با ما همراه باشید

به بهانه پانزدهمین سالگرد انتشار فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک، در این ویدیوی به بررسی جنبه‌های مختلف این فیلم می‌پردازیم

یک پیشنهاد وسوسه‌کننده

دوست دارید خاطرات روابط قبلی‌تان را پاک کنید؟ تا خود را از شر خاطراتی که زمانی برای کس دیگری وقت گذاشتید، رها کنید: هر قرار، هر دعوا، هر هدیه، هر توهین، هر نگاه و هر صدا. تا اعصاب‌ خورد شده‌تان پس از جدایی، آرام شود. تا غرق در آن‌چه بود و آن‌چه می‌شد نباشید. تا باقی‌مانده‌های یک وجود مشترک را بچینید. پیشنهاد وسوسه‌کننده‌ای است که فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک به بررسی آن می‌پردازد

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک رومانسی هوشمندانه است با چاشنی عناصر علمی تخیلی. فیلم ما را با شخصیت دل‌شکسته‌ی فیلم، جوئل آشنا می‌کند. او تصمیم می‌گیرد خاطرات خود را از دوست‌دختر سابقش، کلمنتاین پاک کند.

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک : بررسی یک رابطه‌ی شکست‌خورده

مانند بسیاری از فیلم‌هایی که پیش از این بررسی شده بودند، داستان بررسی یک رابطه‌ی شکست‌خورده‌ست. اما این فیلم از ساختار روایی و رئالیسم منحصر به فرد بهره می‌برد تا به ما نشان دهد هدف از یک رابطه‌ی محکوم به فنا چیست.

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک ساختار روایی غیرخطی مانند «۵۰۰ روز با سامر» و رویکردی علمی‌تخیلی محور مانند «او» دارد. هر سه فیلم از خودنگری شخصیت‌ها در روایت‌شان بهره می‌گیرند تا به بخشی از یک رابطه از دیدگاه جدیدی نگاه کنیم. اما فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک پا را یک قدم فراتر می‌گذارد و داستان را با نگاهی درونی به یک رابطه‌ی شکست‌خورده به تصویر می‌کشد.

بررسی معماری در فیلم her

ما رخدادها را به‌گونه‌ای می‌بینیم که گویا، به مانند واقعیت، کسی به خاطراتش نگاه می‌کند و تلاش می‌کند بفهمد مشکل از کجا شروع شده. رابطه با جدایی دو نفر پایان نمی‌یابد بلکه در برزخ مخصوصش پرسه می‌زند؛ در ذهن‌مان. به بحث‌های قدیمی دوباره نگاه می‌کنیم، روی جزئیات کوچک متمرکز می‌شویم و مکالمه‌های یک‌طرفه با گذشته داریم تا آن‌چه رخ داده را درک کنیم.

فیلم‌نامه‌نویس این اثر، چارلی کافمن از عنصر علمی تخیلی برای نشان دادن نتایج احساسی یک رابطه به شکل بصری قابل فهم استفاده می‌کند او در واقع روش فکر کردن خودمان را پیش چشم‌مان می‌آورد: این که چه‌گونه می‌توانیم از یک احساس یا خاطره در یک آن به دیگری برویم. در بخشی از فیلم‌نامه می‌خوانیم: «صحنه و کلمنتاین در حال محو شدن هستند. جوئل با ترس به اطراف نگاه می‌کند. روی پنجره‌ی بارانی خیره می‌شود. در اتاق، بارش آغاز می‌شود و بعد… مونتاژی از خاطرات مختلف. بخش‌هایی از خاطرات. پیاده‌رویی خیس که رویش کرم‌های خاکی وجود دارند. دست کوچکی یکی از کرم‌ها را برمی‌دارد. چاله‌ای که قطرات باران در آن می‌افتد. ناودان شکسته آب پس می‌دهد. پاهای کودکی که چکمه‌های بارانی زرد پوشیده، دیده می‌شود. جوئل کوچک می‌خندد و زیر یک سایه‌بان برای پناه بردن از طوفان ناگهانی می‌ایستد»

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک : پارل خاطرات

ترتیب قرار داده شدن خاطرات توسط چارلی کافمن عمدی است. اول بدترین خاطرات را می‌بینیم چون آنها در این مقطع در ذهن جوئل حک شده‌اند. هر باری که مکالمه‌شان دچار مشکل می‌شود، لحظات مشترک خسته‌کننده و تمام فریادها را می‌شنویم. این ترتیب نشان می‌دهد فقط یک دلیل برای جدایی این دو دخیل نبوده. مجموعه‌ای از ترک‌های کوچک است که در نهایت رابطه را از هم می‌شکاند. بعد لحظات آرام‌تر را می‌بینیم: مکالمه‌های خصوصی و به اشتراک گذاشتن ضعف‌هایشان. تمام لحظاتی که به جوئل یادآوری می‌کنند چرا کلمنتاین انسانی خاص است. نویسنده نشان می‌دهد جوئل با یادآوری لحظات خوب منجر به پشیمانی‌اش از پاک کردن حافظه‌اش می‌شود؛ به همان شکل که ما وقایع مشخصی را در ذهن‌مان دفن می‌کنیم.

چارلی کافمن می‌خواسته داستانی واقعی بگوید. او باور دارد فیلم‌های هالیوودی با نشان دادن تصویری ساده و غیرواقعی از یک رابطه‌ی رومانتیک به او و مخاطب عام صدمه‌ی زیادی زده‌اند. او می‌گوید: «همیشه فکر می‌کنم چه چیزی واقعی‌یه؛ واقعی برای من، هر چیزی که می‌دونم. بعد تلاش می‌کنم ایده‌های ناشی از فیلم‌های دیگر رو رد کنم که کار خیلی سختی‌یه چون معمولن نمی‌دونی ایده‌های صحنه‌های رمانتیک از فیلم‌های دیگه برگرفته شدن و نه از دنیای واقعی. باید بشینی و با خودت فکر کنی: صبر کن ببینم، چرا این دو نفر همچین رفتاری با هم دارن؟ ربطی به چیزی که درک می‌کنم نداره. بنابراین تلاش می‌کنم همچین ایده‌هایی رو پیدا کنم، حذف‌شون کنم. چیزهایی که خودم متوجه‌شون می‌شم رو وارد کنم»

او می‌خواهد برداشتی متفاوت و نزدیک‌تر به تجربیات شخصی‌اش نشان دهد. برای همین، سبک نوشتاری‌اش برای دیالوگ‌ها را تغییر و دیالوگ‌ها را طبیعی‌تر جلوه داده است. ریتم فیلم با سایر آثارش متفاوت و عجیب، زیرلبی و با شک و تردید است و گفته‌ها تداخل پیدا می‌کنند. این موضوع در کارگردانی نیز دیده می‌شود. رنگ‌ها کم‌رنگ و آرامند، نورها کم‌سو هستند یا در تضاد با نور شدید قرار گرفته‌اند و شخصیت‌ها را تا حد ممکن عادی جلوه می‌دهد. شخصیت‌ها عمدن معمولی و پر از نقاط ضعف هستند. جوئل انسان درون‌گرایی است که در بعد درک درونی گیر کرده و کلمنتاین انسانی برون‌گرا که حرفش را مزه نمی‌کند و دائمن می‌خواهد خودش و دیگران را به چالش بکشد. این دو با هم یک زوج متضاد می‌سازند. شاید در فیلم دیگری، تفاوت‌های‌شان باعث جذب این دو می‌شد و به هر دو شخصیت کمک می‌کرد بر ضعف‌شان غلبه کنند اما واقعیت بسیار پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. همه‌ی خصلتهای متضاد در یک رابطه منجر به جذب نمی‌شود بلکه اکثر مواقع نقطه‌ی ضعفی می‌مانند که تلاش می‌کنیم تا حد ممکن آن را بپوشانیم. المان‌های علمی تخیلی کم‌رنگ هستند و عادی جلوه می‌کنند. دفتر لاگونا که جوئل برای پاک کردن حافظه‌اش به آن‌جا مراجعه می‌کند مانند مطب یک دندان‌پزشک معمولی است و کارمندان و ابزارهای مورداستفاده نیز بسیار عادی هستند. عنصر علمی تخیلی تنها برای بزرگ‌نمایی دنیای عادی استفاده شده. دلیل این امر، این است که دنیا معمولی باشد تا بتوانیم با شخصیت‌ها و روابطشان هم‌ذات‌پنداری کنیم، درگیر چگونه‌های داستان نشویم و به جای آن، روی چرا تمرکز کنیم.

نویسنده این تصمیم جالب را گرفته که داستان فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک را به شکل یک چرخه نشان دهد. فیلم ۵۰۰ روز با سامر نیز با توجه به شروع فیلم از پایان داستان چنین ساختاری دارد اما این‌جا به عنوان یک تردستی از آن استفاده می‌شود و بتواند شما را به این باور برساند که این اولین بار است که این دو شخصیت با یک‌دیگر ملاقات می‌کنند. فقط هنگامی که نزدیک پایان داستان هستیم متوجه می‌شویم آن‌چه در ابتدا می‌بینیم، صبح روزی است که جوئل خاطراتش را پاک کرده. اما این چرخه صرفن یک مکانیزم ساده برای ایجاد پیچش داستانی نیست. به مخاطب اجازه می‌دهد بدون هیچ‌گونه بار احساسی از رابطه‌ی پیشین، دیدار دوم‌شان را تجربه کنند؛ همان‌طور که شخصیت‌ها این شروع دوباره را تجربه می‌کنند. ما باور داریم این دو یک زوج تازه هستند اما در واقعیت این، شانس دومی است که جوئل تا جای ممکن برای آن تلاش کرد. این آغاز دوباره به واسطه‌ی یکی از کارمندان لاگونا که کاست‌های مشتریان را پیش از آن که حافظه‌شان را پاک کنند برای‌شان می‌فرستتد، خراب می‌شود. جوئل و کلمنتاین به گذشته‌ی خودشان گوش می‌دهند و جزئیات سمی رابطه‌شان را بیان می‌کنند؛ چیزهایی که به هنگام زوج بودن از آن متنفر بودند. آن‌ها نمی‌توانند به حرف‌های ناراحت‌کننده‌ای که به یک‌دیگر زدند، گوش کنند چرا که دردهای قدیمی را دوباره پدیدار می‌کنند که این دو حتا خبر هم نداشتند. آن‌ها متوجه می‌شوند این، سرنوشت‌شان در صورت بودن با یک‌دیگر است؛ دو انسان غمگین پر از خشم و تنفر. هر چند می‌دانند در پایان راه چه چیزی انتظارشان را می‌کشد اما الآن، این دو هنوز تغییر نکرده‌اند.

ما با یک احتمال این دو را ترک می‌کنیم. احتمال آغاز دوباره، ادامه‌ی چرخه و حتا ریسک دوباره ساختن خاطرات خوش در کنار خاطرات دردناک. داستان در مورد این نیست که آیا این دو به هم می‌رسند یا نه. در مورد اهمیت چیزهایی است که در یک رابطه تجربه می‌کنیم. خاطراتی که باید با وجود درد در ذهنمان حفظ کنیم. درس‌هایی که از تقلایمان یاد گرفتیم. می‌توانیم از چرخه‌ی بی‌پایان روابط محکوم به شکست دوری کنیم

2,425 بازدید کلی, 6 بازدید امروز

برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

انتخاب سردبیر

برای پنجاه سالگی کریستوفر نولان: او شوالیه‌ی سینماست!

سینمای کریستوفر نولان

برای پنجاه سالگی کریستوفر نولان | او شوالیه‌ی سینماست!

برخلاف باور عده‌ای که معتقدند سینمای کریستوفر نولان نوجوان‌پسند است و از نوجوان‌پسندبودن به عنوان عیب یاد می‌کنند! آن‌هایی که معتقدند او از فرم پیچیده‌نما بهره می‌گیرد تا سرپوشی بگذارد بر مفاهیم ساده‌ای که در پس فیلم‌هاش در جریان‌ند. سعی می‌کنم کوتاه توضیح دهم این‌گونه نیست و سینمای او پر از المان‌هایی‌ست که برای سینه‌فیل‌ها اقناع‌کننده جلوه می‌کند.

در نخستین مواجهه با هر فیلمی ابتدا سعی می‌کنیم درکی از مختصات داستانی – روایی آن به دست بیاوریم. داستان درباره‌ی چیست؟ این نخستین سوال ما در مواجهه با آثار سینمایی‌ست. اتهام نولان این است که او در پس پلات‌های پیچیده دنبال گفتن حرف‌های ساده است گرچه این ادعا در ابتدا درست می‌نماید اما باید از زاویه‌ی دیگری نگاه کرد.

کافی‌ست یک بار به فیلم های محبوب نولان ‌‌ (روی هشتگ بزنید) نگاه کنید: او و برادرش جاناتان، به عنوان دست‌ راست او در نگارش فیلم‌نامه، وام‌دار سینمای کلاسیک‌ از حیث شخصیت‌پردازی‌ند. قصه‌هایی با جوهره‌های یک خطی که در روایت و پیش‌برد پلات مدرن شده. نولان مثال نقض جمله‌ی معروف هنری جیمز است که پلات یعنی شخصیت و شخصیت یعنی پلات.

از سوی دیگر تقلیل سینمای نولان تنها و تنها به قصه‌گویی، نادیده‌انگاشتن جنبه‌ای‌ست که او در تمام این سال‌ها تلاش کرده آن را بیش‌تر رعایت کند: سینما بودن. لحظه‌ای چشمان‌تان را ببندید و فیلم‌های او را به یاد بیاورید. چند پلان آیکونیک در ذهن‌تان نقش می‌بندد؟ بگذارید کمی کمک‌تان کنم. صحنه‌ی پایانی «سرآغاز / Inseption»، لحظه‌ی گریستن متیو مک‌کاناهی در «میان‌ستاره‌ای»، سکانس غرق‌شدن سربازان و آتش‌گرفتن دریا در «دانکرک» و … در هر فیلم نولان پلانی هست که بیرون از قصه می‌ایستد. بیرون از قصه ایستادن ممکن نیست مگر با کارگردانی درست و احترام به سینما. آندره مالرو می‌نویسد: «هر فیلمی که ساخته می‌شود باید به دفاع از سینما برخیزد.». فیلم‌های نولان همگی به دفاع از سینما برخواسته‌اند. او شوالیه‌ی سینماست.

نوشته‌ی عرفان شفیع‌پور

در کنار مطالعه‌ی مولفه‌های سینمای کریستوفر نولان ببینید:

هشت راز کارگردانی کریستوفر نولان

 

A guide for the films of Christopher Nolan

1. Gothic Worlds with Manipulated Time
2. Conflicted Men in Suits Often in Aquatic Peril
3. Contrasting Psychological Themes: Order Vs. Chaos, Dreams Vs. Reality, Identity Vs. Self Deception
4. Large Format & IMAX Cinematography with Mind Bending Visuals And Practical Special Effects
5. The Arc Shot
6. And Always a Steady Hand

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

 

5,451 بازدید کلی, 187 بازدید امروز

ادامه مطلب

انتخاب سردبیر

یادداشت سردبیر آرت‌تاکس درباره‌ی سه فیلم برتر ۲۰۱۹

سه فیلم برتر ۲۰۱۹

نوشته‌ای از خسرو نقیبی به بهانه‌ی پایان یافتن سال میلادی درباره‌ی سه فیلم برتر ۲۰۱۹ : آنا، به سوی ستارگان و بازی روزی روزگاری در هالیوود

 ۳. آنا

تمام جاه‌طلبی‌های این سال‌های لوک بسون، همه یک‌جا در «آنا» جمع شده است. آن خشونت شاعرانه‌ی آقای فیلم‌ساز در «لئون» که نسخه‌ی تکامل‌یافته‌ی «آخرین نبرد» و «نیکیتا» بود، در هزاره‌ی جدید شکل مدرن‌تری در «خانواده» و «لوسی» و «والرین و شهر هزار سیاره» به خود گرفت تا این‌جا در «آنا»، همه‌ی آن بازی‌گوشی‌ها، در یک قصه‌ی جاسوسی تمام و کمال و پر از رودست و آدرنالین جاری در پلان به پلانش، شکل نهایی به خود بگیرد. حس‌م به «آنا» حس تماشای یک دارودسته‌ی قدیمی اما سرپاست که پشت دوربین فیلم به فیلم پیش آمده‌اند و هر تجربه‌ای را روی تجربه‌ی قبلی گذاشته‌اند تا به خروجی یک‌دست و به ظاهر سهل اما ممتنعی چون این آخری رسیده‌اند: خود آقای بسون، تیری آربوگاست فیلم‌بردار و اریک سرای آهنگساز. این مثلث رویایی بسون، در این سال‌ها، هربار معصومیت را از دل خشونت بیرون کشیده‌اند و جوری رفتار کرده‌اند انگار جهان امروز را چاره‌ای جز این شکل از روایت نیست. در این‌جا، شوخ‌طبعی «خانواده» که باعث می‌شد جدی‌اش نگیریم در کار نیست، ور به‌ظاهر علمی «لوسی» که باعث می‌شد شکل روایت اکشن بسون در پس‌زمینه قرار بگیرد وجود ندارد و فانتزی «والرین …» هم کنار رفته. در همه‌ی آن کارها این ضرباهنگ و هم‌ذات‌پنداری شخصیت‌ها با تماشاگر بود که کار می‌کرد و این‌جا در «آنا» دقیقن همین است که به رویه‌ی ماجرا آمده و تماشاگر را با خودش درگیر می‌کند. کافی‌ست در نمونه‌های مشابه این سال‌ها مثلن «گنجشک سرخ» را ببینید تا بفهمید بسون در «آنا» چه‌گونه داستان جاسوسی‌اش را باورپذیر و درگیرکننده تعریف می‌کند.

۲. به سوی ستارگان

مکاشفه‌ی درونی جیمز گری، در تعمیم سفر روحی انسان به گذر از زمین تا نپتون در کهکشان، شاید هیجان‌انگیزترین ماجراجویی سینمایی سال ۲۰۱۹ باشد. با تکیه بر بازیگری به بلوغ رسیده در یکی از بهترین بازی‌های کارنامه‌اش، برد پیت، که تنهایی انسان مدرن را در لحن صدا و بی‌تفاوتی صورت و اکت‌های حداقلی‌اش، در بهترین شکل ممکن تصویر می‌کند. یک داستان مردانه درباره‌ی پسری که روزگاری طولانی بار سنگین قهرمانی پدر و بعدتر باید بار گناهان او را بر دوش بکشد. طبیعی‌ست که مقصد رستگاری باشد؛ آن هنگام که او از پس سفر اودیسه‌وارش درمی‌یابد آن کس که اهمیت دارد خودش است و در آشتی با خود است که می‌تواند زندگی کند، عشق بوزرد و درنهایت دوام بیاورد. جیمز گری – به سیاق فیلم‌های پیشین و جهانی که در کندوکاو شخصیت‌های خود خلق می‌کرد – اینجا نیز تا چنان عمقی از سفر درونی یک انسان را حفر می‌کند که تجربه‌های فضایی پیشین این سال‌ها (خاصه فیلم مدعی دیمین شزل در همین حیطه یعنی «نخستین انسان») به یک شوخی شبیه می‌شود. گری به مدد هم‌کاری با هویته ون‌هویتما (فیلم‌بردار متأخر کریس نولان و البته فیلم‌برداد «میان‌ستاره‌ای» که به لحاظ بصری اثر گری بسیار به آن نزدیک است) ثابت می‌کند که خودشناسی نیازی به نماهای بسته و محدودکردن جهان به درون کلاه فضانوردی و نفس‌نفس‌زدن کاراکتر ندارد؛ جهانی باید خلق شود و فضایی، که درون آن، شخصیت را باور کنیم و دغدغه‌ها و مسیری را که در آن پیش می‌رود.

۱. روزی روزگاری در هالیوود

از سه فیلم برتر ۲۰۱۹ بیش‌تر ببینید: صفحه‌ی اختصاصی فیلم روزی روزگاری در هالیوود در آرت‌تاکس

در این سال‌ها هروقت صحبت از شلخته‌گی بصری و باری به هرجهت بودن داستان‌پردازی در سینمای کوئنتین تارانتینو شده، منتقدان سینمای او را ارجاع داده‌ام به سکانس ورودی فیلم «حرامزاده‌های بی‌آبرو». آن سکون خوف‌انگیز هیچکاکی که تارانتینو در ترکیب اتفاق پشت میز و زیرزمین می‌سازد و مینیاتوری از جزئیات و سبک کارگردانی است. «روزی روزگاری در هالیوود» نسخه‌ی بازشده‌ی ۱۶۰ دقیقه‌ای همان سکانس است. چیدمان با مهارت طراحی‌شده‌ای که در ظاهرش هیچ اتفاقی نمی‌افتد اما در پس خود، با تکیه بر دانسته‌های بیرونی تماشاگر، جهانی خوف‌انگیز بنا می‌شود که تو دائم در مقام مخاطب از فیلم‌ساز می‌خواهی این جهان سرخوشانه را تا ابد ادامه بده؛ آن‌چنان که هیچ‌گاه آن فاجعه‌ی نهایی رخ ندهد. بازی‌گوشی از جنس تارانتینو این‌جا رخ می‌دهد: با انتخابی از همان جنس فیلم «حرامزاده‌ها…». تارانتینو تاریخ را از نو می‌نویسد، آن‌گونه که خودش می‌خواهد. این شاید نخستین فیلم تاریخ سینما باشد که تکیه‌ی اطلاعاتی‌اش بر دانسته‌های بیرونی، و نه آن‌چه در زیرمتن خود فیلم است، نه اشتباه فیلم‌نامه‌نویسی، که دقیقن برگ برنده‌ی اثر است. تارانتینو به بهانه‌ی روایت داستان تاریخی‌اش، تماشاگر را به پرسه در دل هالیوود انتهای دهه‌ی شصت (هالیوود محبوب دهه‌ی هفتادی‌اش با تمام نشانه‌های بصری و هویتی آن) وامی‌دارد و در خط‌های موازی، از جادوی صحنه، پشت صحنه و درون سالن سینما می‌گوید. رؤیایی که وقتی تماشاگر اهمیت‌ش را دریابد، تازه می‌فهمد چارلی منسون و «خانواده‌»اش، از سلاخی سینمای آن دوران، پی چه جنسی از ضربه، به این «روح جمعی شادی» بوده‌اند.

 

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

84,175 بازدید کلی, 86 بازدید امروز

ادامه مطلب

انتخاب سردبیر

یادداشت سردبیر آرت‌تاکس درباره‌ی سه سریال برتر ۲۰۱۹

سه سریال برتر ۲۰۱۹

نوشته‌ای از خسرو نقیبی به بهانه‌ی پایان یافتن سال میلادی درباره‌ی سه سریال برتر ۲۰۱۹ : خانم میزل شگفت‌انگیز، فلیبگ و بازی تاج‌وتخت

 ۳. خانم میزل شگفت‌انگیز

– فصل دوم –

فصل دوم سریال خانم امی شرمن-پالادینو با زوج رؤیایی ریچل برازناهان و الکس بورستین جلوی دوربین در تکمیل فصل اول و البته گامی به پیش برای مجموعه بود. این‌جا سریال از زوج ناهمگون «زن خوب – زن لاتِ» فصل اول گذر می‌کند و به تمام شخصیت‌های مکمل به‌دردخوری که ساخته، هویت و داستانی تازه می‌دهد. در رأس و برگ برنده، داستان مجزا و جذابی که برای زوج پدر و مادر میریام یعنی ایب و رز وایزمن از پاریس تا نیویورک نوشته می‌شود و به جذاب‌ترین بخش‌های این فصل تازه منجر شده است. باقی دلایل، همان‌هایی‌ست که در فصل نخست هم از آن‌ها صحبت کردیم. خانواده‌ی سنتی آخر دهه‌ی پنجاه نیویورکی در گذر از سنت به مدرنیته که شباهت‌های زیادی با ساختار خانواده‌های ایرانی دارد و از این باب شوخی‌های سریال به‌شدت برای تماشاگر ایرانی قابل فهم است، روند پیشرفت شخصیت در یک صنعت نیویورکی (استندآپ کمدی؛ که تازه به ایران این سال‌ها رسیده و از این بابت تروتازه‌گی‌اش برای آن مقطع امریکا، به تروتازه‌گی امروزش برای ما بدل شده) و البته خودیابی یک زن در جامعه‌ای رو به پیش‌رفت، که هم مد روز است و هم چندان به جریان‌های مد روز وقعی نمی‌نهد و کار خودش را در داستان می‌کند.

۲. فِلیبگ

– فصل دوم –

برخلاف فصل نخست و شوخی‌های پراکنده و رودست‌های داستانی گاه کارا و گاه غیرضروری، فصل دوم سریال فِلیبگ با آن ملودی تکرارشونده، بیش‌تر شبیه یک فیلم سینمایی تقطیع‌شده است که از یک نقطه آغاز می‌شود و پایان‌ش دقیقن پاسخ به آن نقطه‌ی حرکت اول است. بیش‌تر از فصل نخست، این‌جا فیبی والر-بریج بر قابلیت‌های خودش در میمیک و شوخی تسلط دارد و دقیقن می‌داند کجا باید به دوربین نگاه کند و کجاها با کوچک‌ترین اشارتی می‌تواند تماشاگر را به همراهی با خود وادارد. خط داستانی، رابطه‌ی عاشقانه با کشیش، بده‌بستان با نامادری (چه‌قدر این اولیویا کولمن درجه یک است!) و البته بالا و پایین رابطه‌ی خواهرانه همه برگ برنده‌های این فصل فِلیبگ (در قیاس با فصل اول) است؛ و افسوس بزرگ، توقف ساخت ادامه‌ی آن، که خانم والر-بریج فعلن اعلام کرده قصدی برای آن ندارد.

 

۱. بازی تاج و تخت

– فصل هشتم –

از سه سریال برتر ۲۰۱۹ بیش‌تر ببینید: صفحه‌ی اختصاصی سریال بازی تاج‌وتخت در آرت‌تاکس

نقطه پایان سریال بزرگ قرن، برخلاف آن‌چه از آن انتظار می‌رفت و مخاطبان می‌خواستند، دایره‌ای را بست که از قسمت نخست بنا کرده بود؛ بدون هیچ باجی به تماشاگرش. درواقع سریال از دست رفته در فصل‌های ششم و هفتم که همه‌چیز را قربانی به‌دست آوردن دل مخاطب کرده بود، در فصل آخر در یک جاه‌طلبی فرمی از سوی خالقان‌ش، در قالب ۶ فیلم سینمایی، شش داستان اصلی‌اش را خاتمه داد و در برخی از این فیلم‌های سینمایی، تماشاگرش را میهمان ضیافت بصری هولناکی کرد که نه در تلویزیون، که در سینما هم مشابه چندانی نداشت. فصل‌هایی به مدد ایستادن میگوئل سپوچنیک پشت دوربین، که خشونت شاعرانه‌‌ی ویژه‌ی سریال را به کمال رساند. بنابراین برخلاف آن‌چه منتقدان و مخاطبان دوآتشه‌اش خواستند القا کنند (چون پیش از پخش تصمیم‌شان را گرفته بودند که بگویند نه، این پایان مورد علاقه‌ی ما نیست!)، معتقدم این کامل‌ترین و درست‌ترین پایان برای سریالی بود که حدود یک دهه تماشاگر را درگیر خودش کرد و آن‌ها را به نوشتن تئوری‌های مختلف برای وارث تاج‌وتخت واداشت و درنهایت همان کاری را کرد که از اول قرار بود. کافی‌ست برگردید و فصل اول را نگاه کنید: به جان اسنو و دنریس در همان نخستین قسمت و تأکیدهایی که سازندگان از همان‌جا آغاز می‌کنند و وعده می‌دهند یکی برای نشستن بر تخت از هیچ خشونتی فروگذار نخواهد کرد تا میراث پدر مجنونش را به دست آورد؛ و دیگری، که توان کشتن بچه گرگی را هم وقتی دلیلی نداشته باشد، در خود نمی‌بیند

 

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

85,896 بازدید کلی, 86 بازدید امروز

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها