با ما همراه باشید

بخش مهمی از کار پیکسار در گرو طراحی استوری‌بوردهای لازم برای ساخت انیمیشن است. در این ویدیو می‌خواهیم یکی از سکانس‌های فیلم راتاتویی را در کنار استوری‌بوردهای تهیه شده در پروسه‌ی پیش‌تولید ببینیم و متوجه شویم ریشه‌ی این جلوه‌های بصری چشم‌نواز از کجا آمده.

استوری‌بوردهای جذاب و دوست‌داشتنی

بخش مهمی از کار پیکسار در گرو طراحی استوری‌بوردهای لازم برای ساخت انیمیشن است. کافی است به آثار این استودیو و استوری‌بوردها نگاه کنید تا به چشم خود ببینید که چنین موضوعی چه‌قدر در خلق آثار ماندگاری مانند راتاتویی نقش داشته است. شاید ۱۲ سال از عرضه‌ی این انیمشین فوق‌العاده و خاطره‌انگیز پیکسار گذشته باشد اما همچنان به همان اندازه‌ی روز اولش جذاب و دوست‌داشتنی است.

در کنار بررسی فیلم راتاتویی ببینید:

با جیک جیلنهال و کاراکترهای خاطره‌انگیزش (بخش دوم) | تکامل یک هنرمند

تزریق طنز به پدیده‌ی آشپزی

کارگردان این فیلم، برَد بِرد، توانسته در کنار دور شدن از برخی عناصر ثابت در دنیاهای پیکسار (برای مثال ساخت شهری رمانتیک مانند پاریس به فرم انیمیشن)، جادوی پیکساری را به تک‌تک اجزای فیلم تزریق کند و جلوه‌ای طنزآمیز به پدیده‌ی آشپزی در فرانسه، که از جمله اصول اساسی اجتماعی این کشور به حساب می‌آید، به تصویر بکشد. این فیلم هم از دید کیفی و هم از دید تجاری توانست موفقیت بزرگی کسب کند و در جوایز اسکار در کنار بردن بهترین انیمشین (که از قضا دومین جایزه‌ی اسکار برد پس از شگفت‌انگیزان بود) در چهار بخش بهترین موسیقی متن، بهترین تدوین صدا، بهترین میکس صدا و بهترین فیلم‌نامه‌ی اوریجینال نامزد شود.

فیلم، داستان موشی با نام رمی است که تحت تأثیر سخنان گوستاو، سرآشپز شهیر فرانسوی قرار می‌گیرد. او که به شکل تصادفی سر از رستوران او درمی‌آورد، با آلفردو لینگویینی، پسر گوستاو آشنا می‌شود که تلاش می‌کند جایگاهی برای خود در این رستوران کسب کند. این دو در کنار هم، باری دیگر رستوران گوستاو را سر زبان‌ها می‌اندازند و موجب می‌شوند آنتون ایگو، منتقد سختگیر برای تجدید نظر به این رستوران برود. در این سکانس، منتقد سختگیر آنتون ایگو دستپخت موش سرآشپز را می‌چشد و از کیفیت بی‌نظیرش شوکه می‌شود. با هم نگاهی به این سکانس به‌یادماندنی داشته باشیم.

برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سینماآرت

ورکشاپ ۹ | بررسی شاخصه‌های کارگردانی دیوید فینچر (بخش اول)

دیوید فینچر

در نهمین ویدیو از سری ورکشاپ‌ها در سایت آرت‌تاکس قرار است به فرم، تکنیک و سبک کارگردانی دیوید فینچر نگاهی بیاندازیم

آیا می‌توانید کارگردان یک اثر را تنها از یک قاب متوجه شوید؟ چه چیزی چنین پلانی را به‌یاد‌ماندنی می‌کند؟

امروز نگاهی داریم به فرم تکنیک و سبک کارگردانی دیوید فینچر. او در مورد خود می‌گوید: «فلسفه‌م اینه که خب تا الآن هفت برداشت داشتیم. حالا وقتشه شروع کنیم. باید از تیتانیوم و آلمینیوم و استیل شیشه استفاده کرد تا بتونی در تک تک بیننده‌ها احساس ایجاد کنی و این، جادوی سینماست»

در کنار این، می‌بینیم چه‌طور این تکنیک‌ها در ترکیب با یک‌دیگر چنین فیلم‌های به‌‌یادماندنی و مؤثر خلق می‌کنند. فینچر دست به هر کاری می‌زند تا تجربه‌ی تعلیق‌پذیری خلق کند و جزئیات دنیایش را قدم به قدم قرار می‌دهد. به شما هفت بخش از فاکتورهای اصلی فینچر را نشان می‌دهیم تا بتوانید ببینید هر تصمیم کوچک چگونه چنین آثاری خلق می‌کنند. پس بیاید زبان سینمایی دیوید فینچر را بررسی کنیم:

داستان

ابتدا در مورد داستان صحبت کنیم. قدرت فینچر در فریب دادن مخاطبش است اما این فریب تا کجا ادامه پیدا می‌کند و این، چه تأثیری روی مخاطب دارد؟ راوی ما در «باشگاه مشت‌زنی» به قدری در فریب دادن موفق است که خودش را هم کاملن گول زده است. در «خانه‌ی پوشالی»، آیا ما بیننده‌هایی عینی هستیم که نحوه‌ی به قدرت رسیدن فرنک آندروود را تماشا می‌کنیم یا این که ما هم از فریب‌های او در امان نیستیم؟ «دختر گمشده»، نمونه‌ی کاملی از راوی دروغگوست. غیرممکن است در اقیانوس دروغ و فریب داستان مسیری یافت. برای فینچر، انسانیت جبهه‌ی تاریکی دارد و به مانند فیلم «هفت» گاه این تاریکی پیروز می‌شود.

از تحلیل شیوه‌های کارگردانی دیوید فینچر بیش‌تر ببینید: کارگردانی جزئیات

طراحی تولید

طراحی تولید از جمله اجزای تشکیل‌دهنده‌ی عنصر بصری فیلم است و تعداد انگشت‌شماری از آثار دنیای سینما از فیلم‌های دیوید فینچر زیباترند. شایعه شده فینچر در توجه به جزئیات بسیار افراطی است. برای مثال «باشگاه مشت‌زنی»، داستان مردی است که از روش زندگی‌ش ناراضی‌ست و وسوسه‌ی دنیای دیگری شده که قوانین و انتظارات ناپدید می‌شوند. دیوید فینچر این دو دیدگاه متضاد دنیاها را در صحنه‌آرایی نشان می‌دهد.

زندگی ملال‌آور و یک‌نواخت راوی و محل کارش را ببینید. اما بعد، قهرمان ما با «تایلر دردن» ملاقات می‌کند؛ دوایی برای زندگی اسف‌بارش. تایلر از زندان هنجارهای اجتماعی آزاد شده و به طور کامل آزادی شخصی‌اش را برقرار کرده است. این بی‌قانونی در خانه‌ی داغان و مخروبه‌ی تایلر در خیابان پیپر دیده می‌شود. این‌جا مکانی فاسد است که دیوارها در حال فرو ریختن هستند و از سقف، آب چکه می کند. این خانه به کل از خانه‌ی زیبایی که راوی در نظر دارد، به دور است و بهترین مکان برای زاده شدن فردی است که به آن تبدیل می‌شود. یادتان باشد که یک شخصیت با محیط اطرافش معنی پیدا می‌کند. دیوید فینچر و دپارتمان هنری‌اش در این حوزه بسیار دقیق هستند.

رنگ

آثار دیوید فینچر رنگی نیستند. لوکیشن‌ها معمولن در اصلاح رنگ به رنگ مشابهی تبدیل می‌شوند؛ یا سبز، یا آبی و یا قرمز. اما بی‌شک، رنگ موردعلاقه‌ی فینچر، زرد است. لحظات بسیاری است که دیوید فینچر از رنگ زرد برای صحنه‌های داخلی در شب استفاده می‌کند. این مورد آن قدر دیده شده که وقتی دیوید فینچر از رنگی متضاد استفاده می‌کند این تفاوت بسیار پررنگ می‌شود و معنی پیدا می‌کند.

نگاهی به صحنه‌ای از «دختر گم‌شده» داشته باشیم که نیک و خانواده‌ی ایمی ناپدید شدن او را از تلویزیون اعلام می‌کنند. توجه کنید رنگ چگونه می‌تواند چشمان‌مان را به سمت خود بکشاند و توجه به خود جلب کند. همه به نیک نگاه می‌کنند. مانند پس‌زمینه لباس‌های والدین ایمی قهوه‌ای و خنثا هستند. والدین ایمی، جبهه‌ی متحدی هستند که در جست‌وجوی دخترشان هستند. پیراهن آبی نیک انگشت‌نمای صحنه است و سوءظن ما آنی ایجاد می‌شود. نیک از دید بصری با والدین ایمی و هدف‌شان ارتباطی ندارد. او تنهاست و مظنون اصلی این واقعه محسوب می‌شود.

ادامه مطلب

سینماآرت

با جیک جیلنهال و کاراکترهای خاطره‌انگیزش (بخش دوم) | تکامل یک هنرمند

با جیک جیلنهال

زیرنویس اختصاصی از آرت‌تاکس: بخش دوم گفت‌وگو با جیک جیلنهال درباره‌ی کاراکترهای خاطره‌انگیزش در: فیلم‌های قوی‌تر، آخرین گشت، شب‌گرد.

بخش اول گفت‌وگو با جیک جیلنهال را در این‌جا ببینید.

درباره‌ی فیلم «قوی‌تر»

عاشق داستان بودم؛ هم فیلم‌نامه رو خیلی دوست داشتم هم داستان. معمولن در مورد شخصیت جف بومن می‌گم یه ابرقهرمان واقعی‌یه. اتفاقاتی که براش افتاده و از اون‌ها گذشته تا زنده بمونه و به زندگی ادامه بده. از دید درونی در حد اتفاقات «پایان بازی»یه. داستانش بیش‌ترین درس رو برای من در مورد زندگی و دوران حرفه‌ایم داد و وقتی فیلم‌نامه رو خوندم، خواستم هر طور که شده تو این فیلم باشم.

صحنه‌ای بود که تو پارکینگ دارم سینه‌خیز می‌رم تا به یه پنجره برسم و رو شیشه می‌کوبم. کارگردان، دیوید گوردون گرین، دوربین رو تا موقع تموم شدن حافظه، اون‌جا قرار داد. حالا تو فرمت دیجیتال، این زمان بسیار طولانی می‌تونه باشه. نزدیک نیم ساعت پشت پنجره بودم و فراتر از تصوراتی رفتم که بخش غیرواقعی شخصیت باید تجربه بکنه.

جیک جیلنهال: بازیگری در مورد خیالات است

کشف دردی که اون لحظه می‌کشی در یک فضای دیگه فوق‌العاده بود. خیلی از بوستونی‌هایی که پشت صحنه بودن و به مانند باقی مردم تحت تأثیر بمب‌گذاری در ماراتون قرار گرفته بودن، انرژی‌ خاصی احساس و به ما منتقل کنن. دو چیز یاد گرفتم. اول این که دست‌اندرکاران پشت صحنه فقط مخاطب نیستن بلکه همه با هم هستیم؛ حتا اگر کسی پشت این دوربین باشه شماها نمی‌تونید ببینیدش ولی همه‌ی ما این‌جا هستیم.

همین در کنار هم قرار گرفتن، از دید احساسی قدرتمنده و یاد گرفتم که نباید خیالاتت رو از دست بدی. بازیگری در مورد خیالاته و حرف‌های زیادی در مورد تعهد و متد اکتینگ و چه‌قدر مایه می‌ذاری و از این حرفا می‌شه زد وقتی داری با یه بازیگر صحبت می‌کنی، این بحث‌ها رو دوست دارن ؛ البته ممکنه از این بحث هم بدشون بیاد!

اما موضوعی‌یه که زیاد روش بحث می‌شه. به شدت به خیالات و تصورات یک انسان ایمان دارم. این، مرحله‌ی لذت‌بخش کاره. نیاز داری این نقش رو بازی کنی. اون لحظه بی‌اختیار گریه کردم و برای چند روز متأثر از این اتفاق بودم چون خارج از مرز قدم برداشتم و متوجه شدم این، دیگه برای من فقط بازیگری نیست.

در کنار گفت‌وگو با جیک جیلنهال درباره‌ی کاراکترهای خاطره‌انگیزش ببینید:

مصاحبه با بن کینگزلی درباره‌ی کاراکترهای ماندگارش‌

جیک جیلنهال: عشق واقعی من داستان‌سرایی‌ست.

تو هر فیلمی که حاضر هستی، در مورد پروسه‌ی ساختی که باید بگذرونه یاد می‌گیری. چه‌قدر می‌تونی جلو ببریش، از چه تکنیک‌هایی می‌خوای استفاده کنی. از حرفه‌م استفاده کردم چون خوشبختانه تو فیلم‌های متعددی حاضر شدم. اون زمان داشتم شرکت تولید خودم رو راه‌اندازی می‌کردم و خودمون تهیه‌کننده‌های اون فیلم بودیم. شرکت من بیش‌تر به بقیه کمک می‌کنه که داستان‌هاشون رو بگن و تو خیلی از فیلم‌هایی که تولید کردیم حضور ندارم اما گه‌گاهی هستم.

من کنار داستان‌سراها بزرگ شدم و. این عشق واقعی منه. دیدن این که یه داستان ساخته بشه، جذابه. همون طور که قبلن گفتم وقتی کار یه بازیگر رو می‌بینی بعضی اوقات از بازی خودم هیجان‌انگیزتره و عاشق اجرام. اما می‌خوام جادوی داستان نگه داشته بشه. این موقعیت رو دارم، مردم هم منو می‌شناسن و اسمم رو می‌دونن بنابراین می‌تونم این اسم رو برای اعتبار بدم.

در کنار گفت‌وگو با جیک جیلنهال درباره‌ی کاراکترهای خاطره‌انگیزش ببینید:

رالف فاینس از فهرست شیندلر، هری پاتر و هتل بزرگ بوداپست می‌گوید

دربار‌ه‌ی فیلم «آخرین گشت»

تو پنج ماهی که داشتم برای این نقش آماده می‌شدم با افسران پلیس حومه و شرق لس‌آنجلس آشنا شدم و چیزهایی که دیدم برای همیشه تغییرم داد. دیدن کارشون و بودن کنارشون در این موقع، تو موقعیت‌های خطرناک و همچنین موقعیت‌های زیبا، دیدن رفتار انسان‌ها بعضی اوقات در متزلزل‌ترین حالتش، دیدم نسبت به دنیا رو تغییر داد. به اون نقش به عنوان لحظه‌ای خاص از دوران حرفه‌ایم نگاه می‌کنم؛ چیزی که نیاز داشتم.

تکامل یک هنرمند

پروسه‌ی فیلم‌برداری جالب بود. خودم رو یه مقداری فیلم‌ساز می‌بینم و در نتیجه ما هم بخشی از پروسه‌ی فیلم‌برداری بودیم و دوربین ضبط داشتیم. شخصیت من دوربینی داره که همه‌چیز رو ضبط می‌‌کنه. البته نمی‌خواستیم بامزه باشه. اگر در ادامه‌ی همین نگاه کنین آخرین گشت در کنار شبگرد می‌تونه قرار بگیره. برای من، فیلم شبگرد تکامل یه فیلم‌برداره این، فلسفه‌ی من برای اون نقش بود: تکامل یک هنرمند.

در کنار گفت‌وگو با جیک جیلنهال درباره‌ی کاراکترهای خاطره‌انگیزش ببینید:

مصاحبه با بازیگران اسپایدرمن: دور از خانه درباره‌ی فیلم

درباره‌ی فیلم «شب‌گرد»

نوشتار فوق‌العاده‌ و نقشه‌ی اولیه‌ برای داستان‌گویی فوق‌العاده چیزی‌یه که بارها امتحانش رو پس داده. این همیشه صادق نیست و جواب نمی‌ده. اما در خصوص شبگرد. بی‌تعارف می‌گم از بهترین فیلم‌نامه‌هایی بود که تو عمرم خونده بودم. شخصیتی که تا قبل شروع فیلم قبل از این که دستم برسه توسط دن گیلروی پرداخت شده و من باید اصلاح نهایی رو انجام می‌دادم. همیشه باید این شکلی باشه ولی خیلی کم پیش می‌آد.

وقتی خوندمش، گفتم خدای من، هزاران راه جلوی پام گذاشته و انتخاب‌های زیادی دارم. اما دیدگاهی در مورد شخصی داشتم که تو فیلم‌نامه خیلی صحبت می‌کرد و نحوه‌ی حرف زدنش عجیب بود. یه تصویری از خودم تو ذهنم ایجاد شد. فکر کردم این یارو از دید فیزیکی نباید هیچ ویژگی شاخصی داشته باشه؛ همه‌چیز تو ذهنشه.

چیزی که در مورد آدم‌هایی که خیلی از مغزشون استفاده می‌کنن، می‌دونم اینه که معمولن در مورد این فکر نمی‌کنن که غذای بعدی‌شون چی‌یه و اصلن چی می‌تونن بخورن یا این که الآن چی کار کنن. فقط یه هدف دارن و سمت اون می‌رن. فکر کردم باید این ایده رو با جون و دل بپذیرم.

در کنار گفت‌وگو با جیک جیلنهال درباره‌ی کاراکترهای خاطره‌انگیزش ببینید:

نقد فیلم شبگرد | هم‌رنگ جماعت شو!

هنرمندی ترسناک و مردم‌گریز

فقط بیست شب برای فیلم‌برداری کار کردیم. همچین مدت زمانی واقعن هیچه و می‌دونستم کارها باید به سرعت انجام می‌شد. تو فیلم‌نامه مونولوگ‌های چهار پنج صفحه‌ای داشتیم که این شخصیت باید بیان‌شون می‌کرد. در نتیجه بخشی از سرعت حرف زدنش از این موضوع  از این می‌آد که چه‌طور به عنوان یک بازیگر مطمئن بشم این نوشته‌ی شگفت‌انگیز با اجرایی که دارم تو فیلم محقق بشه. پس باید تند حرف بزنم.

مردم وقتی در موردش صحبت می‌کنن، یه آدم ترسناک و جامعه‌گریز تو ذهن‌شون می‌آد و این موضوع درسته. فکر می‌کنم نمادی‌یه از یک پیامبر و می‌خواد همه چیز رو از کاپیتالیسم و رهبری‌ای که الآن به‌ش عادت کردیم نشون بده. اما همیشه به‌ش به عنوان یه هنرمند توانا نگاه کردم که داره کار با دوربین رو یاد می‌گیره. هر چند چیزی که داره ازش فیلم‌بردای می‌کنه زشت و تهوع‌آوره ولی در عین حال، خودش رو به عنوان یه هنرمند می‌بینه.

یکی از چیزهایی که خیلی به‌ش افتخار می‌کنم اونم اینه که سبک فیلم‌برداری‌ش تغییر می‌کنه جسد رو جابه‌جا می‌کنه که کار غیرقانونی‌ و زشتی‌یه . همین، دیدگاه من موقع بازی کردن در اون نقش شخصیت رو عجیب و آزاردهنده کرده بود.

ادامه مطلب

سینماآرت

جیک جیلنهال از کاراکترهای خاطره‌انگیزش می‌گوید (بخش اول) | تظاهر به واقعیت

جیک جیلنهال

زیرنویس اختصاصی از آرت‌تاکس: بخش اول گفت‌وگو با جیک جیلنهال درباره‌ی کاراکترهای خاطره‌انگیزش در: آسمان اکتبر، اسپایدرمن: دور از خانه، دانی دارکو.

درباره‌ی فیلم «آسمان اکتبر»

خیلی دیوانه‌واره که وقتی شونزده سالته، یکی از ستاره‌های فیلم باشی. برای گرفتن نقش تست دادم و خیلی تلاش کردم بنابراین کسبش برام ارزش زیادی داشت. کلی تست پشت سر هم و بهتر شدن و ملاقات‌های زیاد سر این نقش رو یادمه و همه‌ش برام ارزش زیادی داشت. همین برای من شباهت داشت به عشقی که این شخصیت، هومر به موشک‌ها و فرار کردن داره و اون اشتیاق، عشق و جاه‌طلبی تا خودشو ثابت کنه. چیزی بزرگ‌تر از خودش بسازه.

همه‌ی اون مضامین تو زندگی من تو اون سن و سال هم بودن و هومرِ واقعی آدم خیلی خوبی بود. کتابی که نوشته زیباست. من رو تعلیم داد و خیلی مهربانانه با من برخورد می‌کرد. یادمه که خیلی سخت داشتم کار می‌کردم اما کارم رو خیلی دوست داشتم. داستان بسیار زیبایی‌یه که هنوزم می‌شه باهاش ارتباط برقرار کرد.

در کنار کاراکترهای خاطره‌انگیز جیک جیلنهال ببینید:

مصاحبه با بن کینگزلی درباره‌ی کاراکترهای ماندگارش‌

جیک جیلنهال: کریسی کوپر با کلماتش من را بسیار تغییر داد.

حالا این رو هم درنظر بگیرین بازیگرایی مثل لورا درن و کریس کوپر کنارتن. همیشه دوست داشتم نحوه‌ی کار بقیه بازیگرها رو ببینم. این‌قدر که اجراشون رو دوست دارم، شده که محو بازی‌شون بشم تا حدی که ممکنه دیگه نتونم باهاشون صحبت کنم . تو اون سن و دیدن بازیگری خوب آغاز پروسه‌ی یادگیری‌یه. صحنه‌ای هست که با کریس کوپر دعوا می‌کنم و اون نقش پدرم رو داره. یادمه خیلی برای صحنه‌ی دفاع هیجان‌زده بودم چون به عنوان یه بازیگر جوان حال می‌ده داد و فریاد کنی.

اما کریس قبل برداشت دوم پیشم اومد و گفت به‌م گوش ندادی؛ گوش کن ببین چی می‌گم و یادمه کارم از داد زدن و صادقانه نبودن این فریادها با تأثیری که کلماتش رو من گذاشت، من رو خیلی تغییر داد با گوش دادن به‌ حرف‌هاش به عنوان یک بازیگر و یک شخص، همه‌چیز عوض می‌شه. هر چیزی مهم‌تر می‌شه. جلوم رو گرفت و باهام حرف زد و صحنه به کل عوض شد. خیلی از چند برداشت بعدی که از اون‌ها تو فیلم قرار داده شد بعد صحبتش با من بود.

جیک جیلنهال: این فرصت‌ها را مدیون کارگردان کاپیتان آمریکا هستم.

جو جانستون، کارگردان آسمان اکتبر و کاپیتان آمریکای اول اولین کسی بود که به‌م فرصت داد و به خاطر باورش به من، خیلی به‌ش مدیونم. در غیر این صورت این‌جا با شما صحبت نمی‌کردم. اگر جو باورم نداشت نمی‌تونستم این فیلم‌ها رو بسازم، حتا همین فیلم اسپایدرمن. دوست دارم فکر کنم برای یکی دیگه هم ممکنه این اتفاق رخ داده باشه ولی احتمالش خیلی زیاد نیست.

در کنار کاراکترهای خاطره‌انگیز جیک جیلنهال ببینید:

نقد فیلم شبگرد | هم‌رنگ جماعت شو!

دربار‌ه‌ی فیلم «اسپایدرمن: دور از خانه»

موقع وارد شدن به دنیای بزرگی مثل دنیای سینمایی مارول، انتظارات زیادی رو باید هم تو پروسه‌ی ساخت فیلم و هم برای شخصیت برآورده کنی. همون احساسی‌یه که لباست رو می‌گیری و وقتی می‌پوشی، می‌پرسی به‌م می‌آد؟ منظورم اینه که اگر همه‌ی اتفاقات رو بدونی باحاله مثلن من داستان «پایان بازی» رو قبل از اکرانش می‌دونستم.

این تئوری دادن‌ها رو خیلی دوست دارم چون خیلی وقت‌ها چیزی داری می‌خونی یا کسی چیزی می‌گه و متوجه ‌می‌شی اوه، آره، این شاید درست باشه. همچنین فکر می‌کنم که خیلی‌هاشون اشتباهه و اینم مسأله‌ای نداره. وقتی رسیدی اون‌جا، احساس فشار می‌کنی. فکر کنم مردم این شخصیت رو دوست دارن و خیلی با شخصیت کمیک متفاوته. وقتی داری کار متفاوتی نسبت به کمیک‌ها مثل این فیلم انجام می‌دی، فکر کنم متعجب می‌شی.

صحبت‌های جیک جیلنهال در مورد کار کردن با تام هالند

فاجعه! شخصیت بی‌مزه‌ای داره. خیلی خسته‌کننده‌ست. نه! راستشو بگم واقعن دوست‌داشتنی بود. هر چیزی که داره رو می‌ذاره تا اسپایدرمنش خوب باشه. می‌دونه چه‌قدر فشار به‌ش وارده و می‌دونه مردم چه‌قدر به این شخصیت اهمیت می‌دن. از دید فیزیکی، احساسی و روانی تمام تلاششو می‌کنه. فکر کنم تا دیروز که بالأخره فیلم رو دید و گفت آروم شدم.

به‌م توصیه‌های زیادی کرد که به‌شون نیاز داشتم و دائمن می‌گفت آره، همه دقیقن همین احساس رو موقع پا گذاشتن تو این پروژه‌ها دارن. این شکلی ما با هم رفیق شدیم. فکر کنم ما به دلایل بسیار مختلفی هم‌دیگه رو تحسین می‌کنیم. برخلاف بازیگرهایی که موقع مصاحبه می‌گن چه‌قدر کار با طرف مقابل‌شون خوب بوده و حداقل نصف مواقع کسی هم نمی‌دونه راست می‌گن یا نه، به عنوان یه انسان واقعن دوستش دارم و از بودن باهاش خارج از این مسائل لذت می‌برم. همه‌ی اینها رو می‌شه تو فیلم هم دید.

در کنار کاراکترهای خاطره‌انگیز جیک جیلنهال ببینید:

مصاحبه با بازیگران اسپایدرمن: دور از خانه درباره‌ی فیلم

درباره‌ی فیلم «دانی دارکو»

دانی دارکو و شخصیتش برام خیلی تسکین‌دهنده بود. فیلم رو زمانی ساختیم که دقیقن مثل خود دانی راهم رو گم کرده بودم و باید خودم و جایی که تو دنیا دارم رو می‌شناختم. پدرم می‌گه وظیفه‌ی هنر اینه که آدم‌‌های بی‌خیال رو آزار بده و کسانی که در سختی هستن، آروم کنه. فکر می‌کنم این حرف از بسیاری از جوانب درسته. اون زمان دنیا برام دیوانه‌وار بود. یهو واردش می‌شی و سرگیجه می‌گیری و دونستن این که شخصیتی مثل اون وجود داره به‌م یه وجود قابل لمس داد و باعث شد که خودم دیوونه نشم.

الگوم همیشه خواهرم بوده. از بسیاری از جوانب، اون رو دلیلی می‌بینم برای ورود به دنیای بازیگری. جفت‌مون با هم شروع کردیم و جفت‌مون آدم‌های بسیاری جاه‌طلبی هستیم. شباهت‌های زیادی بین دو شخصیت موقع دعوا سر میز شام هست.  همون‌طور که همه‌مون خواهر یا برادر بزرگ‌مون رو دوست داریم از زمان تولدم تحسینش کردم حتا اگر مواقعی از هم متنفر بودیم، بازم عاشق‌شونیم، می‌دونی؟ رابطه‌ی بین برادر و خواهر این شکلی‌یه. کار کردن باهاش برای جفت‌مون پیچیده بود.

ما تظاهر می‌کنیم که به واقعیت نزدیک می‌شویم!

قرار دادن یه رابطه‌ی واقعی تو فضای داستانی غیرواقعی عجیبه. اما یادمه یه بار این حرف رو از دهن آنگ لی شنیدم که «ما تظاهر می‌کنیم که به واقعیت نزدیک می‌شیم». هر دوتامون تو صحنه‌ها دنبال حقیقتیم. کاری‌یه که عاشق‌شیم. بنابراین کار با کسی که با رفتارهات آشناست جالب می‌شه « اون دیگه چی بود؟ عجیبه، انتخابت عجیب بود. آها، این واقعی‌یه و صادقانه‌ست». وقتی به‌ش نگاه می‌کنم واقعن شگفت‌انگیز بود.

فکر می‌کنم یه صحنه در صورتی که چیزی ازش یاد بگیری راضی کننده‌ست. خیلی قیافه‌ها و شخصیت‌های مبدلی رو تن می‌کنی. واقعیت اینه که می‌خوام جاهایی برم که این رو ندارم اما از همه‌ی این ترفندها استفاده می‌کنم قبل از این که اتفاق واقعی بیفته و این چیزی‌یه که دوست دارم. برمی‌گردم به حرف‌های کریس کوپر: آروم باش. خواهرم از اون دست بازیگراست برای همین فوق‌العاده‌ست چون مثل کریس و همه‌ی بازیگران خوبی‌یه که باهاشون کار کردم. دائمن می‌گن فقط آروم باش، گوش کن و روراست باش. سفر طولانی‌ای بود که هنوزم ادامه داره.

در کنار کاراکترهای خاطره‌انگیز جیک جیلنهال ببینید:

رالف فاینس از فهرست شیندلر، هری پاتر و هتل بزرگ بوداپست می‌گوید

جیک جیلنهال: اکران دانی دارکو مدیون فروش مصائب مسیح بود.

می‌دونم فیلم دست همون شرکتی بود که مصائب مسیح رو ساخت و از اون فیلم پول خیلی زیادی درآورده بودن. از مبلغ کسب شده از اون فیلم تونستن ریسک کنن و به خودشون بگن تو سینماها اکران می‌کنیم چون پول برای خرج کردن داریم. خدا رو شکر که این کار رو انجام دادن. فقط نشون می‌ده چیزهایی که فکر می‌کنی شکست می‌خوره، یا بقیه این حرف رو به‌ت می‌گن. زندگی یه چیز می‌تونه شکل‌های متفاوتی داشته باشه. بحث فقط یه آخر هفته‌ی پرفروش نیست چون فیلم موقع اکران دیده نشد و تو لندن دوباره کشف شد. یادمه یه تئاتر تو وست‌اند داشتم و شور و شوق مردم رو گرفته بود. به خودم گفتم چه خبره؟ چی شده؟ فیلم دوباره سر زبون‌ها افتاد و یک دهه‌ست که این زندگی ادامه داره.

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها