با ما همراه باشید

ریچارد لینکلیتر روبه‌روی دوربین نشسته و به مرور کارنامه‌اش می‌پردازد؛ این ویدیوی دیدنی را از دست ندهید

وودستاک

ریچارد لینکلیتر: وودستاک یکی از تعداد زیادی فیلم‌های کوتاهی‌یه که وقتی می‌خواستم یاد بگیرم چه شکلی فیلم بسازم، ساختم. تا اون موقع در شرکت سوپر ۸ کار می‌کردم و این کار باعث شد وارد دنیای ۱۶ فیلم میلی‌متری.

در کنار مرور کارنامه‌ی ریچارد لینکلیتر ببینید:

جودی فاستر کارنامه‌اش را مرور می‌کند | برای رسیدن به هدفم روی اعصاب همه راه می‌روم!

ولی فیلم کوتاهی‌یه در مورد یه جشنواره‌ی موسیقی پرزرق و برق و پر از مواد تو تابستون در آستین. فکر نکنم کسایی که جلوی دوربین بودن چیزی خاطرشون باشه. اکستازی اون موقع آزاد بود. نکته‌ی جالب قضیه قرار بود پاییز اون سال غیرقانونی بشه

یادمه موقع بزرگ شدن تجربه‌ی زیادی با فیلم نداشتم جز دیدندش. سال سوم دبیرستان یه کارهایی با فیلم انجام دادم. یه سه‌پایه داشتم. با پسرعموم اون تابستون چند تا فیلم گرفتیم و باهاش خلاقیتم بیش‌تر شد. یادمه فکر می‌کردم فیلم دوست داشتم و شاید روزی وارد این حوزه می‌شدم ولی ورزش می‌کردم و خیلی حواسم به‌ش نبود. البته همیشه تو ذهنم بود. از جنبه‌های فنی‌ش خوشم می‌اومد ولی به عکاسی و از این دست کارها علاقمند بودم. در نهایت اوایل دهه‌ی سوم عمرم برگشتم و بازگشت بزرگی بود

در کنار مرور کارنامه‌ی ریچارد لینکلیتر ببینید:

ریدلی اسکات کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ از خودم مطمئنم!

طفره‌رو

ریچارد لینکلیتر: یادمه ساعت دو شب دیروقت تنهایی از یه سفر طولانی برمی‌گشتم و داشتم رانندگی می‌کردم. همه‌ی اجزای ایده‌ی فیلم و ساختارش تو ذهنم اومد. چرا نشه داستانی رو بگی که از یکی سراغ دیگری بره. بیست و سه سالم بود و عاشق سینما و امکاناتی که فراهم می‌کنه بودم. فکر می‌کردم سینما چی‌یه، چه کار می‌کنه و محدودیت‌هاش چی‌ین؟ بنابراین این ایده‌ی تجربی برای روایت یهو به ذهنم رسید و با من موند. شش سال بعد داشتم این فیلم رو می‌ساختم. شش سال در موردش فکر می‌کردم

فیلم یه خورده دیوانه‌واره. اخیرن ندیدمش ولی آخرین باری که دیدم، فکر می‌کردم چه ذهنیت عجیبی داشتم

در کنار مرور کارنامه‌ی ریچارد لینکلیتر ببینید:

اندی سرکیس کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ راه زیادی آمده‌ایم

مات و مبهوت

ریچارد لینکلیتر: ریچارد لینکلیتر: موقع ساختن طفره‌رو به این رسیدم که برای فیلم بعدم می‌خوام این فیلم نوجوانانه رو بسازم؛ در مورد بچه‌هایی که دارن دور می‌زنن تا یه کاری بکنن. این برای من، ایده‌ی اصلی برای اون فیلم بود. ولی تو دهه‌ی ۷۰ بود. خود خریدن حقوق موسیقی‌ش گرون می‌شد و در کنارش بازسازی اون دوران بنابراین عملن یه فیلم واقعی بود. تونستم در مورد چیزهایی که از دبیرستان یادمه فیلم خیلی شخصی بسازم و همه‌ش تو یه شب، آخرین شب مدرسه تو سال ظاهر بشه

در کنار مرور کارنامه‌ی ریچارد لینکلیتر ببینید:

لورا درن کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ بازیگر نشو!

یکی از بهترین موارد مربوط به ساختن این فیلم این بود که یه وجهه‌ی کاتارتیک داره. می‌تونی از تجربیات خودت در فیلم قرار بدی. حداقل به عنوان نقطه‌ی شروع کار از یه نقطه‌ی اتوبیوگرافی خیلی خاصی کار می‌کنم. زمانی که مات و مبهوت رو ساختیم فیلم‌های نوجوانانه‌ی زیادی نبودن. ساختار و جریان فیلم‌های نوجوانانه که امروز پرطرفدارن اون زمان تو افول بودن برای همین ستاره‌های نوجوان زیادی نداشتیم. می‌دونستیم که هستن بازیگرهای فوق‌العاده‌ی زیادی وجود دارن و استعدادهای زیادی پیدا می‌شن که برای پیدا کردن‌شون هیجان‌زده بودم. وقتی به اون تجربه نگاه می‌کنم، راضی‌کننده‌ترین بخش کار پیدا کردن و آشنا شدن باهاشون بود. اگر شبی پا می‌شدین و می‌اومدین سر صحنه، کسایی مثل بن افلک، متیو مک‌کانهی و رنه زلوگر رو می‌دیدین که هر چند جزو بازیگران اضافه بود ولی باهاش مثل ستاره‌ها برخورد می‌شد چون این‌قدر خفن بود همه ازش خوش‌شون می‌اومد. می‌نشست و با همه ناهار می‌خورد. اولین فیلم متیو مک‌کانهی بود. اون زمان واقعن بازیگر نبود ولی تست بازیگری داد و فکر کردم برای این نقش بی‌نقصه. قشنگ یارو رو گرفت. به‌م گفت من این آدمه نیستم ولی می‌شناسمش. شش هفته بعد سر میز برای ناهار نشستیم و یادمه متیو به‌م گفت به این که برم به لس‌آنجلس فکر می‌کنم. گفتم واقعن؟ خیلی هم خوب. حرف کمی نیست. یه سری می‌گن بعد تموم کردن کالج می‌خوام برم حقوق بخونم، می‌گم خوبه. نمی‌تونی تصور کنی یا حتا بدونی یه بازیگر چه چیزی برای عرضه داره. بعضیا باید انجامش بدن، بعضیا ذاتن برای این متولد شدن و بعضیا مطمئن نیستن می‌خوان برن سراغ این کار بنابراین نمی‌شه زوری کاری از پیش برد

در کنار مرور کارنامه‌ی ریچارد لینکلیتر ببینید:

جف گلدبلوم کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ کار با کراننبرگ تجربه‌ی مهمی بود

پیش از طلوع

ریچارد لینکلیتر: یادمه بعد از دو تا فیلم پربازیگر «طفره‌رو« و «مات و مبهوتُ‌» این نیاز درونم به وجود اومد که حالا که اون روش‌های چگونگی شکل دادن به فیلم و کار کردن با بازیگران رو یاد گرفته بودم فکر کردم وقتشه سراغ اون داستان صمیمیت برم. یادمه از پاییز ۸۹ به این موضوع فکر کرده بودم. داشتم نیویورک رو ترک می‌کردم. از فیلادلفیا گذشتم. یه شب رفتم به خواهرم سر بزنم و بعد فردا صبحش برم و یه خانم جوونی رو تو مغازه‌ی اسباب‌بازی فروشی دیدم. خواهرم اون‌جا کار می‌کرد و به سر از مغازه درآوردیم. باهام گرم گرفته بود. با هم ارتباط برقرار کرده بودیم. کاری کردم که هیچ‌وقت تو عمرم انجام نمی‌دم؛ یه خورده خجالتی‌یم. یه یادداشت براش نوشتم و به‌ش دادم. نوشتم هی، دوست داری بریم دور بزنیم؟ نوشت آره، چرا که نه. گفتم واو، باشه. اون شب تو فیلادلفیا گشت زدیم. یه اتفاق جادویی‌یه که بین مردم رخ می‌ده

به شخصه به عنوان یه فیلم‌ساز، حتا اون شب به این آگاه بودم که می‌خوام فیلمی در مورد این بسازم. یادمه این رو به‌ش گفتم و جواب داد که منظورت چی‌یه. این! این احساس، این احساس کشف کردن یک فرد دیگه، اون شیفتگی و جذابیت و واکنشی که نسبت به‌ش داری

با ژولی درپی همون اوایل پروسه‌ی انتخاب بازیگر ملاقات کردم. دومین بازیگری بود که دیدم ولی هیچ‌وقت از پروژه جدا نشد. ایتن همون زمان هم ستاره‌ی بزرگی بود. البته نمی‌شناختمش، تا وقتی با بازیگر ملاقات نکنین واقعن نمی‌شناسینش، ولی شروع کردم باهاش صحبت کردن و به این فکر کردم که از طرز فکرش خوشم می‌آد. هنوز هم بیست و شش سال بعد از اون زمان با هم صحبت می‌کنیم. برای من تجربه‌ی خیلی خاصی بود؛ ژولی و ایتن بیست و سه ساله با اون داستان مخصوص. روایت اون داستان یه معجزه‌ی کوچک بود همین که یکی چند میلیون دلار به‌م پول بده تا بتونم این فیلم جمع و جور و صمیمی رو بسازم روی کاغذ غیرقابل تصور بود

در کنار مرور کارنامه‌ی ریچارد لینکلیتر ببینید:

جان تورتورو کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ صادقانه بگویم خیلی خوش‌شانس بودم!

زندگی بیداری

ریچارد لینکلیتر: زندگی بیداری احتمالن برای من طولانی‌ترین پروسه‌ی به ثمر رسیدن یه ایده بوده. ایده‌ی این داستان حتا از علاقه‌م به فیلم هم قدیمی‌تر بود. براساس رؤیایی بود که سال چهارم دبیرستان داشتم. این ایده بیست سال تو ذهنم بود و هیچ‌وقت جواب نمی‌داد. تو ذهنم این فیلم کار نمی‌کرد و بیش از حد عینی بود. ولی وقتی نمونه‌های انمیشنی که دوست‌هام روش کار می‌کردن رو دیدم، نسخه‌ی کامپیوتری روتواسکوپ بود. خیلی سریع به فکرم رسید که آره، یکی از اون ترکیب‌های خیلی خوبی‌یه که برای خلق محتوای که تو ذهنم داشتم مناسبه. یهو به خودم می‌گم اون چیزی که تو ذهنم کار نمی‌کرد اگر این شکلی باشه کار می‌کنه. کارمون شروع شد. شروع کردم در موردش صحبت کردن. بازم فیلمی بود که نمی‌تونستم توضیحش بدم. وقتی نمی‌تونم دقیقن فیلمی که دارم روش کار می‌کنم رو توضیح بدم، موقعی‌یه که می‌دونم راه درستی دارم پیش می‌رم

فیلم‌نامه‌ش شکل معمول نداشت و صفحاتی بود پر از صحنه و دیالوگ و یادداشت و ایده.  فکر نمی‌کردم این فیلم ساخته بشه، درست شدنش معجزه بود. یادمه اون زمان با خودم فکر می‌کردم برای ساختن فیلم‌های دیگه هم مشکل داشتم. با خودم فکر کردم شاید این آخرین فیلمی باشه که بسازم. کی به‌م پول می‌ده که فیلم بسازم؟ فیلم‌هایی که ساخته بودم فروش خوبی نداشتن. برای همین فکر کردم شاید این آخری باشه. یادمه هر چی که داشتم رو سر این فیلم گذاشتم. فکر کنم شیوه‌ی خوبی برای کار کردنه

مدرسه‌ی راک

ریچارد لینکلیتر: از یک دیدگاه، برای مدت زمان زیادی در فکر ساخت مدرسه‌ی راک بودم. البته نه با همین موضوع ولی ایده‌ی این که همچین کاری رو انجام می‌دم. همیشه فیلم‌های کمدی برای استودیوهای معروف رو چالش به حساب می‌آوردم. با خودم فکر کردم خب من کارگردان کمدی‌م، کارهام خنده‌دارن. ولی همیشه نسبت به کمدی عامه‌پسند انتقاد داشتم. این موقعیت رو داشتم که عیار خودم رو بسنجم و ببینم می‌تونم یه کمدی استودیویی بسازم یا نه. تو لحظه درست شروع کردم به ساختنش. برای ده سال این پروژه‌ها رو رد می‌کردم.

باید بابت جمع و جور کردن فیلم از تهیه‌کننده‌اش، اسکات رودن تقدیر کنیم. اول به شکل غریزی ردش کردم و گفتم یه خورده لوسه. ولی بعد زنگ زدن و گفتن اسکات رودن کوتاه نمی‌آد، باید باهاش صحبت کنی. به خودم گفت خب باشه، باهاش صحبت می‌کنم. در کنار این، فکر کنم دخترم هم دقیقن همون سن بود. اگر دخترم اون سن و سال رو نداشت، مناسب اون فیلم نبودم

چیزی که شخصن برای من از شخصیت جک مهم بود، اینه که جامعه کاملن متوجه این آدم طفره‌رو هستش که هیچ بازدهی نداره در صورتی که می‌تونه برای جامعه مفید باشه. از دید خلاقیتی خیلی خوش گذروندیم. به پروژه نگاه کردم و با خودم گفتم. آیا قراره از دید خلاقیت خوش بگذره و با آدم‌های خوبی کار کنم؟ افق‌های سینماییم رو یه مقدار گسترش داد. می‌تونم روی این داستان کار و از شیوه‌های این ساز و کار پیروی کنم و در عین حال خوش بگذره و موفق باشم

پسرانگی

ریچارد لینکلیتر: برخلاف باقی فیلم‌هام که سال‌ها روشون فکر می‌کردم مثلن ده سال، بیست سال، برای پسرانگی مدت کوتاهی فکر کردم. مسأله ایده‌ای بود که باعث به وجود اومدن اون بازه‌ی زمانی طولانی شد. به عنوان یه پدر، شروع کردم به فکر در مورد این که باید فیلمی در مورد دوران کودکی بسازم. حالا وقتی صحبت از به تصویر کشیدن بچه‌ها می‌شه، محدود به تنها یه لحظه از زندگی‌شون هستید. مثلن نمی‌تونید از یه بچه‌ی هفت ساله بخواین نقش یه یازده ساله رو بازی کنه. متوجه این بودم که داستان بزرگ‌تری برای گفتن داشتم  ولی از دید فیزیکی با توجه به محدودیت بازیگران دستم بسته بود. برای همین نمی‌دونستم چه شکلی یک روایت در مورد بزرگ شدن رو شکل بدم. تو ذهنم جواب نمی‌داد. تسلیم شده بودم. به خودم گفتم می‌خوام یکی از جاه‌طلبی‌های دوران نوجوانی‌م رو عملی کنم و یه رمان بنویسم. پشت کامپیوتر نشستم تا بنویسم و جرقه‌ی ایده‌ی پسرانگی در همون لحظه خورد. اگر هر سال یه خوردشو فیلم می‌گرفتیم چی؟ چون می‌خواستم کل دوران تحصیلات مقدماتی رو نشون بدم و اگر دوازده بار فیلم‌برداری می‌کردم، دوازده تا فیلم کوتاه که جلو می‌رن؛ آره، ممکنه. تصویر فیلم خیلی ناگهانی به ذهنم اومد و ادامه‌ش دادم. بعد ایتن و باتریشیا رو استخدام کردم. خوشبختانه استودیو برای ساختنش هر سال چند صد هزار دلاری می‌داد

تابستون سال ۲۰۰۲ شروع کردیم. تا پایان راه زیادی مونده بود. دوازده سال مدت زمان طولانی‌ای‌یه. پروژه هم خیلی انتزاعی‌یه. می‌تونم بگم اواسط راه این احساس رو داشتیم که آره، هر سال بالغ‌تر و بهتر شد چون بچه‌ها، الار و لورلی، دخترم که نقش خواهر الار رو داره، بیش‌تر به خودشون اومدن.  کارها اون سه چهار سال آخر با سرعت بیش‌تری پیش رفتن. می‌تونستی پایان راه رو حس کنی که داشتیم به نقطه‌ی فرود می‌رسیدیم. هر سال بهتر و بهتر شد. هر سال به هم‌دیگه می‌گفتیم امسال بهترین سال بود و متوجه شدم بزرگ شدن همین شکلی‌یه

برندت، کجا رفتی ؟

ریچارد لینکلیتر: مگان الیسون ازم پرسید کتاب «برندت، کجا رفتی؟» رو خوندم یا نه. به شخصه نخونده بودم ولی در موردش شنیده بودم. به‌م گفت چه‌قدر از کتاب خوشش اومده و هرچند تولیدات زیادی نداشته ولی این کتاب فکر و ذکرش شده. کتاب رو خوندم و گفتم آره، این برندت شخصیت پیچیده‌ای‌یه. کسی که من رو در نهایت متقاعد کرد، مادرم بود. شخصیتش من رو یاد مادرم می‌انداخت. مادرم فوق‌العاده و کمی دمدمی‌مزاج بود. مضامین کتاب و پیچیدگی شخصیت‌ برندت من رو یادش انداخت ولی همچنین این تربیت والدین وسواسی و رابطه‌ی مادر و دختر کتاب رو هم نباید فراموش کرد. در کنار این، نمایشی‌یه از هنرمندی که نمی‌تونه هنرش رو به نمایش بذاره که ترسناک‌ترین چیز دنیاست.

احساس کردم چیزهای زیادی هست که می‌شه به‌شون پرداخت که با مگان در موردشون صحبت کردم و گفت پس بسازیمش. حالا این قضیه برای سال‌ها پیشه ولی حالا با فیلم نهایی خدمت‌تون هستیم. بابت کیت بلانشت خیلی شکرگزارم. فکر کنم وقتی فیلم رو ببینین، بازیگر دیگه‌ای رو تو اون نقش نمی‌تونین تصور کنین. وقتی فیلم رو ببینین، کیت به ذهن‌تون می‌آد چون خود برندته

شاید فکر کنین بعد ساختن ۲۰ تا فیلم می‌دونم چی کار دارم می‌کنم. ولی کارتون رو ادامه می‌دین تا خودتون رو به چالش بکشین. می‌خوام تفکرات سینمایی‌م رو تا حدی پیش ببرم که فیلم‌ها چه کاری می‌تونن بکنن که کتاب‌ها نمی‌تونن. ولی این رو به عنوان یه چالش دوست دارم

 

سینماآرت

ویلم دفو کارنامه‌اش را مرور می‌کند | من هیپی‌ام؟ بله!

ویلم دفو

زیرنویس اختصاصی از آرت‌تاکس: ویلم دفو روبه‌روی دوربین نشسته و به مرور کارنامه‌اش می‌پردازد؛ این ویدیوی دیدنی را از دست ندهید

ویلم دفو:

هیچ‌وقت تصمیم نگرفتم که بازیگر بشم. همیشه فکر می‌کردم شغل متفاوتی خواهم داشت و بعد از مدتی به خودم گفتم که الآن که چند وقتی‌یه که این کار  رو دارم انجام می‌دم، یه بازیگرم.

در کنار مرور کارنامه‌ی ویلم دفو ببینید:

ریچارد لینکلیتر کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ خود را به چالش بکشید!

تو یه دوره‌ی بازیگری به مدرسه‌ی فیلم رفتم ولی خیلی زود ترکش کردم .داشتم در مورد گروه‌های بازیگری و پروژه‌ی منهتن و کسایی مثل گروتفسکی، رابرت ویلسون می‌خوندم بنابراین به مکا در نیویورک رفتم.

بخشی از من به‌م می‌گفت که می‌خواستم بازیگر سنتی باشم ولی در نهایت راهم ختم می‌شد به پایین شهر و رفتن به اجراها و دیدن رقص‌ها. با شرکتی به اسم گروه ووستر آشنا شدم و بیست و هفت سال باهاشون کار کردم. این زندگی روزانه‌ی من بود

دروازه‌های بهشت

اولین فیلم من که تو آی‌ام‌دی‌بی ثبت شده، دروازه‌ی بهشته ولی اون اتفاق خیلی خاصی بود. یکی گفت قراره مایکل چیمنو یه فیلم بسازه و اون زمان شکارچی گوزن تازه اومده بود.

در کنار مرور کارنامه‌ی ویلم دفو ببینید:

جان تورتورو کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ صادقانه بگویم خیلی خوش‌شانس بودم!

فیلم رو دیدم و خیلی دوست داشتم. به‌م گفته شد که این‌ها دارن دنبال چهره‌هایی از اقلیت جامعه می‌گردن. انتخاب بازیگر به این شکل بود که یه مونولوگ رو اول به انگلیسی و بعد به یه زبان دیگه می‌گفتی. به یکی از دوستام گفتم که اون مونولوگ رو به آلمانی بنویسه و همین جوری فکر کردن که به آلمانی مسلطم. وقتی رسیدم اون‌جا، چمینو ازم خواست صحنه‌ای رو بداهه اجرا کنم کل صحنه رو برام توضیح داد و ته‌ش گفت همه‌ش به آلمانی باشه. منم گفتم من که آلمانی بلد نیستم! «چی؟! آلمانی صحبت نمی‌کنی؟»

در نتیجه شدم یکی از سیاهی‌لشکرها. یکی یه جوک به‌م گفت که چمینو صدای خنده‌ی من رو شنیده و به‌م می‌گه، ویلم، بیا جلو، همین. از اون نقش اخراج شدم برای همین اولین فیلمم حسابش نمی‌کنم هر چند اگر دقت داشته باشین، منو پیدا می‌کنین. یکی از صاحبای خروس جنگی‌هام. خروس من با خروس جف بریجز می‌جنگه

بی‌عشق

اولین نقشی  که به دست آوردم و نقش پررنگی داشتم در فیلم بی‌عشق بود. جایی بود که همه چیز شروع شد

کاترین بیگلو و مونتی موتگومری من رو تو گروه ووستر دیدن و ازم پرسیدن  دوست دارم فیلم بسازم یا نه.

در کنار مرور کارنامه‌ی ویلم دفو ببینید:

جف گلدبلوم کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ کار با کراننبرگ تجربه‌ی مهمی بود

من همیشه جذب کارگردان‌های قوی و مؤلف می‌شم، کارگردان‌هایی که می‌خوان کار مهمی انجام بدن. دوست داری اطراف اون آدما باشی چون باعث الهامت می‌شن. جاهایی می‌برن‌تون که به تنهایی نمی‌تونی بری. هدفم انجام دادن کارم نیست. می‌خوام کمک کنم به هنرمندهای دیگه تا کاری که می‌خوان، انجام بشه. اونا پشت دوربین نشستن و یکی باید موش آزمایشگاهی‌شون بشه. من یکی از رنگ‌های روی بوم نقاشی‌م و عاشق این موضوع

جوخه

جوخه فیلمی بود که ساختش خیلی طول کشید. الیور استون با بازیگران زیادی ملاقات کرد چون می‌خواست یه گروه بازیگر استخدام کنه و بعد تصمیم بگیره هر کدوم چه نقشی رو بر عهده دارن. به‌م گفت «آره، قراره تو این فیلم باشی، نمی‌دونم کدوم نقش» که رویکرد جالبی بود.

به فیلیپین رسیدم و آخرین هواپیمایی بود که رسید چون انقلاب شده بود. تهیه‌کننده‌ها گفتن فعلن سر جاتون بمونین، ساخت فیلم کنسل شده و به وقتش شما رو برمی‌گردونیم. بنابراین برای سه یا چهار روز من و چند نفر دیگه‌ای که زودتر از من رسیدن رفته بودیم بیرون کنار مردم و احساس فوق‌العاده‌ای داشتم. چون انقلابی بود که تقریبن بدون خشونت شکل گرفت. فیلم برگشت سر جاش و تونستیم بسازیمش

در کنار مرور کارنامه‌ی ویلم دفو ببینید:

ریدلی اسکات کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ از خودم مطمئنم!

چرا اون صحنه‌ی مرگ در جوخه این‌قدر ماندگار شده؟ در حال اجراش احساس خاصی داشت ولی این دلیل نمی‌شه که صحنه‌ی ماندگاری باشه. همه‌ی عناصر به خوبی کنار هم قرار گرفتن. وقتی در مورد بازیگری وظیفه محور صحبت می‌کنیم انگار احساسی نیست ولی خیلی احساسی‌یه. گفتن که از این‌جا تو اون‌جا بدوم و می‌دونم در یک نقطه‌ی خاصی قراره بمیرم کاری از این ساده‌تر هست؟ ولی وقتی درگیرش می‌شی، مثل تمرین برای مردن بود.

وقتی می‌بینمش، مو به تنم سیخ می‌شه. اولین باری که نامزد اسکار شدم، قشنگ یادمه حتا از زمان اعلام نامزدها خبری نداشتم پرستار بچه‌م به‌م زنگ زد و گفت «شنیدی؟ تبریک می‌گم که نامزد اسکار شدی»

آخرین وسوسه‌ی مسیح

پیدا کردن نقش مسیح خیلی طول کشید و به هیچ وجه بخشی از این جست‌وجو نبودم! تقریبن هر بازیگری که می‌شناسم، برای این نقش تست داد ولی کسی به من خبر نداد.

زمانی که معلم بودم، باهام تماس گرفتن و گفتن مارتین اسکورسیزی می‌خواد باهات صحبت کنه. رفتم نیویورک و گفتم بله، به شدت دوست دارم این نقش رو داشته باشم. اون هم گفت پس بریم سراغش

در کنار مرور کارنامه‌ی ویلم دفو ببینید:

اندی سرکیس کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ راه زیادی آمده‌ایم

وقتی به صلیب کشیده می‌شین، جریانی پر از احساسات و هم‌دردی درونت ایجاد می‌شه. لحظه‌ی خیلی قدرتمندی‌یه. اون فیلم تأثیر بزرگی روی من داشت. موقع فیلم‌برداری در مراکش هیچی اطراف‌مون نبود؛ تا میلیون‌ها مایل، دنیای مدرن ازمون دور بود

اصلن فکر نمی‌کردم فیلم جنجالی بشه. نیت ساختش خیلی خالصانه بود. داشت مسأله‌ای رو مربوط به روحانیت بررسی می‌کرد. انتظار مشکلاتی رو که پیش اومد نداشتم. فکر اون زمان از دید سیاسی هم خاص بود. راست‌های مذهبی به چیزی نیاز داشتن که تمام مشکلات‌شون رو دور اون بپیچن و این فیلم همون چیزی بود که می‌خواستن

از ته دل وحشی

تجربه‌ی خیلی خوبی بود چون اون نقش خود به خود اجرا می‌شد. یه روز دیوید لینچ یه دست لباس آورد و گفت ویلم این لباس توئه، همین! بعدش گفت که باید یه وقت از دندون‌پزشک هم بگیریم. گفتم چرا؟ فیلم‌نامه رو خونده بودم و نوشته بود وضع دندون‌هاش خرابه ولی نشون می‌ده چه‌طور بعضی از اوقات بازیگرها خودشون رو محدود می‌کنن. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم قراره دندون مصنوعی بذارم. گذاشتم‌شون تو دهنم و دیگه نمی‌تونستم درست دهنمو ببندم. احساس مضحکی داره. انگار گرسنه‌این، غذا می‌خواین و قراره سرش با چند نفر بجنگین. اون، کلید نقش بود. موی ژل زده، لهجه، همه کنار هم قرار گرفتن. همه‌ی این‌ها با عوامل خارجی شکل گرفت. نقش خوبی بود

قدیسان بوندوک

این، اولین فیلم تروی دافی بود. تروی یه خدمتکار توی بار بود و از فیلم خوشش می‌اومد. به خودش گفت که می‌تونم یه چیزی بهتر از این فیلم‌هایی که می‌بینم، بسازم بنابراین یه فیلم‌نامه نوشت و خریدارهای زیادی داشت. برای انتخاب بازیگر هم به مشکلات زیادی برخورد. در نهایت به بن‌بست خوردن و دوباره سر کارهایی که باید انجام می‌دادن، فکر کردن.

منو تو تئاتر پیدا کرد. نه گذاشت و نه برداشت گفت که اجرایی که دیده از نظرش مسخره بود ولی رفتار خوبی داشت. دوست داشتم که خودش کار رو شروع کرده و این براش یه پروژه‌ خیلی مهمی‌یه.

آره، ساختش یه جور قمار بود. خیلی از مردم انتظار دیدنش رو می‌کشیدن و بعد کلن از چشم همه افتاد. پخشش خیلی محدود بود. ولی برخلاف تمام مدل‌های کسب و کار معروف شد و تبدیل شد به یک فیلم کالت. می‌تونم طرفدارهایی که تو خیابون پیشم می‌آن رو حدس بزنم؛ معمولن مردن ولی نه همیشه و یه سن و سال خاصی دارن. وقتی سمتم می‌آن، می‌دونم طرفدار قدیسان بوندوکن. کسی که می‌خواد در مورد کارآگاه اسمکر صحبت کنه که بازی در نقشش واقعن حال داد. قدیسان بوندوک جای خاصی تو قلبم داره. یه سری فکر می‌کنن خیلی چرته ولی کسایی که دوستش دارن، با تمام وجود عاشق‌شن

سایه‌ی خون‌آشام

دومین باری بود که نامزد اسکار شدم. نقش خون‌آشامی رو دارم که شخصیتش براساس نوسفراتوئه یعنی می‌تونستم فیلمش رو ببینم و رفتارهای یارو رو دقیقن تکرار کنم. نقش از اون‌جا شروع شد.

در کنار مرور کارنامه‌ی ویلم دفو ببینید:

هانس زیمر کارنامه‌اش را مرور می‌کند | هر قصه‌ای را باید شخصی کرد

کار گریمش سه ساعت طول می‌کشید و سه ساعت هم برای پاک کردنش، اونم هر روز. تمام چیزهای ممکن رو به شکل خیلی قوی و باثباتی داشت تا توجه من رو از خودم بکشه بیرون. هر وقت این اتفاق می‌افته در اجرای نقشت لذت دوچندانی می‌بری و رفتارهایی کشف می‌کنی که در حالت عادی به ذهنت نمی‌رسید. نباید منتظر باشی که از چیزی الهام بگیری بلکه باید خودت دست به کار بشی. فقط با کنش، کار جواب می‌ده

اسپایدرمن

به شدت می‌خواستم اون نقش رو داشته باشم و سرش رقابت زیادی بود. یادمه در حال ساخت فیلمی در اسپانیا بودم که یکی از عوامل انتخاب بازیگر اومد تا از من تو اتاق هتلم تست بگیره. این شکلی، نقش برای من شد و باید برای اون نقش می‌جنگیدم

دوست‌هام گفتن واقعن؟ می‌خوای فیلم کارتونی بسازی؟ یه سری رفتار سردی باهام داشتن. ولی فکر کردم که نه، این نقش باحال و جذابه. فیلم‌های کمیک‌بوکی کم بودن و احساس کردم چیز جدیدی‌یه. سم ریمی رو هم داشتیم که هم اسپایدرمن رو می‌شناخت و هم عاشقش بود.

نورمن آزبورن نقش دوگانه‌ای بود. سیم‌کشی زیادی داشتیم در کل این کارها برای من جالبن. مثل اینه که تو سیرک اجرا کنی

کی قراره در مورد سیرک، فیلم بسازن؟ من که آماده‌م

زندگی در آب با استیو زیسو

تا الآن، چهار بار با وس اندرسون کار کردم و «زندگی در آب با استیو زیسو» اولی بود. فکر نکنین وس اندرسون فقط به یه شکل کار می‌کنه؛ هر بار متفاوته.

یه سری نمای مستر بسیار بلند بودن و بعضی از بازیگرها رو برای پر کردن صحنه جلوی دوربین می‌آورد در نتیجه همیشه سر صحنه بودم. وس می‌پرسید دوست داری تو این پلان باشی؟ بعضی اوقات یک روز تمامن روی یک پلان کار و تمرین می‌کردیم و بعد آخر روز فیلم‌برداری می‌شد. بعضی اوقات هم فقط دو برداشت نیاز داشتیم. احساسی مثل تئاتر داشت

وقتی می‌گم معمولن سراغ کمدی نمی‌رم متوجه می‌شم که بعدش، می‌رم تو یه فیلم کمدی بازی می‌کنم صحنه‌ها رو اجرا و تو اون دنیا زندگی می‌کنی. الآن که می‌بینم، می‌تونم بگم این کمدی‌یه

ضد مسیح

عاشق اون فیلمم. حرف‌هایی می‌زنه که کسی جرأت گفتنش رو نداره. مقداری به خاطر خشونت زیاد و محتواش به‌ش انتقاد می‌شه. ولی جز این‌ها، فیلم حرف‌های بسیار بیش‌تری برای گفتن داشت.

لارس هر روز یه برخورد رو داره و آدم رو شوکه می‌کنه. هر روز، جذابه. وقتی روی فیلمی به این سنگینی یا تاریکی کار می‌کنی. بعضی اوقات می‌تونه باعث کابوس‌های شبانه بشه. بعضی اوقات می‌تونه اون‌قدر جالب باشه که که بتونی با شوخ‌طبعی‌ش کنار بیای و خوش بگذرونی

پروژه‌ی فلوریدا

شان بیکر جذبم کرد. انسان خیلی با اخلاصی‌یه. بلده کاری رو که من خیلی دوست دارم، انجام بده اونم اینه که با هر چیزی که داری بتونی کار کنی. کار کردن با کسایی که معمولن بازیگر نیستن یا حتا بازیگرهای جدید لذت‌بخش بود. دنیایی خلق کرد که اون‌ها در این دنیا وجود داشتن. در مورد این فکر نمی‌کردن که دارن نقش بازی می‌کنن. ممکنه یه بازیگر نباشم و می‌تونم مدیر یه مسافرخونه باشم. کسانی بودن که زندگی‌شون مشابه فیلمی بود که داشتیم می‌ساختیم. اونایی که در اون وضعیت زندگی می‌کردن به‌مون گفتن چه‌طور فیلم رو بسازیم. در نتیجه وقتی داری روی یه فیلم کار می‌کنی ممکنه با کسی کار کنی که هفته‌ی پیش آشپز بوده یا زنی که شاید مدله یا کسی که سی ساله کارهای شیکسپیری بازی کرده. هر کسی راه متفاوتی برای رسیدن به اون‌جا داره و این رو دوست دارم

بر دروازه‌ی ابدیت

نقش زیبایی بود. جولیان (اشنابل) دوستمه. تو استودیوی نقاشی هم رفتم و دیدم که داره نقاشی می‌کنه و کارشم بلده.

راه بسیار خاصی برای روایت این داستان داشت که می‌دونستم قرار نیست یه فیلم بیوگرافی مزخرف باشه. تصوری‌یه از چیزی که ما فکر می‌کنیم ونسان ون‌گوگ بوده. سکانس‌های زیادی هست که نقاشی می‌کنم و کسی جای من نیست. باید یاد می‌گرفتم که چه‌طور نقاشی کنم و جولیان چیزهای زیادی به‌م یاد داد؛ نه فقط در مورد نقاشی بلکه دیدگاه‌مون نسبت به چیزهای مختلف. موقع ساخت اون فیلم، احساس سرزندگی داشتم

فانوس دریایی

واو، راب اگرز! جادوگر رو دیدم در حالی که هیچی ازش نمی‌دونستم. فکر کردم که واو، یه فیلم‌ساز درست و حسابی پشت این بوده. چیزی در مورد دنیاسازی‌ش وجود داشت که تبدیلش نمی‌کرد به فیلم تاریخی که به خودش اشاره داشته باشه. می‌تونستی واقعن وارد اون جهان بشی.

نقد فیلم فانوس دریایی با بازی ویلم دفو و رابرت پتینسون از نگاه منتقد وب‌سایت راجر ایبرت | پیش‌روی تا مرز جنون

دنبال راب اگرز رفتم. خواستیم چند تا کار با هم انجام بدیم ولی شرایط جور نشد. بعد یک روز گفت که «فهمیدم، تو و راب پتینسون، آره یا نه؟» خیلی مستقیم و بدون وقت تلف کردن ازم پرسید و منم گفتم قطعن. این که بتونی با یه لهجه‌ی خیلی غلیظ بازی کنی، اتفاق عادی‌ای نیست و سر و کله زدن باهاش، چالش جالبی‌یه

بروکلین بی‌مادر

ادوارد نورتون رو می‌شناسم. جفت‌مون اهل نیویورکیم. تو فاز پیش‌تولید بود و زمان نسبتن دیری ازم پرسید و منم گفتم نمی‌رسم این نقش رو اجرا کنم. داشتم برای فانوس دریایی، ریشم رو بلند می‌کردم و گفتم کسی که تو دهه‌ی ۵۰ ریش نمی‌ذاشت. چون دارم ریش‌مو برای یه فیلم دیگه بلند می‌کنم ممکنه به اندازه‌ی کافی خودم رو درگیر این فیلم نشم. فرداش زنگ زد و گفت فکر نکنم مشکلی باشه! پافشاری‌ش رو دوست داشتم در نتیجه گفتم باشه، منم هستم. در نهایت، خودمو سورپریز کردم. ریش کمک می‌کنه چون شخصیت رو به شکلی جدا می‌کنه که تو روایت داستان خیلی کاربردی‌یه

تلاش می‌کنم تو گذشته زندگی نکنم و خیلی در مورد آینده هم فکر نکنم. بگین هیپی‌ام، چی می‌تونم بگم؟ الآن این‌جا باش عزیزم؛ درس‌هات رو یاد می‌گیری، بعضی چیزها رو اصلاح می‌کنی و تلاش می‌کنی به آزادی شخصی برسی

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

سینماآرت

جادوی تدوین در سینما | چرا نمی‌توانیم از بعضی فیلم‌ها چشم برداریم؟

تدوین در سینما

زیرنویس اختصاصی از آرت‌تاکس: آیا جادوی فیلمی مانند بلید رانر تنها به قصه و کارگردانی ختم می‌شود؟ این ویدیو با بررسی یک سکانس نقش تدوین در سینما را بررسی می‌کند

 

تدوین در سینما: خودتان را در گذشته ببینید

شما برای دیدن یک داستان دنباله‌دار فیلم نمی‌بینید. کار تدوینگر مگر چیزی جز به هم پیوند زدن داستان است؟ چه‌طور می‌توانند کاری کنند که نسخه‌های تدوین شده در مخاطبان‌شان آن واکنش احساسی را ایجاد کنند؟

ریتم در تدوین مساوی است با زمان، انرژی و حرکت که توسط زمان‌بندی کردن، سرعت رخ دادن وقایع و تعیین فاز حرکت داستان شکل می‌گیرد تا بتوان چرخه‌های تنش و آزادسازی را خلق کرد.

بعضی از هم‌کاران فوق‌العاده‌ی من در هلند مقاله‌ای نوشتند با عنوان «خودتان را در گذشته ببینید» که در آن می‌گویند بیننده می‌تواند مفاهیم داستان را از شکل سینمایی استنتاج کند چون تجسم دانش فیلم‌سازان برای ارائه‌ی این مفاهیم به شکل هنری هستند. چیزی که می‌خواهند بگویند این است که شکل‌گیری معنی در دانش شما گتجانده شده؛ چیزهایی که به عنوان یک موجود زنده می‌دانید، موجودی که در این دنیا تعامل دارد وقتی اجرای بازیگران روی صفحه‌ی نمایش را می‌بینیم می‌توانیم با حرکات‌شان ارتباط برقرار کنیم چون می‌دانیم آن حرکت در بدن ما چه احساسی دارد. اما کار تدوینگر این است که چشم ما را به سمتی که حرکات بیشترین مفهوم را دارند، بکشاند

این یکی از چیزهایی است که تدوین پیوسته برای آن طراحی شده. در مقاله‌ای با نام نظریه‌ی توجه بر پیوستگی سینمایی تیم جی اسمیت آزمایشی برای دنبال کردن حرکات چشم ترتیب داد و بعد نموداری گرمایی تدارک دید که نشان بدهد چشم بیننده به کدام سو است.

تیم از این تحقیقات،  متوجه شد آن احساس درستی که در تدوین پیوسته ایجاد می‌شود، انتقال روان توجه در هر برش است.

در کنار تماشای «جادوی تدوین در سینما | چرا نمی‌توانیم از بعضی فیلم‌ها چشم برداریم؟» ببینید:

تحلیل فیلم بلیدرانر ۲۰۴۹ | تکامل انسانیت

بررسی تدوین در فیلم بلید رانر

هر چند می‌پذیرم برش‌های روان در ساخت فیلم مفید هستند اما تدوینگر ممکن است برش روان را برای مسأله‌ای مهم‌تر قربانی کند. تیم اسمیت به این صحنه نگاه می‌کند و می‌گوید اتفاقی عجیب در حال رخ دادن است. یک برش به آن شکلی که در نظریه مطرح کرده بودم جواب نمی‌دهد. بنا بر هر دلیلی، جغد بالای سر دکارد را می‌بیند و باعث می‌شود گستره‌ی دید شما از سر دکارد بگذرد و بعد دوباره آن را بازمی‌گردانید. بحث ما در مورد میلی‌ثانیه است و نمی‌توان از دید خودآگاه به آن نگاه کرد. اگر به باقی پلان‌های این صحنه نگاه کنید، چشمان شما مستقیمن چشمان شخصیت مقابل‌تان را دنبال می‌کند. یک برش می‌تواند چیزی بیش‌تر از نشان دادن پیوستگی فیلم باشد و اگر بتواند در صورتی که به هنر آن از زاویه‌ی دید دیگری نگاه شود ، این اتفاق رخ می‌دهد. این عدم هماهنگی بین چشمان خیره‌ی دو شخصیت، جغد و دکارد، تصادفی نیست. شاید این کار برای نشان دادن اتفاقی باشد که ثبات صحنه را مختل می‌کند

این برش، قانون تغییر روان توجه را نقض می‌کند اما به سه دلیل احساس خوشایندی دارد: اول مفهومی در حرکت خلق می‌کند که بیانی برای ارائه‌ی ایده‌ی ریتم فیلم است. یعنی با حرکت راست به چپ جغد، دکارد نیز از راست به چپ حرکت می‌کند. دومم ما را با این ریتم درگیر می‌کند و از دید احساسی، ارزش داستان و روایت را می‌افزاید. و در نهایت کار بسیار مهم دیگری هم انجام می‌دهد باعث خلق همدلی می‌شود. همدلی را در بدن بیننده می‌توان حس کرد با احساس ناامنی که دکارد در این لوکیشن دارد و در انتها باعث خلق مفهومی در پس‌زمینه می‌شودوقتی این رویکرد حرکتی را ایجاد می‌کنید: یک، دو، یک، دو، عملن دارد بیان می‌کند دکارد و جغد مشابه یک‌دیگر هستند. در خط دیالوگ بعدی، ریچل می‌گوید «از جغدمون خوشت می‌آد؟» دکارد می‌پرسد «مصنوعی‌یه؟» ریچل می‌گوید: «البته که هست» دکارد نیز ممکن است ساخته‌ی دست انسان باشد چون در این صحنه مانند یک‌دیگر حرکت می‌کنند.

در نتیجه برش باعث به وجود آمدن روندی حرکتی می‌شود که باعث شده تنها از ریتم حرکت، ما احساس و فکر کنیم و سزای این موضوع را بیننده می‌بیند چون باعث ایجاد شک می‌شود گمان می‌کنند «نمی‌دونم چه فیلمی‌یه» و شک‌شان در آن لحظه احساس درستی است که توسط تدوین‌گران خلق شده.

اهمیت تماشای فیلم با دیگران

در جشنواره‌ی جنوب و جنوب‌غربی فیلمی را که تدوین کرده بودم  دیدم و عمدن در کنار سایر بینندگان نشستم. خوبی این کار در این است که می‌توانم انرژی بین بینندگان را حس کنم نه که آن‌ها را زیر ذره‌بین قرار دهم بلکه آن را به سمت خودم می‌کشانم. احساسی که فکر می‌کنم مشابه پرواز هم‌زمان پرندگان است. فقط جایی که هستند را حس می‌کنند و تغییرات کوچکی اعمال می‌کنند. بعد از سه بار دیدن فیلم با سه گروه بینندگان مختلف می‌توانم به لحظات خاصی از فیلم اشاره کنم که داریم برای توضیح یک موضوع بیش از حد وقت هدر می‌دهیم، این بخش را حذف کنیم. این موقعیت را داشتم که برگردم سر فیلم و آن تغییرات کوچک را اعمال کنم که منجر به تجربه‌ای بهتر می‌شود.

نمونه‌ای فوق‌العاده از استفاده از نظریه در عمل وقتی است که فیلم‌تان را با بقیه مردم ببینید. می‌توانید از احساس شبیه‌سازی تجسم برای اصلاح برش‌ها استفاده کنید. تدوین‌گر، هنرمندی است که در شکل‌گیری این حرکت نقش دارد و از بدن خود استفاده می‌کنند تا یک فیلم احساس درستی داشته باشد. نکته‌ی جالب در این بحث این است که هزاران تصمیم کوچکی که عنوان تدوین‌گر در زمان خودتان هنگامی که می‌خواهید آن داستان را رواینت کنید می‌گیرید. یکی از تدوین‌گران فوق‌العاده‌ای که می‌شناسم، اسون پاپه ویژگی‌ای دارد که آن را خیال‌پردازی محرک می‌نامم. خیال‌پردازی محرک، ظرفیتی است که بتوان احساس حرکات را متصور شد. چیزی است مانند ماهیچه با تمرین بسیار قدرتمند می‌شود و با احترام به آن پرسش باید بداند که احساس درستی دارد یا نه تا بتواند احساس درستی خلق کند
چه برداشتی باید از همه‌ی این‌ها داشته باشیم؟ تدوین‌گر ممکن است از هر دید خلاقانه‌ای که می‌خواهد از زمان، فضا و حرکت استفاده کند تا سکانس‌هایی با احساسات فیزیکی، عاطفی و روایی خلق کند.

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

سینماآرت

بررسی ده موسیقی متن ماندگار | راه‌های افتخار از استنلی کوبریک

موسیقی فیلم راه های افتخار

ترجمه اختصاصی از آرت‌تاکس: در اولین قسمت از مجموعه‌ی موسیقی متن‌های ماندگار تاریخ سینما نگاهی خواهیم داشت به: موسیقی فیلم راه های افتخار از استنلی کوبریک

موسیقی توانایی خارق‌العاده‌ای در برانگیختن احساسات را از درونی‌ترین بخش‌های روح و روان دارد. موسیقی می‌تواند دلتنگی، اشتیاق و قدرت را القا کند. موسیقی حتی می‌تواند ادای واژه‌ها را نفی کند. سخنی مشهور از لودویگ ون بتهوون نقل شده است که «موسیقی مکاشفه‌ای بالاتر از هر خرد و فلسفه‌ای است».

موسیقی به طرز منحصر به فردی فطری است. در حالی که عملکرد بیشتر ادوات سینما مبتنی بر برانگیختن هوش است، موسیقی روح را برمی‌انگیزد. موسیقی می‌تواند به عمیق‌ترین روان‌ها نفوذ کرده و در سطحی چنان گسترده باعث همدلی شود که شاید بقیه‌ی هنرها نتوانند موفق به انجام چنین کاری شوند. قطعه‌ای که به ظرافت ساخته شده باشد می‌تواند احساسات را افسون کند و معنا را به روشی تاثیرگذار توصیف می‌کند.

به همین دلیل است که فیلم‌سازان برای روی آوردن به موسیقی در آثار خود بسیار مشتاق‌اند. در این لیست ما به ده مثال قوی و مجزا از موسیقی در سینما می‌پردازیم. این آثار عمومن جزئی از ساختار فیلم هستند زیرا این خاصیت به موسیقی اولویت و تمرکز می‌بخشد. با این که قطعه‌ی نامرتبط با پیرنگ ستون فقرات احساسی یک فیلم شناخته می‌شود ولی هدف آن قطعه خدمت به فیلم است و خود تمرکز اصلی فیلم نیست. این ده فیلم نشان می‌دهند که چگونه موسیقی و توانایی‌های منحصر به فرد آن می‌تواند احساسات را توصیف کند و روایتی موضوعی تولید کند.

در کنار مطالعه‌ی قسمت اول ده موسیقی متن ماندگار: موسیقی فیلم راه های افتخار ببینید:

چرا کوبریک به سراغ فیلم پرتقال کوکی رفت؟

۱. راه‌های افتخار (۱۹۵۷)

استنلی کوبریک اغلب بابت بررسی عاری از احساس وضعیت انسانی نقد می‌شد. چنین نظراتی ولی به هیچ وجه درباره‌ی اولین شاهکار کوبریک، راه های افتخار، صدق نمی‌کرد.

در این درام ضد جنگ، سرهنگ دَکس با بازی کرک داگلاس با انسانیت‌زدایی افرادش توسط سلسله مراتب بی‌احساس و تسخیرناپذیر نظامی مبارزه می‌کند. دکس با وجود اقداماتی که در این باره انجام می‌دهد نمی‌تواند مانع محاکمه شدن سه نفر از افرادش که تصادفی انتخاب شده‌اند در دادگاه نظامی برای زدودن «بزدلی» از دل هنگ در برابر یک ماموریت انتحاری قطعی و اشتباهات مافوق‌های آن‌ها و مرگ آن‌ها شود. ما احساس همدلی زیادی برای این سربازان می‌کنیم که در یک بازی شطرنج گرفتار شده‌اند که عواقبی هولناک برای مهره‌ها و نه برای بازیکنان دارد.

در این نقطه‌ی تجمع همدلی و خشم ماست که کوبریک از نقش کارگردان بیرون آمده و نقش رهبر ارکستر را به خود می‌گیرد. در لحظه‌ای که سربازان از فراغت محدودشان از جهنم روزانه‌ی خود لذت می‌برند (یک برنامه‌ی رنگارنگ)، یک زن اسیر آلمانی به روی صحنه آورده می‌شود (کریستین کوبریک، همسر آینده‌ی استنلی این نقش را بازی کرد). او توسط سربازان جنسی‌سازی شده و مورد توهین زبانی و نفرت قرار می‌گیرد.

این صحنه هم بیننده و هم دکس را در هم می‌شکند. درست در لحظه‌ای که کوبریک قرار است ما را با پیامی تاریک و محزون درباره‌ی چرخه‌های نفرت و انسانیت‌زدایی تنها بگذارد، زن اسیر شروع به خواندن «سواره‌نظام وفادار» که یک ترانه‌ی فولکور قدیمی آلمانیست می‌کند.

سکوت به تدریج حاکم می‌شود. کیفیت صدای زیبا ولی شکننده‌ی زن در اتاق منتشر می‌شود. هم بیننده و هم سربازان شیفته‌ی صدا می‌شوند. هم‌زمان با آواز خواندن زن و مبارزه با اشک‌های ترسناک او، دوربین به کلوزآپ سربازان که آن‌ها نیز در حال گریستن‌اند کات می‌خورد. افراد با او آواز را زمزمه می‌کنند و او لبخند می‌زند.

در یک خیزش ناگهانی احساسات، این سربازان و اسیر آلمانی به عنوان قربانیان شرایط غیرانسانی و سیستمی بی‌تفاوت متحد و یگانه می‌شوند. سربازان انسانیت خود را بازمی‌یابند، اتفاقی که مردانی که این سربازان را به کام مرگ فرستادند هرگز قادر به انجامش نخواهند بود.

این آهنگ بدون هیچ دیالوگی درباره‌ی وضعیت انسانی در سطحی احساسی سخن می‌گوید. درست است که بیشتر آثار کوبریک هوش را برمی‌انگیزد ولی آن چه صحنه‌ی نهایی جاده‌های افتخار نشان می‌دهد این است که کوبریک ناتوان از ارائه‌ی یک زلزله‌ی احساسی برای آگاهی کوبنده‌ی ناخودآگاه ما نیست.

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها