاهی در مورد شخصی داشتم که تو فیلم‌نامه خیلی صحبت می‌کرد و نحوه‌ی حرف زدنش عجیب بود. یه تصویری از خودم تو ذهنم ایجاد شد. فکر کردم این یارو از دید فیزیکی نباید هیچ ویژگی شاخصی داشته باشه؛ همه‌چیز تو ذهنشه.

چیزی که در مورد آدم‌هایی که خیلی از مغزشون استفاده می‌کنن، می‌دونم اینه که معمولن در مورد این فکر نمی‌کنن که غذای بعدی‌شون چی‌یه و اصلن چی می‌تونن بخورن یا این که الآن چی کار کنن. فقط یه هدف دارن و سمت اون می‌رن. فکر کردم باید این ایده رو با جون و دل بپذیرم.

در کنار گفت‌وگو با جیک جیلنهال درباره‌ی کاراکترهای خاطره‌انگیزش ببینید:

نقد فیلم شبگرد | هم‌رنگ جماعت شو!

هنرمندی ترسناک و مردم‌گریز

فقط بیست شب برای فیلم‌برداری کار کردیم. همچین مدت زمانی واقعن هیچه و می‌دونستم کارها باید به سرعت انجام می‌شد. تو فیلم‌نامه مونولوگ‌های چهار پنج صفحه‌ای داشتیم که این شخصیت باید بیان‌شون می‌کرد. در نتیجه بخشی از سرعت حرف زدنش از این موضوع  از این می‌آد که چه‌طور به عنوان یک بازیگر مطمئن بشم این نوشته‌ی شگفت‌انگیز با اجرایی که دارم تو فیلم محقق بشه. پس باید تند حرف بزنم.

مردم وقتی در موردش صحبت می‌کنن، یه آدم ترسناک و جامعه‌گریز تو ذهن‌شون می‌آد و این موضوع درسته. فکر می‌کنم نمادی‌یه از یک پیامبر و می‌خواد همه چیز رو از کاپیتالیسم و رهبری‌ای که الآن به‌ش عادت کردیم نشون بده. اما همیشه به‌ش به عنوان یه هنرمند توانا نگاه کردم که داره کار با دوربین رو یاد می‌گیره. هر چند چیزی که داره ازش فیلم‌بردای می‌کنه زشت و تهوع‌آوره ولی در عین حال، خودش رو به عنوان یه هنرمند می‌بینه.

یکی از چیزهایی که خیلی به‌ش افتخار می‌کنم اونم اینه که سبک فیلم‌برداری‌ش تغییر می‌کنه جسد رو جابه‌جا می‌کنه که کار غیرقانونی‌ و زشتی‌یه . همین، دیدگاه من موقع بازی کردن در اون نقش شخصیت رو عجیب و آزاردهنده کرده بود.

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها