با ما همراه باشید

به بهانه پانزدهمین سالگرد انتشار فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک، در این ویدیوی به بررسی جنبه‌های مختلف این فیلم می‌پردازیم

یک پیشنهاد وسوسه‌کننده

دوست دارید خاطرات روابط قبلی‌تان را پاک کنید؟ تا خود را از شر خاطراتی که زمانی برای کس دیگری وقت گذاشتید، رها کنید: هر قرار، هر دعوا، هر هدیه، هر توهین، هر نگاه و هر صدا. تا اعصاب‌ خورد شده‌تان پس از جدایی، آرام شود. تا غرق در آن‌چه بود و آن‌چه می‌شد نباشید. تا باقی‌مانده‌های یک وجود مشترک را بچینید. پیشنهاد وسوسه‌کننده‌ای است که فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک به بررسی آن می‌پردازد

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک رومانسی هوشمندانه است با چاشنی عناصر علمی تخیلی. فیلم ما را با شخصیت دل‌شکسته‌ی فیلم، جوئل آشنا می‌کند. او تصمیم می‌گیرد خاطرات خود را از دوست‌دختر سابقش، کلمنتاین پاک کند.

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک : بررسی یک رابطه‌ی شکست‌خورده

مانند بسیاری از فیلم‌هایی که پیش از این بررسی شده بودند، داستان بررسی یک رابطه‌ی شکست‌خورده‌ست. اما این فیلم از ساختار روایی و رئالیسم منحصر به فرد بهره می‌برد تا به ما نشان دهد هدف از یک رابطه‌ی محکوم به فنا چیست.

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک ساختار روایی غیرخطی مانند «۵۰۰ روز با سامر» و رویکردی علمی‌تخیلی محور مانند «او» دارد. هر سه فیلم از خودنگری شخصیت‌ها در روایت‌شان بهره می‌گیرند تا به بخشی از یک رابطه از دیدگاه جدیدی نگاه کنیم. اما فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک پا را یک قدم فراتر می‌گذارد و داستان را با نگاهی درونی به یک رابطه‌ی شکست‌خورده به تصویر می‌کشد.

بررسی معماری در فیلم her

ما رخدادها را به‌گونه‌ای می‌بینیم که گویا، به مانند واقعیت، کسی به خاطراتش نگاه می‌کند و تلاش می‌کند بفهمد مشکل از کجا شروع شده. رابطه با جدایی دو نفر پایان نمی‌یابد بلکه در برزخ مخصوصش پرسه می‌زند؛ در ذهن‌مان. به بحث‌های قدیمی دوباره نگاه می‌کنیم، روی جزئیات کوچک متمرکز می‌شویم و مکالمه‌های یک‌طرفه با گذشته داریم تا آن‌چه رخ داده را درک کنیم.

فیلم‌نامه‌نویس این اثر، چارلی کافمن از عنصر علمی تخیلی برای نشان دادن نتایج احساسی یک رابطه به شکل بصری قابل فهم استفاده می‌کند او در واقع روش فکر کردن خودمان را پیش چشم‌مان می‌آورد: این که چه‌گونه می‌توانیم از یک احساس یا خاطره در یک آن به دیگری برویم. در بخشی از فیلم‌نامه می‌خوانیم: «صحنه و کلمنتاین در حال محو شدن هستند. جوئل با ترس به اطراف نگاه می‌کند. روی پنجره‌ی بارانی خیره می‌شود. در اتاق، بارش آغاز می‌شود و بعد… مونتاژی از خاطرات مختلف. بخش‌هایی از خاطرات. پیاده‌رویی خیس که رویش کرم‌های خاکی وجود دارند. دست کوچکی یکی از کرم‌ها را برمی‌دارد. چاله‌ای که قطرات باران در آن می‌افتد. ناودان شکسته آب پس می‌دهد. پاهای کودکی که چکمه‌های بارانی زرد پوشیده، دیده می‌شود. جوئل کوچک می‌خندد و زیر یک سایه‌بان برای پناه بردن از طوفان ناگهانی می‌ایستد»

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک : پارل خاطرات

ترتیب قرار داده شدن خاطرات توسط چارلی کافمن عمدی است. اول بدترین خاطرات را می‌بینیم چون آنها در این مقطع در ذهن جوئل حک شده‌اند. هر باری که مکالمه‌شان دچار مشکل می‌شود، لحظات مشترک خسته‌کننده و تمام فریادها را می‌شنویم. این ترتیب نشان می‌دهد فقط یک دلیل برای جدایی این دو دخیل نبوده. مجموعه‌ای از ترک‌های کوچک است که در نهایت رابطه را از هم می‌شکاند. بعد لحظات آرام‌تر را می‌بینیم: مکالمه‌های خصوصی و به اشتراک گذاشتن ضعف‌هایشان. تمام لحظاتی که به جوئل یادآوری می‌کنند چرا کلمنتاین انسانی خاص است. نویسنده نشان می‌دهد جوئل با یادآوری لحظات خوب منجر به پشیمانی‌اش از پاک کردن حافظه‌اش می‌شود؛ به همان شکل که ما وقایع مشخصی را در ذهن‌مان دفن می‌کنیم.

چارلی کافمن می‌خواسته داستانی واقعی بگوید. او باور دارد فیلم‌های هالیوودی با نشان دادن تصویری ساده و غیرواقعی از یک رابطه‌ی رومانتیک به او و مخاطب عام صدمه‌ی زیادی زده‌اند. او می‌گوید: «همیشه فکر می‌کنم چه چیزی واقعی‌یه؛ واقعی برای من، هر چیزی که می‌دونم. بعد تلاش می‌کنم ایده‌های ناشی از فیلم‌های دیگر رو رد کنم که کار خیلی سختی‌یه چون معمولن نمی‌دونی ایده‌های صحنه‌های رمانتیک از فیلم‌های دیگه برگرفته شدن و نه از دنیای واقعی. باید بشینی و با خودت فکر کنی: صبر کن ببینم، چرا این دو نفر همچین رفتاری با هم دارن؟ ربطی به چیزی که درک می‌کنم نداره. بنابراین تلاش می‌کنم همچین ایده‌هایی رو پیدا کنم، حذف‌شون کنم. چیزهایی که خودم متوجه‌شون می‌شم رو وارد کنم»

او می‌خواهد برداشتی متفاوت و نزدیک‌تر به تجربیات شخصی‌اش نشان دهد. برای همین، سبک نوشتاری‌اش برای دیالوگ‌ها را تغییر و دیالوگ‌ها را طبیعی‌تر جلوه داده است. ریتم فیلم با سایر آثارش متفاوت و عجیب، زیرلبی و با شک و تردید است و گفته‌ها تداخل پیدا می‌کنند. این موضوع در کارگردانی نیز دیده می‌شود. رنگ‌ها کم‌رنگ و آرامند، نورها کم‌سو هستند یا در تضاد با نور شدید قرار گرفته‌اند و شخصیت‌ها را تا حد ممکن عادی جلوه می‌دهد. شخصیت‌ها عمدن معمولی و پر از نقاط ضعف هستند. جوئل انسان درون‌گرایی است که در بعد درک درونی گیر کرده و کلمنتاین انسانی برون‌گرا که حرفش را مزه نمی‌کند و دائمن می‌خواهد خودش و دیگران را به چالش بکشد. این دو با هم یک زوج متضاد می‌سازند. شاید در فیلم دیگری، تفاوت‌های‌شان باعث جذب این دو می‌شد و به هر دو شخصیت کمک می‌کرد بر ضعف‌شان غلبه کنند اما واقعیت بسیار پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. همه‌ی خصلتهای متضاد در یک رابطه منجر به جذب نمی‌شود بلکه اکثر مواقع نقطه‌ی ضعفی می‌مانند که تلاش می‌کنیم تا حد ممکن آن را بپوشانیم. المان‌های علمی تخیلی کم‌رنگ هستند و عادی جلوه می‌کنند. دفتر لاگونا که جوئل برای پاک کردن حافظه‌اش به آن‌جا مراجعه می‌کند مانند مطب یک دندان‌پزشک معمولی است و کارمندان و ابزارهای مورداستفاده نیز بسیار عادی هستند. عنصر علمی تخیلی تنها برای بزرگ‌نمایی دنیای عادی استفاده شده. دلیل این امر، این است که دنیا معمولی باشد تا بتوانیم با شخصیت‌ها و روابطشان هم‌ذات‌پنداری کنیم، درگیر چگونه‌های داستان نشویم و به جای آن، روی چرا تمرکز کنیم.

نویسنده این تصمیم جالب را گرفته که داستان فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک را به شکل یک چرخه نشان دهد. فیلم ۵۰۰ روز با سامر نیز با توجه به شروع فیلم از پایان داستان چنین ساختاری دارد اما این‌جا به عنوان یک تردستی از آن استفاده می‌شود و بتواند شما را به این باور برساند که این اولین بار است که این دو شخصیت با یک‌دیگر ملاقات می‌کنند. فقط هنگامی که نزدیک پایان داستان هستیم متوجه می‌شویم آن‌چه در ابتدا می‌بینیم، صبح روزی است که جوئل خاطراتش را پاک کرده. اما این چرخه صرفن یک مکانیزم ساده برای ایجاد پیچش داستانی نیست. به مخاطب اجازه می‌دهد بدون هیچ‌گونه بار احساسی از رابطه‌ی پیشین، دیدار دوم‌شان را تجربه کنند؛ همان‌طور که شخصیت‌ها این شروع دوباره را تجربه می‌کنند. ما باور داریم این دو یک زوج تازه هستند اما در واقعیت این، شانس دومی است که جوئل تا جای ممکن برای آن تلاش کرد. این آغاز دوباره به واسطه‌ی یکی از کارمندان لاگونا که کاست‌های مشتریان را پیش از آن که حافظه‌شان را پاک کنند برای‌شان می‌فرستتد، خراب می‌شود. جوئل و کلمنتاین به گذشته‌ی خودشان گوش می‌دهند و جزئیات سمی رابطه‌شان را بیان می‌کنند؛ چیزهایی که به هنگام زوج بودن از آن متنفر بودند. آن‌ها نمی‌توانند به حرف‌های ناراحت‌کننده‌ای که به یک‌دیگر زدند، گوش کنند چرا که دردهای قدیمی را دوباره پدیدار می‌کنند که این دو حتا خبر هم نداشتند. آن‌ها متوجه می‌شوند این، سرنوشت‌شان در صورت بودن با یک‌دیگر است؛ دو انسان غمگین پر از خشم و تنفر. هر چند می‌دانند در پایان راه چه چیزی انتظارشان را می‌کشد اما الآن، این دو هنوز تغییر نکرده‌اند.

ما با یک احتمال این دو را ترک می‌کنیم. احتمال آغاز دوباره، ادامه‌ی چرخه و حتا ریسک دوباره ساختن خاطرات خوش در کنار خاطرات دردناک. داستان در مورد این نیست که آیا این دو به هم می‌رسند یا نه. در مورد اهمیت چیزهایی است که در یک رابطه تجربه می‌کنیم. خاطراتی که باید با وجود درد در ذهنمان حفظ کنیم. درس‌هایی که از تقلایمان یاد گرفتیم. می‌توانیم از چرخه‌ی بی‌پایان روابط محکوم به شکست دوری کنیم

انتخاب سردبیر

گفتند هرچه هشت دارید بکنید هفت! | گفت‌وگوی خسرو نقیبی با سیاوش اسعدی درباره‌ی درخونگاه و چیزهای دیگر

سیاوش اسعدی

اختصاصی از آرت‌تاکس: «نسخه‌ی کارگردان» از سری گفت‌وگوهای تخصصی خسرو نقیبی با کارگردانان سینمای ایران | میهمان: سیاوش اسعدی

خلاصه‌ای از آن‌چه در دومین قسمت «نسخه‌ی کارگردان» خواهید دید:

سیاوش اسعدی در ابتدای این گفت‌وگو از علاقه‌اش به شهر تهران و سینمای مسعود کیمیایی می‌گوید. او معتقد است کیمیایی جریان‌ساز‌ترین فیلم‌ساز تاریخ سینمای ماست.

در ادامه به موضوع اصلی این گفت‌وگو می‌رسیم: فیلم درخونگاه. فیلمی متفاوت از چرخه‌ی رایج سینمای ایران. اسعدی درباره‌ی انتخاب این فیلم‌نوشت برای ساخت پس از دوری چندساله‌اش از سینما می‌گوید: «درخونگاه بسیار به خودم شبیه است.»

انتخاب امین حیایی به‌عنوان بازیگر نقش اصلی از اولین سوالاتی‌ست که در ذهن مخاطب پی‌گیر سینمای ایران شکل می‌گیرد. بازیگری که در سال‌های اخیر به یک دگردیسی خودخواسته تن داده و با بازی در آثار متفاوت کارنامه‌اش دچار تحول شده. اسعدی در کنار دلایل انتخاب حیایی از فقر بازیگر در سینمای ایران صحبت می‌کند: «ما به تعداد انگشتان یک دست هم بازیگر نداریم.»

درخونگاه در اکران عمومی دچار ممیزی سنگینی شده. سیاوش اسعدی می‌گوید: «نزدیک به شانزده دقیقه از فیلم را حذف کردند با این همه فیلم هنوز از نفس نیفتاده و سرپاست.»

در پایان گفت‌وگو نیز اسعدی چند مورد از سانسورهایی را که به فیلم‌ش اعمال شده تعریف می‌کند.

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

انتخاب سردبیر

کریستن استوارت کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ هنر مایه‌ی آرامش است

کریستن استوارت

کریستن استوارت روبه‌روی دوربین نشسته و به مرور فیلم‌های توایلایت، خریدار شخصی، اتاق وحشت، سال سیزدهم، ابرهای سیل ماریا، بیا شنا کنیم و جیتی لیروی می‌پردازد

کریستن استوارت:

هنر مایه‌ی آرامشه چون از درونت می‌آد. یه اتفاقی می‌افته و یه ایده‌ای به وجود می‌آد. وقتی اون لحظات رخ می‌دن، چیز مقدسی‌یه؛ احساس می‌کنی خیلی خوش‌شانسی. موقعیت خیلی باارزش و نابی‌یه.

The Thirteenth Year | سال سیزدهم (۱۹۹۹)

«سال سیزدهم» فیلمی بود که مادرم نقش ناظر فیلم‌نامه رو داشت. اوایل وقتی بچه بودم، رفتن سر صحنه و وقت گذروندن با عوامل فیلم، بچه‌های دیگه رو می‌دیدم و فکر می‌کردم اینا چی کار می‌کنن؟ می‌خوام همیشه پیش شما بمونم. چرا باید برگردم مدرسه؟ چرا باید این‌جا رو ترک کنم؟ می‌خواستم تو اون جو باشم بدون این که بدونم چه چیزی‌ش برای من جذاب باشه. نقشمم این بود که تو صف دم آب‌خوری بودم. فکر کنم به راست خم شدم. اتفاقن جزو کارهای سخت‌ترم بود.

عاشق حضور در اون‌جا بودم و همچنین این که نمی‌ری خونه‌. حضور در ساخت این فیلم خیلی خوب بود ولی فیلم پخش شد و یه سری از بچه‌های مدرسه متوجه شدن یه ثانیه تو فیلم بودم. خیلی برخورد گرمی نداشتن. می‌گفتم نه، مامانم منو برد. ولم کنین بابا. ولی سرگیجه‌آور بود. بحث‌هایی که بعد تو مدرسه مطرح می‌شدن رو دوست نداشتم. می‌گن چرا؟ فکر کردی کسی شدی با بازیگری؟ نه، معلومه که نه.

Panic Room | اتاق وحشت (۲۰۰۲)

جودی فاستر برای تولد یازده سالگیم جشن گرفت و یه گروه ماریاچی هم آورده بود. هیچ‌وقت نمی‌خواستم صحنه رو ترک کنم. هر دفعه بعد ۹ ساعت فیلم‌برداری می‌خواستم برم خونه. می‌گفتم چرا؟ من که حالم خوبه، خسته نیستم ولی همه می‌گفتن نه، به خاطر رفاه خودته. منم می‌گفتم مرسی، حالم خوبه. حالا می‌تونم بمونم. برای آماده‌سازی، تا جایی که می‌تونی اطلاعات جمع می‌کنی و امیدواری وجهه‌ی فیزیکی هم این موضوع رو نشون بده. ولی هیچ‌وقت نمی‌تونم تا موقعی که نگفتن شروع، خودمو جمع و جور کنم. تا وقتی که به اون لحظه احترام بذاری و بدونی دلیل این کارت چی‌یه؛ چیزی به چرندیِ تلاش برای تظاهر به این که آدم دیگه‌ای هستی.

باید یاد می‌گرفتم چه‌طور تشنج کنم. یادمه بقیه این‌قدر ترسیده بودن که فکر می‌کردن چه‌قدر این کار برای یه بچه کوچک سخته و دیدن این ویدیوها برای کسی تو همون سن و سال ممکنه دل‌خراش باشه. ممکن بود یه سری از رگ‌هام اطراف چشمم پاره بشن. ولی یادمه مشکلی نداشتم. همه‌چی اوکی بود. الآن تحت تأثیر قرار می‌گیرم و احساساتی می‌شم ولی وقتی بچه بودم می‌گفتم باشه، مشکلی نیست.قدم اول خوبی بود. کار آسونی نبود. واقعن باید وارد موضوعات سنگینی می‌شدیم. اون سال یازده ساله شدم و دورانی بود که من رو شکل داد.

در کنار مصاحبه‌ی کریستن استوارت درباره‌ی کارنامه‎‌اش ببینید:

جان تورتورو کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ صادقانه بگویم خیلی خوش‌شانس بودم!

Twilight | توایلایت (۲۰۰۸)

سر توایلایت می‌دونستم طرفداران کتاب زیادن. انتظار استقبالی که شد رو نداشتیم. به کمیک‌کان رفتیم و کلی آدم اومده بودن که بیش‌تر از من در مورد سری می‌دونستن! اولین نشانه از این بود که قراره به چه پدیده‌ای تبدیل بشه. این که قراره ادامه هم بسازیم اون زمان برای من احمقانه بود. عجیب بود که یهویی همچین سؤالی بپرسن. خب حالا که این‌جا رسیدیم، چه‌طور کارمون رو درست انجام بدیم؟ چه‌طور از این موقعیت استفاده کنیم؟

ناگهانی برمی‌گردی و با خودت فکر می‌کنی، بهترین تجربیاتی که روی هر نوع پروژه داشتم وقتی بود که به شکل طبیعی و غریزی جذب یک نفر می‌شین و چیزی هست که جفت‌تون در موردش فکر می‌کنین که همون، تبدیل به موضوع وسواسی و اجباری می‌شه. فیلم‌سازی تنها چیزی‌یه که در موردش می‌دونم. در اون مقطع اجازه داشتم کارهایی کنم که هیچ کسی باورش نمی‌شد چون یه بار یه فیلم پرفروش ساختم. بنابراین آره، شوکه‌کننده بود.

Adventureland | ادونچرلند (۲۰۰۹)

فکر می‌کردم ام تو ادونچرلند خفن‌ترین شخصیت ممکنه. خیلی ازش می‌ترسیدم. اسمش حتا امیلی نیست، ام‌ئه! یعنی کل اسمتو نمی‌گی؟ هر چند نمی‌تونم کاملن با شخصیتی که در نقشش هستم ارتباط برقرار کنم ولی همه می‌تونیم هم‌دیگه رو درک کنیم. شاید به یه نحوی رفتار نکنم و حرف نزنم ولی همیشه می‌تونم درونم پیداش کنم. هیچ‌وقت نقشی نداشتم که شخصیتش رو درک نکردم

Clouds of Sils Maria | ابرهای سیل ماریا (۲۰۱۴)

همیشه احساس کردم اجازه دارم در محیط‌های فرانسوی باشم. جالبه، حتا تو کنفرانس‌های خبری با فیلم‌سازهای فرانسوی زیادی ملاقات می‌کردم و چندین بار هم با اولیویه کار کردم. کارشون معکوس کردن محتویاته چیزی بسازن که در لحظه زنده، غیرقابل پیش‌بینی، اگزیستانسیالیستی و عجیب باشه ولی نه مقدس و غیرقابل تغییر. چیزی بود که احساس کردم باید سرمو به دیوار بکوبم تا چیزی بفهمم. همین یه لحظه می‌تونه این باشه که جای این که به این فکر کنم چرا جمله‌م رو تموم نکردم. آره، همه‌مون تلاش می‌کنیم به این برسیم. طرفدار کارهای اولیویه هستم. صادقانه بگم، جوابم به هر چیزی منفی نمی‌بود. برای من، بردن اون جایزه ارزش بیش‌تری داشت تا برای اولیویه. به نظرم یکی از درخشان‌ترین هنرمندانه. خیلی دوستش دارم.

در کنار مصاحبه‌ی کریستن استوارت درباره‌ی کارنامه‎‌اش ببینید:

جف گلدبلوم کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ کار با کراننبرگ تجربه‌ی مهمی بود

Personal Shopper | خریدار شخصی (۲۰۱۶)

تو «خریدار شخصی» نقش کسی رو دارم که نیمه‌شو از دست داده؛ دختری که یه برادر دوقلو داره که می‌میره و کاملن کنترل از دستش خارج می‌شه. همه چیز سیاه و سفید، گرم و سرده و کلماتی که با استفاده از اون‌ها ارتباط برقرار می‌کنی تبدیل به شکل و رنگ می‌شن. چیزی دیگه برات معنی نداره. قبل از شروع فیلم‌برداری، وسواس چندانی روی این موضوع نداشتم. بعد از دیدن فیلم بود که متوجه شدم این مسأله چه‌قدر مهمه و هدف نهایی من به عنوان یه بازیگر اینه که تا جای ممکن بدونم و آماده باشم تا کاملن درون موضوع قرار بگیرم.

حس نبود کنترل خیلی هیجان‌انگیزه و تجربیاتی داشتم که منو از بنیان تغییر دادن تا حدی که اسم خودمو یادم نمی‌اومد. می‌تونم این وجهه‌ی کار رو تزریق کنم.  در عین حال همیشه نمی‌دونم چه خبره. هر وقت فیلمی می‌بینم که توش بازی کردم با وجود این که تلاش می‌کنم همه‌چیز رو کنترل کنم و یک میلیون سؤال بپرسم یا کاملن در خدمت کارگردان باشم؛ اگر در نهایت کارم رو درست انجام داده باشم، واقعن نباید بدونم فیلم در مورد چی‌یه.

Come Swim | بیا شنا کنیم (۲۰۱۷)

قبل از این که چیزی برای کارگردانی داشته باشم، می‌دونستم می‌خوام فیلم بسازم. این موضوع برای مدتی طولانی خیلی ناامیدکننده بود چون متوجه این علاقه بودم ولی نمی‌دونستم این علاقه رو کجا بذارم. روی تصویر یه صندلی ته اقیانوس متمرکز شده بودم؛ مثلن یه صندلی از کلاس‌های مدرسه. صندلی به اون‌جا تعلق نداشت و بودنش خیلی ترسناک بود. شروع کردم به این فکر که چه‌طور این تصویر رو ضبط کنم و چرا این‌قدر روی این تمرکز کردم. با نوشتن و حتا کارگردانی فکر کنم بزرگ شدم تا متوجه این بشم که نیازی نیست از بقیه باهوش‌تر باشی، نیاز نیست چیزهایی بدونی که مردم نمی‌دونن. قرار نیست راهنمای زندگی عرضه کنی. بیش‌تر یه تجربه‌ی شخصی‌یه که فاصله‌ی بین‌مون رو کم کنیم. به ذهنت می‌آد که این ایده رو داشتی، می‌خوام بلند اعلامش کنم تا ببینم چند نفر دیکه همین احساس رو دارن. تا تنهایی‌مون کم‌تر بشه. برای همین فیلم می‌سازیم.

کارگردانانی  هستن که باهاشون کار کردم و ذره‌ای نمی‌تونم نزدیک‌شون بشم. آدم‌هایی که دانش‌پژوه هستن. کسانی که تمام زندگی‌شون رو صرف فیلم کردن، تک‌تک‌شون رو دیدن و به مدرسه رفتن و غیره. ببینین خب من اصلن نزدیک اون‌جا نیستم ولی وقتی لحظه‌ای باشه که باهات معمولی باشن بزرگ‌ترین نقطه‌ی قوت‌شون اینه که می‌تونن باعث شن آدم به حدی راحت بشه تا خودش باشه. این چیزی نیست که یاد می‌گیری، چیزی نیست که به بقیه درس بدی. می‌تونی مرتکب کلی اشتباه بشی و نمی‌شه چیز بی‌نقصی ساخت. ولی اگر به پایان تجربه‌ای برسی و احساس کنی همه با دیدنش، بهتر شدن، ضمانت می‌کنم دیدن هر چیزی که ضبط کردین جالبه. بنابراین می‌خوام تا جای ممکن این کارو انجام بدم.

در کنار مصاحبه‌ی کریستن استوارت درباره‌ی کارنامه‎‌اش ببینید:

ریدلی اسکات کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ از خودم مطمئنم!

JT Leroy | جیتی لیروی (۲۰۱۸)

چیزی که واقعن در مورد این فیلم دوست دارم اینه که جی‌تی یک جور ایده‌ست. حالا آیا شخصن از این دروغ بدتون اومده یا نه، باعث می‌شه با خودتون فکر کنین واقعیت و دروغ چی‌یه چون هر کسی یه نوع دروغ می‌گه. می‌تونی تظاهر کنی به چیزی که نیستی ولی از طرفی کسی نباید برات تعیین و تکلیف کنه. می‌دونی چی می‌گم؟

فکر می‌کنم نکته‌ی خفن فیلم اینه: چیزی که برای آدم‌های جوون‌تر از من خیلی ساده‌تر شده اینه که دیگه واقعن گیج‌کننده نیست چون چیزی نیست که متوجه بشی. فکر کنم دست پاچگی و ناراحتی‌های مردم نسبت به مسائل جنسیتی قابل درکه چون هیچ‌کس نمی‌خواد فکر کنه که احمقه و اشتباه کنه یا یه عوضی باشه. بعضی اوقات اگر فورن چیزی رو ندونی، احساس می‌کنی اشتباه کردی و احمق و عوضی هستی در صورتی که با یه مقدار صبر حل می‌شه. این آسون نیست، بحث طولانی‌تره. اگر واقعن به کسی اهمیت می‌دی و برات مهمه که بشناسی‌شون، باید یه خورده به‌شون وقت بدی و امیدوارم این واکنش‌های ناگهانی به تاریخ بپیوندن. نمی‌خواد در آن واحد بدونی فقط آروم باش. فکر کنم در جی‌تی همچین جوششی هست ولی این موضوع رو خیلی دوست دارم که داریم کم کم با ندونستن یه سری مسائل کنار می‌آیم.

فکر نکنم دست از سر فیلم‌سازی بردارم. نمی‌دونم بدون این چه کاری بکنم. امیدوارم این روندی که می‌خوام چالش روبه‌روم قرار بگیره و هوش و حواسم سر جا باشه، ادامه پیدا کنه. فکر کنم خیلی‌ها می‌خوان هنرمند باشن. چیز خیلی جذاب و خفنی‌یه. فکر کنم هنرمند بودن چیزی نیست که بدونی می‌تونی تا ابد ادامه بدی. چیزی نیست که بدونی از کجا می‌آد. هدف نهایی وجود نداره، خیلی یهویی‌یه. امیدوارم این موضوع ادامه پیدا کنه. فکر کنم هر لحظه‌ای حتا لحظات بدش.

ادامه مطلب

انتخاب سردبیر

سینمای عباس کیارستمی به روایت سردبیر آرت‌تاکس در برنامه‌ی هفت

کیارستمی

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها