با ما همراه باشید

زیرنویس اختصاصی از آرت‌تاکس: در این ویدیو مفاهیم نهفته در فیلم بلیدرانر ۲۰۴۹، ساخته‌ی دنیس ویلنو را مورد بررسی و تحلیل قرار می‌دهیم.

انسانیت به چه معناست؟

فکر می‌کنم بلیدرانر ۲۰۴۹ تمام آن چیزی است که یک دنباله باید باشد. مضامین فیلم اصلی را ادامه می‌دهد و در عین حال ایده‌های جدیدی مطرح می‌کند. هم روی پای خودش می‌ایستد و هم فیلم اول را پربارتر می‌کند. دنی ویلنو می‌گوید: «می‌خواستم فیلم حس آشنای نسخه‌ی اول رو حفظ کرده باشه و در عین حال هویت خودش رو هم داشته باشه». به مانند اثر پیشین، ۲۰۴۹ حول یک سؤال می‌چرخد انسان بودن به چه معنی است و در ابعاد بزرگ‌تر داشتن انسانیت چه معنایی دارد؟

در کنار تحلیل فیلم بلیدرانر ۲۰۴۹ ببینید:

نقد فیلم لوگان | آیا دوران فیلم‌های ابرقهرمانی به پایان رسیده است؟

تجربه‌ها: شکل‌دهنده‌ی ماهیت وجودی

این موضوع از همان سکانس اول بیان می‌شود. در این سکانس مأمور کی برای از کار انداختن ساپر مورتون نزد او می‌رود. اولین نکته‌ای که باید به آن اشاره کرد، اسم اول اوست. ساپر احتمالن اشاره‌ای است به ادوارد ساپر، جامعه‌شناس و زبان‌شناسی که فرضیه‌ی ساپر-وورف را ارائه داد.

این نظریه می‌گوید ساختار یک زبان، دیدگاه و تجربه‌ی گوینده‌ی آن زبان را تعیین می‌کند. این بحث در فیلم پیشین دنی ویلنو، «ورود» در مرکز داستان قرار گرفته بود. در چارچوب بلیدرانر، این نتیجه به دست می‌آید که تجربه‌های‌مان ما را به آن شکلی که هستیم تبدیل می‌کنند و زبان جزئی از این تجربه است. همین، کمک زیادی می‌کند تا شخصیت ساپر را بشناسیم.

او قبلن سرباز بوده اما بعد از دیدن یک معجزه، به دنیا آمدن یک رپلیکانت، زندگی ساده‌ای را به عنوان یک کشاورز پی می‌گیرد. دیدن این معجزه او را کاملن تغییر داد و زندگی‌اش شکل تازه‌ای گرفت؛ چیزی فراتر از آن‌چه برایش تعریف شده. براساس گفته‌های فیلم، او روح انسانی دارد.

روح چیست؟

این چیزی است که مأمور کی به دنبالش است؛ تا بیش‌تر از آن هدفی باشد که به‌خاطرش خلق شده. در ابتدای فیلم، او یک قاتل بی‌رحم است. هیچ ارزشی برای زندگی قائل نیست و بالعکس. با او همیشه به همان شکل رفتار او با سایر رپلیکانت‌ها به عنوان یک شیء رفتار می‌شود . براساس ذهن برنامه‌ریزی او، این است که چون انسانیت ندارند، کشتن‌شان مجاز است.

این سؤال به وجود می‌آید: روح چیست و چه مفهومی را دربر می‌گیرد؟ او وقتی فکر می‌کند که واقعی است و روح دارد، در تست بیس‌لاین برای چک کردن وضعیت رپلیکانت‌ها شکست می‌خورد در حالی که پیش‌تر او با موفقیت تست را گذرانده بود. او هنوز همان رپلیکانتی است که قبلن بوده. تنها چیزی که تغییر کرده، دیدگاهش نسبت به خود است. او شروع می‌کند به سرپیچی کردن از طراحی خودش.

طی فیلم، او به موجودی واقعی تبدیل می‌شود احساساتی واقعی تجربه می‌کند: خشم، عشق، ناامیدی. شاید او یک معجزه نباشد اما توانسته روح در خود بدمد. او ضد ساختار از پیش تعیین شده‌اش حرکت می‌کند و در نهایت به زندگی دل‌خواه‌ش می‌رسد. او جان خود را فدا می‌کند تا دیگران عشق را احساس کنند.

در کنار تحلیل فیلم بلیدرانر ۲۰۴۹ ببینید:

به بهانه‌ی پانزده سالگی درخشش ابدی یک ذهن پاک | رومنسی هوشمندانه با چاشنی علمی‌تخیلی

از شکست بترس، اما از مرگ نه!

مثالی دیگر را در شخصیت لاو می‌بینیم. در تمام زندگی‌اش، به لاو گفته شده که خاص است. والاس به او اسم داده و وظیفه‌ی کنترل امپراتوری‌اش را در کنار قدرت مورد نیاز برای این کار در اختیار او قرار داده است. برای همین، او سطح انتظاراتی از خودش دارد که گاهی نمی‌تواند برآورده کند. او می‌خواهد موفق باشد و هر کاری که والاس از او می‌خواهد انجام دهد حتا اگر این به معنی انجام دادن کاری ناممکن باشد. گاهی او را به شکل واقعی‌اش می‌بینیم، کسی که از شکست خوردن می‌هراسد.

برای همین در صحنه‌ای که خودرو در حال سقوط کردن است، ترس واقعی را در چشمانش می‌بینیم. او نگران زندگی خود نیست؛ برعکس، او از شکست خوردن حین اجرای دستورات والاس می‌ترسد به شکلی مشابه در صحنه‌ی حضور او در ایستگاه پلیس، حس خشم او نسبت به سروان جوشی واقعی است. او هیچ کاری را خودخواسته انجام نمی‌دهد، هر کاری که می‌کند از این ترس ناشی می‌شود که دیگر فرد شماره‌ی یک مورد اعتماد والاس نباشد. برنامه‌نویسی او باعث شده احساسات واقعی داشته باشد اما نهایتش همین است. او کاری را انجام می‌دهد که برایش خلق شده.

پیچیدگی در دیدگاه والاس

یکی از جالب‌ترین شخصیت‌های فیلم، والاس است. او مشخصن همان نقشی را دارد که تایرل در بلیدرانر اصلی داشت. والاس می‌خواهد جای خالی تایرل را پر کند و به چیزی که او کسب کرد، برسد و با وجود این که در چند بخش، رپلیکانت‌ها را به شکل حیرت‌انگیزی جلو برده او موفق به کسب دست‌یابی‌های تایرل نمی‌شود. این، به خاطر عدم درک این ایده است.

والاس شیطانی نیست؛ او همه‌چیز را از دیدگاه کلی‌تر می‌بیند. برای همین، پیچیدگی‌های زندگی برای او مبهمند و در نتیجه او نمی‌دانست ریچل چشم‌های سبز دارد. برای او ارزش زندگی انسانی در مقابل احتمالات نامحدود از کشفیات انسان‌ها هیچ است. تایرل توانست رپلیکانت‌ها را خلق کند چون متوجه ریزترین جزئیات می‌شد. برای همین او با سباستین شطرنج بازی می‌کند. والاس قوانین خودخواسته‌ی تایرل را کنار گذاشته و برای همین، نمی‌تواند به سطح کاری‌اش برسد.

اهمیت دکارد در تکامل انسانیت

به مانند تایرل، دکارد نیز قوانین زیادی برای محدود کردن خودش وضع کرده. او به خود اجازه‌ی پیدا کردن و ملاقات با دخترش را نمی‌دهد چون می‌داند بودن در کنار دخترش، برای او خطر ایجاد می‌کند. از فیلم اول، دکارد زندگی و اهمیتش در تکامل انسانیت را می‌داند. او می‌تواند زندگی پرتجربه‌ای داشته و از آن راضی باشد ولی ترجیح می‌دهد زندگی عادی نداشته باشد تا دخترش در امان بماند. این یک فداکاری واقعی است؛ از آن نوعی که مفهوم گسترده‌تر زندگی را نشان می‌دهد و از همان نوعی که جو هم سراغش می‌رود.

در کنار تحلیل فیلم بلیدرانر ۲۰۴۹ ببینید:

خون به پا خواهد شد: مانند قطار؛ آرام ولی مهارنشدنی

جو: ساخته‌ی بشر که زندگی را تجربه کرده

این متن را با نگاهی به سکانس پایانی به اتمام می‌رسانیم چون به مانند سکانس ابتدایی فیلم به آشکار کردن پیام اصلی داستان کمک می‌کند. ما تضاد می‌بینیم؛ جو روی برف‌ها نشسته و مرگش را پذیرفته در حالی که دکتر آنا استالین در اتاقش است و برف مصنوعی را می‌بیند که بر روی دستش می‌بارد. در این صحنه، استعاره‌ی جالبی پنهان شده. آنا که به شکل طبیعی به دنیا آمده چیزی واقعی تجربه نمی‌کند در حالی که جو، ساخته‌ی بشر است و زندگی را تجربه کرده. جو وجود دارد اما آنا نه. همان‌طور که فرضیه‌ی ساپر-وورف می‌گوید در زندگی، مهم نیست از کجا آمده‌ایم؛ ما به واسطه‌ی تجربه‌های‌مان شکل می‌گیریم و چیزی که اهمیت دارد، تصمیمات ما و روشی است که برای زندگی کردن انتخاب می‌کنیم.

سینماآرت

چرا انگل فیلم خوش‌ساختی‌ست؟ | بررسی پلان به پلان و تدوین فیلم

Parasite

زیرنویس اختصاصی از آرت‌تاکس: این ویدیو تدوین انگل/Parasite و ضرباهنگ فیلم را که باعث می‌شود احساس کنید سوار بر داستان هستید بررسی می‌کند

بونگ جون هو فیلم‌سازی‌یه که علاقه‌ی شدیدی به ریتم داره. این امر رو توی همه‌ی فیلم‌هاش می‌تونین حس کنین ولی توی آخرین فیلمش «انگل»، اون فراتر از حد خودش ظاهر می‌شه. ضرب‌آهنگ فیلم به طور بی‌نقصی تنظیم شده. به عنوان یه بیننده این طور حس می‌کنین که سوار بر داستان هستین. نحوه‌ی کارکرد تدوین و فیلم‌برداری، طراحی صدا و موسیقی شما رو از لحظه‌ای به لحظه‌ای دیگه می‌بره. فکر کنم بونگ می‌دونه که به دست آوردن دقیق سرعت فیلم تنها راهی‌یه که باعث می‌شه تغییر لحن‌های برجسته‌اش کارگر بیفته.

نشست خبری فیلم انگل | نگاه زیرکانه به جامعه

نتیجه‌ی چنین توجهی به ریتم، یه تجربه‌ی تماشایی کاملن مسحورکننده است. وزن و آهنگ تمام فیلم تحت کنترله ولی ولی مونتاژی به طول چهل دقیقه در این فیلم وجود داره که بونگ استادی خودش رو به شکل سکانسی درخشان و بی‌نقص درمی‌آره. شصت نما که با تقریب خوبی طولی برابر پنج دقیقه دارن که قطعن محبوب‌ترین پنج دقیقه‌ی سال منه. و فکر می‌کنم ارزش بررسی دقیق‌تر رو داره چون واقعن اثر زیبایی‌یه.

سازنده‌ی «انگل» به بررسی آن می‌پردازد | مأموریت غیرممکن برای خانواده‌ای عجیب

این مونتاژ بعد از پایان پرده‌ی اول «انگل» و پس از این که خانواده‌ای فقیر تقریبن موفق می‌شن یه خانواده‌ی ثروتمند رو اغفال کنن تا همه‌شون رو توی تعمیرگاه‌ها استخدام کنن نمایش داده می‌شه. پسر خانواده معلم سرخونه می‌شه. دختر خانواده معلم هنر می‌شه. پدر راننده می‌شه. و بقیه سعی می‌کنن تا مادر رو هم به عنوان خدمتکار استخدام کنن. مسئله اینه که خدمتکار فعلی سابقه‌ی خوبی داره و مورد علاقه‌ی خانواده‌ی ثروتمند هم هست. بنابراین خانواده‌ی فقیر نقشه‌ای می‌کشن تا اون رو از دور خارج کنن. این که این نقشه رو توی یه مونتاژ پیاده کنن ایده‌ی خوبی‌یه چون ما تا الان سه تا کلاهبرداری موفق دیدیم که ضرب‌آهنگ هر کدومشون هم به آرومی داره پیش می‌ره. در مونتاژ کات خوردن‌ها سریع‌تر می‌شه و بونگ با این کار باعث می‌شه تا این پرده اوج بگیره. هم‌چنین با پیچیده‌تر شدن نقشه‌های خونواده‌ی فقیر تنها کار درست اینه که فیلم‌سازی هم پیچیده بشه. مونتاژی مثل این توانایی شما رو برای انتقال حجم زیادی از اطلاعات در تعداد محدودی نما به ورطه‌ی آزمایش می‌ذاره که در این مورد شصت نماست. بیایین نگاهی به چند نمای اول بندازیم. اولین چیزی که متوجه شدم این بود که چقدر همه چیز ترانه‌واره. و استفاده از قطعه‌ای از اپرای رودلیندای هندل هم به این امر کمک کرده. ضرب‌آهنگ خیره‌کننده است. بونگ با استفاده‌ی هم‌زمان از اسلوموشن و حرکت خطی دوربین به این امر دست پیدا می‌کنه. هر نما بخشی از اطلاعات رو منتقل می‌کنه. چند پیش‌بینی و لحظه‌های بعدی در مونتاژ و این ارجاعات رفت و برگشتی و حرکات دوربین و موسیقی کمک می‌کنن تا این سکانس رو به ارگانیسمی مستقل تبدیل کنن. یک مونتاژ سکانسی‌یه که با زمان بازی می‌کنه. ببینید از ایده تا اجرا چند تا نما طول کشیده. بونگ در هشت نمای به صرفه از لحظه‌ای که پسر می‌فهمه که خدمتکار حساسیت داره به لحظه‌ای که اون رو مسموم می‌کنه می‌رسه. این ایجاز هم‌طراز با کارهای هیچکاکه که در چند نما قبل‌تر اون رو توی فیلم جا داده بود. پدر خونواده‌ی فقیر داره مادر خونواده‌ی ثروتمند رو فریب می‌ده برای همین بونگ رو اون رو در حالی نشون می‌ده که اون رو برده بیرون تا یه دوری بزنه. پدر جلوتر حرکت می‌کنه و مادر اون رو دنبال می‌کنه. ولی این جا سطح دیگری از کنترل رو هم شاهدیم چون حرف‌هایی که پدر می‌زنه در واقع توسط پسرش نوشته شدن که این نمایش فریب‌کارانه رو طراحی کرده.

در این لحظه ایده‌ی خوبی‌یه تا به تدوینگر  بونگ، جین مو یانگ اشاره کنیم که به وضوح نقشی اساسی توی شکل‌دهی به این سکانس و تمام فیلم داشت. با این حال بونگ بیشتر کار تدوین رو خودش با نوشتن استوری‌برد مفصل انجام می‌ده ولی هر تدوینگری به شما خواهد گفت که ریتم یه صحنه وابسته به تنظیمات به شدت جزئی‌یه. و گاهی باید خلاق باشید. اگه به عنوان مثال فریم به فریم به این نما نگاه کنین این جا می‌تونین چیز عجیبی رو ببینین. یانگ دو نمای متفاوت رو توی میانه‌ی این نمای افق‌گرد به هم بخیه زده چون هر کدوم از نماها به تنهایی سرعت مناسب دو بازیگر رو در خودش نداشت. برای همین اون از این دو نما فرانکنشتاینی ساخت تا سرعت مناسب رو به دست بیاره. یانگ هم‌چنین نقش مهمی توی کامل کردن این بخش از مونتاژ داشت که در ابتدا بیش‌تر از تکرار مجدد دیالوگ‌ها تشکیل شده بود. یانگ بین مکان‌ها کات زد تا سرعت رو نوسانی‌تر بکنه و در نتیجه این طور به نظر می‌آد که یک مکالمه‌ی واحد می‌بینیم. و این امر در واقع گفت‌وگوی این مونتاژ رو با خودش تقویت می‌کنه. گفت‌وگویی که قراره به زودی نتیجه بده. این مونتاژ اثباتی بر توانایی بونگ جون هو در کنترل ادواتشه. ولی این مونتاژ درباره‌ی کنترل هم هست. این مونتاژ در لحظه‌ای در داستان وارد می‌شه که خونواده‌ی فقیر  توانایی خودشون رو در کنترل اوضاع به اوجش رسوندن. نقشه‌شون به بی‌نقصی سکانس بوده و به آرومی اجرا شده. ولی ما و خونواده به سرعت می‌فهمیم که حتی بی‌نقص‌ترین نقشه‌ها هم مصون از اتفاقات نیستن. موفقیت بذر شکست در آینده رو در خودش داره. مخصوصن وقتی از راه خباثت به دست می‌آد. در پرده‌ی دوم همه چیز سقوط می‌کنه. هم به صورت روایی و هم به معنای لغوی کلمه. و نور جدیدی بر این مونتاژ تابیده می‌شه. نقشه اون طور که به نظر می‌اومد بی‌نقص نبوده و البته این باعث می‌شه که مونتاژ هم همین باشه.

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

سینماآرت

نوا بامباک در میزگرد هالیوودریپورتر: هم از گرویگ الهام گرفتم هم از اسکورسیزی!

بامباک

زیرنویس فارسی اختصاصی از آرت‌تاکس: کارگردانان آثار مهم سینمای امسال دور هم جمع شده‌اند و از تجربه‌ی ساخت آثارشان می‌گویند. در این قسمت نوا بامباک از پروسه‌ی ساخت «داستان ازدواج» حرف می‌زند.

 

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

سینماآرت

بررسی ده موسیقی متن ماندگار | موسیقی فیلم «شب شکارچی» از کلیب ریچاردسون

موسیقی فیلم شب شکارچی

ترجمه اختصاصی از آرت‌تاکس: در پنجمین قسمت از مجموعه‌ی موسیقی متن‌های ماندگار تاریخ سینما نگاهی خواهیم داشت به: موسیقی فیلم شب شکارچی از کلیب ریچاردسون

موسیقی توانایی خارق‌العاده‌ای در برانگیختن احساسات را از درونی‌ترین بخش‌های روح و روان دارد. موسیقی می‌تواند دلتنگی، اشتیاق و قدرت را القا کند. موسیقی حتی می‌تواند ادای واژه‌ها را نفی کند. سخنی مشهور از لودویگ ون بتهوون نقل شده است که «موسیقی مکاشفه‌ای بالاتر از هر خرد و فلسفه‌ای است».

موسیقی به طرز منحصر به فردی فطری است. در حالی که عملکرد بیشتر ادوات سینما مبتنی بر برانگیختن هوش است، موسیقی روح را برمی‌انگیزد. موسیقی می‌تواند به عمیق‌ترین روان‌ها نفوذ کرده و در سطحی چنان گسترده باعث همدلی شود که شاید بقیه‌ی هنرها نتوانند موفق به انجام چنین کاری شوند. قطعه‌ای که به ظرافت ساخته شده باشد می‌تواند احساسات را افسون کند و معنا را به روشی تاثیرگذار توصیف می‌کند.

در کنار مطالعه‌ی قسمت پنجم ده موسیقی متن ماندگار: موسیقی فیلم شب شکارچی بخوانید:

قسمت اول ده موسیقی متن ماندگار: موسیقی فیلم راه های افتخار

به همین دلیل است که فیلم‌سازان برای روی آوردن به موسیقی در آثار خود بسیار مشتاق‌اند. در این لیست ما به ده مثال قوی و مجزا از موسیقی در سینما می‌پردازیم. این آثار عمومن جزئی از ساختار فیلم هستند زیرا این خاصیت به موسیقی اولویت و تمرکز می‌بخشد. با این که قطعه‌ی نامرتبط با پیرنگ ستون فقرات احساسی یک فیلم شناخته می‌شود ولی هدف آن قطعه خدمت به فیلم است و خود تمرکز اصلی فیلم نیست. این ده فیلم نشان می‌دهند که چگونه موسیقی و توانایی‌های منحصر به فرد آن می‌تواند احساسات را توصیف کند و روایتی موضوعی تولید کند.

۵. شب شکارچی

در «شب شکارچی» که متاسفانه تنها اثر به کارگردانی چارلز لفتون است، ترانه‌ی «تکیه بر بازوان ابدی» صحنه را تسخیر می‌کند. فیلم، داستان پاول را که به شکل یک مبلغ مسیحی تغییر قیافه داده است دنبال می‌کند که سعی در اغوای یک بیوه‌ی ساده‌لوح و ترغیب او به ازدواج دارد. او این کار را به امید دست‌یایی به ۱۰۰۰۰ دلاری که همسر فوت شده‌ی او از یک سرقت به دست آورده انجام می‌دهد.

در کنار مطالعه‌ی قسمت پنجم ده موسیقی متن ماندگار: موسیقی فیلم شب شکارچی بخوانید:

بررسی ده موسیقی متن ماندگار | ایکیرو/ زیستن از آکیرا کوراساوا

ولی جان، پسر جوان بیوه، متوجه این حربه می‌شود. پس از این که پاول مادر جان را می‌کشد، او و خواهرش پِرل از دست این حقه‌باز پلید می‌گریزند و ۱۰۰۰۰ دلار را درون عروسک پرل مخفی می‌کند. بدین ترتیب تعقیب و گریزی موش و گربه‌وار آغاز می‌شود و جان و پرل با قایقی در رودخانه می‌گریزند و پژواک‌های آهنگ از دور شنیده می‌شود.

این شعر به صورت موتیف در طول فیلم استفاده شده است و قدرت ترس‌آور آن در ایجاد تعدادی از صحنه‌های به یاد ماندنی فیلم کمک می‌کند. یکی از این لحظات منحصر به فرد، لحظه‌ی سکوتی پس از فرار بچه‌هاست. جان سیاهه‌ای از پاول را که به آرامی و سوار بر اسب می‌تازد مشاهده می‌کند.

در کنار مطالعه‌ی قسمت پنجم ده موسیقی متن ماندگار: موسیقی فیلم شب شکارچی بخوانید:

بررسی ده موسیقی متن ماندگار | موسیقی فیلم ۱۲ سال بردگی از استیو مک‌کویین

سکوت شب با صدای باریتون قوی‌ او در هم می‌شکند. شعر نیز به هاله‌ی بی‌رحمی پاول می‌افزاید و او را به چهره‌ای شیطانی و توقف‌ناپذیر تبدیل می‌کند. با دانستن این نکته که ظاهر مذهبی این مرد چیزی جز یک نمایش نیست، خواندن این شعر، که ظاهراُ برای خود می‌خواند، تنها به طبیعت روان‌پریش این شخصیت می‌افزاید. این شعر به چیزی که خود اجرایی ترسناک است کیفیتی غیرطبیعی وشیطانی اضافه می‌کند.

ولی صحنه‌ای که در آن این شعر هم از نظر شعر و هم از نظر تم خود را نشان می‌دهد در دوئتی است که توسط پاول و ریچل کوپر (با بازی ستاره‌ی افسانه‌ای فیلم‌های صامت، لیلیان گیش) اجرا می‌شود. جان و پرل در نهایت مورد حفاظت کوپر که مسیحی معتقدی است که به کودکان آواره پناه می‌دهد قرار می‌گیرند. او نقشه‌ی پاول را می‌فهمد و او را از ملک خود دور می‌کند. در طول شب پاول باز می‌گردد. کوپر نیز روی ایوان نشسته و تفنگی در دست دارد.

در کنار مطالعه‌ی قسمت پنجم ده موسیقی متن ماندگار: موسیقی فیلم شب شکارچی بخوانید:

بررسی ده موسیقی متن ماندگار | موسیقی فیلم «به خاطر چند دلار بیشتر» از انیو موریکونه

پاول شروع به خواندن آهنگ خود می‌کند منتها این بار، در نبردی مانوی بین خیر و شر، کوپر نیز از روی اعتراض این شعر را با ملودی‌ای متضاد ملودی پاول می‌خواند. او هم با اعتراض به پاول از کودکان محافظت می‌کند و هم دین خود را باز می‌یابد. این صحنه کامل‌ترین رویارویی موزیکال است. آهنگ عنصر کلیدی ترس در طول این فیلم است و بنابراین درست به نظر می‌رسد که این نور باشد که با این وحشت مبارزه کند.

چه استفاده‌ی فیلم از زیبایی‌شناسی‌ای الهام گرفته از اکسپرسیونیسم آلمانی باشد یا اجرای چشمگیر میچم و گیش که این فیلم اتمسفریک را فراموش‌ناشدنی می‌کند، پژواک‌های «تکیه» تا مدت‌های طولانی پس از پایان فیلم با شما خواهد ماند.

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها