با ما همراه باشید
نقد فیلم جهان با من برقص نقد فیلم جهان با من برقص

سینمای ایران

نقد فیلم جهان با من برقص | دوستی با مرگ، آشتی با زندگی

نقد فیلم جهان با من برقص | نوشته‌ی محمدحسین گودرزی، نویسنده‌ی آرت‌تاکس، برای اولین فیلم سینمایی سروش صحت با بازی علی مصفا، جواد عزتی، هانیه توسلی، پژمان جمشیدی و …

دوستی با مرگ، آشتی با زندگی

ورود چهره‌های موفق تلویزیونی به سینمای ایران در چندسال اخیر خیلی با موفقیت همراه نبوده است. شناخته‌شده‌ترین چهره‌های تلویزیون در چندسال اخیر با ورودشان به عرصه فیلمسازی، نشان دادند که درخشش بر روی پرده سینما، مسیری متفاوت از موفقیت در قاب تلویزیون دارد و چهره‌های بسیار دیده‌شده‌ی تلویزیون، یک فرمول جادویی همواره موفق ندارند که در هر زمین و زمینه‌‌ای همه را شگفت‌زده کند. دراین‌مورد، در چندسال گذشته، خیلی‌ از طنازهای تلویزیونی‌، آزمون و خطاهای مختلفی انجام دادند؛ اما هربار نشد که نشد. این‌بار نوبت سروش صحت رسیده، که با جهان با من برقص، برای تبدیل‌شدن به یک چهره‌ی موفق در سینما و تلویزیون تلاش کند.

سروش صحت هم یکی از همان فیلم‌سازانی است که شناخت همه‌ی ما از او به واسطه‌ی جعبه‌ی جادویی است. تجربه‌های مختلف بازیگری، کارگردانی، اجرا و برنامه‌سازی، صحت را به یکی از فعالان همیشگی صداوسیما تبدیل کرده است. ما در قاب تلویزیون، یک سروش صحت مربوط به طنز موفق سریالی می‌شناسیم که در چندسال اخیر، سریال‌های دیده‌شده و محبوبی نظیر پژمان، ساختمان پزشکان و لیسانسه‌ها (و فوق‌لیسانسه‌ها) را ساخته است و از طرفی، مدتی‌ست که سروش صحت دیگری را غرق در کتاب‌ها و معاشرت با کتاب‌بازها می‌بینیم. صحت کتاب باز، یک آدم غرق‌شده در رمان‌ها، شعرها و داستان‌هاست که مجنون‌تر از قبل در عالم هنر به‌نظر می‌رسد و سیر می‌کند.

در کنار مطالعه‌ی نقد فیلم جهان با من برقص ببینید:

معرفی اختصاصی آرت‌تاکس از فیلم جهان با من برقص

آنچه مواجهه و زیست با فیلم جهان با من برقص را دل‌نشین و دل‌چسب می‌کند، حضور هم‌زمان و جنون‌آمیز هر دو سروش صحت در فیلم است. آن سروش صحت کاربلد در به‌تصویرکشیدن موقعیت‌های کمدی در این فیلم، با سروش صحت غرق‌شده در ایده‌ها و دنیاهای مربوط به کتاب باز دست‌به‌دست هم داده‌اند تا یک فیلم با اتمسفری منحصربه‌فرد خلق شود. فیلمی که هم مخاطبانش را درست مثل سروش صحت می‌خنداند و هم آن‌ها را در یک دنیای شورانگیز و تفکربرانگیز رها می‌کند، درست مثل سروش صحت!

جهان با من برقص بیش از هر اثر متاخر ایرانی من را به یاد فیلم در دنیای تو ساعت چند است می‌اندازد. وجه‌اشتراک این فیلم با فیلم صفی یزدانیان (علاوه‌بر بازی در ابهام علی مصفا) در این است که هر دو فیلم، تلاش زیادی برای خلق یک جهان تازه و متمایز از دیگر آثار سینمایی می‌کنند. هردو قادر به خلق جهانی می‌شوند که در مناسبات معمول روزمره ما جای بخصوصی ندارند. جهان این دو فیلم انگار جایی میان واقعیت و رؤیا است که درنتیجه رفت‌وآمد متوالی بین واقعیت و رؤیا خلق می‌شود. اتفاقات داستانی و باورپذیری شخصیت‌ها در همین معلق‌بودگی میان واقعیت و رؤیا است که امکان بروز می‌یابد وجهان فیلم، جهانی متعلق به خود فیلمساز می‌شود. جهانی که آگاهی‌های اجتماعی فیلمساز را به فضاهای خواب‌گونه او برده و تمایزش از فضای غالب سینما را هویت می‌بخشد. نام فیلم هم به‌نوعی برگرفته از همین نگاه به اثر است. علاوه‌براینکه نام فیلم اشاره به شخصیت محوری داستان، یعنی جهان دارد، سعی در استعاری‌کردن فضای فیلم و اشاره به جهان منحصرش نیز دارد.

از همان صحنه‌ی ابتدایی فیلم، که درباره گاو بیمار صحبت می‌شود و جهان، در جواب این‌که حال گاو خوب می‌شود یا نه، می‌شنود که «کی می‌دونه کی می‌مونه، کی نمی‌مونه!» مسئله‌ی مرگ و زندگی در فیلم مطرح می‌شود. کمی جلوتر، وقتی جهان در حضور دوستانی که برای تولدش دورهم جمع شده‌اند، مرگ پیش‌رویش را برای مخاطب بازگو می‌کند، همه مخاطب‌هایی که به رسم فیلم‌های این‌چنینی با خودشان حدس زده بودند که این تولد و دورهمی، با دل خوش پیش نمی‌رود و مسئله‌ی مرگ، احتمالاً در یک بستر رازآلود، منجر به اتفاق‌هایی می‌شود، از این هزارتوی حدس و گمان رها می‌شوند. از همان ابتدا، مخاطب متوجه می‌شود، آن‌چه در جهان با من برقص اهمیت دارد، مواجهه‌ی درونی شخصیت جهان، با ماجرای مرگ است.

جهان مرگ را در یک قدمی خودش می‌بیند. در کنار او در فیلم‌نامه شخصیت‌هایی ساخته و پرداخته شده‌اند که به تعبیر جهان از مرگ (بخوانید زندگی) کمک می‌کنند. در یک طرف جهان، زوج حمید (سیاوش چراغی پور) و ناهید (هانیه توسلی) قرار گرفته‌اند که سرخوشانه زندگی می‌کنند و هیچ اتفاق و بزنگاهی، زندگی پرشور آن‌ها را متوقف نمی‌کند. حمید حتی عشق ناهید به ثروتش (و نه خودش) را پذیرفته و صادقانه به آن اعتراف می‌کند و این مسئله را به مانعی برای ادامه‌ی سرخوشی‌اش، تبدیل نمی‌کند و کلید سرخوشی را غفلت از سن‌وسال می‌داند. پرخوری جاهلانه‌اش و اشتیاق کودکانه‌اش برای ورزش‌کردن، از همین تلاش برای غفلت و سرخوشی ناشی می‌شود. در طرف دیگر جهان، احسان (جواد عزتی) و فرخ( رامین صدیقی) قرار دارند که اکنون زندگی خود را فدای اختلاف‌های قدیمی می‌کنند. آسا (شیوا بلوچی) به پسری محلی و ورزشکار به نام شایان (مهیار پوربابایی) دل باخته و برای معاشرتی جدی با زندگی، با خودش کلنجار می‌رود. آسا جوان است و مواجهه‌اش با مسئله‌ی مرگ پدرش، به‌اندازه‌ای غریب است که دست‌مایه‌ی شوخی فیلم‌ساز و نمک قصه قرار می‌گیرد: بیش از آن‌که خبر مرگ پیش‌روی پدرش، او را ناراحت کند، بی‌محلی شایان (استیکر گل و سپاس!) اشتهایش به ادامه زندگی را کور کرده است. رضا (پژمان جمشیدی) و نیلوفر (بهار کاتوزی) در میانه مسیر زندگی، تلاش برای تنهانماندن را پیش گرفته‌اند. با توجه به نسبت شخصیت‌های فیلم با محور اصلی فیلم (مرگ/زندگی) می‌توان دید که چگونه، پرداختن جهت‌دار و هدف‌مند به شخصیت‌های فرعی یک فیلم، می‌تواند در سروشکل‌یافتن ابعاد مختلف شخصیت اصلی، اثر بگذارد. درواقع، شخصیت‌هایی که به آن‌ها اشاره کردم، با تمام جزئیاتشان، دنیای جهان را برای مواجهه و مقابله با مرگ می‌سازند. مقابله‌ای که از تعبیر کنایی ادامه‌ی اسم فیلم (با من برقص)، ایده‌ی دوستی با مرگ و آشتی با زندگی را وام می‌گیرد.

در کنار مطالعه‌ی نقد فیلم جهان با من برقص بخوانید:

نقد فیلم «سال دوم دانشکده من» | یاد بگیر برش کیک خودت را بخوری

می‌توان گفت مهم‌ترین دستاورد فیلم جهان با من برقص، کنارهم ‌قراردادن مسئله‌ی مرگ جهان با موقعیت‌های مینی‌مال کمدی به شکلی باورپذیر است؛ در سراسر فیلم، در کنار آن خط اصلی ماجرای جهان، موقعیت‌های جمع‌وجور کمدی، تدارک دیده شده است. این شاید همان نگاه فیلم‌ساز به زندگی است که تفکیک قابل‌توجهی میان تلخی و شیرینی زندگی نمی‌بیند و هرلحظه را حاصل دیالکتیک اتفاق‌های خواسته و ناخواسته می‌داند. همین خاصیت تلفیقی فیلم جهان با من برقص است که گروه‌های مختلف تماشاگران فیلم را تا پایان فیلم، راضی نگه می‌دارد.

سکانس فیگورگرفتن شایان در شب که منتهی به حرکات موزون او می‌شود را به یاد بیاورید: در انتهای این سکانس، وقتی جهان با خودش خلوت کرده، نیلوفر به سمتش می‌رود و از ترس از تنهایی سخن می‌گوید. خلوت جهان و ترس از تنهایی، که یک گفت‌وگوی تلخ را در فیلم سروشکل داده، با پس‌زمینه‌ی معرکه‌گیری شایان و سروصدای جمعیت کنار دریا همراه می‌شود و صدای موسیقی شاد آدم‌های محلی، به این فضا اضافه می‌شود. این سکانس، مصداقی از تمام فیلمی‌ست که همواره تلخ‌ترین حرف‌ها و اتفاق‌ها را با ابزوردترین برخوردها و دیالوگ‌ها همراه می‌کند. این‌که جهان به جای ناراحت‌بودن از مرگ احتمالی‌اش، به دخترش گله می‌کند که چرا آن‌طور که باید، سوگوار مرگ پدر نیست و می‌خواهد خودش برای خودش گریه کند و کمی بعد می‌گوید خودش هم گریه‌اش نمی‌گیرد، یک مصداق مهم از فیلم برای به سخره‌گرفتن مرگ و تلاش برای خلق کمدی در دل تراژدی است. این تناقض‌ها، به لطف ساخته‌شدن یک جهان عجیب‌وغریب در فیلم است که باورپذیر و دل‌چسب جلوه می‌کنند.

شباهت جهان اثر به فضای خواب و رؤیا، باورپذیری شکل‌های متناقض روایت و تصویرگری را ممکن ساخته است. در این‌باره، باید تلاش و نبوغ سینا کرمانی زاده را  برای استفاده‌ی هنرمندانه از امکانات نور و تصویر، موردتوجه قرار داد. موقعیت مکانی فیلم، به همراه رنگ تصویر فیلم که به تیرگی و رازآلودی رؤیاها طعنه می‌زند، هر اتفاق و دیالوگ غیرمعمولی را باورپذیر ساخته است. از اجرای یک گروه موسیقی که موسیقی متن فیلم را جلوی مخاطب و شخصیت‌ها اجرا می‌کنند بگیرید، تا روپایی‌زدن خیالی رضا که لحن شوخی دارد اما در آخر، صدای برخورد توپ خیالی‌اش با زمین به گوش می‌رسد و لحظه‌ای مخاطب را با این سوال روبه‌رو می‌کند که این اتفاق در واقعیت چه‌طور امکان‌پذیر است؟ در کنار ماجرای شخصیت‌ها، چندین‌بارحرکت مینی‌بوس قرمز رنگ که بالاوپایین مسیری نامشخص را طی می‌کند، دیده می‌شود. از تعبیر استعاری پلان‌های مربوط به حرکت مینی‌بوس -که به فرازوفرودهای مسیر زندگی و بی‌وقفه‌بودنش طعنه می‌زند- که بگذریم، تکرار چندباره‌ی این حرکت در جاده، حس رؤیابودن تمام فیلم را برای مخاطب تقویت می‌کند و دریچه‌ی تعبیر تمام فیلم را از منظر خواب فیلم‌ساز (یا کاراکتر جهان) به‌روی مخاطب باز می‌کند.

فیلم‌نامه‌ی جهان با من برقص، در یک طول روایی مشخص حرکت نمی‌کند. بلکه با پرورش یک‌سری موقعیت تکرارشونده و محدود، مثل صحنه‌های مشابه طویله و یا دور باطل دیالوگ‌های شخصیت‌ها، سعی در خلق یک جهان محدود و استعاری با جنبه‌های شاعرانه دارد. البته در این روایت، گریزهایی به وجوه واقع‌گرایی در شخصیت‌پردازی هم زده می‌شود؛ مثلاً، تب‌وتاب برخی شخصیت‌ها مثل ناهید و شایان درباره‌ی فضای مجازی، درکنار فضای بکر و سنتی فیلم، علاوه‌براینکه به خلق موقعیت‌های کمدی فیلم کمک کرده، باعث شده تا فیلم‌نامه از عناصر واقعی زندگی در بستر خیال‌گونه و کمی ابزورد خالی نباشد. بیمارشدن خود جهان، علی‌رغم همه تلاش‌هایش برای داشتن یک زندگی عادی در فضای سالم و طبیعی هم خود مثال و نشانی از پرداخت واقع‌گرایانه در بستر خیالی فیلم و کوشش برای جدی‌نگرفتن همه چیز حتی مرگ است.

در کنار مطالعه‌ی نقد فیلم جهان با من برقص بخوانید:

نقد فیلم آشفته‌گی | ناخدا، بادبان‌ها را کشیده…

جهان با من برقص از ابتدا تا انتها شخصیت‌ها را به بهانه‌ی مرگ پیش‌روی جهان دور هم جمع می‌کند و به آن‌ها تلنگری جدی مرگ می‌زند. شخصیت جهان را که خودش هم بدش نمی‌آید به زورِ یک خودکشی، همه‌چیز را تمام کند، در یک‌قدمی مرگ قرار می‌دهد.‌ در این موقعیت و فضا، شخصیت‌ها مثل جهان که با صراحت لهجه به شایان می‌گوید صدایش خوب نیست و دیگر نباید بخواند، یا خود شایان که می‌گوید در ماجرای خودکشی آسا متضرر شده چون از ورزش‌کردنش جامانده، صداقت کلام ویژه‌ای دارند؛ اما بااین‌حال، خیلی حاضر نیستند اختلاف‌سلیقه‌ها و تنش‌های‌شان را کنار بگذارند و در یک نقطه‌ی آشتی‌پذیر مشخص، به‌هم برسند. حساسیت بهمن (کاظم سیاحی) به رابطه‌ی رضا و نیلوفر یا تنش‌های احسان و فرخ در مسیر رویارویی مستقیم با مرگ، دچار تغییر چندانی نمی‌شود، تا این‌که در پایان فیلم، انگار میل باطنی مخاطب در یک غافلگیری شیرین، سرنوشت این تنش‌ها را رقم می‌زند.

فیلم در انتها در تنها نقطه‌ی غافلگیرکننده‌ی داستانی‌اش، زمانی‌که نسیم (پاوان افسر) به‌سمت طویله می‌دود و می‌گوید «تموم کرد. مُرد»، مخاطب را یک لحظه با مرگ جهان و تمام‌شدن همه‌ی آن فرصت‌ها برای زندگی بهتر و مهربان‌تر روبه‌رو می‌کند. برای یک لحظه هم که شده، همه‌ی شخصیت‌ها مرگ جهان را باور می‌کنند و مخاطب، آماده‌ی حسرت‌خوردن‌ برای ازدست‌رفتن موقعیت‌های شیرین زندگی می‌شود. این همان تلنگری‌ست که انگار همه‌ی آدم‌ها، در زندگی واقعی‌شان، به آن نیاز دارند و تا با خود مسئله‌ و اصل قضیه همراه نشوند، درک دقیقی از آن پیدا نمی‌کنند. کمی جلوتر، خالق جهان اثر، همین مسئله را به یک شوخی با مرگ تبدیل می‌کند و با ربط‌‌دادن آن خبر مرگ به پیرمرد حاضر در قصه، جان تازه و فرصت دوباره‌ای به جهان و دوستانش می‌دهد. گویی مرگ ابتدا به‌سراغ پیرمرد قصه رفته و شخصیت‌ها را با فرصتی محدود، تا اطلاع ثانوی، به حال خودشان رها کرده است. حالا دیگر، هر لحظه از زندگی برای شخصیت‌ها، غنیمت و فرصتی نایاب است و همگی در آن هم‌خوانی پایانی ترانه‌ی «داری پیر می‌شی و خبر نداری…» به یک آشتی ابدی با زندگیِ موقت می‌رسند. حکایت احوال پایانی شخصیت‌ها که در دوگانه‌ی مرگ و زندگی، به درک تازه‌ای از زیستن رسیده‌اند، حکایتی شبیه به این شعر سپید است که شاعر معاصر، پیش‌ از این‌ها آن را نوشته است: «…هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشسته‌ام…»

نوشته‌ی محمدحسین گودرزی

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

سینمای ایران

نقد فیلم «بی‌وزنی»: تنفس هوای مانده ملولم می‌کند | Wightlessness Review by Pooriya Yoosefi

نقد فیلم بی وزنی

نقد فیلم بی وزنی | نوشته‌ی پوریا یوسفی کاخکی، عضو حلقه‌ی منتقدان آرت‌تاکس، برای فیلم «بی‌وزنی» به کارگردانی مهدی فردقادری و با بازی بهراه کیان‌افشار، نسیم ادبی، تینا پاکروان، امیرعلی دانایی و …

نقد فیلم «بی وزنی»: تنفس هوای مانده ملولم می‌کند

حسین سناپور رمانی دارد با عنوان «ویران می‌آیی». در مقدمه‌ی این کتاب، آقای سناپور نوشته است فرقی نمی‌کند که خواننده این داستان را از اول به انتها یا از انتها به ابتدا بخواند. همان‌جا بود که به سرم زد که چه‌طور است بیایم از اواسط و اواخر و اوایلِ داستان -انگار که بخواهم هر بخش را چن‌چنه بکنم- قدری بخوانم و ببینم هنوز آن قاعده که سناپور گفته، برجاست و داستان حرف دارد برای گفتن یا نه. بود و داشت.

پس، حالا من می‌گویم با جمعیتِ خاطر بخوانید این یادداشت را، چون آن‌چه که از فیلم روایت می‌کنم لحظاتی‌ست که نمایش‌‌‌شان می‌تواند تقدم یا تأخر یابد و باز صدمه‌ای به فیلم و لذتِ تماشا نزند.

تماشای «بی‌وزنی» دومین اثر بلندِ مهدی فردقادری، برای من تداعی‌کننده‌ی «ویران می‌آیی»‌ست. چه در فُرم، چه در معدود خُرده پی‌رنگ‌هایی و چه در آن تلاشِ بازی‌گوشانه‌ی شخصی‌‌ خودم هنگام خوانش سِیر داستان. و حتا شروع فیلم -و بعد، آن پایانِ تجسم‌یافته‌‌تر از واقعه‌ی ویرانی- که دامادِ «بی‌وزنی» فی‌الواقع، ویران می‌آید!

در کنار مطالعه‌ی نقد فیلم «بی وزنی» بخوانید:

درباره‌ی «دستیار» ساخته‌ی کیتی گرین نوشته‌ی پوریا یوسفی کاخکی | تقبیح یا تشریح؟

«بی‌وزنی» افتتاحیه‌ای دارد، انگیزاننده‌ی حس‌هایی معین در ما. نمایی که از لابه‌لا‌ی ریزشِ یواشِ برف‌های میانه‌ی یک فصل گرم، از آسمانی تیره، سرازیر می‌شود به سمت ماشین‌عروسِ بی‌عروسی که داماد دارد توش سیگار می‌گیراند؛ درخشندگی و زردازردِ رنگ‌ها و نور‌ها هم که حالتی چشم‌گیر و over-exposed دارند، پیرامونِ قلعه‌ی (بخوانید کاخ!) سفید، بر پس‌زمینه‌ی آن تیرگیِ آسمان، نشسته است. این‌ها خود، حال و حسِ مالیخولیایی را در آدم تقویت می‌کنند، چه رسد که آن موسیقیِ حجیم، همراه شود با نَحوِ سلحشوری یا لااقل جنگ‌جویانهْ قدم‌‌برداشتنِ داماد (امیرعلی دانایی) پس از پیاده‌شدن از ماشین، و نیز زاویه‌ی سر بالایی که دوربین، رفته‌رفته اختیار می‌کند. پیاده که می‌شود، دمادم کام که از سیگار می‌گیرد، نمای تعقیبی‌ (که عنصری مهم در هر دو فیلم فردقادری است) آن فضای هول‌آور و -یا من در این سکانس اسمش را می‌گذارم «ویران آمدن»- را سِجِل می‌کند. پس خیال می‌کنم، «بی‌وزنی» -که در عینِ استقلال، تفاوت‌ها و البته پیشرفت‌هایی، هم‌چنان مُماس و گاه حتا منطبق با اثر پیشینِ مهدی فردقادری‌ست و باعث می‌شود جا‌به‌جا در این نوشته، موتیف‌ها و عناصر تکرار‌شونده‌ی دو فیلم او را در کنار هم بگذارم- برای کسی که فیلمِ پیشینِ فردقادری را هم تماشا نکرده باشد، نامتعارف بودنش را در همان سکانس اول آشکار می‌کند. که نشان می‌دهد سینمای فردقادری هم از سِنخِ سینمای شهرام مکری (و بعد‌تر، از حیثِ روایت، فیلمِ «تمارضِ» عَبِد آبست، دوست و دم‌سازِ مکری) است که پیش‌تر ما را به حضورِ پلان‌-سکانس‌های مطوّل در کنار تقطیع‌های زمانی، در سینمای ایران، عادت داده بود. آن سِنخیّت که گفتم، در «بی‌وزنی» از لحاظ ژانری هم -هرچند با تعدیلِ دوز- به سینمای مکری پهلو، می‌زند. فیلمی که به‌جز آن آستانه‌ی فیلم که وصفش آمد و آن ورودِ غریب و هولناکِ هم‌دانشگاهی‌ها به مراسم عروسی، تا پیش از نیمه‌ی دوم، به سمت بدل‌شدن به یک اثر جنایی-معماییِ صِرف قدم می‌گذارد، ناگهان در نیمه‌ی میانی، در سکانسِ میز گردِ همه‌ی چهار زنِ اصلی قصه و گل‌گاوزبان نوشاندن‌ها، حیوان‌کشان‌های ظالمانه و نیز گوی‌های پیرزنِ هندی، رنگی سورئال و سیاه به روایتِ رو به رخوت گذارده‌ی فیلم می‌پاشد و سکانس نهایی و اصلن تمام فیلم را هم تأویل‌پذیر‌تر می‌کند.

در کنار مطالعه‌ی نقد فیلم «بی وزنی» ببینید:

معرفی فیلم «بی‌وزنی» به کارگردانی مهدی فردقادری

از دیوید لینچ، فیلم‌ساز شهیر و بزرگِ آمریکایی، فیلم «جاده‌ی مالهالند» را بسیاری‌‌مان دیده‌ایم که نمونه‌ای‌ست بی‌نقص در این شکلِ روایت. یعنی روایتی که نه‌تنها ساطوری شده، بُریده‌بُریده و غیرخطی برگزار و بیان می‌شود، بل‌که بازی‌های ذهنی، نما‌های سوبژکتیو و ازاله‌ی مرزِ خیال و واقعیت را به آن اضافه کرده. انگار کنید سنگ محک‌‌مان باشد این فیلم، به تبیین نکاتی در فیلمِ خود‌مان (شوخی یا جدی می‌گویم «خودمان» چون حالا که تسلسلِ روایتش را آن‌چنان که مهدی فردقادری بیان کرده، داریم دست‌کاری می‌کنیم و پس وُ پیش، می‌شود مالِ ما!) یعنی «بی‌وزنی» می‌پردازیم. فیلمٍ لینچ پس از قریب به 2 ساعت از ز‌مان فیلم گذشته، ناگهان پس از این‌که شخصیت اصلی فیلم از خواب بیدار می‌شود، ورقش برمی‌گردد و فوری وُ فوتی وَ البته دقیق، به گذشته و آینده نقب، می‌زند تا شرحِ ماوَقَع کند. آن‌چه که در این میان اهمیت می‌یابد نشانه‌گذاری‌هایی‌ست که بعضن حتا با نماهایی بسته (insert)، فیلم‌ساز در اختیار‌مان می‌گذارد تا تقدم-تأخیر هر لحظه را نسبت به دیگری کشف کنیم. به شکلی که اگر به‌فرض هر یک از ما کوشش کنیم تا وقایع داستان را به ترتیب ز‌مان وقوع کنار هم قرار دهیم، تقریبن روایتی معلوم، منسجم و یک‌سان پدیدار می‌شود. نشانه‌هایی مثلِ زیرسیگاری، کلید آبی‌ و … . آن‌چه که «بی‌وزنی» از آن محروم است (یا خودش را از آن محروم می‌کند) همچه جزییاتی‌ست تا تماشاچی را به کشفِ لحظه و زمان، حوادثِ پیرامونِ یک آن، ترغیب و تشویق کند. در نبود التذاذِ همچه مکاشفاتی، ذهن تماشاچی بیش‌تر معطوف پرسش‌های معمولی مثل «داماد کجاست؟» و «آخرش چه می‌شود؟» می‌شود. آن‌چه گفتم در واقع با اصرارِ مؤکد فیلم‌ساز بر برداشت‌های بلند، ناگزیر ناممکن می‌شود. برداشت‌ها و سکانس‌هایی که هرچند مثلِ فیلمِ قبلیِ مهدی فردقادری، ملال‌آور و کش‌آمده (به قدری که مدت ز‌مان آن فیلم بیش از 140 دقیقه است) نیست، اما هم‌چنان به قاعده‌ی خود، یعنی مستقر‌شدن پشتِ آدم‌های فیلم و تعقیب‌‌‌شان در جای‌جای صحنه پای‌بند می‌ماند، و در لحظاتی تنها با موسیقی، پُر شده است. موسیقی‌ای که (جُز در سکانس افتتاحیه‌ی فیلم) حدش بیش از این تجاوز نمی‌کند و تنها پُر کننده‌ی جاهای خالیِ فیلم‌نامه است. درصورتی‌که همین جاهای خالی را موسیقی‌ای می‌توانست آکنده کند تا حس‌هایی متعیّن و مرتبط با انگیزه‌ی هر شخص، در ما انگیخته شود. هول انگیزد، ندوه تزریق کند و الخ. درحالی‌که این‌طور حس می‌شود که قطعات موسیقی متن فیلم، جمله‌گی، ریتم و ریختِ هم‌سانی دارند. باری، آن تعقیب‌ها البته در نیمه‌ی ابتداییِ فیلم به شناخت ما از فضا و پُشت و پَسانه‌های آن کاخِ فراخ کمک می‌کند اما بعدتر که آمد و شد‌های شخصیت‌ها در پله‌ها یا حیاطِ جلوی کاخ، مکرر می‌شود، بیهوده به‌نظر می‌رسد. چرا که اهمیت جزئیاتِ چیز‌ها، صورت‌ها و موقعیت‌ها با همچه رویکردی، تقلیل می‌یابد و اطلاعات فیلم در دهانِ شخصیت‌ها کپه می‌شود تا تنها با واگویه‌ها و نبش قبر‌هایی که آن‌ها در گفت‌و‌شنود‌های متعدد فیلم، راجع به گذشته‌‌‌شان می‌کنند، به واکاوی شخصیت‌ها بپردازیم. مثلن در سکانسی که مادر و استاد در اتاقی که آیینه‌ای شکسته دارد، دارند حرف می‌زنند، وقتی مادر در حال خروج از اتاق است و از کنار کمدی که لکه‌ای خون بر آن ماسیده، عبور می‌کند چون سیمای بازیگر را در عبور و گذر‌ها نداریم، دانستنِ این‌که او آیا نِی‌نی چشمانش را چرخانده و چشم دوانده سوی آن لکه تا از آن آگاهی پیدا کند، از تماشاچی دریغ می‌شود. و این دریغ کردن همانا و چیزی بر دانسته‌های تماشاچی (مازاد بر دانسته‌های آدم‌های توی فیلم) اضافه نشدن، همانا. که این خود باعث می‌شود فیلم بیش‌تر از آن‌که سویه‌ی تعلیقی داشته باشد، گاهی تنها شگفت‌زده کند یا تکان دهد. چیزی که حتمن هم همان اول‌الامر از سینمای هیچکاک آموخته‌ایم. سینمایی که آن‌چنان در سِیر کشف و شهود خودِ شخصیت‌ها در طولِ ماجرای جنایی فیلم، دانشِ و آگاهیِ تماشاچی را افزون می‌کند که باعثِ تعلیق و کششی در ما می‌شود که می‌گوییم: الان است که فلانی فلان چیز را بفهمد یا ببیند و وای اگر چنین شود و چنان! با این‌حال تنها مَفَرِ فیلم‌ساز از آن انبوهیِ گفت‌و‌گو‌ها و فقدانِ جزییاتِ بصری و نشانه‌گذاری‌ها، پوششِ عمو و خواهرِ داماد و نیز میز و صندلی‌های جلوی کاخ است:

در سکانس موهومِ نهایی، عمو و خواهر داماد پوشش‌های شب قبل -یعنی شب عروسی- را بر تن دارند، درحالی‌که نبودِ صندلی‌ها نشان از گذشتِ آن شب دارند. نقطه‌ی باشکوهی‌ست در فیلم، این لحظه. لحظه‌ای که می‌توانیم باور کنیم، ویرانی، یک واقعه‌ی سوبژکتیو یا خیالی در ذهن داماد است و در واقع تجسدِ مفهومِ رها کردن آن‌هایی‌ست که دوست‌‌شان می‌داری! سکانسی که چون به سیاق همان سکانس ابتدایی اجرا می‌شود، شکلیِ دایره‌ای برای شالوده‌ی کلی فیلم برمی‌سازد. می‌خواهید بدانید چه می‌گویم، به پوستر فیلمِ جاودانگی، و آن گره‌خوردگی یا کلاف‌شدگیِ قطار، اتصال انتها به ابتدا (که البته در خودِ آن فیلم هم نمود می‌یابد) رجوع کنید!

در کنار مطالعه‌ی نقد فیلم «بی وزنی» بخوانید:

تقدیر ویژه هیأت داوران فستیوال آتن برای «بی‌وزنی»

«بی‌وزنی» اما برای کسی که فیلمِ «جاودانگی» (که چون خواهرِ «بی‌وزنی»‌ست و به خٌلق و خصیصه‌هاش هم می‌خورد، می‌خواهم یک‌بار هم که شده «بی‌زمانی» صداش بزنم) را دیده باشد، در لحظاتی حائز ردّ پا‌ها یا ارجاعاتی از همان فیلمِ قبلیِ فیلم‌ساز است. مثلن نامِ دامادِ فیلم -پادرا- که هم‌نامِ کودکِ هنوز به‌دنیا نیامده‌ی جاودانگی‌ست. یا کشیدنِ تمثالِ معشوق (که در تعدد یا اپیزودیک‌وار بودنِ داستان‌های فیلمِ جاودانگی به یک ترجیع‌بند بدل می‌شود) که اما در این فیلم بی‌استفاده و ناپرورده می‌ماند. دو دانشجو‌ی رشته‌ی نقاشی -که تازه همین را هم آن‌قدر فیلم بی‌حال و به لُکنت بیان می‌کند که اگر قیدِ دانستنش را هم بزنی باز به هیچ‌جا و به هیچ شخصیت داستان بر نمی‌خورد- حالا یکی‌‌‌شان آمده و پرتره‌ی آن یکی را قلم زده. کارایی‌ش تنها در پاسخی‌ست که فیلم به دو سکانسِ قبل‌تر خودش راجع به این‌که چه می‌کرده‌اند در این زیرزمین، می‌دهد. با همه‌ی همین‌ها هم باز، من در مورد «بی‌وزنی» باور دارم، تماشایی‌ست و حضور و دیده‌شدنش در سینمای رئالیستیِ ما که تداعی‌ها و پیچش‌ها و چموشی‌های ذهن و خیال آدمی‌زاد را نادیده می‌گیرد و داستان‌هایی عمومن مبتنی بر جهان واقع دارد، یک بایسته است. خیال می‌کنم، تماشاچی در همچه سینمایی، ذائقه‌ای مجزوم پیدا می‌کند، سلائقش تربیت نمی‌شود یا لااقل، نگاه‌اش توسّع نمی‌یابد و ناگزیر هر آن‌چه خلاف واقع به‌نظرش آید، معناگریز، نامفهوم و گیج‌کننده می‌خواند. ژان فرانسوا لیوتار، فیلسوف فرانسوی، این مواجهتِ تماشاچیِ تربیت‌نشده را با همچه وضعیتی، The Sublime (امر باشکوه) می‌نامد و آن را کیفیتی برمی‌شمارد که معرفتِ خواننده (یا در این‌جا بیننده)‌ی عادت کرده به رئالیسم را مُختل کرده و از آن‌چه که از خیال منبعث می‌شود یا بر مدلولِ مشهودِ بیرونی دلالت نمی‌کند، گیج یا شگفت‌زده می‌شود. در واقع او ارزش در ادبیات و هنر را بر اساس میزان تخفیف و تعدیلِ ساختارهای آثار هنری و شکل‌های اندیشه و قریحه می‌داند. چرا که این «امور باشکوه» شیوه‌های نوینی برای نمایش اندیشه، احساسات و تجربه‌های انسانی بر می‌سازند. چندی پیش، مصاحبه‌ی خوبی دیدم که با مانی حقیقی راجع به فیلم «اژدها وارد می‌شود» ترتیب داده شده بود. در بخشی از این مصاحبه، مانی حقیقی می‌گوید باور دارد که این فیلمش سیاسی‌ست اما فرقش این است که این سیاسی بودن مثلن به سیاقِ فیلم‌های جعفر پناهی مستقیم نیست و نمی‌زند به خال! گو که از کنار سوژه و مُماس با آن عبور می‌کند. یکی از رخ‌نمون‌های این به خال نزدن‌ها و آن «امر باشکوه» در «بی‌وزنی»، نمایشِ ادباریِ یک نسل است. همین نسل ما! نسلی که درس‌خوانده و دانشگاه رفته است اما دغدغه‌مندی‌ش نشئگی، روابط مخدوش، عدم تعهد، خیانت‌ها و دیگر مُلحقاتِ همچه داستان‌هایی‌ست. و وقتی اندیشه‌ی پرسشِ این‌که «اصلن برای چه تحصن کردید؟» پیدا می‌شود، می‌گویند «چه فرقی می‌کند؟». آدم‌هایی که معترض نیستند. سیاسی هم نیستند. اما سیا‌ه‌بازند. نسلی نه‌تنها مثلِ نسلِ فردوس و روزبه «ویران می‌آییِ» حسین سناپور، یا قبل‌تر مثلِ نسلِ میم و محمودِ «درخت گلابیِ» داریوش مهرجویی و گلی ترقی نیستند که آن‌قدر‌ها مسأله‌مند باشند (یا لااقل گمان کنند که هستند) بل‌که زندگی‌‌‌شان را تنها -به‌قول شهریار مندنی‌پور- «خُرده عشقک‌های این‌روزهایی» انباشته. آن‌هایی که به هیچ‌چیز جٌز همان کیا و بیا‌ی توخالی و «بی‌‌وزن» خود‌‌شان فکر نمی‌کنند و خود‌‌شان -مثل عمو‌ی قصه- از جُرگه‌ی سفّاکانند و کٌشتن یا ویرانی برای آن‌ها سخت نیست. و خب معلوم است که هوای پیرامون همچه آدم‌هایی -اصلن گیریم که در بهترین جای عالم و کنار یک کاخِ مجلل باشند- گرفته و مانده است و آدم‌هایی که متعلق به بیرونِ این دژ هستند (هرچند این بیرون، به زیبایی و طمطراقیِ پوشالیِ داخل‌ش نیست و تازه دارد شکل می‌گیرد و ساخته می‌شود) هوا را آلوده می‌یابند و حتم دارم در همچه اوضاعی، «فروغ» اگر بود، می‌خواند:

«هم‌کاری حروف سربی
اندیشه‌ی حقیر را نجات خواهد داد
من از سُلاله‌ی درختانم
تنفس هوای مانده، ملولم می‌کند»

نوشته‌ی پوریا یوسفی کاخکی

در کنار مطالعه‌ی نقد فیلم «بی وزنی» ببینید:

تیزر فیلم «بی‌وزنی»: فیلمی با بازی امیرعلی دانایی، بهاره کیان‌افشار و تینا پاکروان

Wightlessness Review by Pooriya Yoosefi

Watching “Weightlessness” is like reading one of Hosein Sanapour’s books; In form, in its subplots and even the beginning,and then that ending which is more embodied than the destruction of the final sequence.

The things “Weightlessness” clearly lacks are the details that persuades the audience to try to find an understanding. And since there’s no such thing, questions like “Where’s the groom?” come to mind. This might be due to the director’s overuse of long takes.

With this kind of approach, situational details lose their importance and all the exposition comes out of every character to get a sense of their past.

The presence of “Weightlessness” in our realist cinema is a must. I feel like the audience don’t look at it the right way and everything against reality becomes confusing.

François Lyotard calls this situation The Sublime and one of the sublime elements of “Weightlessness” is the presentation of an educated generation but finds stories about broken relationships attractive.

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

خبر

هم‌بازی نوید محمدزاده در «تفریق» مانی حقیقی عوض شد: ترانه علیدوستی جایگزین پری‌ناز ایزدیار |Taraneh Alidoosti will replace Parinaz Izadyar in Minus

ترانه علیدوستی مانی حقیقی

ترانه علیدوستی جایگزین پری‌ناز ایزدیار در «تفریق» مانی حقیقی

آرت‌تاکس – گروه سینمای ایران: ترانه علیدوستی به نوید محمدزاده در گروه بازیگران فیلم سینمایی «تفریق» به کارگردانی مانی حقیقی پیوست.

پیش از این، خبر حضور پریناز ایزدیار در فیلم جدید حقیقی اعلام شده بود، اما به دلیل شرایطی که کرونا بر تولیدات سینمایی حاکم کرد و تغییر زمان ساخت پروژه‌هایی که این بازیگر متعهد به حضور در آن بود، ناچار شد از حضور در «تفریق» انصراف بدهد.

در پی این تغییرات ترانه علیدوستی که پیش از این سابقه‌ی هم‌کاری با حقیقی را در دو فیلم «کنعان» و «پذیرایی ساده» داشته، به گروه بازیگران «تفریق» پیوست.

حقیقی درباره‌ی تغییری که در ترکیب بازیگران فیلمش رخ داده می‌گوید: «پریناز ایزدیار آن‌قدر در جریان تمرینات ما فوق‌العاده بود که واقعن از ادامه‌نیافتن این هم‌کاری متاسفم. از سوی دیگر این را خوش‌اقبالی بزرگی می‌دانم که ترانه علیدوستی فرصت هم‌راهی با ما را داشت و در کنار ما خواهد بود.»

امیررضا کوهستانی و مانی حقیقی فیلم‌نامه‌ی «تفریق» را نوشته‌اند و مجید مطلبی تهیه‌کننده‌ی این فیلم است. «تفریق» اواخر آبان ماه جلوی دوربین خواهد رفت.‌

Taraneh Alidoosti will replace Parinaz Izadyar in Minus

Taraneh Alidoosti has joined Navid Mohammadzadeh as one of the main cast members of Mani Haghighi’s next film, Minus. Alidoosti replaces Izadyar which stepped down from the role due to scheduling conflicts. This is the third time Haghighi and Alidoosti have worked together. Filming will start in mid November of this year.

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

آنونس

رونمایی از تریلر رسمی آبادان یازده ۶۰:‌ این‌جا آبادان است… و آبادان می‌ماند! | Abadan 11.60 Radio Official Trailer

تیزر فیلم آبادان یازده ۶۰

آرت‌تاکس – گروه سینمای ایران: تیزر فیلم «آبادان یازده ۶۰» به کارگردانی مهرداد خوشبخت و با بازی علیرضا کمالی، حسن معجونی، ویدا جوان، شبنم گودرزی، حمیدرضا محمدی و نادر سلیمانی

این‌جا آبادان است… و آبادان می‌ماند!
رونمایی از تیزر فیلم آبادان یازده ۶۰

همزمان را آغاز اکران فیلم سینمایی «آبادان یازده ۶۰» به کارگردانی مهرداد خوشبخت در سینماهای سراسر کشور از تریلر رسمی این فیلم رونمایی به عمل آمد.

علیرضا کمالی، حسن معجونی، ویدا جوان، شبنم گودرزی، حمیدرضا محمدی و نادر سلیمانی در این فیلم ایفای نقش می‌کنند.

تازه‌ترین محصول سازمان هنری رسانه‌ای اوج اثری متفاوت در حوزه دفاع مقدس است که به شروع جنگ ایران و عراق می‌پردازد.

عوامل این فیلم امشب چهارشنبه در سانس‌ ۲۱:۳۰ پردیس آزادی تهران با مخاطبان به تماشای فیلم می‌نشینند. مخاطبان با مراجعه به سايت سینماتیکت و گیشه ۷ مى‌توانند اقدام به تهيه بليت كنند.

ساخت آنونس: امید میرزایی
پخش از بهمن سبز

 

Abadan 11.60 Radio Official Trailer

The official trailer for Mehrdad Khoshbakht’s Abadan eleven 60 has been revealed as its screening has also started in theaters across the country.

Alireza Kamali, Hassan Madjouni, Vida javan, Shabnam Goudarzi, Hamidreza Mohammadi and Nader Soleimani are among the actors for this film.

This film is Owj Art and Media Organization’s latest production with a focus on the Iran-Iraq War.

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها