با ما همراه باشید
سی و هشتمین جشنواره جهانی فیلم فجر سی و هشتمین جشنواره جهانی فیلم فجر

سینمای جهان

عین یک انگلیسی پیر | یک گزارش خواندنی از هومن جعفری درباره‌ی سی‌وهشتمین جشنواره‌ی جهانی فیلم فجر

اختصاصی از آرت‌تاکس: روایت هومن جعفری از سی و هشتمین جشنواره جهانی فیلم فجر و آثاری که در مدت زمان برگزاری فستیوال دیده است

جشنواره برای من یک‌روز دیرتر آغاز می‌شود. چهارشنبه را از دست داده‌ام و پنج‌شنبه، عین یک انگلیسی پیر که قصد دارد به شکار برود، مجهز به فلاسک قهوه، ماسک اضافی، فنجان پلاستیکی ضدعفونی‌شده و ماسک اضافی( بسته‌ی دوم) راهی پردیس چهارسو می‌شوم. کارت جشنواره‌ی من در دفتر تحریریه است و به خاطر تعطیلی دفتر، تا روز شنبه از کارت خبری نیست. با روابط‌عمومی جشنواره هماهنگ می‌کنم تا پنجشنبه و جمعه را بدون کارت از فیلم‌ها بازدید کنم. یک کری آبی و قرمز با بچه‌های هماهنگی به وجود می‌آید و تا آخر جشنواره در ذهنشان می‌مانم. فوتبال گاهی اوقات بیشتر از کارت ورودی راهگشاست!

 

خاطرات محاصره

نخستین دشت من از جشنواره، یک فیلم سرد و روی اعصاب روسی است که در سال ۲۰۲۰ به شیوه‌ی سیاه‌سپید فیلمبرداری شده… سکانس ابتدایی بسیار خیره کننده‌ست. یک تازه عروس آلمانی که شوهرش سروان واحد توپخانه است، این افتخار را پیدا می‌کند تا نخستین کسی باشد که در صبح دل‌انگیز بعد از شب زفاف، مرگ را برای مردمان تحت محاصره لنینگراد به ارمغان می‌آورد. سمفونی موتزارت پخش می‌شود و تازه‌عروس در لحظه‌ی به اوج رسیدن موسیقی، توپ را شلیک می‌کند و می‌خندد! غرش توپ‌ها هم‌نوا با موسیقی خیره‌کننده‌ی استاد آلمانی، ما را به شهر می‌رسانند. شهری که یک سال است در محاصره مانده، برقش قطع‌شده، انبار بزرگ آذوقه‌ش نابود گشته و سرما آن‌جا را به قبرستان ابدی بزرگی تبدیل کرده که مملو از اجساد یخ‌زده‌ای‌ست که نه  می‌شود دفن‌شان کرد و نه می‌شود تکان‌شان داد.

قهرمان داستان ، زن رنج کشیده‌ای‌ست که می‌خواهد به کمک زن بی‌رحم همسایه، ابتدا جسد یخ‌زده‌ی شوهرش را به غسالخانه تحویل بدهد و بعد به سمت بیمارستان شهر برود تا قبل از مرگ یک‌بار دیگر پدر جراحش را ببیند! صحنه‌ی انتقال جسد یخ‌زده با سورتمه از طبقه‌ی چهارم یک آپارتمان بدون برق تا پایین و بعد گذراندن جسد از میان حجم انبوه یخ و برف و رساندنش به غسالخانه آن‌قدر دلخراش‌ست که در میانه‌ی سینما، از درون یخ بزنی! اما اگر فکر می‌کنی قرار نیست چیزی هولناک‌تر از آن ببینی سخت در اشتباهی!

در حالی که مشغول تحسین فیلم‌ساز به دلیل به نمایش‌گذاشتن دشواری‌های زندگی مردمان شهر بمباران‌شده هستی و همزمان به بخت سیاه خودت نفرین می‌فرستی که این چه فیلمی بود برای شروع جشنواره انتخاب کردم، شاهد صحنه‌های بعدی می‌شوی که از هر فیلم ترسناکی هولناک‌ترند. شهر سرشار از جسدهای یخ‌زده و به حال خود رها شده‌ای‌ست که کسی توان جمع کردن‌شان را ندارد. قهرمان قصه در حالی که از بین آن‌ها عبور می‌کند، به صف نانوایی می‌رسد. مردمان ایستاده در صف برای گرفتن یک برش نان، چنان بی‌حرکت‌ند که نمی‌دانی مرده‌اند و یخ زده‌اند یا صرفن روی حالت «فلایت مد» قرار گرفته‌اند تا انرژی کمتری مصرف کنند.

درست وسط این صحنه‌ها، آلمان‌ها خمپاره می‌زنند و می‌شنوی که زنی با ناراحتی دنبال دست قطع‌شده‌اش می‌گردد چون‌که کوپن نانش در آن دستش بوده! در میانه‌های هضم‌کردن این ضربه هستی که ضربه‌ی بعدی زده می‌شود! سورتمه‌ی حمل نان کودکان یتم‌خانه‌ای درست کنار صف نان و مردمان گرسنه، از تعادل خارج می‌شود و ده‌ها تکه نان، مقابل چشمان مردمان قحطی‌زده روی زمین می افتد! صحنه‌ی هجوم‌بردن آرام مردمان یخ‌زده به سمت نان‌های یتیمان و التماس‌های مرد مسئول برای رحم‌کردن و نخوردن نان‌ها، همراه با حرکت آرام پیکره‌های یخ‌زده و گرسنه و بدون جان به سمت نان‌های روی زمین، هیچ چیزی کمتر از حرکت زامبی‌های فیلم‌های ترسناک به سمت قهرمان‌های قصه‌های هالیوودی ندارد!

فیلم که تمام می‌شود، اکثرآدم‌هایی که هنوز در سالن باقی مانده‌اند، با بغض از سالن خارج می‌شوند. کسی شوقی برای به اشتراک گذاشتن نظراتش با دیگران ندارد. همه فقط به یک چیز نیاز دارند. هجوم به سمت غرفه‌ی قهوه‌ی داخل سالن و گرم شدن!

 

شهامت

یک مستندنمای بسیار عجیب‌وغریب که اصلن نمی‌دانم چه‌طوری ساخته‌شده یعنی از قبل از انتخابات و بعد وسط هیاهوی‌های بعدش فیلم‌ساز کی وقت کرده سناریو بنویسد! فیلم محصول آلمان است اما تمامش به بلاروس برمی گردد و انتخابات سال ۲۰۲۰ این کشور که بسیار پرحاشیه هم برگزار شد و تظاهرات نیروهای مخالف دولت را در پی داشت. داستان پیرامون محور چند بازیگر آماتور تئاتر است که درآستانه‌ی انتخابات می‌خواهند یک نمایش زیرزمینی را اجرا کنند. این فیلم، تلاش آن‌ها در طول مدت انتخابات و آشوب‌های بعدش را به نمایش می‌گذارد. فیلمبرداری‌ خیره‌کننده است و آدم نمی‌داند فیلمبرداری از این صحنه‌ها درست در میانه‌های آشوب چه‌قدر با نیت ساخته‌شدن یک فیلم صورت گرفته! کار قوی، میخکوب‌کننده و به شدت اثرگذار است و شما را به درون یک اعتراض جمعی می‌برد. در سکانس نهایی، داستان مرگ یکی از مخالفان دولت که توسط همسرش بازنویسی شده، توسط گروه تئاتری به نمایش در می‌آید.

تماشاکردن این مستند داستانی سیاسی، تجربه‌ی ویژه‌ای‌ست: صحنه‌های تظاهرات عظیم درون شهری و حمله پلیس برای متفرق‌کردن جمعیت، بسیار تکان‌دهنده است.

 

سرنوشت یک انسان

بدون آن‌که شناختی از این فیلم کلاسیک معروف روسی داشته باشم، به تماشای آن نشستم. فیلم از همان دقایق اول مشخص کرد که چه هدفی دارد. نمایش یک انسان بیچاره که هر کاری می‌کند و هر مسیری می‌رود، چیزی غیر از بدبختی به سراغش نمی‌آید! یک کارگر روسی، بعد از آن‌که تمام خانواده‌اش را در یک زلزله از دست می‌دهد، ازدواج می‌کند و برای مدتی کوتاه طعم خوش‌بختی را می‌چشد اما بعد جنگ آغاز می‌شود و آن‌جا به اسارت دشمن درمی‌آید! بدترین اتفاقات برای او در طول دوران اسارت رخ می‌دهد و بعد هم موفق به فرار می‌شود اما بدبختی و بیچارگی دست از سر او بر نمی‌دارد!

او تا آخرین سکانس فیلم بدبخت و بیچاره – و صد البته با روحیه‌ای انقلابی و حزب‌پسند – است و فیلم در حالی تمام می‌شود که او بیمار شده و نگران‌ست که وقتی مرد، کسی هست که از کودک یتیمی که او به سرپرستی گرفته، مراقبت کند یا نه!

نمی‌دانم کارگردان فیلم – که با حفظ سمت نقش اول را هم بازی کرده بود – چه پدرکشتگی با خودش داشت اما فیلم – دست‌کم برای دهه‌ی پنجاه میلادی – خوش‌ساخت و چسب‌دار است. البته من به شخصه منتظر بودم ببینم بازیگر نقش اول کی با خودش دعوایش می‌شود و می‌زند زیر گوش کارگردان! خودم بودم دقیقه‌ی چهل فیلم، یک‌طوری کارگران را می‌زدم که با برف بعدی مسکو بیاید پایین!

در ضمن مجسم کنید کارگردان اثر امروز به ایران می‌آمد و می‌خواست چنین اثری را با حال‌وهوای کشور خودمان بسازد. عجب چیزی        می‌شد! فکرکردن به سناریوهای احتمالی که جرم نیست. هست؟

 

پس از مرگ

یک فیلم ترسناک خوش‌ساخت مجارستانی که شاید برای سینمای کشور خودشان یک دستاورد باشد اما از منظر سناریو قطعن ایرادات بزرگی دارد.

توماژ، سرباز سابق وعکاس فعلی که تجربه‌ی کوتاه مردن و زنده‌شدن را در جنگ جهانی اول به دست آورده، مدتی‌ست که با عکاسی از مردگان و ثبت پرتره‌های خانوادگی امورات می‌گذراند. او با دعوت عده‌ای از اهالی یک روستای قدیمی، به آنجا می‌رود تا از مردگان عکس‌برداری کند اما متوجه می‌شود که این دهکده مورد هجوم ارواح عصبانی و ناراحتی‌ست که برای اهالی مشکل درست می‌کنند. او می‌کوشد تا به کمک یک دختر جوان، مسئله‌ی ارواح را حل کند اگر چه تنها موفقیتی که به دست می‌آورد، بیشتر ناراحت‌ترکردن آن‌هاست!

کارگردان کوشیده تا با جلوه‌های صوتی و بصری، ضعف‌های فاحش سناریو را برطرف کند اما موفق نمی‌شود! قطعن برای سینمای مجارستان چنین فیلم ترسناکی یک دستاورد فنی و تکنیکی‌ست اما به‌عنوان یک فیلم ترسناک در بازار جهانی، قطعن بختی برای ترساندن فیلم‌بین‌های حرفه‌ای نخواهد داشت! هرچند در نخستین صحنه‌ی ظاهر‌شدن یک روح که به صورت سایه‌ای روی دیوار نشان‌داده شد، یک آقا و یک خانم دوان‌دوان سالن سینما را ترک کردند، اما بعید می‌دانم این فیلم بتواند کسانی را بترساند که برای تماشا‌کردن مجموعه‌هایی مثل «کانجورینگ»، پاپ‌کورن هم سفارش می‌دهند!

برای هزارمین‌بار باید نوشت که ساختن فیلم ترسناک تنها وقتی جواب می‌دهد که شما حتمن بتوانید نقش منفی یا شیطانی را به خوبی معرفی کنید و مخاطب را شیرفهم کنید که این ارواح و اشباح دقیقن چه مرگشان‌ست که ریخته‌ند سر مردم شهر یا روستا! نکته‌ای که دراین فیلم به آن پاسخ داده نمی‌شود و فیلم در اندازه‌های دستاوردهای تکنیکی خود باقی می‌ماند. البته در سطح سینمای مجارستان!

 

مجنون

نخستین فیلمی که نصفه رها کردم، این فیلم سیاه‌‌سپید سوییسی ساخته‌ی ۱۹۷۰ بود که بیست دقیقه از آن را بیشتر نتوانستم تحمل کنم. یک کارمند سوییسی که همسری معلول دارد، بعد از بازنشستگی اجباری، تمام پس‌انداز خود را در یک شرکت سرمایه‌گذاری از دست می‌دهد و به ناچار وارد فعالیت‌های مجرمانه می‌شود. من فقط توانستم تا بخش بازنشستگی‌اش را تحمل کنم. واقعن حوصله تماشای یک فیلم سرد سوییسی در مورد یک کارمند سوییسی بازنشسته را نداشتم. اگر کسی دید و لذت برد نوش جانش! با این موضوع آدم میانه‌سال از جان گسیخته ای که چیزی برای از دست دادن ندارد، فیلم‌های بهتری هم ساخته شده! در ضمن می‌شود همین فیلم را دوباره در تهران با محوریت به تاک فنا رفتن پول‌های مردم در بورس هم ساخت!

 

ما این‌جاییم، ما نزدیکیم

یک فیلم اوکراینی سیاه‌سپید که پنج دقیقه‌ی اولش را از دست دادم. در سیاهی و تاریکی سالن سینما، به سختی وارد شدم و جایی نشستم. تلاش کردم از موضوع فیلم سر در بیاورم و سر در نیاوردم.

قهرمان داستان مردی‌ست که همین‌طوری در شهر برای خودش قدم می‌زند. مردی برای خودش در پارک قدم می‌زند. مردی در پارک دو‌تا آدم اوباش را کتک می‌زند. مردی لب ساحل خانومی را نجات می‌دهد. مردی از کار در بیمارستان استعفا می‌دهد. مردی در وسط یک جنگل کنار دریا با خانومی که می‌شناسد راه می‌رود و اسنپ می‌گیرد. مردی خانوم را به کافی‌شاپ می‌برد که با او اختلاط کند. خانوم در کافی‌شاپ از حال می‌رود. مردی عین پسرهای خوب، اول کرایه‌ی اسنپ را می‌دهد بعد در نقش جوانمرد قصاب ظاهر شده، دو اتاق اجاره می‌کند و یک روز تمام به پرستاری دختر گمنام می‌پردازد. مردی فردایش دختر را به خانه‌ش می‌رساند و از صاحبخانه کتک می‌خورد. مردی برزخ می‌شود. مردی متوجه می‌شود دختر به او دروغ گفته و خانواده ندارد. مردی دختر را از خود پس می زند. مردی دلش به حال دختر می سوزد و او را به خانه‌اش می‌برد و شب با رعایت تمام قواعد و مقررات اخلاقی، در بالکن و در دیدرس بقیه مردم با رعایت فاصله و رعایت جوانب حفظ حریم خانواده، در دو سمت بالکن می‌خوابند. صبح مردی صبحانه می‌خورد و دختر را به شهر می‌برد. مردی عاشق دختر می‌شود و می‌رود سری به بیمارستان بزند و برگردد. وقتی برمی‌گردد متوجه می‌شود که آمبولانس آمده و دختر را به عنوان بیمار روانی به بیمارستان شهر می‌برند. مردی بروس لی شده، با کتک‌زدن تمام اعضای بیمارستان دختر را نجات داده، در پایان با هم ازدواج می‌کنند! فیلم بد نیست اما گنگ است. با وجود آن‌که کند پیش می‌رود اما آن‌قدر هم روی اعصاب نیست! تو را تا انتهای قصه با خود می‌کشاند. فیلم نوعی چسب دارد که نمی‌گذارد از سالن بیرون بروی ضمن این‌که انصافن گاهی اوقات هم فیلم قشنگی می‌شود.

 

جزیره‌ی دروغ

یکی از بهترین فیلم‌های جشنواره از نگاه من که استاندارد و دیدنی بود. فیلم بر اساس خاطرات واقعی مادربزرگ کارگردان ساخته شده که خاطراتش از یکی از تلخ‌ترین وقایع دریانوردی تاریخ پرتغال را به نمایش گذاشته. بعد از غرق‌شدن یک کشتی به علت برخورد با تخته سنگ‌های کنار یک جزیره و مرگ نزدیک به ۲۰۰ مسافر، سه زن بومی جزیره که با عملکرد به موقع خود نزدیک به پنجاه نفر را نجات داده بودند، مورد تقدیر مقامات رسمی قرار می‌گیرند اما یک روزنامه‌نگار شکاک به کل ماجرا شک می‌کند و می کوشد تا با پیگیری این داستان، ماجرای اصلی را کشف کند. الگوی «روزنامه‌نگار شکاک، آدم‌های مشکوک و اتفاقات بدون توجیه» کمک می‌کند تا فیلم به خوبی مردم را راضی کند. فیلم را بسیار دوست داشتم. عین یک فیلم هالیوودی، این توان را دارد که شما را با خودش تا انتهای فیلم همراه کند. یکی از سه فیلم برتری که در این جشنواره دیدم.

 

قصه‌های درختان بلوط

به سادگی از تماشا کردنش گذشتم. داستان خسته‌کننده‌ای در یک فضای سرد کوهستانی. ده دقیقه بعد از تماشا کردنش، به راحتی بیرون آمدم و رفتم کلاب‌هاوس دعوای فوتبال! درست عین فیلم سوییسی «شارل مرده یا شارل زنده»، که همان پنج دقیقه اولش، وادارم کرد رهایش کنم در حالی که داستانش کمی امیدوارکننده‌تر به نظر می‌رسید. بعضی فیلم‌ها مقاومت‌ناپذیرند چه برای این‌که دوستشان داشته باشی، چه برای این‌که از آن‌ها متنفر باشی.

 

هیولا

یکی از فیلم‌هایی که خیلی دوست داشتم ببینم. یک فیلم ایرلندی با رگه‌هایی از اکشن و تقابل دهقانان ایرلندی با ملاکان انگلیسی در دوران قحطی بزرگ. فیلم عملن دو نیمه دارد. نیمه‌ی اول انقلابی و اجتماعی و اکشن و نیمه‌ی دوم انفرادی و انزوایی و ضداجتماعی و طبیعت گرایانه و بسیارکسل کننده! هر چه‌قدر نیمه‌ی اول فیلم جذاب و نویدبخش است، نیمه‌ی دوم کسل‌کننده و کند و قابل ویرایش‌کردن است. در همین زمینه یعنی در زمینه‌ی تقابل ایرلندی‌ها با انگلیسی‌ها فیلم‌های جذابی چون سیاه 47 (با بازی هوگو ویوینگ) ساخته شده که امیدوار بودم چیزی چون آن را ببینم اما نشد. «هیولا» در نیمه‌ی دوم خود، شخصیت اصلی را به زندگی منزویانه‌ای در اعماق جزایرغیرمسکونی و سواحل سرد تبعید می‌کند و ماجرا از یک روایت انقلابی به یک زندگی انفرادی تغییر می‌کند. واقعن می‌شود نیمه‌ی دوم این فیلم را در تدوین دست‌کم بیست دقیقه‌ای کوتاه کرد و به جای نمایش شرح مرارت‌های زندگی این قهرمان انقلابی فراری از همه، داستان را روایت کرد و پیش برد.

 

صد سال به این سال ها

یک فیلم آلمانی سه قسمتی خیلی خوش‌ساخت و صد البته سیاه‌سپید. فیلم در دوران زندگی مدرن است اما کارگردان به دلایلی فیلم را سیاه و سپید فیلمبرداری کرده که من از درک دلیل آن عاجزم. حالا اگر کسی درک کرد به من هم خبر بدهد. فیلم خوش ساخت، جذاب و درگیرکننده است و شما می‌توانید از تماشا کردن آن لذت ببرید. مردی که ازهمسر خود طلاق گرفته، قصد دارد در میانه یک بحران کاری سنگین برای جشن تولد فرزندش دوباره به خانه برگردد و برای مهمانی کمک کند اما مجموعه از اتفاقات غیرقابل‌پیش‌بینی و حتی باورنکردنی رخ می دهد که شما را برای 79 دقیقه تمام مشغول می‌کند. فیلم خوش‌ساخت است و داستان ها خیلی خوب پیشت سر هم رخ می‌دهند. مجموعه‌ای حوادث غیرقابل‌کنترل و باورنکردنی، هم‌زمان با هم رخ می دهند و مجموعه‌ای از موقعیت‌های برنامه‌ریزی‌شده را خراب می‌کنند. شاید برای بسیاری از کارگردان‌ها و سناریونویس‌های ایرانی این فیلم فرصت مناسبی باشد تا بتوان رقم زدن اتفاقات در دل اتفاقات را به خوبی به نمایش گذاشت.  من از دیدن این فیلم لذت بردم.

 

هلن

یکی از فیلم‌های خوب و پرطرفدار این جشنواره که تماشا کردنش قطعن خالی از لطف نیست. فیلم برمبنای داستان واقعی زندگی هلن شرفبک، یک خانم نقاش بسیار بااستعداد اما منزوی ساخته شده که زندگی منزوی و دور از اجتماعی را با مادر خود در روستا دنبال می‌کند. با ورود یک دلال هنری و دوست نقاشش به زندگی او و شکل گیری یک ارتباط عاطفی آرام بین خانم نقاش با نقاش آماتور، ماجرایی شکل می‌گیرد که البته به سرانجامی نمی‌رسد. این اتفاق باعث سرخوردگی و حتی آسیب روانی نقاش می‌شود و بستری شدن او را در پی دارد.

فیلم جذاب و بسیار تماشایی است. بسیاری از قاب های فیلم به نقاشی‌های بکری می‌مانند که روح شما را جلا می‌بخشند. فیلم دیدنی و دوست داشتنی است و من خیلی‌ها را دیدم که با رضایت ازسالن سینما خارج شدند.

 

گزارش نهایی

یکی از دلنشین‌ترین فیلم‌های جشنواره‌ی امسال، این فیلم مجارستانی بسیار خوش‌ساخت و خون‌گرم بود. یک پزشک متخصص و جراح بزرگ، بعد از تعطیلی اجباری بیمارستانی که در آن کار می‌کرد و بازنشستگی، تصمیم می‌گیرد به عنوان پزشک عمومی به دهکده‌ی زادگاه خود بازگردد. دهکده‌ای که پدرش به عنوان پزشک در آن کار می‌کرد و حالا محل زندگی مادر غرغرو و تنهایش به همراه ساکنین شایعه‌ساز و پرحاشیه‌اش شده. بازگشت او به محل و ملاقاتش با دوستان و عشاق قدیمی سبب بروز اتفاقاتی می شود که تماشا کردنش واقعن جالب است. رقابت او با شهردار بر سر مصلحت و امنیت دهکده و تلاش‌های شهردار دیکتاتور برای تخریب شخصیت او، اتفاقات بامزه ای را رقم می زند که به فیلم طعم و رنگی باورپذیر و خانگی می‌دهد.

 

 

غذا برای عزا

حسن ختام من برای جشنواره‌ی بین المللی فجر، فیلمی بود با نام طعام برای مراسم تدفین که فکر می‌کنم می‌شود حتا از عنوان غذا برای عزا نیز به جای این استفاده کرد. فیلم را در سینمایی خالی و در حضور تنها چهار تماشاگر در حالی تماشا کردیم که زیرنویس انگلیسی داشت و دوبله هم نبود. با وجود این، تماشا کردن این عاشقانه‌ی دل‌پذیر عجب صفایی داشت. فیلم را رییس چلیک کارگردانی کرده که سابقه فتح خرس بلورین جشنواره برلین را در سال ۲۰۱۲ برای فیلم «شب سکوت» را دارد. فیلم شاعرانه، عاشقانه و بسیار دل‌نشین است و توصیه می کنم حتمن پیدایش کنید و ببینید. داستان عاشقانه‌ی تلاش یک نوجوان برای عاشیق شدن یا تارنوازی در دوران تلخ خشک‌سالی و فقر شدید حاکم بر روستاهاست. فیلم لحظات بسیار زیبایی از تارنوازی و آوازخوانی هم‌زمان عاشیق ها دارد و آن‌قدر دلنشین هستند که حتی اگر مثل من ترکی بلد نباشید، لذت‌تان سر جایش هست. حقیقتن مرور لحظات شیرین و قاب‌بندی‌های دلنشین و شنیدن آوازخوانی‌های عاشیق‌های رقیب برای یک‌دیگر و بعد آن دیالوگ‌های قشنگ، حال آدم را خوب می‌کند. می‌توانم به جرات بگویم یکی ازچهار فیلم برتر من در جشنواره‌ی امسال در کنار هلن، جزیره‌ی دروغ و گزارش نهایی بود که حاضرم بارها و بارها به تماشای آن بنشینم.

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ادامه مطلب
تبلیغات

سینمای جهان

سینمای روز زیر ذره‌بین: فیلم جوخه‌ی انتحار | علیه جریان رایج ابرقهرمانی

فیلم جوخه‌ی انتحار

سینمای روز زیر ذره‌بین: فیلم جوخه‌ی انتحار | علیه جریان رایج ابرقهرمانی

نوشته‌ی عرفان استادرحیمی/ حلقه‌ی منتقدان آرت‌تاکس

چه می‌شد اگر فیلم‌های سوپرهیرویی کمپانی‌های عظیم هالیوودی، ورای توسعه‌ی یک جهان سینمایی مشترک، فراهم‌کردن متریال کافی برای دامن‌زدن به بحث‌ها و تئوری‌پردازی‌های بی‌پایان هواداران، و البته درآمد‌زایی، داستان‌های واقعی تعریف می‌کردند، شخصیت‌های جدی می‌ساختند و خلاقیت شورانگیزی به تماشاگر عرضه می‌کردند؟… زیادی ایده‌آل است؟ سینمای جیمز گان در این سال‌ها معرف یک «چه می‌شد اگر» ساده‌‌تر بوده: چه می‌شد اگر فیلم‌هایی که با هدف/ادعای سرگرم‌کنندگی صرف ساخته می‌شوند، برای یک‌بار هم که شده، محض تنوع، واقعن سرگرم‌کننده بودند؟!

البته که می‌توانم پاسخ احتمالی به این سوال را همین حالا تصور کنم: فیلم‌های ابرقهرمانی مخاطب خودشان را دارند، و به‌قدر‌کافی سرگرم‌کننده و شورانگیزند. آثاری که سالانه میلیون‌ها آدم را به سینما‌ها یا پای نمایشگرهاشان می‌کشانند و میلیون‌ها دلار پول به جیب کمپانی‌های بزرگ سازنده‌شان واریز می‌کنند، حتمن باید برای خیل وسیعی از مخاطبان رضایت‌بخش و دوست‌داشتنی باشند، نه؟ کیفیت فیلم‌های ابرقهرمانی همان چیزی است که مخاطبان می‌خواهند و سازندگان‌شان با شناخت درست از مخاطب هدف، نیازهای او را برآورده می‌سازند… همه‌چیز به نظر سر جای خودش قرار دارد و تماشاگر هم باید جای زدن زیر میز و برهم‌زدن بازی،‌ از میان دوگانه‌ی تماشا/نادیده‌گرفتن این آثار، یکی را انتخاب کند…

«جوخه‌ی انتحار»‌ کجای این معادله قرار‌می‌گیرد؟ جیمز گان -که حالا هر دو سوی دوگانه‌ی مارول/دی‌سی را تجربه کرده- با آثارش چه کیفیت متمایزی در نسبت با جهان سینمایی دو کمپانی عرضه می‌کند؟ چرا یک فیلم تازه از جیمز گان، واکنش متفاوتی در نسبت با سایر آثار ابرقهرمانی برمی‌انگیزد و توجه کسانی را جلب می‌کند که الزامن مخاطب سنتی این آثار نیستند؟

مسئله‌ی ژانر و لحن است؟ باید باشد! فیلم‌های گان به پارودی آثار ابرقهرمانی شبیه‌اند. جای ابرانسان‌های بی‌نقص، انسان‌هایی کم‌هوش با همراهی موجوداتی هیولاوش اما دوست‌داشتنی و چند جانور ریزجثه‌ی بامزه، رهسپار ماجراجویی‌های بزرگی می‌شوند که به شکل واضحی توان یا لیاقتش را ندارند! ساندترک نامعمول و جذابی در بسیاری از صحنه‌ها جای موسیقی ژنریک آثار ابرقهرمانی را می‌گیرد، در نقاط عطف هر داستان لحظات کمیک دیوانه‌واری داریم،

در نقاط عطف هر داستان لحظات کمیک دیوانه‌واری داریم، و ارجاعات و رفرنس‌های پرشمار به آیکون‌های فرهنگ عامه و کلیشه‌های سنتی ژانر، مدام به تماشاگر یادآوری می‌کنند که این‌یکی را باید به قصد تفریح ببیند و هیچ مسئله‌ای در این فیلم‌ها آنقدر‌ها هم جدی نیست! (خصوصن این آخری که با رهایی نسبی از وظایف توسعه‌ی جهان سینمایی و به دور از شسته‌رفتگی دست‌و‌پا‌گیر مارول، رسمن به سیم آخر می‌زند، و خب به همین واسطه تبدیل می‌شود به بهترین ساخته‌ی گان تا امروز!)

اما آیا واقعن چنین است؟ آیا پوزخند‌زدن به حماقت جاری در موقعیت‌های پارودیک، تنها واکنشی است که مخاطب حین تماشای یک فیلم ابرقهرمانی جیمز گان از خود نشان می‌دهد؟ فداکاری گروت در پایان جلد اول نگهبانان کهکشان، فصل ادای احترام به یاندو در پایان جلد دوم، و آن فلش‌بک کوتاه در نقطه‌ی اوج همین جوخه‌ی انتحار هم کیفیتی پارودیک دارند؟…

مسئله‌ی اصلی، نه صرفن لحن سبک‌تر یا خودآگاهی فیلم‌های گان، که مبحث کلی‌تری با عنوان «هنر داستانگویی» است. تمایز اصلی آثار گان با یکی-دو جین ساخته‌ی مشابه مارول و دی‌سی، انرژی و شوری است که مستقیمن از ذهن و روح و روان خالق سرچشمه می‌گیرد. آیا می‌شود به شکافتن تک‌چشم یک ستاره‌ی دریایی جهش‌یافته‌ی غول‌آسا با یک نیزه، و شناکردن درون آن وزنی شاعرانه داد؟! می‌شود کاری کرد تا در لحظه‌ی هجوم همه‌ی موش‌های یک شهر به یک نقطه، قطره‌ی اشکی گوشه‌ی چشم مخاطب بغلتد؟! داستان‌گوی واقعی می‌تواند!

داستانگویی واقعی، ‌حلقه‌ی گم‌شده‌ی جهان‌های سینمایی این سال‌هاست؛ که روز‌به‌روز صرفن از طول و عرض کش‌می‌آیند. فقدان خالقانی که مخلوقات‌شان را واقعن دوست دارند، ارزش همراهی موسیقی خیال‌انگیز با تصویری زیبا را می‌فهمند، و دائمن در جست‌و‌جوی شیوه‌های خلاقانه برای روایت داستان‌هاشان هستند؛ در عوضِ جولان اپراتور‌های پروژه‌های عظیم چند‌ده‌ساله‌ی کمپانی‌ها، ترویج متوسط‌بودن با مجوز لیبل «فیلم ابرقهرمانی» و بهانه‌ی توسعه‌ی جهان سینمایی، و توسل به حواشی فرامتنی، جوک‌های فرمولیزه‌شده‌ی بی‌خطر و یکی-دو رفرنس دم‌دستی برای خوره‌ها. اینی که هست خیلی کمتر است از آن‌چه دریغ می‌شود… مارتین اسکورسیزی هم همین را گفت اصلن!

 

مارگو رابی: دوست دارم نسخه‌ی کامل جوخه‌‌ی انتحار اکران شود

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

 

ادامه مطلب

سینمای جهان

سینمای اروپا: کنعان هالیوودی های بدنام

شیا لباف

سینمای اروپا: کنعان هالیوودی های بدنام

یادداشت عرفان شفیع‌پور عضو حلقه‌ی منتقدان آرت‌تاکس درباره‌ی سینمای هالیوود، سینمای اروپا و شیا لباف بازیگر فیلم تکه‌های یک زن

پیوستن به هالیوود، در سطح سینمای مستقل و یا استودیویی، یکی از آرزوهای قلبی اکثر سینماگران در سراسر دنیاست. خواستی که حتا اگر به زبان آورده نشود، در ناخودآگاه اهالی سینما جا خوش کرده.
پدیده‌ی مهاجرت به هالیوود، اغلب با کوچ سینماگران اکسپرسیونیستی آلمان در دوران طلایی هالیوود به یاد آورده می‌شود. فریتز لانگ و فردریش ویلیام مورنائو دو تن از چهره‌های شاخص این جریان‌ند. کشور مبدأ مهاجرت تنها آلمان نبوده و به‌عنوان نمونه آلفرد هیچکاک از انگلیس راهی آمریکا شد. روند مهاجرت در همه‌ی این سال‌ها ادامه‌یافته و نمونه‌ی متأخر آن کلوئی دژائو‌ است. او سال گذشته در زمانی‌که با «سرزمین کوچ‌نشینان» موفق‌ترین فیلم‌ساز سال بود، خبر پیوستن‌ش به مارول شنیده شد.

با این همه، موضوع این یادداشت درباره‌ی سینماگرانی‌ست که به جبر یا اختیار، خلافِ جریان شنا و هالیوود را ترک کرده و به اروپا رفته‌اند. این روزها خبر پیوستن شیا لباف به فیلم جدید آبل فرارا، فیلم‌ساز مستقل آمریکایی شنیده شد. لباف قرار است نقش «پادره پیوی قدیس» را ایفا کند. کشیش کاتولیکی که ۵۰سال پس از مرگ، هنوز جسدش سالم باقی مانده. این فیلم قرار است در ایتالیا فیلم‌برداری شود.

شیا لباف که سال گذشته یکی از بهترین بازی‌های کارنامه‌اش را در فیلم «تکه‌های یک زن» ارائه داد به‌خاطر بدرفتاری/آزار زنان، چه در زندگی شخصی، چه در کار، با بایکوت هالیوود روبه‌رو شد. قضیه تا آن‌جا بالا گرفت که حتا سازندگان «تکه‌های یک زن» او را از لیست کمپین‌های اسکاری خود بیرون گذاشتند و حالا فیلم جدید فرارا فرصتی‌ست برای برگرداندن ستاره‌ای که زود درخشید و زودتر خاموش شد. به بهانه‌ی این همکاری بد نیست مروری داشته باشیم بر چند چهره‌ی شاخصی که چنین مسیری را طی کرده‌اند: ستاره‌‌های بدنام هالیوودی که کنعان‌شان را سینمای اروپا یافته‌‌اند.

کوین اسپیسی: مظنون همیشگی این‌بار مجرم شد
در کنار لباف، چندی پیش خبر حضور کوین اسپیسی در فیلم جدید فرانکونرو تیتر یک رسانه‌ها شد. اسپیسی هم از سال ۲۰۱۷ و پس از بالاگرفتن اتهامات علیه او در جنبش #من_هم در هالیوود خانه‌نشین شده و بازی در این فیلم اولین حضور او در مقابل دوربین پس از ۴ سال است؛ البته در جایی کیلومترها دور از خانه.

وودی آلن: از نیویورک تا سن‌سباستین
آلن هم مانند اسپیسی از مغضوبین جنبش #من_هم است. گرچه فیلم‌ساز نیویورکی پیش از این به اختیار خود در اروپا فیلم‌هایی نظیر «نیمه‌شب در پاریس» و «ویکی، کریستینا، بارسلونا» را ساخت.

فیلم‌هایی نظیر «نیمه‌شب در پاریس» و «ویکی، کریستینا، بارسلونا» را ساخته اما پس از مانع‌تراشی‌هایی که بر سر اکران «روزی بارانی در نیویورک» تجربه کرد تصمیم گرفت برای ساخت آخرین فیلم خود، «فستیوال ریفکین»، به سن‌سباستین برود و با ستاره‌های سینمای اسپانیا، هم‌چون النا آنایا، همکاری کند. روندی که به نظر می‌رسد با اعلام برائت و ابراز پشیمانی ستاره‌های هالیوودی از همکاری با آلن هم‌چنان تداوم داشته باشد.

اینگرید برگمن: یک عاشقانه‌ی ناآرام
ستاره‌‌ی بی‌همتای هالیوود وقتی در اوج شهرت قرار داشت نامه‌ای به روبرتو روسلینی، کارگردان مشهور ایتالیایی، نوشت و گفت: «… اگر شما به یک بازیگر سوئدی نیاز دارید که انگلیسی را به خوبی صحبت می‌کند، آلمانی یادش نرفته و فرانسوی را کمی می‌فهمد و از ایتالیایی تنها عبارت «دوستت دارم» را بلد است من حاضرم تا با شما فیلم بسازم.»
روبرتو روسلینی هم مثل هر انسان عاقل دیگری این فرصت را از دست نداد و یک رابطه‌ی عاشقانه میان این دونفر هم‌پای تولید فیلم «استرامبولی» شکل گرفت. هالیوودِ اخلاق‌‌مدار و خانواده‌دوست دهه‌ی پنجاه که یکی از آیکون‌های خود را از دست داده بود تا چندسال برگمن را بایکوت کرد. کار حتا به سنای آمریکا هم رسید و عده‌ای از نمایندگان مجلس خواستار ممنوعیت برگشت اینگرید برگمن به آمریکا شدند اما همه‌چیز ختم به‌خیر شد و خانم ستاره در سال ۱۹۵۶ برای بازی در فیلم «آناستازیا» اسکار گرفت.

رومن پولانسکی: ورود به آمریکا ممنوع!
پولانسکی بدنام‌ترین آدم این لیست و خالق تعدادی از شاهکارهای مهم سینماست که سال‌های سال به اتهام تجاوز نتوانسته به آمریکا برگردد. او حتا وقتی برای «پیانیست» برنده‌ی جایزه‌ی اسکار بهترین کارگردانی شد در مراسم حضور نداشت. رومن پولانسکی نزدیک به یک دهه‌ی قبل برای مدت کوتاهی به‌خاطر همین اتهام به زندان افتاد.

آیا هالیوود ریپورتر از کمپانی شهاب حسینی گزارش تهیه کرده است؟

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

خبر

فستیوال سن‌سباستین پشت جانی دپ ایستاد

فستیوال سن سباستین
فستیوال سن‌سباستین پشت جانی دپ ایستاد
ترجمه‌ی اختصاصی از آرت‌تاکس: مدیر فستیوال سن‌سباستین با انتشار بیانیه‌ای اعلام کرد که هیچ دادگاهی علیه جانی دپ رأی نداده

دامنه‌ی دعوای میان امبرهرد و جانی دپ هرروز گسترده می‌شود. یک روز طرفداران دپ کمپینی تشکیل می‌دهند و خواهان کنار گذاشته‌شدن امبر هرد از فرنچایز «آکوامن» می‌شوند و از سویی دیگر وقتی مدیران فستیوال سن سباستین جایزه‌ای برای تقدیر از جانی دپ در نظر می‌گیرند، فعالان حوزه‌ی زنان و طرفداران امبر هرد به آن واکنش جدی نشان‌داده و آن را محکوم می‌کنند. گستره‌ی اعتراضات به این جایزه تا حدی بالا گرفت که مدیر جشنواره‌ی سن‌سباستین را به واکنش واداشت، آن‌چه در ادامه می‌خوانید نسخه‌ی کامل بیانیه‌ی اوست:

بیانیه‌ی مدیر جشنواره‌ی سن سباستین:

در وهله‌ی اول به‌عنوان مدیر و شخصی که بالاترین مسئولیت جشنواره را برعهده دارد تمایل دارم که تعهد خود را برای مبارزه با نابرابری، سؤاستفاده از قدرت و خشونت علیه زنان، مجددن تکرار و بازگو کنم.

این جشنواره علاوه‌بر رعایت تعهداتی که در منشور برابری و مشارکت زنان در سینما بدست آمده، آگاهانه حضور متخصصین زن را در رأس بخش‌های خود ترویج کرده است.

سن‌سباستین با استفاده از برنامه‌ی سپتامبر خود و در طول سال از نظر انتقادی و فمنیستی در پرسش‌گری جامعه شرکت می‌نماید. ما هم چنین تلاش کرده‌ایم که فضایی امن برای زنان در محل کار و مکان‌های جشنواره ایجاد کنیم و در صورت رفتار نامناسب، که پیش از این رخ داده، اقدامات قاطعانه و سریع را انجام داده‌ایم.

در زمان کنونی، هنگامی‌که بدون محاکمه، مجازات و بدنام کردن [افراد] در رسانه‌های اجتماعی شایع است، ما همیشه از دو بخش اساسی که بخشی از فرهنگ و مجموعه قوانین ما را تشکیل می دهند، دفاع خواهیم کرد: اصل فرض بی‌گناهی و حق استقرار و ادغام مجدد.
بر اساس داده‌های اثبات شده‌ای که باید در اختیار ما قرار گیرد، جانی دپ به هیچ‌عنوان دستگیر و متهم به هیچ‌گونه حمله یا خشونت علیه هیچ زنی نشده است.

ما تکرار می‌کنیم: او از سوی هیچ مرجعی در هیچ حوزه‌ی قضایی متهم نشده و همچنین به هیچ نوع خشونت علیه زنان محکوم نشده است.
عدم پذیرش تمام رفتارهای خشونت‌آمیز و فرض بی گناهی همیشه اصول اخلاقی ما هست و خواهد بود.

 

همه‌چیز علیه جانی دپ!: آینده‌ی فوق‌ستاره‌ی هالیوود، زیر سایه‌ی اثبات خشونت خانگی

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

 

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها