با ما همراه باشید

به بهانه پانزدهمین سالگرد انتشار فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک، در این ویدیوی به بررسی جنبه‌های مختلف این فیلم می‌پردازیم

یک پیشنهاد وسوسه‌کننده

دوست دارید خاطرات روابط قبلی‌تان را پاک کنید؟ تا خود را از شر خاطراتی که زمانی برای کس دیگری وقت گذاشتید، رها کنید: هر قرار، هر دعوا، هر هدیه، هر توهین، هر نگاه و هر صدا. تا اعصاب‌ خورد شده‌تان پس از جدایی، آرام شود. تا غرق در آن‌چه بود و آن‌چه می‌شد نباشید. تا باقی‌مانده‌های یک وجود مشترک را بچینید. پیشنهاد وسوسه‌کننده‌ای است که فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک به بررسی آن می‌پردازد

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک رومانسی هوشمندانه است با چاشنی عناصر علمی تخیلی. فیلم ما را با شخصیت دل‌شکسته‌ی فیلم، جوئل آشنا می‌کند. او تصمیم می‌گیرد خاطرات خود را از دوست‌دختر سابقش، کلمنتاین پاک کند.

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک : بررسی یک رابطه‌ی شکست‌خورده

مانند بسیاری از فیلم‌هایی که پیش از این بررسی شده بودند، داستان بررسی یک رابطه‌ی شکست‌خورده‌ست. اما این فیلم از ساختار روایی و رئالیسم منحصر به فرد بهره می‌برد تا به ما نشان دهد هدف از یک رابطه‌ی محکوم به فنا چیست.

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک ساختار روایی غیرخطی مانند «۵۰۰ روز با سامر» و رویکردی علمی‌تخیلی محور مانند «او» دارد. هر سه فیلم از خودنگری شخصیت‌ها در روایت‌شان بهره می‌گیرند تا به بخشی از یک رابطه از دیدگاه جدیدی نگاه کنیم. اما فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک پا را یک قدم فراتر می‌گذارد و داستان را با نگاهی درونی به یک رابطه‌ی شکست‌خورده به تصویر می‌کشد.

بررسی معماری در فیلم her

ما رخدادها را به‌گونه‌ای می‌بینیم که گویا، به مانند واقعیت، کسی به خاطراتش نگاه می‌کند و تلاش می‌کند بفهمد مشکل از کجا شروع شده. رابطه با جدایی دو نفر پایان نمی‌یابد بلکه در برزخ مخصوصش پرسه می‌زند؛ در ذهن‌مان. به بحث‌های قدیمی دوباره نگاه می‌کنیم، روی جزئیات کوچک متمرکز می‌شویم و مکالمه‌های یک‌طرفه با گذشته داریم تا آن‌چه رخ داده را درک کنیم.

فیلم‌نامه‌نویس این اثر، چارلی کافمن از عنصر علمی تخیلی برای نشان دادن نتایج احساسی یک رابطه به شکل بصری قابل فهم استفاده می‌کند او در واقع روش فکر کردن خودمان را پیش چشم‌مان می‌آورد: این که چه‌گونه می‌توانیم از یک احساس یا خاطره در یک آن به دیگری برویم. در بخشی از فیلم‌نامه می‌خوانیم: «صحنه و کلمنتاین در حال محو شدن هستند. جوئل با ترس به اطراف نگاه می‌کند. روی پنجره‌ی بارانی خیره می‌شود. در اتاق، بارش آغاز می‌شود و بعد… مونتاژی از خاطرات مختلف. بخش‌هایی از خاطرات. پیاده‌رویی خیس که رویش کرم‌های خاکی وجود دارند. دست کوچکی یکی از کرم‌ها را برمی‌دارد. چاله‌ای که قطرات باران در آن می‌افتد. ناودان شکسته آب پس می‌دهد. پاهای کودکی که چکمه‌های بارانی زرد پوشیده، دیده می‌شود. جوئل کوچک می‌خندد و زیر یک سایه‌بان برای پناه بردن از طوفان ناگهانی می‌ایستد»

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک : پارل خاطرات

ترتیب قرار داده شدن خاطرات توسط چارلی کافمن عمدی است. اول بدترین خاطرات را می‌بینیم چون آنها در این مقطع در ذهن جوئل حک شده‌اند. هر باری که مکالمه‌شان دچار مشکل می‌شود، لحظات مشترک خسته‌کننده و تمام فریادها را می‌شنویم. این ترتیب نشان می‌دهد فقط یک دلیل برای جدایی این دو دخیل نبوده. مجموعه‌ای از ترک‌های کوچک است که در نهایت رابطه را از هم می‌شکاند. بعد لحظات آرام‌تر را می‌بینیم: مکالمه‌های خصوصی و به اشتراک گذاشتن ضعف‌هایشان. تمام لحظاتی که به جوئل یادآوری می‌کنند چرا کلمنتاین انسانی خاص است. نویسنده نشان می‌دهد جوئل با یادآوری لحظات خوب منجر به پشیمانی‌اش از پاک کردن حافظه‌اش می‌شود؛ به همان شکل که ما وقایع مشخصی را در ذهن‌مان دفن می‌کنیم.

چارلی کافمن می‌خواسته داستانی واقعی بگوید. او باور دارد فیلم‌های هالیوودی با نشان دادن تصویری ساده و غیرواقعی از یک رابطه‌ی رومانتیک به او و مخاطب عام صدمه‌ی زیادی زده‌اند. او می‌گوید: «همیشه فکر می‌کنم چه چیزی واقعی‌یه؛ واقعی برای من، هر چیزی که می‌دونم. بعد تلاش می‌کنم ایده‌های ناشی از فیلم‌های دیگر رو رد کنم که کار خیلی سختی‌یه چون معمولن نمی‌دونی ایده‌های صحنه‌های رمانتیک از فیلم‌های دیگه برگرفته شدن و نه از دنیای واقعی. باید بشینی و با خودت فکر کنی: صبر کن ببینم، چرا این دو نفر همچین رفتاری با هم دارن؟ ربطی به چیزی که درک می‌کنم نداره. بنابراین تلاش می‌کنم همچین ایده‌هایی رو پیدا کنم، حذف‌شون کنم. چیزهایی که خودم متوجه‌شون می‌شم رو وارد کنم»

او می‌خواهد برداشتی متفاوت و نزدیک‌تر به تجربیات شخصی‌اش نشان دهد. برای همین، سبک نوشتاری‌اش برای دیالوگ‌ها را تغییر و دیالوگ‌ها را طبیعی‌تر جلوه داده است. ریتم فیلم با سایر آثارش متفاوت و عجیب، زیرلبی و با شک و تردید است و گفته‌ها تداخل پیدا می‌کنند. این موضوع در کارگردانی نیز دیده می‌شود. رنگ‌ها کم‌رنگ و آرامند، نورها کم‌سو هستند یا در تضاد با نور شدید قرار گرفته‌اند و شخصیت‌ها را تا حد ممکن عادی جلوه می‌دهد. شخصیت‌ها عمدن معمولی و پر از نقاط ضعف هستند. جوئل انسان درون‌گرایی است که در بعد درک درونی گیر کرده و کلمنتاین انسانی برون‌گرا که حرفش را مزه نمی‌کند و دائمن می‌خواهد خودش و دیگران را به چالش بکشد. این دو با هم یک زوج متضاد می‌سازند. شاید در فیلم دیگری، تفاوت‌های‌شان باعث جذب این دو می‌شد و به هر دو شخصیت کمک می‌کرد بر ضعف‌شان غلبه کنند اما واقعیت بسیار پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. همه‌ی خصلتهای متضاد در یک رابطه منجر به جذب نمی‌شود بلکه اکثر مواقع نقطه‌ی ضعفی می‌مانند که تلاش می‌کنیم تا حد ممکن آن را بپوشانیم. المان‌های علمی تخیلی کم‌رنگ هستند و عادی جلوه می‌کنند. دفتر لاگونا که جوئل برای پاک کردن حافظه‌اش به آن‌جا مراجعه می‌کند مانند مطب یک دندان‌پزشک معمولی است و کارمندان و ابزارهای مورداستفاده نیز بسیار عادی هستند. عنصر علمی تخیلی تنها برای بزرگ‌نمایی دنیای عادی استفاده شده. دلیل این امر، این است که دنیا معمولی باشد تا بتوانیم با شخصیت‌ها و روابطشان هم‌ذات‌پنداری کنیم، درگیر چگونه‌های داستان نشویم و به جای آن، روی چرا تمرکز کنیم.

نویسنده این تصمیم جالب را گرفته که داستان فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک را به شکل یک چرخه نشان دهد. فیلم ۵۰۰ روز با سامر نیز با توجه به شروع فیلم از پایان داستان چنین ساختاری دارد اما این‌جا به عنوان یک تردستی از آن استفاده می‌شود و بتواند شما را به این باور برساند که این اولین بار است که این دو شخصیت با یک‌دیگر ملاقات می‌کنند. فقط هنگامی که نزدیک پایان داستان هستیم متوجه می‌شویم آن‌چه در ابتدا می‌بینیم، صبح روزی است که جوئل خاطراتش را پاک کرده. اما این چرخه صرفن یک مکانیزم ساده برای ایجاد پیچش داستانی نیست. به مخاطب اجازه می‌دهد بدون هیچ‌گونه بار احساسی از رابطه‌ی پیشین، دیدار دوم‌شان را تجربه کنند؛ همان‌طور که شخصیت‌ها این شروع دوباره را تجربه می‌کنند. ما باور داریم این دو یک زوج تازه هستند اما در واقعیت این، شانس دومی است که جوئل تا جای ممکن برای آن تلاش کرد. این آغاز دوباره به واسطه‌ی یکی از کارمندان لاگونا که کاست‌های مشتریان را پیش از آن که حافظه‌شان را پاک کنند برای‌شان می‌فرستتد، خراب می‌شود. جوئل و کلمنتاین به گذشته‌ی خودشان گوش می‌دهند و جزئیات سمی رابطه‌شان را بیان می‌کنند؛ چیزهایی که به هنگام زوج بودن از آن متنفر بودند. آن‌ها نمی‌توانند به حرف‌های ناراحت‌کننده‌ای که به یک‌دیگر زدند، گوش کنند چرا که دردهای قدیمی را دوباره پدیدار می‌کنند که این دو حتا خبر هم نداشتند. آن‌ها متوجه می‌شوند این، سرنوشت‌شان در صورت بودن با یک‌دیگر است؛ دو انسان غمگین پر از خشم و تنفر. هر چند می‌دانند در پایان راه چه چیزی انتظارشان را می‌کشد اما الآن، این دو هنوز تغییر نکرده‌اند.

ما با یک احتمال این دو را ترک می‌کنیم. احتمال آغاز دوباره، ادامه‌ی چرخه و حتا ریسک دوباره ساختن خاطرات خوش در کنار خاطرات دردناک. داستان در مورد این نیست که آیا این دو به هم می‌رسند یا نه. در مورد اهمیت چیزهایی است که در یک رابطه تجربه می‌کنیم. خاطراتی که باید با وجود درد در ذهنمان حفظ کنیم. درس‌هایی که از تقلایمان یاد گرفتیم. می‌توانیم از چرخه‌ی بی‌پایان روابط محکوم به شکست دوری کنیم

سینماآرت

ورکشاپ ۹ | بررسی شاخصه‌های کارگردانی دیوید فینچر (بخش اول)

دیوید فینچر

در نهمین ویدیو از سری ورکشاپ‌ها در سایت آرت‌تاکس قرار است به فرم، تکنیک و سبک کارگردانی دیوید فینچر نگاهی بیاندازیم

آیا می‌توانید کارگردان یک اثر را تنها از یک قاب متوجه شوید؟ چه چیزی چنین پلانی را به‌یاد‌ماندنی می‌کند؟

امروز نگاهی داریم به فرم تکنیک و سبک کارگردانی دیوید فینچر. او در مورد خود می‌گوید: «فلسفه‌م اینه که خب تا الآن هفت برداشت داشتیم. حالا وقتشه شروع کنیم. باید از تیتانیوم و آلمینیوم و استیل شیشه استفاده کرد تا بتونی در تک تک بیننده‌ها احساس ایجاد کنی و این، جادوی سینماست»

در کنار این، می‌بینیم چه‌طور این تکنیک‌ها در ترکیب با یک‌دیگر چنین فیلم‌های به‌‌یادماندنی و مؤثر خلق می‌کنند. فینچر دست به هر کاری می‌زند تا تجربه‌ی تعلیق‌پذیری خلق کند و جزئیات دنیایش را قدم به قدم قرار می‌دهد. به شما هفت بخش از فاکتورهای اصلی فینچر را نشان می‌دهیم تا بتوانید ببینید هر تصمیم کوچک چگونه چنین آثاری خلق می‌کنند. پس بیاید زبان سینمایی دیوید فینچر را بررسی کنیم:

داستان

ابتدا در مورد داستان صحبت کنیم. قدرت فینچر در فریب دادن مخاطبش است اما این فریب تا کجا ادامه پیدا می‌کند و این، چه تأثیری روی مخاطب دارد؟ راوی ما در «باشگاه مشت‌زنی» به قدری در فریب دادن موفق است که خودش را هم کاملن گول زده است. در «خانه‌ی پوشالی»، آیا ما بیننده‌هایی عینی هستیم که نحوه‌ی به قدرت رسیدن فرنک آندروود را تماشا می‌کنیم یا این که ما هم از فریب‌های او در امان نیستیم؟ «دختر گمشده»، نمونه‌ی کاملی از راوی دروغگوست. غیرممکن است در اقیانوس دروغ و فریب داستان مسیری یافت. برای فینچر، انسانیت جبهه‌ی تاریکی دارد و به مانند فیلم «هفت» گاه این تاریکی پیروز می‌شود.

از تحلیل شیوه‌های کارگردانی دیوید فینچر بیش‌تر ببینید: کارگردانی جزئیات

طراحی تولید

طراحی تولید از جمله اجزای تشکیل‌دهنده‌ی عنصر بصری فیلم است و تعداد انگشت‌شماری از آثار دنیای سینما از فیلم‌های دیوید فینچر زیباترند. شایعه شده فینچر در توجه به جزئیات بسیار افراطی است. برای مثال «باشگاه مشت‌زنی»، داستان مردی است که از روش زندگی‌ش ناراضی‌ست و وسوسه‌ی دنیای دیگری شده که قوانین و انتظارات ناپدید می‌شوند. دیوید فینچر این دو دیدگاه متضاد دنیاها را در صحنه‌آرایی نشان می‌دهد.

زندگی ملال‌آور و یک‌نواخت راوی و محل کارش را ببینید. اما بعد، قهرمان ما با «تایلر دردن» ملاقات می‌کند؛ دوایی برای زندگی اسف‌بارش. تایلر از زندان هنجارهای اجتماعی آزاد شده و به طور کامل آزادی شخصی‌اش را برقرار کرده است. این بی‌قانونی در خانه‌ی داغان و مخروبه‌ی تایلر در خیابان پیپر دیده می‌شود. این‌جا مکانی فاسد است که دیوارها در حال فرو ریختن هستند و از سقف، آب چکه می کند. این خانه به کل از خانه‌ی زیبایی که راوی در نظر دارد، به دور است و بهترین مکان برای زاده شدن فردی است که به آن تبدیل می‌شود. یادتان باشد که یک شخصیت با محیط اطرافش معنی پیدا می‌کند. دیوید فینچر و دپارتمان هنری‌اش در این حوزه بسیار دقیق هستند.

رنگ

آثار دیوید فینچر رنگی نیستند. لوکیشن‌ها معمولن در اصلاح رنگ به رنگ مشابهی تبدیل می‌شوند؛ یا سبز، یا آبی و یا قرمز. اما بی‌شک، رنگ موردعلاقه‌ی فینچر، زرد است. لحظات بسیاری است که دیوید فینچر از رنگ زرد برای صحنه‌های داخلی در شب استفاده می‌کند. این مورد آن قدر دیده شده که وقتی دیوید فینچر از رنگی متضاد استفاده می‌کند این تفاوت بسیار پررنگ می‌شود و معنی پیدا می‌کند.

نگاهی به صحنه‌ای از «دختر گم‌شده» داشته باشیم که نیک و خانواده‌ی ایمی ناپدید شدن او را از تلویزیون اعلام می‌کنند. توجه کنید رنگ چگونه می‌تواند چشمان‌مان را به سمت خود بکشاند و توجه به خود جلب کند. همه به نیک نگاه می‌کنند. مانند پس‌زمینه لباس‌های والدین ایمی قهوه‌ای و خنثا هستند. والدین ایمی، جبهه‌ی متحدی هستند که در جست‌وجوی دخترشان هستند. پیراهن آبی نیک انگشت‌نمای صحنه است و سوءظن ما آنی ایجاد می‌شود. نیک از دید بصری با والدین ایمی و هدف‌شان ارتباطی ندارد. او تنهاست و مظنون اصلی این واقعه محسوب می‌شود.

ادامه مطلب

سینماآرت

نقش استوری‌بورد در آثار پیکسار | تصویر شیرین رویا

فیلم راتاتویی

بخش مهمی از کار پیکسار در گرو طراحی استوری‌بوردهای لازم برای ساخت انیمیشن است. در این ویدیو می‌خواهیم یکی از سکانس‌های فیلم راتاتویی را در کنار استوری‌بوردهای تهیه شده در پروسه‌ی پیش‌تولید ببینیم و متوجه شویم ریشه‌ی این جلوه‌های بصری چشم‌نواز از کجا آمده.

استوری‌بوردهای جذاب و دوست‌داشتنی

بخش مهمی از کار پیکسار در گرو طراحی استوری‌بوردهای لازم برای ساخت انیمیشن است. کافی است به آثار این استودیو و استوری‌بوردها نگاه کنید تا به چشم خود ببینید که چنین موضوعی چه‌قدر در خلق آثار ماندگاری مانند راتاتویی نقش داشته است. شاید ۱۲ سال از عرضه‌ی این انیمشین فوق‌العاده و خاطره‌انگیز پیکسار گذشته باشد اما همچنان به همان اندازه‌ی روز اولش جذاب و دوست‌داشتنی است.

در کنار بررسی فیلم راتاتویی ببینید:

با جیک جیلنهال و کاراکترهای خاطره‌انگیزش (بخش دوم) | تکامل یک هنرمند

تزریق طنز به پدیده‌ی آشپزی

کارگردان این فیلم، برَد بِرد، توانسته در کنار دور شدن از برخی عناصر ثابت در دنیاهای پیکسار (برای مثال ساخت شهری رمانتیک مانند پاریس به فرم انیمیشن)، جادوی پیکساری را به تک‌تک اجزای فیلم تزریق کند و جلوه‌ای طنزآمیز به پدیده‌ی آشپزی در فرانسه، که از جمله اصول اساسی اجتماعی این کشور به حساب می‌آید، به تصویر بکشد. این فیلم هم از دید کیفی و هم از دید تجاری توانست موفقیت بزرگی کسب کند و در جوایز اسکار در کنار بردن بهترین انیمشین (که از قضا دومین جایزه‌ی اسکار برد پس از شگفت‌انگیزان بود) در چهار بخش بهترین موسیقی متن، بهترین تدوین صدا، بهترین میکس صدا و بهترین فیلم‌نامه‌ی اوریجینال نامزد شود.

فیلم، داستان موشی با نام رمی است که تحت تأثیر سخنان گوستاو، سرآشپز شهیر فرانسوی قرار می‌گیرد. او که به شکل تصادفی سر از رستوران او درمی‌آورد، با آلفردو لینگویینی، پسر گوستاو آشنا می‌شود که تلاش می‌کند جایگاهی برای خود در این رستوران کسب کند. این دو در کنار هم، باری دیگر رستوران گوستاو را سر زبان‌ها می‌اندازند و موجب می‌شوند آنتون ایگو، منتقد سختگیر برای تجدید نظر به این رستوران برود. در این سکانس، منتقد سختگیر آنتون ایگو دستپخت موش سرآشپز را می‌چشد و از کیفیت بی‌نظیرش شوکه می‌شود. با هم نگاهی به این سکانس به‌یادماندنی داشته باشیم.

ادامه مطلب

سینماآرت

با جیک جیلنهال و کاراکترهای خاطره‌انگیزش (بخش دوم) | تکامل یک هنرمند

با جیک جیلنهال

زیرنویس اختصاصی از آرت‌تاکس: بخش دوم گفت‌وگو با جیک جیلنهال درباره‌ی کاراکترهای خاطره‌انگیزش در: فیلم‌های قوی‌تر، آخرین گشت، شب‌گرد.

بخش اول گفت‌وگو با جیک جیلنهال را در این‌جا ببینید.

درباره‌ی فیلم «قوی‌تر»

عاشق داستان بودم؛ هم فیلم‌نامه رو خیلی دوست داشتم هم داستان. معمولن در مورد شخصیت جف بومن می‌گم یه ابرقهرمان واقعی‌یه. اتفاقاتی که براش افتاده و از اون‌ها گذشته تا زنده بمونه و به زندگی ادامه بده. از دید درونی در حد اتفاقات «پایان بازی»یه. داستانش بیش‌ترین درس رو برای من در مورد زندگی و دوران حرفه‌ایم داد و وقتی فیلم‌نامه رو خوندم، خواستم هر طور که شده تو این فیلم باشم.

صحنه‌ای بود که تو پارکینگ دارم سینه‌خیز می‌رم تا به یه پنجره برسم و رو شیشه می‌کوبم. کارگردان، دیوید گوردون گرین، دوربین رو تا موقع تموم شدن حافظه، اون‌جا قرار داد. حالا تو فرمت دیجیتال، این زمان بسیار طولانی می‌تونه باشه. نزدیک نیم ساعت پشت پنجره بودم و فراتر از تصوراتی رفتم که بخش غیرواقعی شخصیت باید تجربه بکنه.

جیک جیلنهال: بازیگری در مورد خیالات است

کشف دردی که اون لحظه می‌کشی در یک فضای دیگه فوق‌العاده بود. خیلی از بوستونی‌هایی که پشت صحنه بودن و به مانند باقی مردم تحت تأثیر بمب‌گذاری در ماراتون قرار گرفته بودن، انرژی‌ خاصی احساس و به ما منتقل کنن. دو چیز یاد گرفتم. اول این که دست‌اندرکاران پشت صحنه فقط مخاطب نیستن بلکه همه با هم هستیم؛ حتا اگر کسی پشت این دوربین باشه شماها نمی‌تونید ببینیدش ولی همه‌ی ما این‌جا هستیم.

همین در کنار هم قرار گرفتن، از دید احساسی قدرتمنده و یاد گرفتم که نباید خیالاتت رو از دست بدی. بازیگری در مورد خیالاته و حرف‌های زیادی در مورد تعهد و متد اکتینگ و چه‌قدر مایه می‌ذاری و از این حرفا می‌شه زد وقتی داری با یه بازیگر صحبت می‌کنی، این بحث‌ها رو دوست دارن ؛ البته ممکنه از این بحث هم بدشون بیاد!

اما موضوعی‌یه که زیاد روش بحث می‌شه. به شدت به خیالات و تصورات یک انسان ایمان دارم. این، مرحله‌ی لذت‌بخش کاره. نیاز داری این نقش رو بازی کنی. اون لحظه بی‌اختیار گریه کردم و برای چند روز متأثر از این اتفاق بودم چون خارج از مرز قدم برداشتم و متوجه شدم این، دیگه برای من فقط بازیگری نیست.

در کنار گفت‌وگو با جیک جیلنهال درباره‌ی کاراکترهای خاطره‌انگیزش ببینید:

مصاحبه با بن کینگزلی درباره‌ی کاراکترهای ماندگارش‌

جیک جیلنهال: عشق واقعی من داستان‌سرایی‌ست.

تو هر فیلمی که حاضر هستی، در مورد پروسه‌ی ساختی که باید بگذرونه یاد می‌گیری. چه‌قدر می‌تونی جلو ببریش، از چه تکنیک‌هایی می‌خوای استفاده کنی. از حرفه‌م استفاده کردم چون خوشبختانه تو فیلم‌های متعددی حاضر شدم. اون زمان داشتم شرکت تولید خودم رو راه‌اندازی می‌کردم و خودمون تهیه‌کننده‌های اون فیلم بودیم. شرکت من بیش‌تر به بقیه کمک می‌کنه که داستان‌هاشون رو بگن و تو خیلی از فیلم‌هایی که تولید کردیم حضور ندارم اما گه‌گاهی هستم.

من کنار داستان‌سراها بزرگ شدم و. این عشق واقعی منه. دیدن این که یه داستان ساخته بشه، جذابه. همون طور که قبلن گفتم وقتی کار یه بازیگر رو می‌بینی بعضی اوقات از بازی خودم هیجان‌انگیزتره و عاشق اجرام. اما می‌خوام جادوی داستان نگه داشته بشه. این موقعیت رو دارم، مردم هم منو می‌شناسن و اسمم رو می‌دونن بنابراین می‌تونم این اسم رو برای اعتبار بدم.

در کنار گفت‌وگو با جیک جیلنهال درباره‌ی کاراکترهای خاطره‌انگیزش ببینید:

رالف فاینس از فهرست شیندلر، هری پاتر و هتل بزرگ بوداپست می‌گوید

دربار‌ه‌ی فیلم «آخرین گشت»

تو پنج ماهی که داشتم برای این نقش آماده می‌شدم با افسران پلیس حومه و شرق لس‌آنجلس آشنا شدم و چیزهایی که دیدم برای همیشه تغییرم داد. دیدن کارشون و بودن کنارشون در این موقع، تو موقعیت‌های خطرناک و همچنین موقعیت‌های زیبا، دیدن رفتار انسان‌ها بعضی اوقات در متزلزل‌ترین حالتش، دیدم نسبت به دنیا رو تغییر داد. به اون نقش به عنوان لحظه‌ای خاص از دوران حرفه‌ایم نگاه می‌کنم؛ چیزی که نیاز داشتم.

تکامل یک هنرمند

پروسه‌ی فیلم‌برداری جالب بود. خودم رو یه مقداری فیلم‌ساز می‌بینم و در نتیجه ما هم بخشی از پروسه‌ی فیلم‌برداری بودیم و دوربین ضبط داشتیم. شخصیت من دوربینی داره که همه‌چیز رو ضبط می‌‌کنه. البته نمی‌خواستیم بامزه باشه. اگر در ادامه‌ی همین نگاه کنین آخرین گشت در کنار شبگرد می‌تونه قرار بگیره. برای من، فیلم شبگرد تکامل یه فیلم‌برداره این، فلسفه‌ی من برای اون نقش بود: تکامل یک هنرمند.

در کنار گفت‌وگو با جیک جیلنهال درباره‌ی کاراکترهای خاطره‌انگیزش ببینید:

مصاحبه با بازیگران اسپایدرمن: دور از خانه درباره‌ی فیلم

درباره‌ی فیلم «شب‌گرد»

نوشتار فوق‌العاده‌ و نقشه‌ی اولیه‌ برای داستان‌گویی فوق‌العاده چیزی‌یه که بارها امتحانش رو پس داده. این همیشه صادق نیست و جواب نمی‌ده. اما در خصوص شبگرد. بی‌تعارف می‌گم از بهترین فیلم‌نامه‌هایی بود که تو عمرم خونده بودم. شخصیتی که تا قبل شروع فیلم قبل از این که دستم برسه توسط دن گیلروی پرداخت شده و من باید اصلاح نهایی رو انجام می‌دادم. همیشه باید این شکلی باشه ولی خیلی کم پیش می‌آد.

وقتی خوندمش، گفتم خدای من، هزاران راه جلوی پام گذاشته و انتخاب‌های زیادی دارم. اما دیدگاهی در مورد شخصی داشتم که تو فیلم‌نامه خیلی صحبت می‌کرد و نحوه‌ی حرف زدنش عجیب بود. یه تصویری از خودم تو ذهنم ایجاد شد. فکر کردم این یارو از دید فیزیکی نباید هیچ ویژگی شاخصی داشته باشه؛ همه‌چیز تو ذهنشه.

چیزی که در مورد آدم‌هایی که خیلی از مغزشون استفاده می‌کنن، می‌دونم اینه که معمولن در مورد این فکر نمی‌کنن که غذای بعدی‌شون چی‌یه و اصلن چی می‌تونن بخورن یا این که الآن چی کار کنن. فقط یه هدف دارن و سمت اون می‌رن. فکر کردم باید این ایده رو با جون و دل بپذیرم.

در کنار گفت‌وگو با جیک جیلنهال درباره‌ی کاراکترهای خاطره‌انگیزش ببینید:

نقد فیلم شبگرد | هم‌رنگ جماعت شو!

هنرمندی ترسناک و مردم‌گریز

فقط بیست شب برای فیلم‌برداری کار کردیم. همچین مدت زمانی واقعن هیچه و می‌دونستم کارها باید به سرعت انجام می‌شد. تو فیلم‌نامه مونولوگ‌های چهار پنج صفحه‌ای داشتیم که این شخصیت باید بیان‌شون می‌کرد. در نتیجه بخشی از سرعت حرف زدنش از این موضوع  از این می‌آد که چه‌طور به عنوان یک بازیگر مطمئن بشم این نوشته‌ی شگفت‌انگیز با اجرایی که دارم تو فیلم محقق بشه. پس باید تند حرف بزنم.

مردم وقتی در موردش صحبت می‌کنن، یه آدم ترسناک و جامعه‌گریز تو ذهن‌شون می‌آد و این موضوع درسته. فکر می‌کنم نمادی‌یه از یک پیامبر و می‌خواد همه چیز رو از کاپیتالیسم و رهبری‌ای که الآن به‌ش عادت کردیم نشون بده. اما همیشه به‌ش به عنوان یه هنرمند توانا نگاه کردم که داره کار با دوربین رو یاد می‌گیره. هر چند چیزی که داره ازش فیلم‌بردای می‌کنه زشت و تهوع‌آوره ولی در عین حال، خودش رو به عنوان یه هنرمند می‌بینه.

یکی از چیزهایی که خیلی به‌ش افتخار می‌کنم اونم اینه که سبک فیلم‌برداری‌ش تغییر می‌کنه جسد رو جابه‌جا می‌کنه که کار غیرقانونی‌ و زشتی‌یه . همین، دیدگاه من موقع بازی کردن در اون نقش شخصیت رو عجیب و آزاردهنده کرده بود.

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها