با ما همراه باشید

معرفی فیلم معاون اول | نامزد بهترین فیلم اسکار ۲۰۱۹

 

معرفی فیلم معاون اول ، عرفان شفیع‌پور:

«معاون اول» قصه‌ی دیک چینی‌ست. سیاستمدار جمهوری‌خواه و قدرتمند آمریکایی که در دوران ریاست جمهوری بوش پدر وزیر دفاع بوده و در دوران ریاست جمهورش بوش پسر سمت معاون اولی را بر عهده داشته. او را یکی از بانیان جنگ‌های آمریکا با افغانستان و عراق می‌دانند و در آمریکا سیاستمدار محبوبی نیست.

از استندآپ کمدی تا معاون اولی

مغز متفکر «معاون اول» آدام مک‌کی است. او کارش را با استندآپ کمدی آغاز کرده؛ خودش درباره‌ی آن دوران می‌گوید: «در فیلادلفیا دانشجوی ادبیات بودم و یک‌باره پایم به دنیای استندآپ کمدی باز شد. یک میکروفن به شما می‌دادند و می‌توانستی درباره‌ی هر آن‌چه دوست داری حرف بزنی! استندآپ کمدی مسیر زندگی من را عوض کرد و باعث شد به واشینگتن دی‌.سی بروم.»
مک‌کی با آمدن به واشنگتن چندسالی برای SNL نوشت. با آغاز هزاره‌ی جدید او در کنار جاد آپاتو تحولی در کمدی آمریکایی ایجاد کردند. فیلم‌های «گوینده» و «برادر خوانده» به کارگردانی مک‌کی و تهیه‌کنندگی آپاتو از نقاط درخشان هم‌کاری‌ این دو نفر است.
با این همه ساخت «رکود بزرگ» در ۲۰۱۵ سیر کارنامه‌ی کارگردانی مک‌کی را متحول کرد. فیلمی که منتقدان و آکادمی اسکار به آن روی خوش نشان دادند و این فیلم توانست اسکار بهترین فیلم‌نامه‌ی اقتباسی را مال خود کند. حالا او به‌واسطه‌ی موفقیت «رکود بزرگ» می‌توانست سراغ پروژه‌ی جاه‌طلبانه‌تری برود. «معاون اول» همان پروژه است.

با تشکر از شیطان

تا پیش از ساخته‌شدن «معاون اول» تنها وجه اشتراک میان بیل و چنی متولد شدن در یک روز بود. مک‌کی از همان ابتدا برای نقش چینی، کریستین بیل را در نظر داشت و بیل، دوباره، یکی از همان کارهای عجیبی را کرده که تنها از او سراغ داریم: ۴۵ پوند افزایش وزن، بی‌رنگ‌کردن ابروها و تراشیدن موهای سر. آماده‌سازی روزانه‌ی گریم بیل نزدیک ۵ ساعت طول می‌کشیده. بیل اما به همین حد اکتفا نکرده، او تمام سخنرانی‌های چنی را دیده تا به الگوی رفتاری‌اش برسد. نام دیک چینی با یک نام دیگر عجین شده: لین، همسر او. ایمی آدامز ایفاگر این نقش است. آدامز و بیل در سومین هم‌کاری‌شان پس از‌ «حقه‌بازی آمریکایی» و «مشت‌زن» توانستند زوجی را تصویر کنند که هر دو تشنه‌ی قدرت‌ند.
در کنار بیل و آدامز می‌توان به سم راکول در نقش جورج بوش، استیو کارل در نقش دونالد رامسفلد وزیر دفاع آمریکا در زمان فورد و جورج بوش پسر در این فیلم بازی کردند.

نیکسون و دیک چنی دو روی یک سکه؟

چه نکته‌ای «معاون اول» را به یکی از فیلم‌های مهم ۲۰۱۹ تبدیل می‌کند؟ با مرور آثار شاخص بیوگرافیکی که قهرمان یا ضدقهرمانش را از بطن جریان‌های سیاسی انتخاب می‌کنند مانند دو فیلم‌ شاخص الیور استون در دهه‌ی نود، جی‌اف‌کی و نیکسون، دستاوردهای روایی مک‌کی در آخرین اثرش بیش‌تر عیان می‌شود. او با مود و حالی نشات گرفته از کمدی‌های دهه‌ی اول کارگردانی‌اش به سراغ سوژه‌ای رفته که سخت به کمدی‌بودن راه می‌دهد.

از اسکار ۲۰۱۹ بیش‌تر ببینید:

معرفی فیلم بلک کلنزمن |  لینک تماشا

معرفی فیلم راپسودی بوهمی | لینک تماشا

معرفی فیلم ستاره‌ای متولد شده | لینک تماشا

معرفی فیلم بلک پنتر | لینک تماشا

معرفی فیلم رما | لینک تماشا

معرفی فیلم سوگلی | لینک تماشا

گمانه‌زنی منتقدین ورایتی درباره‌ی برندگان اسکار | لینک تماشا

هدایای آکادمی اسکار به نامزدها | لینک تماشا

۵۰ سال با اسکار بهترین فیلم سال | لینک تماشا

۵۰ سال با اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد |  لینک تماشا

۵۰ سال با اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن | لینک تماشا

۵۰ سال با اسکار بهترین فیلم‌برداری | لینک تماشا

 

سینمای جهان

نقد فیلم اوه عفو! از منتقدان ورایتی و گاردین

نقد فیلم اوه عفو

نقد فیلم اوه عفو از نگاه جی وایسبرگ، منتقد ورایتی:

درک جدیدترین اثر آرنو دپلشن چیزی بیش‌تر از دیدنش می‌طلبد. این اثر درام پلیسی که برمبنای مستندی تلویزیونی ساخته شده، تغییر جهت غیرمنتظره‌ای برای دپلشن و کارنامه‌ی پربارش محسوب می‌شود. «اوه عفو!» چندین ژانر را کنار هم قرار داده تا بتواند تصویری دوست‌داشتنی از کلانتری شهر روبه و رئیسش ایجاد کند. این اثر قادر است به خوبی به مظنونین پرونده‌ی بررسی شده در فیلم شخصیت و عمق بدهد.

عدم توازن در شخصیت‌پردازی به دپلشن اجازه نمی‌دهد از تمام پتانسیل کاراکتر‌های جذاب‌تر استفاده کند

فوتوکال فیلم انگل در جشنواره‌ی کن

«اوه عفو!» تا حد بسیاری یادآور فیلم‌های پلیسی دهه‌ی ۵۰ است. هر چند خود دپلشن گفته او داستان را براساس فیلم «مرد عوضی» هیچکاک ساخته، اما نکته‌ی غیرمنتظره این است که فیلم شباهت زیادی با سریال‌های جنایی چند سال اخیر دارد. با دیدن فیلم، گویی در حال دیدن قسمت اول چنین سریالی هستیم. داستان فیلم در عید کریسمس در شهر روبه و خانه‌ی دپلشن دنبال می‌شود. پرونده‌ی قتل پیرزنی، رئیس پلیس یاکوب داوود (با بازی رشدی زم) را مجاب می‌کند به همراه افسر تازه‌کارش لوییز کوترل (با بازی آنتوان راینارتز) از دو مظنون اصلی این پرونده که همسایه‌ی مقتول بودند، کلود (با بازی لئا سیدو) و ماری (با بازی سارا فورستیر)، بازجویی کنند.

هر چند دپلشن تمرکز زیادی روی این دو مظنون و نشان دادن گناه و معصومیت گذاشته، اما کلود و ماری خسته‌کننده‌ترین شخصیت‌های فیلمند. در شرایطی که شخصیت مقابل‌شان، داوود، بسیار کاریزماتیک‌تر و جذاب‌تر از آب درآمده. این عدم توازن در شخصیت‌پردازی به دپلشن اجازه نمی‌دهد از تمام پتانسیل کاراکتر‌های جذاب‌تر استفاده کند. اتمسفر کلی فیلم نسبت به شخیت پردازی آن بسیار بهتر از آب درآمده؛ نه تنها در ایستگاه پلیس بلکه در خود شهر. شهری پر از خانه‌های آجری و سوسوی چراغ‌های خیابان که شهروندانی چند قومیتی دارد و زندگی‌شان را به آرامی می‌گذرانند. «اوه عفو!» (که عنوان بسیار نامناسب و عجیبی است) شاید عامه‌پسند‌تر از فیلم پیشین آرنو دپلشن، ارواح اسماعیل، باشد ولی المان جذابی برای مخاطب جهانی ندارد.

 

نقد فیلم اوه عفو از نگاه پیتر بردشاو، منتقد گاردین:

آرنو دپلشن داستان‌گویی‌ست که همیشه ردی از دنیای عجیب و غریب داستان‌های پریان در آثارش دیده می‌شود. در جدیدترین فیلمش نیز این مهم دیده می‌شود، اثری که نتوانستم با آن ارتباط برقرار کنم. «اوه عفو!» درامی‌ست که می‌خواهد رویکرد فیلم‌های پلیسی را با شاعرانگی در مورد آرزوهای انسانی ترکیب کند. در مرکز این ترکیب نه چندان جالب، کاپیتان داوود، با بازی رشدی زم، قرار دارد. او به نظر پلیس بی‌اعصابی است، اما همیشه لبخندی به نشانه‌ی خرد و بخشش بر لبانش دیده می‌شود.

داستان با وجود ریشه‌های واقعی‌اش، زورزورکی و خنده‌دار است. بازی سیدو و فورستیر قابل قبول است ولی مقابل کاریزمای ذاتی زم، رنگ می‌بازد

این ترکیب فضاهای مختلف، گاه منجر به موزیک ارکسترالی می شود که در حال تلاش برای ایجاد تنش‌ و ناراحتی در فیلم است. داوود مردی‌ست که اصالتی الجزایری دارد و برای همین با جامعه‌ی فرانسوی-الجزایریِ شهرش رابطه‌ی نزدیکی برقرار کرده. او و افسرهایش با انواع و اقسام مشکلات روبه‌رو می‌شوند که داستان‌های کوتاه تلخ و شیرینی را پدید می‌آورند، چنان‌که نمایانگر زندگی سخت شهروندان است. درک و هوشمندی داوود برای حل کردن شوکه‌کننده‌ترین جرم در داستان فیلم ضروری‌ست؛ پرونده‌ی قتل پیرزنی در محله‌ی زاغه‌نشین‌ها. مظنونین اصلی پرونده، دو زن به نام‌های کلود (با بازی لئا سیدو) و ماری (با بازی سارا فورستیر) هستند. آن‌ها ابتدا جداگانه و سپس با هم به شکل دل‌خراشی بازجویی می‌شوند که این صحنه‌ها بدنه‌ی اصلی فیلم را تشکیل داده‌اند.

این صحنه‌های طولانی، به شکل جالبی خودآگاه هستند. هیچ تعلیقی در آن‌ها دیده نمی‌شود و خبری از پیچش‌ مرسوم در فیلم‌های تریلر یا راوی دروغ‌گو، مانند فیلم راشومون، نیست. داوود حقیقت را می‌داند؛ حقیقتی که می‌توان با توجه به نشانه‌های دراماتیک به راحتی حدس زد و این بازجویی‌ها برای اعتراف گرفتن از مجرم، بر اساس آن اجرا می‌شوند. داستان با وجود ریشه‌های واقعی‌اش، زورزورکی و خنده‌دار است. کار سیدو و فورستیر قابل قبول است ولی مقابل کاریزمای ذاتی زم، رنگ می‌بازد. به نظرم «اوه عفو!» را باید در دسته‌ی جدیدی قرار داد. دسته‌ای با نام: جرم مسخره‌ای که غیرواقعی به نظر می‌رسد.

ادامه مطلب

سینمای جهان

نشست خبری فیلم روزی روزگاری در هالیوود | نامه‌ی عاشقانه‌ی تارانتینو به سینما

نشست خبری فیلم روزی روزگاری در هالیوود

سؤال من خطاب به تارانتینوست. به نظرت چرا با وجود گذشت زمان زیادی از قتل منسون‌ها هنوز هم این موضوع ذهن ما را درگیر می‌کند؟

کوئنتین تارانتینو: سؤال خوبی‎‌ست. فکر می‌کنم خانواده‌ی منسون ما را مجذوب خودشان می‌کنند، چون در نهایت غیرقابل درک هستند. تحقیقات بسیار زیادی روی این موضوع انجام دادم. فکر نمی‌کنم افراد این‌گونه به شکل حرفه‌ای تحقیق کرده باشند، شاید در چند سال اخیر یک یا دو کتاب خوانده باشند یا به پادکست‌هایی در مورد این موضوع گوش داده باشند. حالا هر سه سال یه بار هم یک برنامه‌ی ویژه تلویزیونی پخش می‌شود. این‌که چارلز منسون چه‌طور توانست این دخترها و پسرها را تحت سلطه‌ی خودش دربیارد. غیرقابل درک است. حقیقت این است که هر چه بیشتر در موردش تحقیق ‌کنی و اطلاعات بیش‌تری کسب ‌کنی، قضیه واضح‌تر نمی‌شود. هر چه بیش‌تر بدانی، قضیه عجیب‌تر می‌شود و فکر می‌کنم عدم توانایی فهمیدنش و غیرممکن بودن درک واقعی این موضوع چیزی‌ست که ما را مجذوب می‌کند.

در مورد کاراکترهای ریک و کلیف چه چیزی برای گفتن دارید؟

برد پیت: من این دو شخصیتی را که کوئنتین خلق کرده مثل یک شخص می‌بینم. در نهایت، موضوع واقعی پذیرش است، پذیرش زندگی‌ا‌ت، جایی که هستی، محیط اطرافت، چالش‌ها و مشکلاتت. در بررسی شخصیت ریک، کسی را می‌بینیم که به شکل خنده‌داری احساس می‌کند در زندگی به بن‌بست خورده و زندگی خوبی ندارد. بهترین صحنه‌های ناامیدشدنی که در عمرم دید‌ه‌ام از همین شخصیت کلیف بوده که دوستم لئو آن‌ را ایفا کرده و کوئنتین خلقش کرده است. می‌بینیم که او کسی‌‎‌ست که مقطع گذشته‌ی زندگی‌اش را قبول کرده و راحت در لحظه زندگی می‌کند و مشکلاتی که سر راهش قرار می‌گیرد را حل می‌کند. برای من، همه چیز در مورد پذیرش است.

فوتوکال فیلم روزی روزگاری در هالیوود

آقای تارانتینو، می‌توانید درباره‌ی رابطه‌تان با رومن پولانسکی توضیح دهید؟ ریک از او به عنوان بهترین کارگردان در قید حیات یاد می‌کند، چه چیزی در این باره برای گفتن دارید؟

کوئنتین تارانتینو: چند باری رومن پولانسکی را دید‌ه‌ام. ریک از او به عنوان بهترین کارگردان در قید حیات یاد نمی‌کند‌، بلکه می‌گوید که او یکی از پرآوازه‌ترین کارگردانان است. میزان فروش بچه‌ی رزمری در زمان خودش باورنکردنی‌ست! در آن زمان اگر فیلمی ۸ میلیون می‌فروخت موفقیت بزرگی برایش محسوب می‌شد، اما آن فیلم سی و پنج میلیون فروخت. در کل من طرفدار رومن پولانسکی‌ هستم و به بچه‌ی رزمری علاقه‌ی زیادی دارم.

لطفن در مورد خانواده‌ی منسون و روی‌کردتان نسبت به آن‌ها توضیح دهید.

کوئنتین تارانتینو: خانواده‌ی منسون رعب‌آورند و این موضوع محدود به یکی دو منظر نمی‌شود. تلاش کردم نشان بدهم که زندگی روزانه‌شان در مزرعه‌ی اسپان چه شکلی بوده‌است. خود منسون هم جز برای رویدادهای بزرگ آن‌جا نمی‌رود. حتا تعدادشان هم آن‌جا کم است. لولو و تکس را می‌بینید که در حال اسب‌سواری هستند، زیرا این بخشی دیگر از زندگی‌شان بود. مزرعه از همین کارها پول درمی‌آورد، یا گروه‌های راک به آن‌جا می‌رفتند و مزرعه را برای گرفتن عکس کاور آلبوم اجاره می‌کردند، یا برای فیلم‌برداری استفاده می‌کردند و یا در دره‌ی سانتاروزا تور می‌دادند. بعدها مشخص شد که اعضای خانواده در کارشان حسابی خبره بودند. می‌دانستند چه‌طور اسب‌ها را زین و سواری کنند، با مشتری‌ها با روی باز برخورد می‌کردند. وقتی لولو را می‌بینیم، همیشه مشتری‌ها را با اسم کوچک‌شان صدا می‌کند. خیلی گرم برخورد می‌کردند. وقتی شش سالم بود، حوالی آن‌جا رفته بودم. با پدر و مادرم به اسب‌سواری رفتیم. درست مطمئن نیستم که به مزرعه‌ی اسپان رفتیم یا نه، دوست دارم فکر کنم که این کار را کردیم. برای اسب‌سواری به قسمت پشت رصدخانه رفتیم. چیزهای دیگری هم هستند که نتوانستم در فیلم بگنجانم، مثلن چارلی اجازه نمی‌داد که تلویزیون نگاه کنند، اما اسکوییکی چنین محدودیتی نداشت چون همیشه با جورج خانه می‌ماند. بنابراین زمانی که در آن وموقعیت نشسته‌اند و برنامه‌ی پاول ریدر نگاه می‌کنند، چنین اتفاقی می‌افتد، چون چارلی آن‌جا نیست. فقط دوست دارم خیلی کوتاه اضافه کنم که من گروه‌شان را به عنوان خشم نسبت به آدم‌ها نمی‌بینم، بلکه خشم آن‌ها نسبت به از بین رفتن معصومیت است. آن زمان یعنی سال ۱۹۶۹ وقتی قتل‌های خانواده‌ی منسون رخ دادند، زمانی بود که قبلش جنبش عشق آزاد شکل گرفته بود، امید زیادی وجود داشت و بسیاری ایده‌ها‌ی جدید در حال گسترش بود. سینما هم داشت شکل جدیدی به خودش می‌گرفت. وقتی آن اتفاق رخ داد، یعنی کشته شدن غم‌انگیز شارون و بقیه، چیزی که ما را تا همین امروز می‌ترساند این‌ است که از سرشت تاریک طبیعت انسان پرده برداری شد. آن لحظه‌ی خاص، لحظه‌ی از بین رفتن معصومیت بود و فکر می‌کنم این چیزی‌‌ست که فیلم به زیبایی به تصویر می‌کشد.

نقد فیلم روزی روزگاری در هالیوود

کار کردن شما دو نفر کار هم (لئوناردو دی‌کاپریو و برد پیت) چگونه بود؟

لئوناردو دی‌کاپریو: فکر کنم همه‌ا‌ش به یک نکته برگردد. کار با برد خیلی راحت و ساده بود. ما تقریبن در یک نسل بزرگ شدیم، هم‌زمان ستاره‌ی سینما شدیم و صادقانه بگویم، کوئنتین پیش‌زمینه‌ی فوق‌العاده‌ای از این شخصیت‌ها برایمان ارائه کرد. کتابی به ما نشان داد که سرشار از جزئیات در مورد آن‌ها، کار و دوستی‌شان، اتفاقاتی که با هم گذراندند و این‌که چه‌طور با کارشان بیگانه هستند بود.همه‌ی این‌ها به راحتی ما منجر شد. برد نه تنها بازیگر درجه یکی‌ست، بلکه در کارش حرفه‌ای‌‌ست. بنابراین وقتی کوئنتین ما را در این سناریوهای بداهه‌گویی قرار می‌داد، خیلی خوب شخصیت‌ها و گذشته‌ای را که دارند می‌شناسیم. باید بگویم که کار با برد به شدت آسان بود. در فیلمی که در مورد صنعت فعالیت‌مان است با هم پیوند سینماتیکی قوی ایجاد کردیم.

برد پیت: من هم تأیید می‌کنم. کارمان بسیار ساده و در عین حال لذت‌بخش بود و کلی می‌خندیدیم! موضوع همین است؛ زمانی که بهترینِ بهترین‌ها روبه‌رویت نقش بازی می‌کند و بار صحنه را همراه تو به دوش می‌کشد می‌توانی یک نفس راحت بکشی. همان‌طور که لئو گفت، مراجع‌مان یکی بود، هم‌زمان وارد صحنه‌ی سینما شدیم و هم‌زمان این دوره را طی کردیم. تجربه‌های مشابهی داریم که سبب خنده‌مان می‌شد و امیدوارم دوباره با هم کار کنیم. کارمان واقعن لذت‌بخش بود.

شما در فیلم‌تان المان‌هایی از فیلم‌های پیشین‌تان آورده اید و به نحوی به کارهای خودتان اشاره‌ای دوباره کرده اید. توضیح‌تان در این باره چیست؟

کوئنتین تارانتینو: فکر کنم نمی‌خواستم این موضوع خودآگاه باشد، اما می‌خواستم یک سری از المان‌هایی که قبلن استفاده کرده بودم را کنار هم بگذارم. یکی از اولین کسانی که فیلم‌نامه را خواند، دستیار کارگردان اولم یعنی بیل کلارک بود. بیل از زمان جکی براون دستیار اولم بوده و زمان داستان عامه‌پسند، دستیار تهیه بود. فکر نمی‌کنم بدون او بتوانم فیلمی بسازم. برای خواندن فیلم‌نامه به خانه‌ام آمد، چون هنوز چیزی پخش نکرده بودیم. فیلم‌نامه‌ها باید در خانه‌ام خوانده شوند. وقتی به خانه‌ام رسید، گفت: «که به فیلم شماره‌ی ۹ رسیدیم، نه؟ بسیارخب!» کنار استخر رفت و فیلم‌نامه را کامل خواند، سپس برگشت و گفت: «عجب چیزی بود! انگار شماره نهمی جمع یک تا هشت است!» از آن منظر به فیلم نگاه نکرده بودم، اما این نکات ریزی بود که وجود داشت.

کوئنتین تارانتینو به روایت محمدحسین مهدویان (بخش اول) | نابغه‌ای که درک شد!

کار کردن با کوئنتین تارانتینو چه‌گونه بود؟

لئوناردو دی‌کاپریو: اگر بخواهم در مورد پروسه‌ی منحصر به فرد کوئنتین صحبت کنم، باید بگویم انسان‌های بسیار کمی در جهان هستند که نه تنها دانش سینمایی زیادی دارند، بلکه درباره‌ی موزیک و تلویزیون هم سرشان می‌شود. مثل این است که به یک منبع اطلاعات کامپیوتری وصل شوی! میزان اطلاعاتی که دارد باورنکردنی‌ست و دائمن در حال بیش‌تر شدن است. به نحوی، این فیلم نامه‌ی عاشقانه‌ای‌‌ست به صنعتی که در آن کار می‌کند. دو شخصیت اصلی در این فیلم قرار داده که از این صنعت خارج شدند، دهه‌ی شصت آمده و آن‌ها را بیرون کرده‌است. ولی فکر می‌کنم همه‌ی ما‌هایی که سر این میز نشسته‌ایم روزگاری احساس می‌کردیم خارج از گود این صنعتیم. این فیلم، نامه‌ی عاشقانه‌ای‌ست به دنیای فیلم و افرادی که کوئنتین تحسین‌شان می‌کند. در مورد بازیگرهای زیادی تحقیق کردیم، کسانی مثل رالف میکر، ادی برنز و تای هاردن که همه‌شان افرادی هستند که تارانتینو کارشان را تحسین می‌کند، چرا که به دستاوردهای بزرگ سینمایی و تلویزیونی چیزی افزوده‌اند. فیلم، نامه‌ی عاشقانه‌ای‌‌ست به همه‌ی کسانی که خارج از این گود هستند و از بسیاری جهات، همین موضوع در داستان روی من تأثیر گذاشت. به نظر من، این فیلمی‌ در مورد بازگشتش به خانه است. نمی‌دانم دیگر چه‌گونه توصیفش کنم، اما نامه‌ی عاشقانه‌ای‌‌ست به این صنعت که افتخار فعالیت در آن را داریم.

ادامه مطلب

سینمای جهان

نقد فیلم انگل از نگاه منتقدان ورایتی و گاردین

نقد فیلم انگل

نقد فیلم انگل از نگاه جسیکا کیانگ، منتقد ورایتی:

روی کاغذ، جدیدترین فیلم بونگ جون-هو شاید تفاوت چندانی با آثار پیشین‌اش مانند «خاطرات قتل» و «برف‌شکن» نداشته باشند. کارگردان باتجربه‌ی کره‌ای بیش از هر چیزی به خاطر ترکیب کردن ژانرهای مختلف مثل کمدی، وحشت، درام، اسلشر، معمای قتل و …  مشهور است. او در هر ژانری که کار می‌کند می‌تواند تصویر درستی ارائه دهد. در حالی که «انگل» حداقل نیمی از ژانرهای ذکر شده را در خود دارد، خنده‌ها این بار تلخ‌تر، دندان‌قروچه‌ها شدیدتر و بغض‌ها بیش‌تر و ناراحت‌کننده‌تر از همیشه هستند.

بونگ با درخشش بسیار بازگشته و این بار صدای خود را بر سر یکی از مسائل مهم این روزها بلند می‌کند؛ «انگل» نقدی‌ست مفصل بر اختلاف طبقاتی

فوتوکال فیلم انگل در جشنواره‌ی کن

بونگ با درخشش بسیار بازگشته و این بار صدای خود را بر سر یکی از مسائل مهم این روزها بلند می‌کند؛ «انگل» نقدی‌ست مفصل بر اختلاف طبقاتی. البته فیلم به این شکل آغاز نمی‌شود. لحظات آغازین به شکل جالب و خودآگاهی، بازسازی کره‌ای دزدان فروشگاه است. این‌جا هم خانواده‌ای به شدت فقیر و در عین حال بامحبت داریم که چرخه‌ی اقتصادی، آن‌ها را به قعر طبقات اجتماعی فرستادند. هر چهار عضو خانواده در پیدا کردن شغل مناسب ناموفق‌اند تا این که یکی از اعضای خانواده، به نام کی-وو، جای خالی دوستش را برای تدریس خصوصی به دختری، به اسم دا-های، پر می‌کند.

جزئیات کوچک در نهایت به شکلی جالب در طی داستان به هم می‌رسند و به نتیجه‌ای دردناک و در عین حال راضی‌کننده منتهی می‌شوند. فیلم در آخرین لحظاتش پیام غیرمنتظره‌ای را به بینندگان می‌دهد: ثروتمندها را بخور و شکمت را سیر کن ولی بدان به زودی بار دیگر گرسنه می‌شوی و هم‌چنان فقیری.

 

نقد فیلم انگل از نگاه پیتر بردشاو، منتقد گاردین:

بونگ جون-هو با درامی دیدنی و پر از تعلیق و هجو به کن بازگشته است. «انگل» کمدی تلخ عجیبی‌ست در مورد وضعیت طبقات اجتماعی، آرزوها، مادی‌گرایی و خانواده‌ای مرفه که تفکر به کارگیری از طبقات اجتماعی پایین‌تر را به عنوان خدمتکار پذیرفته‌اند. انگل در مورد خانواده‌ی ثروتمند کره‌ای‌ست که دینامیک میان اعضایشان بیننده را به یاد سریال «دانتون ابی» می‌اندازد و وضعیت‌شان بحرانی‌تر از آن است که نشان می‌دهند.

انگل کمدی تلخ عجیبی‌ست در مورد وضعیت طبقات اجتماعی، آرزوها، مادی‌گرایی و خانواده‌ای مرفه که تفکر به کارگیری از طبقات اجتماعی پایین‌تر را به عنوان خدمتکار پذیرفته‌اند

فیلم شاید می‌توانست تندتر و صریح‌تر باشد یا به نتیجه‌اش بیش‌تر پرداخته شود. اما در نهایت اثری سرگرم‌کننده، زیبا و پر از طعنه است که یکی از مضامین کنونی سینمای کره را بررسی می‌کند. فیلم را می‌توان با دیگر آثار سینمای کره مانند «کنیز»، ساخته‌ی سال ۲۰۱۶، یا «خدمتکار»، ساخته‌ی سال ۲۰۱۰، مقایسه کرد.

در این بین تمرکز زیادی بر روی فقر، بیچارگی و فرار بدهکاران از بدهی‌شان دارد که سال قبل در فیلم سوختن بررسی شده بود. وقتی خانواده‌ی فقیر خود را مقابل خانواده‌ی ثروتمند می‌بینند، به شکل بی‌رحمانه‌ای متوجه بدبخت بودن‌شان می‌شوند و می‌فهمند ثروت باید در اختیار آن‌ها می‌بود. داستان «انگل» گویی ماوراءطبیعه یا علمی-تخیلی‌ست؛ حمله‌ای برای دزدیدن سبک‌ها. فیلم «انگل» تا اعماق ذهن‌تان نفوذ خواهد کرد.

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها