با ما همراه باشید
شش ویژگی سینمای کریستوفر نولان شش ویژگی سینمای کریستوفر نولان

سینماآرت

شش چیز که کریستوفر نولان همیشه در فیلم‌های خود استفاده می‌کند

 ترجمه‌ی اختصاصی از آرت‌تاکس: در این گزارش نگاهی خواهیم داشت به شش ویژگی اصلی سینمای کریستوفر نولان ، یکی از موفق‌ترین فیلم‌سازان قرن ۲۱

شش چیز که کریستوفر نولان همیشه در فیلم‌های خود استفاده می‌کند

کریستوفر نولان یکی از الهام‌بخش‌ترین، موفق‌ترین و نوآورترین فیلم‌سازان قرن ۲۱ است. هر فیلمی که او کارگردانی کرده موفقیتی هنری یا موفقیت گیشه‌ای یا هر دو را برای او به ارمغان آورده است. بیست سال می‌گذرد از زمانی که او با «تعقیب» در سال ۱۹۹۹ شروع کرد و در طی این مدت توانسته‌ام تعدادی از عادت‌های او را بفهمم.

اکثر کارگردانان تکنیک‌ها و چیزهایی را که با آن راحت‌اند چندین بار استفاده می‌کنند. البته گاهی اوقات ممکن است که یک کارگردان آن قدر از یک چیز استفاده کند که به امری قابل پیش‌بینی و بی‌اهمیت تبدیل شده و ارزش کلی کار را پایین بیاورد. در این جا به شش چیز که کریستوفر نولان چندین بار در فیلم‌هایش به کار برده است می‌پردازیم.

۱) قصه‌گویی غیرخطی

قصه‌گویی غیرخطی اکنون به یکی از مشخصه‌های اصلی کریستوفر نولان تبدیل شده است. این تکنیک یک داستان را به جای گفتن مرحله به مرحله‌ی آن در طی یک سیر زمانی، آن را با شکستن سیر زمانی تعریف می‌کند. این تکنیک به هیچ وجه چیز جدیدی نیست و در فیلم‌های بسیاری از آن استفاده شده است اما با این وجود کریستوفر نولان به شدت دوست دارد از آن استفاده کند. او استفاده از قصه‌گویی غیرخطی را با «تعقیب»، اولین فیلم او که درباره‌ی نویسنده‌ای بود که برای به دست آوردن موضوع و الهامی برای نوشتن مردم را تعقیب می‌کرد، آغاز کرد. ولی در «ممنتو» بود که او این تکنیک را به سطح بالاتر و دیوانه‌وارتری برد. به جرئت می‌توان گفت که این فیلم و استفاده‌ی او از قصه‌گویی غیرخطی چیزی بود که جایگاه او را به عنوان یک فیلم‌ساز خلاق تثبیت کرد.

۲) مایکل کین

سر مایکل کین از زمانی که نقش آلفرد پنی‌ورث را در «بتمن آغاز می‌کند» بازی کرد در تمامی فیلم‌های نولان حضور داشته است. او تقریباً به چیزی مانند مهره‌ی مار نولان تبدیل شده است. البته این به این معنا نیست که نولان همیشه نقش‌های بزرگ و اصلی را به او می‌دهد. در اغلب اوقات کین تنها در برخی صحنه‌های یک فیلم بوده است. مثلاً مایکل کین در «دانکرک» تنها در یک صحنه‌ی بسیار کوتاه حضور داشت که در آن صدایش از رادیوی تام هاردی پخش می‌شد. حتی خود نولان هم آن زمان تایید کرد که کین باید به نحوی در این فیلم می‌بود.

مایکل کین در «انگاره» نقشی بیش‌تر از صداپیشگی دارد. کین گفته ضبط یک صحنه که جان دیوید واشنگتن هم در آن حضور داشت یک روز طول کشیده. احتمالاً این همان صحنه‌ای است که در تریلر می‌بینیم. صادقانه بگویم دلیل خاصی برای این که نولان مایکل کین را کنار بگذارد وجود ندارد. به هر حال او بازیگری استثنایی است که دو بار برنده‌ی جایزه‌ی اسکار شده. از طرفی، اگر نولان او را در نقشی بزرگ و معنادار به کار نگیرد ممکن است به نکته‌ی انحرافی فیلم تبدیل شود.

۳) قطارها

درست است که کریستوفر نولان در همه‌ی فیلم‌هایش از قطار استفاده نمی‌کند ولی فکر می‌کنم بیش از آن چه به نظر می‌رسد اهمیت دارند. اولین مثال «بتمن آغاز می‌کند» است. اگر به یاد داشته باشید توماس وین قطاری را در شهر برای حمل و نقل ارزان مسافران می‌سازد. راس الغول سپس سعی می‌کند از همین قطار و با تزریق گاز سمی مترسک به گاتهام استفاده کند. البته بتمن کاری می‌کند تا این قطار جان خود راس الغول را بگیرد.

در صحنه‌های ابتدایی «پرستیژ»، رابرت انجی‌یر (هیو جکمن) قطاری به مقصد کلرادو اسپرینگز سوار می‌شود تا با نیکولا تسلا ملاقات کند. به این امید که این سفر برخی از مشکلات او را حل خواهد کرد. او از تسلا می‌خواهد تا دستگاهی را برای حقه‌ی جادویی بعدی خود بسازد. ولی در «اینسپشن» است که قطار به بن‌مایه‌ای مهم تبدیل می‌شود. وقتی کاب و مَل در برزخ‌اند روی ریل‌های قطار دراز می‌کشند. کاب می‌گوید: «تو منتظر یک قطاری. قطاری که تو را به جای دوری خواهد برد. می‌دانی که قطار تو را به آن جا که امیدواری ببرد خواهد برد اما مطمئن نیستی. با این حال اهمیتی ندارد. حالا به من بگو چرا؟»

قطار آن‌ها را در رویا می‌کشد و به واقعیت بازمی‌گرداند ولی مل نمی‌تواند بپذیرد که این واقعیت است و از پنجره به بیرون می‌پرد. مدتی بعد که کاب و گروهش بقایای ذهن رابرت فیشر را وارسی می‌کنند، همان قطار از جاده‌ای شهری می‌آید و ماشین‌ها را در هم می‌کوبد. آن چه کاب درباره‌ی قطار می‌گوید از خود قطار مهم‌تر است. قطار نماد سیر زمانی خطی است که از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر می‌رود. بیش‌تر افراد از این مطمئن‌اند که قطار آن‌ها را از نقطه‌ی الف به نقطه‌ی ب خواهد برد اما بر اساس آن چه کاب می‌گوید هیچ قطعیتی در این موضوع نیست.

کریستوفر نولان از قطار برای تاکید بر چیزهایی که امیدواریم در آینده و در یک سیر زمانی رخ دهند استفاده می‌کند. قطار وسیله‌ای برای نشان دادن جایی است که می‌خواهیم برویم و کاری که می‌خواهیم انجام دهیم. برای توماس وین این کار کمک به فقرا بود. برای راس الغول این کار نابودی گاتهام و شروع دوباره بود. و برای بروس وین این کار به معنی نابود کردن قطار و کشتن راس الغول بود. به نظر می‌رسد که نولان نتیجه می‌گیرد که ما واقعاً نمی‌دانیم در سفرمان در قطار چه رخ خواهد داد و دانستنش هم در نهایت اهمیتی نخواهد داشت.

۴) نسبیت زمان

نولان به کندوکاو درباره‌ی مفهوم زمان درست مانند قصه‌گویی غیرخطی علاقه دارد. در «ممنتو» لئونارد به دلیل از دست دادن حافظه‌ی خود هیچ درکی واقعی از زمان ندارد. از آن جایی که ذهن او نمی‌تواند خاطره‌ی جدیدی بسازد  او محکوم به گرفتار شدن در یک حلقه و زندگی کردن مکرر یک تراژدی است. «اینسپشن» برداشتی خفیف از این ایده است ولی به جای این که درباره‌ی حافظه باشد درباره‌ی رویا و واقعیت است. مثلاً شخصیت جوزف گوردون لویت می‌گوید: «پنج دقیقه در جهان واقعی معادل یک ساعت در رویاست.» این زمان طولانی اما درک شخصیت را از واقعیت تغییر می‌دهد و باعث می‌شود که او نتواند واقعیت را از رویا تشخیص دهد.

«بین ستاره‌ای» با نسبیت زمان بیش‌تر بازی می‌کند و از نظریه‌های علمی واقعی نیز کمک می‌گید. با این حال بر خلاف «اینسپشن»، برای شخصیت کوپر با بازی متیو مک‌کانهی زمان کالایی باارزش است. یک ساعت روی اولین سیاره‌ای که به آن سفر می‌کند برابر با هفت سال روی زمین است.

اگر اولین تریلر «دانکرک» را ببینید متوجه صدای تیک تاک ساعت می‌شوید. این فیلم بیش‌تر از این که درباره‌ی اتساع زمان باشد درباره‌ی زندگی در لحظه است. زمان برای قهرمانان ما که برای زنده ماندن در خاک، دریا و آسمان می‌جنگند در حال تمام شدن است.

۵) پارادوکس‌ها

فکر کنم می‌توان گفت که اکثر مخاطبان از پارادوکس‌ها متنفرند. ما معمولاً دوست داریم که همه چیز منطقی باشد و به روشی قابل درک حل و فصل گردند. اگر چیزی در یک فیلم به درستی حل و فصل نشود، گلایه‌ی رایجی که شنیده خواهد شد این است که داستان «حفره‌ی منطقی» دارد. ولی یک پارادوکس بنا به تعریف حل‌ناشدنی است و این مخاطبان را آزار می‌دهد. «اینسپشن» و «بین ستاره‌ای» دو تا از واضح‌ترین مثال‌های استفاده از پارادوکس‌اند.

۶) شناخت‌شناسی

شناخت‌شناسی به معنی علم بررسی دانش است. این علم معمولاً سوال‌های «چه می‌دانیم؟» و «چگونه می‌دانیم؟» را می‌پرسد. این سوال‌ها نقشی اساسی را در اکثر فیلم‌های نولان ایفا می‌کند. این رشته‌های دانش و حقیقت حضور نسبتاً پایداری در کارهای او دارند. و پاسخ معمول نولان این است که مردم «واقعیت» را نمی‌خواهند بلکه «واقعیت خودشان» را می‌خواهند و شما چه کسی هستید که چیزی غیر از آن بگویید؟

نویسنده: جیسون اینگولفسلند – Cinemablend

مترجم: پویا مشهدی‌محمدرضا

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

سینماآرت

در چهل سالگی فیلم «گاو خشمگین» ببینید: مرور لحظات خاطره‌انگیز یک فیلم کالت

فیلم گاو خشمگین

زیرنویس فارسی اختصاصی از آرت‌تاکس:‌ به مناسبت چهل سالگی فیلم «گاو خشمگین» ساخته‌ی ماندگار مارتین اسکورسیزی با بازی رابرت دنیرو، لحظات ماندگار این فیلم کالت را مرور خواهیم کرد.

در چهل سالگی فیلم «گاو خشمگین» ببینید:
مرور لحظات خاطره‌انگیز یک فیلم کالت + حقایقی که شاید ندانید

«گاو خشمگین» یک فیلم اقتباسی‌ست بر اساس کتابی اتوبیوگرافیک. رابرت دنیرو اولین‌بار سر صحنه‌ی «پدرخوانده ۲» کتاب را خواند. از شیوه‌ی نگارش کتاب خوشش نیامد اما شیفته‌‌ی کاراکتر جیک لاموتا شد. همان موقع کتاب را به مارتین اسکورسیزی که سر صحنه‌ی فیلم «آلیس دیگر این‌جا زندگی نمی‌کند» به کارگردانی مشغول بود نشان داد و امید داشت او کارگردانی فیلم را قبول کند. اما اسکورسیزی چندبار از ساخت این فیلم شانه‌ خالی کرد و گفت هیچ ایده‌ای ندارد که با این قصه چه کند!

اما چه شد که اسکورسیزی ساخت فیلم را قبول کرد؟ مارتی بزرگ در همان سال‌ها یک اوردز اساسی را تجربه کرد. نزدیکان اسکورسیزی تعریف می‌کنند از تمامی منافذ بدنش خون بیرون می‌زد و امیدی به زنده‌ماندنش نبود. با این همه به کمک رابرت دنیرو، اسکورسیزی به زندگی برگشت و اعتیاد را ترک کرد. حالا داستان جیک لاموتا برای مارتی رنگ‌وبوی شخصی گرفت. خودش می‌گوید: «هر بار که فیلم می‌سازید انگار در رینگ بوکس قرار دارید!»

اما ماجرا به همین سادگی‌ها نبود. کمپانی سازنده‌ی «گاو خشمگین» تمام تخم‌مرغ‌هایش را در سبد «اینک آخرالزمان» فرانسیس فورد کوپولا گذاشته بود. فیلمی که در گیشه شکستی خورد و کمپانی سازنده را دچار بحران کرد. اسکورسیزی دو سال قبل در فستیوال ترابیکا تعریف می‌کرد ما در میانه‌های فیلم‌برداری بودیم و نمایندگان کمپانی پیش من و دنیرو آمدند. ما با شور و حرارت از پروژه حرف می‌زدیم و آن‌ها نگران بودند که چرا فیلم سیاه‌سفید است. در نهایت تمام حرف‌ها آن‌ها از ما خواستند که ادامه بدهیم. بعدن فهمیدم نمایندگان آن روز آمده بودند تا به ما بگویند این پروژه باید کنسل شود. شور و اشتیاق ما باعث شد سکوت کنند. «گاو خشمگین» این‌گونه خلق شد.

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

سینماآرت

بر آستان دروازه‌ی ابدیت: درباره‌ی بتهوون و سینما در ۲۵۰سالگی او | In Honor of Beethoven’s 250th Birthday

لودویگ وان بتهوون

نوشته‌ی پوریا یوسفی کاخکی، عضو حلقه‌ی منتقدان آرت‌تاکس، در ادای احترام به لودویگ وان بتهوون (۱۷۷۰ – ۱۸۲۷) در ۲۵۰اُمین سالگرد تولدش

بر آستان دروازه‌ی ابدیت

در ابتدای کوارتر چهارمِ «سرگیجه»ی هیچکاک، “اسکاتیِ” رَکَب‌خورده‌‌ی قصه، فسرده و حیران، تحت روان‌درمانی قرار می‌گیرد. “میج”، رفیق دم‌ساز و خوش‌قلب او، به عیادت‌ش آمده و برای اسکاتیِ هاج وُ واج و خاموش، راجع به شگردِ روان‌کاوی بیمارستان توضیح می‌دهد؛ اسکاتی باید موسیقی موتسارت گوش بدهد. میج، در ادامه شرح می‌‌دهد که اینجا برای هر نوع افسرده‌گی، موسیقی مطلوب و مقتضی تدارک می‌بینند. موردِ اسکاتی مالیخولیا و ناامیدی شدیدی‌است که میج در گفتگوی خصوصی‌اش با دکترِ اسکاتی باور دارد موتسارت به‌‌ بهبودش کمکی نخواهد کرد.

با خودم خیال کرده‌ام اگر قرار باشد حرفِ میج را بخوانیم و از موتسارت کاری ساخته نباشد، باز هم می‌شود کاری کرد. خیال کردم باید عقب موسیقی‌ای گشت که رنج را عمیقن لمس کرده باشد، آن‌ را مزه‌مزه کرده و بعد به خود گُوارانده باشد، و آخرالامر یک پا تکیه‌گاه کرده بر خروارِ اندوه، پُشته‌ی محنت، خیز کرده و به شادمانی، به پیروزی-نهایت پیروزی-، در آن سوی کپه‌های ملال، سلحشورانه سلام داده باشد. پس فکر کرده‌ام شاید دوای درد او پیش بتهوون باشد. لودویگ وان.

در سری انیمیشن‌های تلویزیونی «بادام‌زمینی‌ها(Peanuts)»، “لوسی”، دل‌باخته‌ی “شرودر”، به شرودری که شیفته‌ و مفتونِ موسیقیِ بتهوون است -در حالی که مثل همیشه بر پیانوی کوچک شرودرِ در حال تمرین و پیانونوازی لمیده- انتقاد می‌کند که از بتهوون یک بت ساخته و در علاقه‌اش به او زیاده‌روی کرده‌است. شرودر، بی‌اعتنا به او، به نواختن ادامه می‌دهد. لوسی می‌پرسد:«خب حالا، نظرت راجع به شوبرت و شومان و باخ و برامس و موتسارت چیه؟». شرودر با لحنی جدی پاسخ می‌دهد:«معلومه که اونام بزرگن». بزرگ مثل بتهوون. قله‌ی رفیع موسیقی، آهنگسازِ مجلل، مهیب، سحرآمیز و بی‌قرار تاریخ هنر که مسِ یأس را در زندگی‌ به دست سوده و به حق آن را در موسیقی‌ش به زرِ شش‌سَریِ پیروزی و «قهرمانی» مبدّل ساخته‌است. پدرش شب‌ها، سیاه‌مست‌به‌خانه‌آمدنا،‌ لودویگ وانِ ده، یازده ‌ساله را بیدار ‌کرده و وادار می‌کند به تمرین موسیقی. لودویگ وان چاره‌ای ندارد جز اینکه موتسارتِ ثانیِ پدر باشد. همین حالاش هم دیر شده و سر پدر بی‌کلاه مانده که پسرِ مستعدش نتوانسته مثل موتسارت در شش‌ساله‌گی بالبداهه فوگ بسازد، در هشت‌ساله‌گی سمفونی بنویسد و تا سن او، همین حوالی ۱۱ساله‌گی، اُپرا خلق کند. او جیب‌های پدر دائم‌الخمرش را از سرمایه‌ی پنهانی‌ای که در دست و توانایی‌های اوست بی‌نصیب گذاشته، پس مستحق مجازات است!

به تاریخ ۱۸۰۱. لودویگ وانِ آلمانی که حالا دیگر سر و گردنی بهم رسانده و هشت، نٌه سالی می‌شود در ویَن -پایتخت امپراتوری مقدس روم، مرکز موسیقی عالم، شهرِ رویاپردازی با سِرِنادهای شباهنگاهیِ خنیاگران در تابستان و خیال‌بازی با کنسرت‌های غول‌های اتریشیِ موسیقی در زمستان- ساکن شده، در ابتدای سی‌ساله‌گی‌ست و برای خودش خبر بدی دارد: آقای بتهوون، باید ‌تعارف را کنار بگذاری و بدانی گوش‌هات، گوش‌های نازنین‌ت -آن‌ها که باهاشان موسیقی ‌شنیده، کنسرت‌های چیره‌دستانه‌ی پیانو ات را ترتیب داده و آثار ارکسترال‌ت را رهبری ‌کرده‌ای- دارد دخل‌شان می‌آید. لعنت به‌شان! دیگر نمی‌شنوند این گوش‌ها! پس، نومیدانه می‌نویسد:«دوسال است که تقریبا از هرجمعی حذر کرده‌ام. چطور ممکن است بتوانم به‌شان بگویم ناشنوایم!؟ اگر حرفه‌ای جز این داشتم، آسان‌تر بود اما در حرفه‌ی من، این معلولیت وحشتناک است». تاب نمی‌آورد. بدجوری دارد دمار از دماغش درمی‌آورد این زندگی. سال‌هاسال بعد زمانی که در بستر بیماری‌ست و در آستانه‌ی مرگ، در نامه‌ای اشاره می‌کند:«حقیقتن قسمت من در زندگی بسیار سخت بوده‌است…». با آن گوش‌های گران، گوش‌هایی که صاحب‌ش یک آهنگساز برجسته‌ی آلمانی، یک ویرتوئوزِ پیانو است، او که پیداست سری دیگر دارد و سری میانِ بزرگترینِ سرهای اتریشی‌ها، هایدن و موتسارت، درآورده، دیگر به زحمت می‌شنود. تصویر تکان‌دهنده‌ی ناشنوایی بتهوون در سکانسی نفس‌گیر از فیلم «معشوق جاودانه(Immortal Beloved)» که روایت‌کننده‌‌ی روابط دست‌نیافته و عشق‌‌های یکسر ناکام بتهوون به زنان است، نمایش داده شده‌است. بتهوون (با اجرای گری اولدمن) ملول و کم‌شنوا، مدتی‌ست نه اثری ساخته و نه نواخته: همان دوره‌ی بحرانِ آغاز و آگاهی به ناشنوایی. جولیتا گویچاردی، دختر یکی از نجیب‌زاد‌ه‌گان وینی، او را به کاخ‌شان دعوت می‌کند تا فورته‌پیانوی(نیای پیانوی امروزی) جدیدی که آنها خریداری کرده‌اند را رویت و با آن خلوت کند. لودویگ وان به کاخ متروک می‌رسد. پشت فورته‌پیانو می‌نشیند و ناغافل از این که جولیتا و و پدرش، پنهانی او را می‌پایند، شستی‌ها را محک می‌زند و چند نغمه‌ی گوش‌خراش و خام‌دستانه می‌نوازد. دختر و پدر ناامید شده‌اند، که ناگهان می‌بینند لودویگ ضلع بالایی قابِ فورته‌پیانو را بر شستی‌ها سوار می‌کند، سر کج کرده و گوش‌ش را بر ‌قاب چوبیِ فورته‌پیانو می‌گذارد و شروع به اجرای قطعه‌ی جاودانه‌ی پویه‌ی(=موومان) اول سونات شماره‌ی ۱۴، معروف به سونات مهتاب، می‌کند. همان سوناتِ پیانوای که به جولیتا گویچاردی تقدیم شده‌است. آدم می‌تواند با هر بار تماشای بتهوونِ کم‌شنوا، با گوش‌های تیزکرده و تکیه‌داده بر قاب فورته‌پیانو و اجرای سونات مهتاب، گریه ساز کند. همچنان که معاصرین بتهوون گفته‌اند:«می‌دانست چگونه هر شنونده‌ای را از خود بی‌خود کند. چنان‌که بارها هنگام نوازنده‌گی‌ش چشمی نبود که اشک‌آلوده نباشد. بسیاری به هق‌هق می‌گریستند. این از جادوی خاصی بود که او در بیان موسیقایی‌اش داشت».

یک‌سال به همین روال می‌گذرد. لودویگ وان طاقت‌ش طاق می‌شود، به روستا می‌رود و عزلت گزینه می‌کند. او خلوت‌ش را با طبیعت قسمت می‌کند. همان کاری که تا همیشه انجام‌ش داد. عزیزداشتِ این رفیق رنج و راحت‌ش در سمفونیِ شماره‌ی شش‌ش، سمفونی پاستورال(=روستایی) و نیز در نامه‌ها و کاغذهایی‌ که از او باقی‌ مانده («چقدر خوش‌بخت ‌ام که می‌توانم در میان بوته‌ها و جنگل قدم بردارم. بی‌گمان آن‌ها طنینی می‌افکنند که آدمی نشاطِ شنیدن‌ش را می‌کند. در این دنیا هیچ‌کس به اندازه‌ی من ییلاقات را دوست نمی‌دارد. هر درخت به اندازه‌ی یک انسان برایم عزیز و دوست‌داشتنی‌ست.»)، به خوبی پیداست. به روستایی حوالیِ وین می‌رود. هایلیگِنشات. در نامه‌ای به برادرانش که امروز به «وصیت‌نامه‌ی هایلیگنشات» شهرت دارد، می‌نویسد:«می‌بایست پیش از این‌ها به زندگی‌ام خاتمه داده باشم. فقط هنرم بود که مانع این کار شد. آه! برایم ناممکن بود دنیا را پیش از به ثمر رساندن تمام آنچه در درون‌م احساس می‌کردم، ترک کنم». اما نه! این نامه را نباید بر‌ایشان بفرستد! آن دو برادر کوچک‌تر که از هفده‌‌سا‌له‌گیِ لودویگ وان، پس از مرگ مادر بر اثر سل و بی‌‌کفایتی پدر بخاطر الکلیسم، سرپرستِ قانونی‌شان بوده، نمی‌بایست درهم‌شکستنِ برادر ارشد را بدانند. آن نامه‌ی سراسر رنج و اندوه، هرگز برای کاسپار و یوهان ارسال نشد. اما پروژه‌ی جاودانه‌گی، نامیرایی و بخش اساطیری زندگی او از همین‌ نقطه آغازیدن می‌گیرد. لودویگ وان، بر یأس پیروز می‌شود، خشم، کج‌خلقی و احساس‌ش در زندگی را صادقانه و سرگشاده در موسیقی‌ش جاری می‌کند و شورمندانه بر قاعده‌های مستقر موسیقی‌ زمانه‌اش می‌شورد. او سمفونی شگفت شماره‌ی سه را می‌نویسد. سمفونی اروئیکا(= سفمونی قهرمانی). سمفونی‌ِ پرشور و براندازنده‌ای که طغیانِ شدید‌اللحنی علیهِ بحران، تنش و اندوه‌های شخصی و البته اجتماعی‌ای‌ست که لودویگ وان، قهرمانانه و با استمداد از هنر و موسیقی، شکست‌شان داده یا تلاش می‌کند شکست‌شان بدهد. قطعه‌ای قریب به پنجاه دقیقه‌ای که اجرای آن به نقطه‌‌ی عطف تمام تاریخ موسیقی تبدیل شد. آنچنان که به گواهیِ فیلم تلویزیونیِ«اروئیکا»(محصول BBC)، یوزف هایدن، آهنگساز بزرگ اتریشی و خالق نخستین سمفونی تاریخ موسیقی -که از اصلی‌ترین دلایل مهاجرت لودویگ وانِ بیست و دو ساله برای تحصیلِ موسیقی در وین بود- سمفونی شماره‌ی سه‌ی بتهوون را «کاملا نوین» ‌می‌خواند و در ادامه می‌گوید:«از هم‌اکنون تا همیشه، همه‌چیز در موسیقی متحول شد». عنوان ضمنی سمفونی سه، ابتدا «بناپارت» بود. لودویگ وان، مردی که خود نمونه‌ای‌ست یکّه از عصیان، استقلال، انقلاب، صلابت، پای‌مردی و قهرمانی، در قرن هجدهم اروپا، در بازه‌ای می‌زیست که آشوب‌های شدید سیاسی-اجتماعی قوت گرفته بودند. دوره‌ای که به شکلی مرکزیت قدرت برای نخستین بار در تاریخ غرب، از کلیسا و دربار به طبقه‌ی متوسط تفویض شده بود. دوره‌ی‌ روشن‌گری، خردگرایی، آزادی‌خواهی و انقلاب‌های بزرگ مدنی. بتهوون، سمفونی شماره‌ی سه‌ را به یکی از شمایل‌های انقلابیِ زمانه‌اش، ناپلئون بناپارت، تقدیم می‌کند. اما پس از اینکه به‌ناگاه بناپارت خود بر تختِ حاکمیت تکیه می‌زند و خودش را امپراتور می‌خواند، نقل است (به وام از روایتِ راجر کیمی‌یِن، موسیقی‌شناس فرانسوی-آمریکایی)، که بتهوون بسیار خشم‌گین می‌شود، فریاد می‌زند:«همه‌شان سر و ته یک کرباس اند! حالا نوبت اوست که تمام حقوق انسانی را لگدمال و فقط جاه‌طلبی‌ش را ارضاء کند و خود را بالاتر از بقیه ببیند و بر دیگران ظلم روا دارد.» و نام بناپارت را از پیشانیِ نت‌نوشتِ سمفونی‌اش با عصبانیت خط می‌زند و می‌نویسد: «سمفونی قهرمانی، در گرامی‌داشت خاطره‌ی یک بزرگ‌مرد». روحیه‌ی قهرمانی و میل او به نامیرایی («می‌خواهم گریبان تقدیر را بگیرم… بی‌شک نمی‌تواند به یک‌باره مرا به زانو درآورد. وَه که چه خوب است اگر انسان بتواند زندگی را هزارباره از سربگیرد!») توأمان با خشم و توفنده‌گی در سراسر زندگیِ الهام‌بخش و آثار زربفتِ او -در کنار بسیاری قطعه‌های روح‌بخشِ غنایی، محزون، موقّر و اشک‌انگیز – قابل‌ردیابی‌ست. خشونت و هیجانی که بی‌گمان خود علیه خشونت عمل می‌کند. لئونارد برنستاین، رهبر ارکستر و معلم بزرگ موسیقی، در جایی اشاره می‌کند:«این پاسخ ما به خشونت در جهان است: موسیقی‌ای پُرتوان‌تر، زیباتر و عمیق‌تر از هر زمان دیگری». وقتی به این گفتار فکر می‌کنم، فورن «پرتقال کوکی»، فیلم گیرای استنلی کوبریک به خاطرم می‌رسد. “الکس”، شخصیت اصلی، هولیگانِ دل‌بسته‌‌ی خشونتِ افراطی و غیراخلاقی، دل‌نهاده‌ و مجنونِ موسیقی بتهوون، خاصّه سمفونی شماره‌ی نُه او است. به شکلی که در نیمه‌ی ابتدایی، فیلم غالب آنچه پلشتی‌ یا کراهیت است، با موسیقی بتهوون در زیرمتن نمایش می‌دهد. در میانه‌ی فیلم می‌خواهند الکس را با دارویی کشف‌شده درمان کنند تا برای همیشه دست از آنچه کرده و می‌کند، بردارد. او را در حین درمان، به یک صندلی در سالن سینما محکم کرده و چشمان‌ش را با گیره باز نگاه می‌دارند و او را ملزم می‌کنند به تماشای خشونت‌های گونه‌گون بشر. بخشی از این تصاویر، نمایش افعال جنون‌آمیز هیتلر و ارتش نازی‌ست که با سمفونی نُه بتهوون همراهی می‌شود. الکس مستاصل فریاد می‌زند:«گناه داره!» پزشک‌ها که در انتهای سالن نشسته‌اند، می‌پرسند:«چی گناه داره؟». پاسخ الکس یکی از تجربه‌های شگفت‌انگیز و ویران‌کننده‌ی سینماست. مخصوصن اگر ذره‌ای -لااقل- تعلق خاطر به بتهوون داشته‌‌باشی و تمام نیمه‌ی اول فیلم را با این پرسشِ مدام -حتی اگر شده در پسغوله‌ی ناخودآگاه‌ت- سرکرده‌باشی که:«چرا باید موسیقی بتهوون روی این تصاویر باشد؟». پس الکس، گویی در هیأت تماشاچی‌های غضب‌ناکِ نیمه‌ی اول فیلم، به فریاد پاسخ می‌دهد:«استفاده‌ی اینطوری از موسیقیِ لودویگ وان! اون که کاری به کار کسی نداشته! اون فقط موسیقی نوشته! تموم‌ش کنید! من درمان شدم! من درس‌مو یادم گرفتم! هرکسی این حقو داره که بدون اینکه آزارش بدن یا به‌ش چاقو بزنن، زندگی کنه!». آنچه الکس در این چند جمله می‌گوید، شاید چکیده‌ی سمفونی‌ شماره‌ی نُه، بخصوص متنِ کلامِ پویه‌ی چهارم‌ش باشد. الکس در فصل نهایی فیلم، حالا که بخاطر عوارض جانبی داروها و روند درمان، سمفونی شماره‌ی نُه بتهوون اذیت‌ش می‌کند، توسط یکی از قربانیان‌‌ِ خشونت‌های بی‌حدّش در نیمه‌ی اول فیلم، به وسیله‌ی هیجان، توفنده‌گی و صلابتِ همان سمفونی شماره‌ی نُه بتهوون شکنجه می‌شود. کدام سمفونی‌؟ سمفونی‌ای که سایه‌ی عزیز در گفتگو با مسعود بهنود، وقتی از زندگی اعلام رضایت می‌کند، می‌گوید:«کجا جز زندگی می‌توانستم سمفونی‌ نُه بتهوون را بشنوم؟». کدام سمفونی؟ سمفونی‌ای که برنستاین بزرگ، ۵۰ سال پیش، در پرده‌ی سوم مستندی که برای جشن ۲۰۰ ساله‌گی بتهوون در وین ساخته شده بود، راجع به‌ش می‌گوید:«شاید در بتهوون کودکی‌ بود که هرگز بزرگ نشده و هموست که [به رغم ترش‌خویی وُ زودرنجی وُ دم‌دمی‌بودن، و مصائب زندگی] خالق زیبایی، معصومیت و صداقت شد؛ حتی در زمان ژرف‌ترین نومیدی‌ها. و این روحِ معصوم با ما از امید، آینده و جاودانه‌گی سخن می‌کند. برای همین هم هست که امروز، در این زمانه‌ی اندوه وُ رنج وُ ناامیدی وُ بی‌پناهی، بیش از هر زمان دیگری به موسیقی او، مثلا سمفونی نهم، عشق می‌ورزیم و به آن نیازمندیم. موسیقی‌ِ مردی که هیچ پاداش یا جشنی درخور و اندازه‌ی هدیه‌ای که او به ما ارزانی داشته، نمی‌تواند باشد.» سمفونی‌ای که بدعت‌ها و بدایع آن (مثلا اینکه برای نخستین بار از گروه هم‌سرایان و خط‌های آوازی و کلام در فُرم سمفونی استفاده شد، با شعری از فردریش شیندلر) خود حدیثی دیگر است، سزاوار تحلیل توسط متخصصین و موسیقی‌دانان. سمفونی‌ای که پویه‌ی چهارم‌ش: «چکامه‌ی شادمانی»، در مدحِ صلح، دوستی و برادری انسان‌‌هاست. یعنی آخرین پویه‌ی یک اثر سمفونیکِ آفریده‌ی لودویگ وان بتهوون. بتهوونِ حالا مطلقن ناشنوا. به تاریخ ۱۸۲۴. وینی‌ها پیش‌تر چو انداخته‌بودند که دیگر کار موسیقی‌دان شهیر شهرشان، او که سی و اندی از زندگی‌ش را آنجا گذرانده، تمام است. پس، از پچپچه‌ها اطلاع می‌یابد و اعلام می‌کند: کور خوانده‌اید! هنوز هم هست! و شد سمفونی شماره‌ی نه و یکی دو سال بعد هم، آخرین کار‌های او: «کوارتت‌های آخر(The Late Quartets)». همان شش کوارتت عمیق و پراحساس برای سازهای زهی که یکی‌شان آخرین آرزوی فرانتس شوبرت بود. چطور؟ شوبرت، محتضر، آرزو می‌کند تنها یک بار دیگر بتواند کوارتت شماره‌ی ۱۴ (اپوس ۱۳۱) را بشنود. این اتفاق می‌افتد و پنج روز بعد از اجابت‌ آرزوش، جان می‌سپارد. همان کوارتتی که فیلم «کوارتت آخر(A Late Quartet)» به‌ش می‌پردازد. در همان سکانسِ عنوان‌بندی فیلم، آقای کریستوفر واکِن در نقشِ “پیترِ” قصه، بعد از اینکه شعری از تی.اس.الیوت راجع به جاودانه‌گی و شیوه‌ی زمان‌بندیِ کوارتت شماره‌ی ۱۴ بتهوون قرائت می‌کند، توضیح می‌دهد:«ما امروز با کوارتت شماره‌‌ی ۱۴ آغاز می‌کنیم که گفته شده قطعه‌ی محبوبِ بتهوونه. کوارتتی که هفت پویه داره. در صورتی عرفِ اون زمان، چهار پویه بوده. هفت پویه‌ای که بهم متصل و مربوط اند و موقع اجرا، میون پویه‌ها نباید صبر کنی. نباید استراحت کنی. بتهوون اصرار داشته که تمام قطعه بطور لاینقطع اجرا بشه. شاید با این کارش می‌خواسته یه بهم‌پیوسته‌گی، یه جور اتحاد میون اتفاقات تصادفی توی زندگی رو نشون بده. شایدم این نشونه‌ی ناشنوایی و تنهایی‌شه بصورتی که حس کرده دیگه آخراشه. پس انگار می‌خواسته بدون اینکه توقفی در قطعه ایجاد بشه، نشون بده که فرصتی باقی‌ نمونده»… نامیرایی و ابدیت.

لئونارد برنستاین، برای اولین فصل از اولین کتابش («لذت موسیقی») عنوان “چرا بتهوون؟” را گزینه می‌کند و به فرم دیالوگ میان خودش (ال. بی.) و شخصیتی -شاید خیالی- به نام ال. پی.، در کاوشِ دلایل اهمیت و سترگی بتهوون می‌نویسد:

–ال. بی. : بتهوون تمام قواعد مستقر را برهم زد و به شیوه‌ی خود آثاری تصنیف کرد که به طرز نفس‌گیری، در کمال اند. کمال! واژه‌ی درست باید همین باشد. زمانی که داری به قطعه‌ای گوش می‌کنی که احساس می‌کنی تنها نتِ ممکن و صحیح همانی‌ست که هست، تو احتمالن داری بتهوون گوش می‌دهی. ملودی‌ها وُ فوگ‌ها وُ ریتم‌ها ارزانیِ “چایکوفسکی”‌ها، “راوِل”‌ها و “هیندِمیث‌”ها‌. اما این پسر، بتهوون، همه‌ی آنچه که حقیقتن درست و در کمال است، دارد. همه‌ی آن موادِ لاهوتی‌ای که قدرت‌شان باعث می‌شوند تو در انتهای قطعه احساس کنی:«پس یه چیزایی هم توی دنیا هستن که واقعا درستن». چیزهای [اسرارآمیزی] در موسیقی بتهوون وجود دارد که دایمن از قانون خودشان پیروی می‌کنند و هم‌زمان باعث می‌شوند با خودت فکر کنی که کاملن می‌شود به‌شان اعتماد کرد. چیزی که هیچ‌وقت ناامیدت نمی‌کند.

–ال. پی. : این‌هایی که گفتی، تقریبن توصیف خداوند بود.

–ال. بی. : خب، منظور من هم همین بود.

پوریا یوسفی کاخکی – ۲۶اُم آذرماه ۱۳۹۹

 

ببینید: چرا کوبریک به سراغ فیلم پرتقال کوکی رفت؟

In Honor of Beethoven’s 250th Birthday; written by Pooria Yoosefi

At the beginning of the 4th quarter of Alfred Hitchcock’s Vertigo, where the dazed and confused Scotty is visited by his good hearted friend Midge, she explains a physical therapy technique for the silent Scotty: He must listen to Mozart’s music. Midge explains that for every kind of depression and mental health problem, there’s a therapeutic music in accordance. The doctor disagrees and believes this won’t be of any help.
I imagined if Mozart doesn’t work for Scotty, then someone else’s music might. A music that has tasted a deep sense of pain and sadness and drinks it all up to t it all away and step into a form of victory, greeting courageously from the other side; I thought that maybe the key was with Ludwig van Beethoven.

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

سینماآرت

یک قدم نزدیک‌تر به واقعیت: پشت صحنه فیلم «به سوی ستارگان» | Before & After Hollywood VFX Breakdown of Ad Astra

پشت صحنه فیلم Ad Astra

زیرنویس فارسی اختصاصی از آرت‌تاکس:‌ نگاهی به پشت صحنه و جلوه‌های ویژه‌ی کامپیوتری در فیلم «Ad Astra / به‌سوی ستارگان» به کارگردان جیم گری و بازی برد پیت

یک قدم نزدیک‌تر به واقعیت
پشت صحنه جلوه‌های ویژه‌ی فیلم Ad Astra

به سوی ستارگان یک فیلم علمی-تخیلی ماجراجویانه‌ست که علاوه بر ستارگان فیلم مشهور، کمپانی‌های جلوه‌های ویژه‌ی بزرگی هم در کار دخیل بودن. ام‌پی‌سی، متد استودیوز، مستر اکس، وتا دیجیتال و اینداستریال لایت اند مجیک، چند نمونه از این کمپانی‌ها هستن که همه با هم‌دیگه همکاری کردن تا این سفر فضایی بیش‌تر علمی به نظر برسه تا تخیلی.

مستر اکس: کمپانی مستر اکس مسئولیت مهم اولین صحنه‌ی فیلم رو بر عهده داشت؛ جایی که برد پیت، مک‌براید، در مداری نزدیک زمین روی یک آنتن هشتاد هزار فوتی کار می‌کنه و یه جریان قوی مرموز، اون رو پرتاب می‌کنه. برای این نما، قسمتی از آنتن عظیم برای استفاده سر صحنه ساخته شد تا برد پیت بتونه حالت تعاملی داشته باشه. تیم جلوه‌های ویژه برای مواد مورد استفاده از ایستگاه فضایی بین‌المللی الهام گرفتن و به این نکته دقت به خصوصی به خرج دادن که این مواد اون بالا ممکنه دچار چه تغییراتی شن و در عین حال، سعی کردن حس و حال آینده رو حفظ کنن.

ام‌پی‌سی: برای تمام سکانس‌های بلند شدن و فرود، کمپانی ام‌پی‌سی تعداد زیادی از ویدیوهای ناسا رو بررسی کرد. تمرکز اون‌ها روی ابرهای گرد و غبار و دود انبوه بود تا شبیه‌سازی‌شون تا حد امکان به واقعیت نزدیک‌ باشه. یکی از بزرگ‌ترین چالش‌ها، نورپردازی بود. روی زمین و داخل یک اتاق، نور خورشید نور مصنوعی و نور منعکس‌شده وجود داره، اما در فضا، فقط یک منبع نور بزرگ و مستقیم وجود داره، در حالی که ذرات هوایی وجود نداره که نور رو پراکنده کنن و تعداد کمی جسم هستن که بخوان موجب انعکاس نور بشن. تیم ام‌پی‌سی باز هم باید سراغ آرشیوهای ناسا می‌رفت تا بتونه نورپردازی واقع‌بینانه‌ای ایجاد کنه و همین‌طور اثر خاصی رو تشکیل بده که نزدیک نقاط روشن حالت حلقه‌ای ایجاد می‌کنه.

ببینید: معرفی اختصاصی آرت‌تاکس از فیلم «Ad Astra / به‌سوی ستارگان»

Before & After Hollywood VFX Breakdown of Ad Astra

Ad astra is a science fiction adventure film that not only boasts big name movie stars but also big name VFX houses. MPC, Method Studios, Mr X, Weta Digital, Industrial Light and Magic to mention just a few, all collaborated together to make this journey through space seem more science, than fiction.

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها