با ما همراه باشید
نقد فیلم بی وزنی نقد فیلم بی وزنی

سینمای ایران

نقد فیلم «بی‌وزنی»: تنفس هوای مانده ملولم می‌کند | Wightlessness Review by Pooriya Yoosefi

نقد فیلم بی وزنی | نوشته‌ی پوریا یوسفی کاخکی، عضو حلقه‌ی منتقدان آرت‌تاکس، برای فیلم «بی‌وزنی» به کارگردانی مهدی فردقادری و با بازی بهراه کیان‌افشار، نسیم ادبی، تینا پاکروان، امیرعلی دانایی و …

نقد فیلم «بی وزنی»: تنفس هوای مانده ملولم می‌کند

حسین سناپور رمانی دارد با عنوان «ویران می‌آیی». در مقدمه‌ی این کتاب، آقای سناپور نوشته است فرقی نمی‌کند که خواننده این داستان را از اول به انتها یا از انتها به ابتدا بخواند. همان‌جا بود که به سرم زد که چه‌طور است بیایم از اواسط و اواخر و اوایلِ داستان -انگار که بخواهم هر بخش را چن‌چنه بکنم- قدری بخوانم و ببینم هنوز آن قاعده که سناپور گفته، برجاست و داستان حرف دارد برای گفتن یا نه. بود و داشت.

پس، حالا من می‌گویم با جمعیتِ خاطر بخوانید این یادداشت را، چون آن‌چه که از فیلم روایت می‌کنم لحظاتی‌ست که نمایش‌‌‌شان می‌تواند تقدم یا تأخر یابد و باز صدمه‌ای به فیلم و لذتِ تماشا نزند.

تماشای «بی‌وزنی» دومین اثر بلندِ مهدی فردقادری، برای من تداعی‌کننده‌ی «ویران می‌آیی»‌ست. چه در فُرم، چه در معدود خُرده پی‌رنگ‌هایی و چه در آن تلاشِ بازی‌گوشانه‌ی شخصی‌‌ خودم هنگام خوانش سِیر داستان. و حتا شروع فیلم -و بعد، آن پایانِ تجسم‌یافته‌‌تر از واقعه‌ی ویرانی- که دامادِ «بی‌وزنی» فی‌الواقع، ویران می‌آید!

در کنار مطالعه‌ی نقد فیلم «بی وزنی» بخوانید:

درباره‌ی «دستیار» ساخته‌ی کیتی گرین نوشته‌ی پوریا یوسفی کاخکی | تقبیح یا تشریح؟

«بی‌وزنی» افتتاحیه‌ای دارد، انگیزاننده‌ی حس‌هایی معین در ما. نمایی که از لابه‌لا‌ی ریزشِ یواشِ برف‌های میانه‌ی یک فصل گرم، از آسمانی تیره، سرازیر می‌شود به سمت ماشین‌عروسِ بی‌عروسی که داماد دارد توش سیگار می‌گیراند؛ درخشندگی و زردازردِ رنگ‌ها و نور‌ها هم که حالتی چشم‌گیر و over-exposed دارند، پیرامونِ قلعه‌ی (بخوانید کاخ!) سفید، بر پس‌زمینه‌ی آن تیرگیِ آسمان، نشسته است. این‌ها خود، حال و حسِ مالیخولیایی را در آدم تقویت می‌کنند، چه رسد که آن موسیقیِ حجیم، همراه شود با نَحوِ سلحشوری یا لااقل جنگ‌جویانهْ قدم‌‌برداشتنِ داماد (امیرعلی دانایی) پس از پیاده‌شدن از ماشین، و نیز زاویه‌ی سر بالایی که دوربین، رفته‌رفته اختیار می‌کند. پیاده که می‌شود، دمادم کام که از سیگار می‌گیرد، نمای تعقیبی‌ (که عنصری مهم در هر دو فیلم فردقادری است) آن فضای هول‌آور و -یا من در این سکانس اسمش را می‌گذارم «ویران آمدن»- را سِجِل می‌کند. پس خیال می‌کنم، «بی‌وزنی» -که در عینِ استقلال، تفاوت‌ها و البته پیشرفت‌هایی، هم‌چنان مُماس و گاه حتا منطبق با اثر پیشینِ مهدی فردقادری‌ست و باعث می‌شود جا‌به‌جا در این نوشته، موتیف‌ها و عناصر تکرار‌شونده‌ی دو فیلم او را در کنار هم بگذارم- برای کسی که فیلمِ پیشینِ فردقادری را هم تماشا نکرده باشد، نامتعارف بودنش را در همان سکانس اول آشکار می‌کند. که نشان می‌دهد سینمای فردقادری هم از سِنخِ سینمای شهرام مکری (و بعد‌تر، از حیثِ روایت، فیلمِ «تمارضِ» عَبِد آبست، دوست و دم‌سازِ مکری) است که پیش‌تر ما را به حضورِ پلان‌-سکانس‌های مطوّل در کنار تقطیع‌های زمانی، در سینمای ایران، عادت داده بود. آن سِنخیّت که گفتم، در «بی‌وزنی» از لحاظ ژانری هم -هرچند با تعدیلِ دوز- به سینمای مکری پهلو، می‌زند. فیلمی که به‌جز آن آستانه‌ی فیلم که وصفش آمد و آن ورودِ غریب و هولناکِ هم‌دانشگاهی‌ها به مراسم عروسی، تا پیش از نیمه‌ی دوم، به سمت بدل‌شدن به یک اثر جنایی-معماییِ صِرف قدم می‌گذارد، ناگهان در نیمه‌ی میانی، در سکانسِ میز گردِ همه‌ی چهار زنِ اصلی قصه و گل‌گاوزبان نوشاندن‌ها، حیوان‌کشان‌های ظالمانه و نیز گوی‌های پیرزنِ هندی، رنگی سورئال و سیاه به روایتِ رو به رخوت گذارده‌ی فیلم می‌پاشد و سکانس نهایی و اصلن تمام فیلم را هم تأویل‌پذیر‌تر می‌کند.

در کنار مطالعه‌ی نقد فیلم «بی وزنی» ببینید:

معرفی فیلم «بی‌وزنی» به کارگردانی مهدی فردقادری

از دیوید لینچ، فیلم‌ساز شهیر و بزرگِ آمریکایی، فیلم «جاده‌ی مالهالند» را بسیاری‌‌مان دیده‌ایم که نمونه‌ای‌ست بی‌نقص در این شکلِ روایت. یعنی روایتی که نه‌تنها ساطوری شده، بُریده‌بُریده و غیرخطی برگزار و بیان می‌شود، بل‌که بازی‌های ذهنی، نما‌های سوبژکتیو و ازاله‌ی مرزِ خیال و واقعیت را به آن اضافه کرده. انگار کنید سنگ محک‌‌مان باشد این فیلم، به تبیین نکاتی در فیلمِ خود‌مان (شوخی یا جدی می‌گویم «خودمان» چون حالا که تسلسلِ روایتش را آن‌چنان که مهدی فردقادری بیان کرده، داریم دست‌کاری می‌کنیم و پس وُ پیش، می‌شود مالِ ما!) یعنی «بی‌وزنی» می‌پردازیم. فیلمٍ لینچ پس از قریب به 2 ساعت از ز‌مان فیلم گذشته، ناگهان پس از این‌که شخصیت اصلی فیلم از خواب بیدار می‌شود، ورقش برمی‌گردد و فوری وُ فوتی وَ البته دقیق، به گذشته و آینده نقب، می‌زند تا شرحِ ماوَقَع کند. آن‌چه که در این میان اهمیت می‌یابد نشانه‌گذاری‌هایی‌ست که بعضن حتا با نماهایی بسته (insert)، فیلم‌ساز در اختیار‌مان می‌گذارد تا تقدم-تأخیر هر لحظه را نسبت به دیگری کشف کنیم. به شکلی که اگر به‌فرض هر یک از ما کوشش کنیم تا وقایع داستان را به ترتیب ز‌مان وقوع کنار هم قرار دهیم، تقریبن روایتی معلوم، منسجم و یک‌سان پدیدار می‌شود. نشانه‌هایی مثلِ زیرسیگاری، کلید آبی‌ و … . آن‌چه که «بی‌وزنی» از آن محروم است (یا خودش را از آن محروم می‌کند) همچه جزییاتی‌ست تا تماشاچی را به کشفِ لحظه و زمان، حوادثِ پیرامونِ یک آن، ترغیب و تشویق کند. در نبود التذاذِ همچه مکاشفاتی، ذهن تماشاچی بیش‌تر معطوف پرسش‌های معمولی مثل «داماد کجاست؟» و «آخرش چه می‌شود؟» می‌شود. آن‌چه گفتم در واقع با اصرارِ مؤکد فیلم‌ساز بر برداشت‌های بلند، ناگزیر ناممکن می‌شود. برداشت‌ها و سکانس‌هایی که هرچند مثلِ فیلمِ قبلیِ مهدی فردقادری، ملال‌آور و کش‌آمده (به قدری که مدت ز‌مان آن فیلم بیش از 140 دقیقه است) نیست، اما هم‌چنان به قاعده‌ی خود، یعنی مستقر‌شدن پشتِ آدم‌های فیلم و تعقیب‌‌‌شان در جای‌جای صحنه پای‌بند می‌ماند، و در لحظاتی تنها با موسیقی، پُر شده است. موسیقی‌ای که (جُز در سکانس افتتاحیه‌ی فیلم) حدش بیش از این تجاوز نمی‌کند و تنها پُر کننده‌ی جاهای خالیِ فیلم‌نامه است. درصورتی‌که همین جاهای خالی را موسیقی‌ای می‌توانست آکنده کند تا حس‌هایی متعیّن و مرتبط با انگیزه‌ی هر شخص، در ما انگیخته شود. هول انگیزد، ندوه تزریق کند و الخ. درحالی‌که این‌طور حس می‌شود که قطعات موسیقی متن فیلم، جمله‌گی، ریتم و ریختِ هم‌سانی دارند. باری، آن تعقیب‌ها البته در نیمه‌ی ابتداییِ فیلم به شناخت ما از فضا و پُشت و پَسانه‌های آن کاخِ فراخ کمک می‌کند اما بعدتر که آمد و شد‌های شخصیت‌ها در پله‌ها یا حیاطِ جلوی کاخ، مکرر می‌شود، بیهوده به‌نظر می‌رسد. چرا که اهمیت جزئیاتِ چیز‌ها، صورت‌ها و موقعیت‌ها با همچه رویکردی، تقلیل می‌یابد و اطلاعات فیلم در دهانِ شخصیت‌ها کپه می‌شود تا تنها با واگویه‌ها و نبش قبر‌هایی که آن‌ها در گفت‌و‌شنود‌های متعدد فیلم، راجع به گذشته‌‌‌شان می‌کنند، به واکاوی شخصیت‌ها بپردازیم. مثلن در سکانسی که مادر و استاد در اتاقی که آیینه‌ای شکسته دارد، دارند حرف می‌زنند، وقتی مادر در حال خروج از اتاق است و از کنار کمدی که لکه‌ای خون بر آن ماسیده، عبور می‌کند چون سیمای بازیگر را در عبور و گذر‌ها نداریم، دانستنِ این‌که او آیا نِی‌نی چشمانش را چرخانده و چشم دوانده سوی آن لکه تا از آن آگاهی پیدا کند، از تماشاچی دریغ می‌شود. و این دریغ کردن همانا و چیزی بر دانسته‌های تماشاچی (مازاد بر دانسته‌های آدم‌های توی فیلم) اضافه نشدن، همانا. که این خود باعث می‌شود فیلم بیش‌تر از آن‌که سویه‌ی تعلیقی داشته باشد، گاهی تنها شگفت‌زده کند یا تکان دهد. چیزی که حتمن هم همان اول‌الامر از سینمای هیچکاک آموخته‌ایم. سینمایی که آن‌چنان در سِیر کشف و شهود خودِ شخصیت‌ها در طولِ ماجرای جنایی فیلم، دانشِ و آگاهیِ تماشاچی را افزون می‌کند که باعثِ تعلیق و کششی در ما می‌شود که می‌گوییم: الان است که فلانی فلان چیز را بفهمد یا ببیند و وای اگر چنین شود و چنان! با این‌حال تنها مَفَرِ فیلم‌ساز از آن انبوهیِ گفت‌و‌گو‌ها و فقدانِ جزییاتِ بصری و نشانه‌گذاری‌ها، پوششِ عمو و خواهرِ داماد و نیز میز و صندلی‌های جلوی کاخ است:

در سکانس موهومِ نهایی، عمو و خواهر داماد پوشش‌های شب قبل -یعنی شب عروسی- را بر تن دارند، درحالی‌که نبودِ صندلی‌ها نشان از گذشتِ آن شب دارند. نقطه‌ی باشکوهی‌ست در فیلم، این لحظه. لحظه‌ای که می‌توانیم باور کنیم، ویرانی، یک واقعه‌ی سوبژکتیو یا خیالی در ذهن داماد است و در واقع تجسدِ مفهومِ رها کردن آن‌هایی‌ست که دوست‌‌شان می‌داری! سکانسی که چون به سیاق همان سکانس ابتدایی اجرا می‌شود، شکلیِ دایره‌ای برای شالوده‌ی کلی فیلم برمی‌سازد. می‌خواهید بدانید چه می‌گویم، به پوستر فیلمِ جاودانگی، و آن گره‌خوردگی یا کلاف‌شدگیِ قطار، اتصال انتها به ابتدا (که البته در خودِ آن فیلم هم نمود می‌یابد) رجوع کنید!

در کنار مطالعه‌ی نقد فیلم «بی وزنی» بخوانید:

تقدیر ویژه هیأت داوران فستیوال آتن برای «بی‌وزنی»

«بی‌وزنی» اما برای کسی که فیلمِ «جاودانگی» (که چون خواهرِ «بی‌وزنی»‌ست و به خٌلق و خصیصه‌هاش هم می‌خورد، می‌خواهم یک‌بار هم که شده «بی‌زمانی» صداش بزنم) را دیده باشد، در لحظاتی حائز ردّ پا‌ها یا ارجاعاتی از همان فیلمِ قبلیِ فیلم‌ساز است. مثلن نامِ دامادِ فیلم -پادرا- که هم‌نامِ کودکِ هنوز به‌دنیا نیامده‌ی جاودانگی‌ست. یا کشیدنِ تمثالِ معشوق (که در تعدد یا اپیزودیک‌وار بودنِ داستان‌های فیلمِ جاودانگی به یک ترجیع‌بند بدل می‌شود) که اما در این فیلم بی‌استفاده و ناپرورده می‌ماند. دو دانشجو‌ی رشته‌ی نقاشی -که تازه همین را هم آن‌قدر فیلم بی‌حال و به لُکنت بیان می‌کند که اگر قیدِ دانستنش را هم بزنی باز به هیچ‌جا و به هیچ شخصیت داستان بر نمی‌خورد- حالا یکی‌‌‌شان آمده و پرتره‌ی آن یکی را قلم زده. کارایی‌ش تنها در پاسخی‌ست که فیلم به دو سکانسِ قبل‌تر خودش راجع به این‌که چه می‌کرده‌اند در این زیرزمین، می‌دهد. با همه‌ی همین‌ها هم باز، من در مورد «بی‌وزنی» باور دارم، تماشایی‌ست و حضور و دیده‌شدنش در سینمای رئالیستیِ ما که تداعی‌ها و پیچش‌ها و چموشی‌های ذهن و خیال آدمی‌زاد را نادیده می‌گیرد و داستان‌هایی عمومن مبتنی بر جهان واقع دارد، یک بایسته است. خیال می‌کنم، تماشاچی در همچه سینمایی، ذائقه‌ای مجزوم پیدا می‌کند، سلائقش تربیت نمی‌شود یا لااقل، نگاه‌اش توسّع نمی‌یابد و ناگزیر هر آن‌چه خلاف واقع به‌نظرش آید، معناگریز، نامفهوم و گیج‌کننده می‌خواند. ژان فرانسوا لیوتار، فیلسوف فرانسوی، این مواجهتِ تماشاچیِ تربیت‌نشده را با همچه وضعیتی، The Sublime (امر باشکوه) می‌نامد و آن را کیفیتی برمی‌شمارد که معرفتِ خواننده (یا در این‌جا بیننده)‌ی عادت کرده به رئالیسم را مُختل کرده و از آن‌چه که از خیال منبعث می‌شود یا بر مدلولِ مشهودِ بیرونی دلالت نمی‌کند، گیج یا شگفت‌زده می‌شود. در واقع او ارزش در ادبیات و هنر را بر اساس میزان تخفیف و تعدیلِ ساختارهای آثار هنری و شکل‌های اندیشه و قریحه می‌داند. چرا که این «امور باشکوه» شیوه‌های نوینی برای نمایش اندیشه، احساسات و تجربه‌های انسانی بر می‌سازند. چندی پیش، مصاحبه‌ی خوبی دیدم که با مانی حقیقی راجع به فیلم «اژدها وارد می‌شود» ترتیب داده شده بود. در بخشی از این مصاحبه، مانی حقیقی می‌گوید باور دارد که این فیلمش سیاسی‌ست اما فرقش این است که این سیاسی بودن مثلن به سیاقِ فیلم‌های جعفر پناهی مستقیم نیست و نمی‌زند به خال! گو که از کنار سوژه و مُماس با آن عبور می‌کند. یکی از رخ‌نمون‌های این به خال نزدن‌ها و آن «امر باشکوه» در «بی‌وزنی»، نمایشِ ادباریِ یک نسل است. همین نسل ما! نسلی که درس‌خوانده و دانشگاه رفته است اما دغدغه‌مندی‌ش نشئگی، روابط مخدوش، عدم تعهد، خیانت‌ها و دیگر مُلحقاتِ همچه داستان‌هایی‌ست. و وقتی اندیشه‌ی پرسشِ این‌که «اصلن برای چه تحصن کردید؟» پیدا می‌شود، می‌گویند «چه فرقی می‌کند؟». آدم‌هایی که معترض نیستند. سیاسی هم نیستند. اما سیا‌ه‌بازند. نسلی نه‌تنها مثلِ نسلِ فردوس و روزبه «ویران می‌آییِ» حسین سناپور، یا قبل‌تر مثلِ نسلِ میم و محمودِ «درخت گلابیِ» داریوش مهرجویی و گلی ترقی نیستند که آن‌قدر‌ها مسأله‌مند باشند (یا لااقل گمان کنند که هستند) بل‌که زندگی‌‌‌شان را تنها -به‌قول شهریار مندنی‌پور- «خُرده عشقک‌های این‌روزهایی» انباشته. آن‌هایی که به هیچ‌چیز جٌز همان کیا و بیا‌ی توخالی و «بی‌‌وزن» خود‌‌شان فکر نمی‌کنند و خود‌‌شان -مثل عمو‌ی قصه- از جُرگه‌ی سفّاکانند و کٌشتن یا ویرانی برای آن‌ها سخت نیست. و خب معلوم است که هوای پیرامون همچه آدم‌هایی -اصلن گیریم که در بهترین جای عالم و کنار یک کاخِ مجلل باشند- گرفته و مانده است و آدم‌هایی که متعلق به بیرونِ این دژ هستند (هرچند این بیرون، به زیبایی و طمطراقیِ پوشالیِ داخل‌ش نیست و تازه دارد شکل می‌گیرد و ساخته می‌شود) هوا را آلوده می‌یابند و حتم دارم در همچه اوضاعی، «فروغ» اگر بود، می‌خواند:

«هم‌کاری حروف سربی
اندیشه‌ی حقیر را نجات خواهد داد
من از سُلاله‌ی درختانم
تنفس هوای مانده، ملولم می‌کند»

نوشته‌ی پوریا یوسفی کاخکی

در کنار مطالعه‌ی نقد فیلم «بی وزنی» ببینید:

تیزر فیلم «بی‌وزنی»: فیلمی با بازی امیرعلی دانایی، بهاره کیان‌افشار و تینا پاکروان

Wightlessness Review by Pooriya Yoosefi

Watching “Weightlessness” is like reading one of Hosein Sanapour’s books; In form, in its subplots and even the beginning,and then that ending which is more embodied than the destruction of the final sequence.

The things “Weightlessness” clearly lacks are the details that persuades the audience to try to find an understanding. And since there’s no such thing, questions like “Where’s the groom?” come to mind. This might be due to the director’s overuse of long takes.

With this kind of approach, situational details lose their importance and all the exposition comes out of every character to get a sense of their past.

The presence of “Weightlessness” in our realist cinema is a must. I feel like the audience don’t look at it the right way and everything against reality becomes confusing.

François Lyotard calls this situation The Sublime and one of the sublime elements of “Weightlessness” is the presentation of an educated generation but finds stories about broken relationships attractive.

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

خبر

نصرت‌الله وحدت از آخرین ستاره‌های سینمای فارسی درگذشت | Nosratollah Vahdat passed away at 95

نصرت الله وحدت

دو دهه ستاره، چهار دهه در خانه
نصرت الله وحدت از آخرین ستاره‌های سینمای فارسی درگذشت

آرت‌تاکس – گروه سینمای ایران: نصرت الله وحدت (بازیگر پیشکسوت) شامگاه ۱۵ مهر ماه در بیمارستان «ایرانمهر» تهران درگذشت. 

دختر این بازیگر قدیمی با تایید این خبر گفت: پدرم از چند ماه قبل دچار بیماری ذات‌الریه شده بود و ساعاتی قبل از دنیا رفت.

نصرت‌الله وحدت، پیمان معادی و نادر داوودی | عکس از صفحه‌ی شخصی نادر داوودی

نصرت‌الله وحدت، پیمان معادی و نادر داوودی | عکس از صفحه‌ی شخصی نادر داوودی

نصرت‌الله وحدت که از پایه گذاران تئاتر اصفهان بوده است و در بیش از ۴۳ فیلم حضور داشته‌است، متولد ۱۳۰۴ بود. این بازیگر قدیمی برای فیلم «عروس فرنگی» ساخته سال ۱۳۴۳ در جشنواره آسیایی موفق به دریافت جایزه دلفین طلایی شد گفته می شود این جایزه را به موزه سینما اهدا کرده است.

وحدت در کنار بیک ایمانوردی از شاخص‌ترین چهره‌های سینمای کمدی فارسی بود.

Nosratollah Vahdat passed away at 95

Nosratollah Vahdat, is an Iranian comedian, actor, and director. Contemporary actors include Parviz Sayyad and Behrouz Vossoughi. He is best known in Iran for his is Esfahani-Accent. However, after the 1979 Iranian revolution he ceased acting in Iran.
Nosratollah Vahdat, veteran cinema and theater actor passed away today at the age of 95. One of the oldest faces of Isfahan’s theater scene, Vahdat also is credited in over 40 features.

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

سینمای ایران

نقد فیلم حمال طلا: حباب زر | Gold Carrier Review; by Farhad Riazi

نقد فیلم حمال طلا

نقد فیلم حمال طلا | نوشته‌ی فرهاد ریاضی، عضو حلقه‌ی منتقدان آرت‌تاکس، برای فیلم «حمال طلا» به کارگردانی تورج اصلانی و با بازی پیام احمدی‌نیا، سعید آقاخانی، لطف‌الله سیفی و ژاله صامتی

نقد فیلم حمال طلا: حباب زر

نسبت‌دادن شغل به کاراکتر اصلی یک درام، از جذاب‌ترین دریچه‌های ورود به دنیای ذهنی اوست. حال اگر این انتخاب، از بین گونه‌های کم‌تر شنیده‌شده‌ی مشاغل جامعه باشد، این مسیر، امکان‌های بیش‌تری را نیز برای مؤلف جهت شخصیت‌پردازی چندوجهی کاراکتر فراهم می‌سازد. ترسیم جزییات کار شخصیت اصلی قصه‌ی «عیار14» (طلافروش)، دل‌مرده‌گی راوی قصه در «محیا» (مرده‌شور) و یا ریختن قباحت و ترس از مرگ در «خواب تلخ» (مرده‌شوری سنتی) و پردازش جهان عینی با تمرکز بر جزییات به مثابه کلیدی برای ورود به دنیای ذهنی پیچیده‌ی کاراکتر نابینای ر‌مان «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» (خشک‌کردن خانه‌گی این گیاهان) بخشی از این تجربه‌ها در حوزه‌ی سینما و ادبیات داستانی معاصر ایران هستند. به دنیای «حمال طلا»ی تورج اصلانی می‌توان از این دریچه وارد شد؛ رضا (پیام احمدی‌نیا)، حمال طلایی است که شغلش رساندن طلا و جواهرات از یک کارگاه سنتی/زیرزمینی به مغازه است. یک روز در مسیر از او دزدی می‌شود و او باید غرامت بپردازد و این آغاز عزیمت ما به جهان زیستیِ اوست.

فیلم در همان ابتدا با نماهایی از جزییات فعالیت رضا، به ترسیم دنیای کاری او می‌پردازد. یک کیف کمری که شبیه گاوصندوق‌ها با قفل رمزدار بسته می‌شود، پرسه‌‌ی او در شهر برای رساندن بارهای طلا به مشتریان، فرق بین دویست و دویست‌وشش گرم در نظر کارفرمای او (سعید آقاخانی)، ترسیم فضای دون‌کورلئونه‌وار اشرف‌خان در مقام یک فرد متنفذ بازار که با ربا و بازپس‌گیری سود زیاد پول‌های کلان به آدم‌ها قرض می‌دهد، چاه فاضلابی‌که امتیازش با رقمی چند میلیونی در حال واگذار‌شدن است و …، بخشی از قطعات این پازل برای ترسیم این دنیای زیرزمینی و کم‌تر دیده‌شده‌اند.

در کنار مطالعه‌ی نقد فیلم «حمال طلا» ببینید:

تیزر فیلم «حمال طلا» به کارگردانی تورج اصلانی

تورج اصلانی فیلم‌بردار را با تجربه‌گرایی‌های جوانانه‌اش در «کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد»، «آشغال‌های دوست‌داشتنی» یا «درخونگاه» در کنار فیلم‌سازان نوجو به یاد می‌آوریم. ویژگی رفتاری او که آن را در فیلم‌هایی که کارگردانی هم کرده، می‌توان پی‌گیری کرد. به یاد بیاویم کُلاژ ذهنی/ بازی‌گوشانه‌ی «جینگو» و حالا پرسه‌زنی او در شهر با قصه‌ی «حمال طلا». با این تفاوت عمده که او این شیطنت را این‌بار بر خلاف «جینگو»، به درون‌مایه‌ی اثر منتقل کرده. روایت اصلانی، مماس بر جامعه، التهابات لحظه‌ای و غیرقابل پیش‌بینی طلا و ارز را بستری برای گره‌افکنی اصلی داستان قرار می‌دهد (و جالب این‌که فیلم «کشتارگاه» عباس امینی هم که هم‌ز‌مان اکران آنلاین خود را آغاز کرده به سراغ این مسأله رفته است). در حقیقت مسأله‌ی بالا و پایین‌رفتن اقتصادی، که برای اولین‌بار، ما را فراتر از یک خبر فضای مجازی به نقطه‌ای لخت از تغییر سرنوشت آدم‌های درگیر در این فضا می‌کشاند.

«حمال طلا» در ترسیم مناسبات انسانی، موفق عمل می‌کند. رابطه‌ی پر از فرازونشیب ولی انسانی و گرم رضا و لویی (لطف‌الله سیفی) که با یادآوری رفاقت‌های مردانه‌ی دل‌انگیز سینمای ایران آن‌ها را در انتها شبیه یک عاشق-معشوق به یک سرانجام می‌کشاند، رابطه‌ی شیرین و خیال‌انگیز مدیر موسسه خیریه‌ی زنانه (با بازی دیدنی ژاله صامتی) با رضا و تلاش او برای جوانه‌زدن بذر علاقه، رابطه‌ی پر از تحقیر و فرادستی کارفرما با رضا و لویی و هم‌کار دیگرش (علیرضا مهران) سبب شکل‌گیری یک روح زنده در اثر می‌شوند.

در کنار مطالعه‌ی نقد فیلم «حمال طلا» ببینید:

تورج اصلانی در نشست خبری حمال طلا: این فیلم کاملن واقعی‌ است

اما مانعی سر راه حمال طلا برای بدل‌شدن به یک اثر هارمونیک و یک‌پارچه وجود دارد؛ آن‌ زمان که نویسنده‌ها در گره‌افکنی/گره‌گشایی و دیالوگ‌های مستقیم، برخلاف آن دیدگاه بصری و ایماژهای تکان‌دهنده و موجز در تصویرکردن این منجلاب زیستی با سکانس‌های نظیر جست‌وجوی کارگران در فاضلاب‌های استخراج‌شده برای الماس گم‌شده و گرفتن عصاره‌ی طلا، تصمیم به عریان‌ترکردن وضعیت بغرنج زیستی رضا و لویی و طبقه‌ی اجتماعی آنان می‌گیرند. انگار اصلانی با دست‌کم گرفتن مخاطب، با دادن کدهایی دوباره (که بعضن پیش‌تر ترجمان بصری آن‌ها را دیده‌ایم)، سعی در شیرفهم‌کردن آنان در باورپذیری شخصیت اصلی قصه دارد. این سکته‌های روایی در پایان فیلم هم به‌رغم‌ تاثیرگذاری، با قراردادن کدهای پیشین برای مخاطب پی‌گیر سینمای سال‌های اخیر ایران که تا حدود زیادی قابل پیش‌بینی به‌نظر می‌رسد، این عدم تکمیل‌شدن مسیر رو به رشد قصه را تکمیل می‌کند.

می‌گویند انتخاب یک اسم جذاب می‌تواند، گام‌های زیادی از راه را برای رسیدن مخاطب به ایستگاه‌های موردنظر کارگردان هموار سازد. «حمالِ طلا» انتخاب هوشمندانه‌ای برای فیلم قابل‌توجه اصلانی است (با تمرکز بر استفاده از واژه‌ی «حمال» به‌جای «حمل‌کننده»). ترسیمی از شمایل کارگریِ ثروت و ماندن در همان قعر تاریکی‌ها…

*‌عنوان یادداشت، نام قبلی فیلم است.

نوشته‌ی فرهاد ریاضی

در کنار مطالعه‌ی نقد فیلم «حمال طلا» ببینید:

معرفی اختصاصی آرت‌تاکس از فیلم حمال طلا

Gold Carrier Review; by Farhad Riazi

One of the most exciting ways of entering a protagonist’s mind is by defining him with a job. You can enter through this to Gold Carrier’s world; the story of a courier who goes in-between a workshop and a gold store. One day his cargo gets stolen and he has to pay. This marks our entry to his life

We know Touraj Aslani from his youthful experimental. Some of those features bleed into movies he has directed himself. The difference here is that all that playfulness goes deep into subtext.

Aslani underestimates its audience and tries to explain the believability of the protagonist to them. These narrative hiccups gets in ther way of story development.

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

خبر

نیکی کریمی داور جشنواره فیلم آنتالیا شد | Niki Karimi; One of the Juries of Antalya Film Festival

نیکی کریمی جشنواره فیلم آنتالیا

آرت‌تاکس – گروه سینمای ایران: خبر حضور نیکی کریمی در مقام یکی از اعضای هیأت داوران جشنواره بین‌المللی فیلم پرتقال طلایی آنتالیا

جدیدترین تجربه‌ی بین‌المللی خانم بازیگر
نیکی کریمی داور جشنواره فیلم آنتالیا شد

نیکی کریمی به همراه امين الپر فيلم‌ساز اهل تركيه ، سندرا كگت كارگردان برزيلی، فردريك بوير مدير هنری جشنواره ترايبكا نيويورك و ادا سولومون، تهيه‌كننده رومانيايی، فیلم‌های بخش مسابقه جشنواره بین‌المللی فیلم پرتقال طلایی آنتالیا را داوری می‌کنند.

بنابراین گزارش، دوازده فیلم سینمایی در بخش مسابقه پنجاه‌و‌هفتمين دوره اين جشنواره حضور دارند كه از دوازدهم تا نوزدهم مهر ماه(سه تا ده اكتبر) برگزار خواهد شد.

نيکی کريمی پيش از اين نيز با فيلم‌های «يك شب»، «چند روز بعد» و «سوت پايان» در بخش مسابقه اين جشنواره حضور داشته است.

کریمی همچنين عضو هيات داوران جشنواره‌های فيلم کن، برلين، تسالونيكی، كارلو وی‌واری، لوكارنو و بسياری از جشنواره‌های معتبر دنيا بوده است.

Niki Karimi; One of the Juries of Antalya Film Festival

Niki Karimi will be a member of the jury for this year’s Golden Orange Antalya Film Festival. 12 movies will participate in main competition from October 3rd to October 10th in the 57th annual film festival. Karimi is an experienced member with her appearing in juries for festivals such as Cannes, Berlin Locarno and many other notable film festivals.

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها