با ما همراه باشید

پیکسار در ۲۴ سال حیاتش نه‌تنها مدیوم جدیدی برای روایت خلق کرده، بلکه توانسته با خلق دائم آثاری که تعریف‌کننده‌ی یک نسل هستند، این فرم را به یکی از ارکان‌های مشهور سینمایی تبدیل کند و نشان می‌دهند انیمشین خوب از دید بصری و احساسی یعنی چه. تمام فیلم‌های‌شان از دید فنی جادویی هستند اما فکر می‌کنم این، تنها چیزی نیست که آثارشان را خاص می‌کند.

داستان و شخصیت‌ها: مهم‌ترین بخش در آثار پیکسار

جان لستر از جمله عوامل اصلی این استودیو می‌گوید: « این‌ها یه سری مداد جدید و گرون‌قیمتن. هنرمندان از این کامپیوترها به شکلی استفاده می‌کنند که که یه هنرمند تو دیزنی از یه کاغذ و مداد استفاده می‌کنه چون تمرکز کارمون هنوز هم بر روی مهم‌ترین بخش کار یعنی داستان و شخصیت‌هاست»

در کنار داستان‌گویی در آثار پیکسار ببینید:

تریلر جدید قسمت دوم فیلم منجمد/Frozen زیر ذره‌بین

وسواس پیکسار در رابطه با داستان‌ها تا حد زیادی شناخته شده است. هیچ‌کدام از فیلم‌هایش تنها یک بار ساخته نمی‌شوند و هر کدام به سختی بازنویسی شده و تدوین می‌شوند تا کار نهایی درست از آب دربیاید. به همین شکل بود که نسخه‌ی «داستان اسباب‌بازی ۲» که در سینما دیدیم در نه ماه ساخته شد. پیکسار که از نسخه‌ی اول فیلم راضی نبود و تصمیم گرفت کار را دوباره از ابتدا آغاز کند.

پیکسار چه‌گونه داستان‌هایش را درست پیش می‌برد؟

برای درک این موضوع، می‌توانیم نگاهی داشته باشیم به ۲۲ قانون روایت این استودیو و در این صورت می‌بینیم هر کدام دیدگاه جدیدی نسبت به کار نویسندگان این استودیو می‌دهد. اما فهم پنج تا از آن‌ها برای درک این که چه چیزی فیلم‌های پیکسار را خاص می‌کند ضروری است.

قانون اول: درک کامل ساختار داستان

اولین قانون در درک ساختار یک داستان است. همه‌ی فیلم‌های پیکسار به شکل کلی از یک فرمول پیروی می‌کنند: ابتدا با شخصیت‌ها آشنا می‌شویم و زندگی روزانه‌شان را می‌بینیم. تا آن که آرامش این زندگی روزانه با یک تغییر ناگهانی بهم می‌ریزد. باقی فیلم، درگیری شخصیت‌ها با این تغییر را نشان می‌دهد تا آن که از تجربه‌شان، درس بگیرند. از این دید، داستان‌های پیکسار همواره در مورد تغییر است در داستان اسباب‌بازی‌ها، این ورود یک اسباب‌بازی جدید بود، در درون و بیرون، این تغییر در عوض شدن محل زندگی و در بالا، مرگ یک شخص عزیز است.

فیلم‌های پیکسار داستان شخصیت‌هایی را بیان می‌کند که که در پذیرش این تغییر و هماهنگ شدن با آن در تقلا هستند. اما در دنیاهای ساخته شده توسط پیکسار تغییرات موجب خلق موقعیت‌هایی می‌شوند برای رشد و یادگیری. شخصیت‌ها صرفن از آن خبر ندارند این درگیری برای ما بیننده‌ها مشخص است چون پیکسار به اندازه‌ی کافی به ما زمان می‌دهد که شخصیت‌شان را بشناسیم.

در کنار داستان‌گویی در آثار پیکسار ببینید:

فیلم up به روایت پیت داکتر

قانون دوم: درک صحیح شخصیت‌ها

این‌جا باید برویم سراغ قانون بعدی. بار زیادی از جادوی پیکسار را شخصیت‌ها به دوش می‌کشند آن‌ها همیشه واقعی و پیچیده به نظر می‌رسند چون نویسندگان به هر کدام نظر می‌دهند در نظر داشته باشید لزومی ندارد نظرات با آنچه شما فکر می‌کنید یکی باشند یا حتا مثبت، فقط باید بتوانیم درک‌شان کنیم. دادن نظرات واقعی به شخصیت‌ها مهم است چون همین در طول زمان موجب خلق احساسات می‌شوند. پیکسار از این احساسات استفاده می‌کند تا به شخصیت‌هایش زندگی ببخشد.

برای مثال در «درون و بیرون»، شادی اهمیت احساسات منفی را نادیده می‌گیرد. در داستان اسباب‌بازی وودی نسبت میزان توجه به اسباب‌بازی جدید حسادت می‌کند و می‌خواهد اوضاع به شرایط عادی برگردد. این ایده‌ها و احساسات جهانی هستند که هر کسی، فارغ از کودک و بزرگ‌سال می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند. این احساسات خوب نیستند اما صادقانه هستند و همین صداقت باعث می‌شود بتوانیم با آن‌ها هم‌ذات‌پنداری کنیم.

با وجود این‌که پیکسار به اندازه‌ی کافی شخصیت‌های منفی خبیث دارد، فکر می‌کنم درخشش واقعی فیلم‌های پیکسار در نبودشان ظاهر می‌شود؛ جایی که این احساسات صادقانه ولی زشت تبدیل به شخصیت منفی داستان می‌شوند. شخصیت منفی داستان اسباب‌بازی‌ها، سید نیست بلکه وودی است که حسادتش باعث ایجاد کشمکش اصلی داستان می‌شود و در درون و بیرون، هیچ‌کدام از فوران‌های احساسی رایلی رخ نمی‌دادند اگر شادی می‌پذیرفت سایر احساسات نیز به اندازه‌ی او اهمیت دارند. وقتی این شخصیت‌ها مقابل تغییر ایستادگی می‌کنند پیکسار آن‌ها را به شکل رخدادهای تصادفی به چالش می‌کشد.

در کنار داستان‌گویی در آثار پیکسار ببینید:

وس اندرسون چه‌گونه جزیره‌ی سگ‌ها را ساخت؟

قانون سوم: استفاده از رخ‌دادهای تصادفی

پیکسار مشکلی با وقایع تصادفی ندارد و بسیار از آن استفاده می‌کند. بعضی اوقات این اتفاقات ناخواسته از سوی شخصیت‌ها و برخی دیگر هم کاملن تصادفی‌اند ولی نحوه‌ی استفاده‌شان متفاوت است. در حالی که روایت بد با استفاده از تصادف، شخصیت را از مخمصه بیرون می‌کشد، پیکسار از تصادف برای وارد کردن شخصیت‌ها به مخمصه استفاده می‌کند. این رخدادهای تصادفی شخصیت‌ها را در موقعیتی قرار می‌دهد که مجبور می‌شوند تغییرات را بپذیرند و با آن‌ها کنار بیایند. اما هیچ کدام راه ساده‌ای برای فرار نیستند؛ شخصیت‌ها باید خودشان را نجات دهند. به این شکل، میزان اهمیت هدف شخصیت‌ها بالا می‌رود و هر مشکلی اندکی شخصی‌تر می‌شود.

قانون چهارم: به‌کارگیری از شخصیت‌های متضاد

وقتی شخصیت‌ها در دردسر می‌افتند پیکسار بر روی این تمرکز می‌کند که چه شخصیتی برای همراهی با شخصیت اصلی مناسب است؟ شخصیت‌های منفی عمومن ابزار خوبی هستند برای درک شخصیت اصلی چون اکثر مواقع دقیقن در تضاد با یکدیگر قرار می‌گیرند. پیکسار بیش‌تر مواقع از شخصیت‌های منفی به همین دلیل استفاده می‌کند. این شخصیت‌های متضاد در نقش مکمل ظاهر می‌شوند. واضح است که پیکسار از فرمول فیلم‌های ژانر رفاقتی استفاده می‌کند؛ ژانری که در تمام طول تاریخ سینما حضور داشته و برای الهام‌گیری با توجه به هدفی که پیکسار برای فیلم‌هایش درنظر گرفته ، بهترین نوع ژانر است.

بیش‌تر ما از دیگران و نظراتی که با ما متفاوند یاد می‌گیریم. این قانون در دنیای پیکسار نیز صدق می‌کند. برای مثال در درون و بیرون شادی به لطف سفری که با غم دارد اهمیت سایر احساسات منفی و رابطه‌ی هم‌زیستی‌شان را درک می‌کند و یا کارل در بالا به خاطر سفر با پسری که به دوران کودکی خودش شباهت دارد اما در قطب مخالف شخصیتی است که اکنون به آن رسیده، با مرگ همسرش کنار می‌آید. این فیلم‌ها چالش‌های مختلفی را برای دو قطب متضاد تعیین می‌کنند. دو شخصیت چاره‌ای ندارند جز این که از یک‌دیگر یاد بگیرند و با هم رشد کنند. که ما را به نکته‌ی آخر می‌رساند.

در کنار داستان‌گویی در آثار پیکسار ببینید:

اسپایدرمن در جهان عنکبوتی | نه شبیه واقعیت نه مانند کارتون

قانون پنجم: داستان‌گویی زیبا

درس گرفتن. دوست دارم اسمش را بگذارم لحظه‌ی پیکساری. در هر فیلم، لحظه‌ای هست که همه چیز سر جای درستش قرار می‌گیرد؛ وقتی ما به همراه شخصیت‌ها می‌فهمیم این تجربه در مورد چه چیزی بوده. این چیزی است که بسیاری از داستان‌های بد در آن اشتباه می‌کنند و وقت‌شان را بیش از حد صرف تحمیل اجباری مضامین و درون‌مایه برای جلب توجه می‌کنند. اما در آثار پیکسار ظرافت بسیاری وجود دارد.

از بسیاری از جهات، شیوه‌ی روایت پیکسار به مانند درس گرفتن ماست؛ غیرقابل انتظار هستند، هیچ‌وقت ساده کسب نمی‌شوند و در راه کشف‌شان بارها شکست می‌خوریم اما در نهایت مشخص می‌شود اهمیت این سفر برای چه بوده. همه‌چیز طبیعی و واقعی است چون ما به جای این که از زبان‌ شخصیت‌ها بشنویم، با آن‌ها یاد می‌گیریم. به این می‌گویند داستان‌گویی زیبا.

پیکسار: راوی داستان‌هایی درباره‌ی ما

شکی نیست که پیکسار از چم و خم روایت یک داستان به خوبی آگاه است. اما فراتر از این، بزرگ‌ترین نقطه‌ی قوت پیکسار می‌تواند در این باشد که می‌داند داستان درباره‌ی چیست. شاید به نظر یک روبات تنها برسد، یک خانواده‌ی ابرقهرمانی، اسباب‌بازی‌ها یا احساسات اما در نهایت، داستانی است درباره‌ی ما.

سینماآرت

بررسی ده موسیقی متن ماندگار | ایکیرو/ زیستن از آکیرا کوراساوا

موسیقی فیلم ایکیرو

ترجمه اختصاصی از آرت‌تاکس: در دومین قسمت از مجموعه‌ی موسیقی متن‌های ماندگار تاریخ سینما نگاهی خواهیم داشت به: موسیقی فیلم ایکیرو/ زیستن از آکیرا کوراساوا

موسیقی توانایی خارق‌العاده‌ای در برانگیختن احساسات را از درونی‌ترین بخش‌های روح و روان دارد. موسیقی می‌تواند دلتنگی، اشتیاق و قدرت را القا کند. موسیقی حتی می‌تواند ادای واژه‌ها را نفی کند. سخنی مشهور از لودویگ ون بتهوون نقل شده است که «موسیقی مکاشفه‌ای بالاتر از هر خرد و فلسفه‌ای است».

موسیقی به طرز منحصر به فردی فطری است. در حالی که عملکرد بیشتر ادوات سینما مبتنی بر برانگیختن هوش است، موسیقی روح را برمی‌انگیزد. موسیقی می‌تواند به عمیق‌ترین روان‌ها نفوذ کرده و در سطحی چنان گسترده باعث همدلی شود که شاید بقیه‌ی هنرها نتوانند موفق به انجام چنین کاری شوند. قطعه‌ای که به ظرافت ساخته شده باشد می‌تواند احساسات را افسون کند و معنا را به روشی تاثیرگذار توصیف می‌کند.

به همین دلیل است که فیلم‌سازان برای روی آوردن به موسیقی در آثار خود بسیار مشتاق‌اند. در این لیست ما به ده مثال قوی و مجزا از موسیقی در سینما می‌پردازیم. این آثار عمومن جزئی از ساختار فیلم هستند زیرا این خاصیت به موسیقی اولویت و تمرکز می‌بخشد. با این که قطعه‌ی نامرتبط با پیرنگ ستون فقرات احساسی یک فیلم شناخته می‌شود ولی هدف آن قطعه خدمت به فیلم است و خود تمرکز اصلی فیلم نیست. این ده فیلم نشان می‌دهند که چگونه موسیقی و توانایی‌های منحصر به فرد آن می‌تواند احساسات را توصیف کند و روایتی موضوعی تولید کند.

در کنار مطالعه‌ی قسمت دوم ده موسیقی متن ماندگار: موسیقی فیلم ایکیرو ببینید:

قسمت اول ده موسیقی متن ماندگار: موسیقی فیلم راه های افتخار

۲. ایکیرو/ زیستن (۱۹۵۲)

آکیرا کوروساوای افسانه‌ای در غرب با فیلم‌های سامورایی‌اش به یاد آورده می‌شود. از وسترن‌های دهه‌ی ۱۹۶۰ تا مجموعه‌ی «جنگ ستاره‌ای» جورج لوکاس، هالیوود به شدت به فیلم‌های او مدیون است و از آثار او وام گرفته. ولی این ایکیرو (۱۹۵۲) است، که داستان آخرین روزهای یک بوروکرات معاصر را بازگو می‌کند، که احتمالاً قوی‌ترین فیلم کوروساواست.

ایکیرو که اقتباسی‌ست از «مرگ ایوان ایلیچ» لئو تولستوی،داستان کانجی واتانابه (که احتمالاً بزرگ‌ترین ایفای نقش تاکاشی شیموراست) را روایت می‌کند که پس از این که سرطان بدخیم او تشخیص داده می‌شود به دنبال معنا می‌گردد.
او با استانداردهای عرفی ژاپن مردی‌ست بی‌خانواده که زندگی خود را وقف بوروکراسی بیهوده کرده خود را گمشده می‌یابد.

ما زمانی سرکوبگری این بوروکراسی بی‌روح را می‌بینیم که گروهی از والدین را برای جایگزینی یک مخزن فاضلاب در محله‌شان با یک زمین بازی دادخواست می‌نویسند، و آن‌ها را بی این که نتیجه‌ای داشته باشد از یک اداره به اداره‌ای دیگر می‌فرستند.

واتانابه ابتدا سعی در ساکت کردن درد خود دارد و خود را در زندگی شبانه‌ی توکیو غرق می‌کند اما این کار آن رهایی را که او می‌جوید به او نمی‌دهد. در نهایت او با کارمند زنی جوان ملاقات می‌کند که برای استعفایش به امضای او نیاز دارد. واتانابه که عشق به زندگی را در او می‌بیند از او راز وجود این حس را می‌پرسد.

این موسیقی را در آرت‌تاکس بشنوید:

تنها دانشی که او در اختیار واتانابه می‌گذارد این است که شغل جدید او که ساختن اسباب بازی است به او حس هدفمند بودن می‌دهد چون او می‌تواند به کودکان شادی ببخشد. و بدین ترتیب واتانابه خود را وقف ساختن آن زمین بازی که محکوم به گم شدن در هزارتوی بوروکراسی بود می‌کند و لذا هم به خود و هم به جامعه خوبی می‌کند.

واتانابه در طول ماجرای خود دو بار «گوندولا نو اوتا» یا «زندگی کوتاه است» را که ترانه‌ای ژاپنی محصول ۱۹۱۵ است می‌خواند. آهنگ از زاویه‌ی دید شخصیتی پیر است که به جوانان هشدار می‌دهد عمر در حال گذر است و آن‌ها باید تا می‌توانند در اوج زندگی خود تجربه کسب کنند.

واتانابه ابتدا این آهنگ را در یکی از کلوپ‌های شبانه‌ی توکیو می‌خواند. مست و ناامید، او با آهنگ همراهی می‌کند. مشتریان اطراف او بلافاصله تحت تاثیر اندوه و احساسات صدای او قرار می‌گیرند و معذب می‌شوند و از او فاصله می‌گیرند. دوربین سپس روی کلوزآپی از صورت واتانابه در حالی که بی‌اختیار اشک می‌ریزد ثابت باقی می‌ماند.

این اجرای اول کاملاً فقدان و پشیمانی‌ای را که واتانابه احساس می‌کند نشان می‌دهد. صدای شکننده‌ی شیمورا که کمی هم از ریتم پیانو خارج شده است به ما اجازه می‌دهد تا با واتانابه همدلی کنیم. ولی این آهنگ قدرت حقیقی خود را از اجرای دوم خود می‌گیرد.

واتانابه پس از موفق شدن و ساختن زمین بازی تنها روی تاب می‌نشیند. هم‌زمان با عقب و جلو رفتن او روی تاب برف سنگینی می‌بارد. او دوباره این آهنگ را می‌خواند اما این بار کمتر ناامید کننده است. شکنندگی پابرجاست اما این بار این آهنگ از روی رضایتی غم‌انگیز خوانده می‌شود. او به چیزی دست یافته است. این بار انگار واتانابه «گوندولا» را نه خطاب به خود که خطاب به ما می‌خواند.

این آهنگ نماد تمامی پیام فیلم است. این که تا می‌توانیم باید نهایت استفاده را از زندگی ببریم. واتانابه در زمانی کوتاه به این امر دست می‌یابد. واتانابه ابتدا این آهنگ را همراه با پشیمانی خواند اما این بار پیام آهنگ را با یک حس قناعت منتقل می‌کند. آواز خواندن واتانابه در برف به یکی از زیباترین و احساسی‌ترین صحنه‌های سینماست.

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

سینماآرت

نگاهی به فیلم‌برداری مرد ایرلندی | رودریگو پریتو و چالش ۱۰۸ روزه

رودریگو پریتو

زیرنویس فارسی اختصاصی از آرت‌تاکس: رودریگو پریتو، فیلم‎بردار فیلم The Irishman، از نحوه‌ی تصویربرداری و مراحل پسا تولید آخرین ساخته‌ی مارتین اسکورسیزی می‌گوید.

در کنار تماشای صحبت‌های رودریگو پریتو درباره فیلمبرداری مرد ایرلندی از صفحه‌ی اختصاصی این فیلم دیدن کنید

باورپذیر کردن تصاویر استودیویی

رودریگو پریتو: دلیل این‌که فیلم‌برداری برای من جذابه، اینه که باید مخاطب رو گول بزنی که فکر کنن دارن یه سری آدم رو داخل ماشین در حال حرکت می‌بینن، در حالی که این‌طور نیست؛ به امید این‌که کسی نفهمه سکانس در استودیو گرفته شده یا سر لوکیشن. فیلم پره از صحنه‌های چالش‌برانگیز، هر روز یه چالش بزرگ بود. خیلی از فیلم‌برداری‌ها در اتاق‌ استودیویی بود، مثل بعضی از سکانس‌های رانندگی. این‌که سکانسی توی استودیو واقعی به نظر برسه خیلی سخته. بیرون پنجره یه چیزی می‌بینین، اما در واقع اون بیرون یه عکس بزرگه با نورهای حرکتی و احتمالش هست که خیلی الکی به نظر برسه.

در اصل ما از صفحه‌های ال‌ای‌دی خیلی بزرگ استفاده کردیم، مثل اونایی که در میدون تایمز می‌بینین. تصویر خیابون‌ روی اونا می‌اومد که در مراحل پیش‌تولید گرفته شده بود؛ با شش یا هفت تا دوربین دور تا دور، که به سمت آسمون هم بودن برای این‌که بازتاب شیشه‌ها هم گرفته بشه. آخرش همه‌ش واقعی به نظر می‌رسه. حتا بازیگرها هم که موقع رانندگی به خیابون نگاه می‌کنن نور روی صورت‌شون می‌افته. برای همین اسکورسیزی می‌تونست پشت سر هم برداشت بگیره.

هیولای سه سر!

برای افکت‌های کامپیوتری که جوون‌ترشون می‌کرد، هر دوربین، دو تا دوربین شاهد هم کنارش داشت. پس در واقع برای هر زاویه، سه تا دوربین داشتیم. ما بهش می‌گفتیم هیولای سه سر. این موضوع می‌تونست برای بازیگرها عجیب و اذیت‌کننده باشه که این‌همه دوربین روی صورت‌شونه. سه تا دوربین هم پشت هر نفر بود که از بازیگر روبه‌رویی فیلم بگیره، با یه عالمه مانیتور و دست‌اندرکار. برای همین، خیلی برام مهم بود که با وجود این شرایط، معلوم نشه که این اتفاقات دارن می‌افتن. اسکورسیزی و بازیگرها نمی‌خواستن که روی صورت‌شون علامت‌گذاری شه. این یکی از دلایلی بود که دوربین‌های شاهد فقط مادون قرمز فیلم‌برداری می‌کردن و اون علامت‌ها فقط تحت مادون قرمز مشخص می‌شدن.

گذر زمان با ترکیب تصاویر

یکی دیگه از بخش‌های مهم طراحی شکل فیلم، استفاده از لات (ابزار اصلاح رنگ) بود. من می‌خواستم گذر زمان رو با ترکیب تصاویر مختلف بازسازی کنم. دلیلش این بود که اسکورسیزی بهم گفته بود که می‌خواد این فیلم حس یه فیلم خانگی رو داشته باشه. اما به جای دوربین سوپر ۸ یا ۱۶ میلی‌متری، من پیشنهاد دادم از عکاسی استفاده کنیم. از علم رنگ خیلی استفاده شد.

لات‌ها طوری طراحی شدن که برای دهه‌ی پنجاه از فیلم کوداکروم استفاده کنیم، دهه‌ی شصت اکتاکروم باشه و برای دهه‌ی هفتاد و بعد از اون، از فیلتر بلیچ بایپس استفاده کردم. یه جورایی اگه فرانک شیرن رو در خونه‌ی سالمندان در پیری ببینین، متوجه می‌شین که رنگ‌ها محو شدن. در حالی که در تصاویر اولیه که راسل بافلینو رو می‌بینه همه‌چی کاملن رنگی دیده می‌شه که همون کوداکرومه. پس یه ماجرای بصری هم هست.

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

سینماآرت

ویلم دفو کارنامه‌اش را مرور می‌کند | من هیپی‌ام؟ بله!

ویلم دفو

زیرنویس اختصاصی از آرت‌تاکس: ویلم دفو روبه‌روی دوربین نشسته و به مرور کارنامه‌اش می‌پردازد؛ این ویدیوی دیدنی را از دست ندهید

ویلم دفو:

هیچ‌وقت تصمیم نگرفتم که بازیگر بشم. همیشه فکر می‌کردم شغل متفاوتی خواهم داشت و بعد از مدتی به خودم گفتم که الآن که چند وقتی‌یه که این کار  رو دارم انجام می‌دم، یه بازیگرم.

در کنار مرور کارنامه‌ی ویلم دفو ببینید:

ریچارد لینکلیتر کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ خود را به چالش بکشید!

تو یه دوره‌ی بازیگری به مدرسه‌ی فیلم رفتم ولی خیلی زود ترکش کردم .داشتم در مورد گروه‌های بازیگری و پروژه‌ی منهتن و کسایی مثل گروتفسکی، رابرت ویلسون می‌خوندم بنابراین به مکا در نیویورک رفتم.

بخشی از من به‌م می‌گفت که می‌خواستم بازیگر سنتی باشم ولی در نهایت راهم ختم می‌شد به پایین شهر و رفتن به اجراها و دیدن رقص‌ها. با شرکتی به اسم گروه ووستر آشنا شدم و بیست و هفت سال باهاشون کار کردم. این زندگی روزانه‌ی من بود

دروازه‌های بهشت

اولین فیلم من که تو آی‌ام‌دی‌بی ثبت شده، دروازه‌ی بهشته ولی اون اتفاق خیلی خاصی بود. یکی گفت قراره مایکل چیمنو یه فیلم بسازه و اون زمان شکارچی گوزن تازه اومده بود.

در کنار مرور کارنامه‌ی ویلم دفو ببینید:

جان تورتورو کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ صادقانه بگویم خیلی خوش‌شانس بودم!

فیلم رو دیدم و خیلی دوست داشتم. به‌م گفته شد که این‌ها دارن دنبال چهره‌هایی از اقلیت جامعه می‌گردن. انتخاب بازیگر به این شکل بود که یه مونولوگ رو اول به انگلیسی و بعد به یه زبان دیگه می‌گفتی. به یکی از دوستام گفتم که اون مونولوگ رو به آلمانی بنویسه و همین جوری فکر کردن که به آلمانی مسلطم. وقتی رسیدم اون‌جا، چمینو ازم خواست صحنه‌ای رو بداهه اجرا کنم کل صحنه رو برام توضیح داد و ته‌ش گفت همه‌ش به آلمانی باشه. منم گفتم من که آلمانی بلد نیستم! «چی؟! آلمانی صحبت نمی‌کنی؟»

در نتیجه شدم یکی از سیاهی‌لشکرها. یکی یه جوک به‌م گفت که چمینو صدای خنده‌ی من رو شنیده و به‌م می‌گه، ویلم، بیا جلو، همین. از اون نقش اخراج شدم برای همین اولین فیلمم حسابش نمی‌کنم هر چند اگر دقت داشته باشین، منو پیدا می‌کنین. یکی از صاحبای خروس جنگی‌هام. خروس من با خروس جف بریجز می‌جنگه

بی‌عشق

اولین نقشی  که به دست آوردم و نقش پررنگی داشتم در فیلم بی‌عشق بود. جایی بود که همه چیز شروع شد

کاترین بیگلو و مونتی موتگومری من رو تو گروه ووستر دیدن و ازم پرسیدن  دوست دارم فیلم بسازم یا نه.

در کنار مرور کارنامه‌ی ویلم دفو ببینید:

جف گلدبلوم کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ کار با کراننبرگ تجربه‌ی مهمی بود

من همیشه جذب کارگردان‌های قوی و مؤلف می‌شم، کارگردان‌هایی که می‌خوان کار مهمی انجام بدن. دوست داری اطراف اون آدما باشی چون باعث الهامت می‌شن. جاهایی می‌برن‌تون که به تنهایی نمی‌تونی بری. هدفم انجام دادن کارم نیست. می‌خوام کمک کنم به هنرمندهای دیگه تا کاری که می‌خوان، انجام بشه. اونا پشت دوربین نشستن و یکی باید موش آزمایشگاهی‌شون بشه. من یکی از رنگ‌های روی بوم نقاشی‌م و عاشق این موضوع

جوخه

جوخه فیلمی بود که ساختش خیلی طول کشید. الیور استون با بازیگران زیادی ملاقات کرد چون می‌خواست یه گروه بازیگر استخدام کنه و بعد تصمیم بگیره هر کدوم چه نقشی رو بر عهده دارن. به‌م گفت «آره، قراره تو این فیلم باشی، نمی‌دونم کدوم نقش» که رویکرد جالبی بود.

به فیلیپین رسیدم و آخرین هواپیمایی بود که رسید چون انقلاب شده بود. تهیه‌کننده‌ها گفتن فعلن سر جاتون بمونین، ساخت فیلم کنسل شده و به وقتش شما رو برمی‌گردونیم. بنابراین برای سه یا چهار روز من و چند نفر دیگه‌ای که زودتر از من رسیدن رفته بودیم بیرون کنار مردم و احساس فوق‌العاده‌ای داشتم. چون انقلابی بود که تقریبن بدون خشونت شکل گرفت. فیلم برگشت سر جاش و تونستیم بسازیمش

در کنار مرور کارنامه‌ی ویلم دفو ببینید:

ریدلی اسکات کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ از خودم مطمئنم!

چرا اون صحنه‌ی مرگ در جوخه این‌قدر ماندگار شده؟ در حال اجراش احساس خاصی داشت ولی این دلیل نمی‌شه که صحنه‌ی ماندگاری باشه. همه‌ی عناصر به خوبی کنار هم قرار گرفتن. وقتی در مورد بازیگری وظیفه محور صحبت می‌کنیم انگار احساسی نیست ولی خیلی احساسی‌یه. گفتن که از این‌جا تو اون‌جا بدوم و می‌دونم در یک نقطه‌ی خاصی قراره بمیرم کاری از این ساده‌تر هست؟ ولی وقتی درگیرش می‌شی، مثل تمرین برای مردن بود.

وقتی می‌بینمش، مو به تنم سیخ می‌شه. اولین باری که نامزد اسکار شدم، قشنگ یادمه حتا از زمان اعلام نامزدها خبری نداشتم پرستار بچه‌م به‌م زنگ زد و گفت «شنیدی؟ تبریک می‌گم که نامزد اسکار شدی»

آخرین وسوسه‌ی مسیح

پیدا کردن نقش مسیح خیلی طول کشید و به هیچ وجه بخشی از این جست‌وجو نبودم! تقریبن هر بازیگری که می‌شناسم، برای این نقش تست داد ولی کسی به من خبر نداد.

زمانی که معلم بودم، باهام تماس گرفتن و گفتن مارتین اسکورسیزی می‌خواد باهات صحبت کنه. رفتم نیویورک و گفتم بله، به شدت دوست دارم این نقش رو داشته باشم. اون هم گفت پس بریم سراغش

در کنار مرور کارنامه‌ی ویلم دفو ببینید:

اندی سرکیس کارنامه‌اش را مرور می‌کند |‌ راه زیادی آمده‌ایم

وقتی به صلیب کشیده می‌شین، جریانی پر از احساسات و هم‌دردی درونت ایجاد می‌شه. لحظه‌ی خیلی قدرتمندی‌یه. اون فیلم تأثیر بزرگی روی من داشت. موقع فیلم‌برداری در مراکش هیچی اطراف‌مون نبود؛ تا میلیون‌ها مایل، دنیای مدرن ازمون دور بود

اصلن فکر نمی‌کردم فیلم جنجالی بشه. نیت ساختش خیلی خالصانه بود. داشت مسأله‌ای رو مربوط به روحانیت بررسی می‌کرد. انتظار مشکلاتی رو که پیش اومد نداشتم. فکر اون زمان از دید سیاسی هم خاص بود. راست‌های مذهبی به چیزی نیاز داشتن که تمام مشکلات‌شون رو دور اون بپیچن و این فیلم همون چیزی بود که می‌خواستن

از ته دل وحشی

تجربه‌ی خیلی خوبی بود چون اون نقش خود به خود اجرا می‌شد. یه روز دیوید لینچ یه دست لباس آورد و گفت ویلم این لباس توئه، همین! بعدش گفت که باید یه وقت از دندون‌پزشک هم بگیریم. گفتم چرا؟ فیلم‌نامه رو خونده بودم و نوشته بود وضع دندون‌هاش خرابه ولی نشون می‌ده چه‌طور بعضی از اوقات بازیگرها خودشون رو محدود می‌کنن. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم قراره دندون مصنوعی بذارم. گذاشتم‌شون تو دهنم و دیگه نمی‌تونستم درست دهنمو ببندم. احساس مضحکی داره. انگار گرسنه‌این، غذا می‌خواین و قراره سرش با چند نفر بجنگین. اون، کلید نقش بود. موی ژل زده، لهجه، همه کنار هم قرار گرفتن. همه‌ی این‌ها با عوامل خارجی شکل گرفت. نقش خوبی بود

قدیسان بوندوک

این، اولین فیلم تروی دافی بود. تروی یه خدمتکار توی بار بود و از فیلم خوشش می‌اومد. به خودش گفت که می‌تونم یه چیزی بهتر از این فیلم‌هایی که می‌بینم، بسازم بنابراین یه فیلم‌نامه نوشت و خریدارهای زیادی داشت. برای انتخاب بازیگر هم به مشکلات زیادی برخورد. در نهایت به بن‌بست خوردن و دوباره سر کارهایی که باید انجام می‌دادن، فکر کردن.

منو تو تئاتر پیدا کرد. نه گذاشت و نه برداشت گفت که اجرایی که دیده از نظرش مسخره بود ولی رفتار خوبی داشت. دوست داشتم که خودش کار رو شروع کرده و این براش یه پروژه‌ خیلی مهمی‌یه.

آره، ساختش یه جور قمار بود. خیلی از مردم انتظار دیدنش رو می‌کشیدن و بعد کلن از چشم همه افتاد. پخشش خیلی محدود بود. ولی برخلاف تمام مدل‌های کسب و کار معروف شد و تبدیل شد به یک فیلم کالت. می‌تونم طرفدارهایی که تو خیابون پیشم می‌آن رو حدس بزنم؛ معمولن مردن ولی نه همیشه و یه سن و سال خاصی دارن. وقتی سمتم می‌آن، می‌دونم طرفدار قدیسان بوندوکن. کسی که می‌خواد در مورد کارآگاه اسمکر صحبت کنه که بازی در نقشش واقعن حال داد. قدیسان بوندوک جای خاصی تو قلبم داره. یه سری فکر می‌کنن خیلی چرته ولی کسایی که دوستش دارن، با تمام وجود عاشق‌شن

سایه‌ی خون‌آشام

دومین باری بود که نامزد اسکار شدم. نقش خون‌آشامی رو دارم که شخصیتش براساس نوسفراتوئه یعنی می‌تونستم فیلمش رو ببینم و رفتارهای یارو رو دقیقن تکرار کنم. نقش از اون‌جا شروع شد.

در کنار مرور کارنامه‌ی ویلم دفو ببینید:

هانس زیمر کارنامه‌اش را مرور می‌کند | هر قصه‌ای را باید شخصی کرد

کار گریمش سه ساعت طول می‌کشید و سه ساعت هم برای پاک کردنش، اونم هر روز. تمام چیزهای ممکن رو به شکل خیلی قوی و باثباتی داشت تا توجه من رو از خودم بکشه بیرون. هر وقت این اتفاق می‌افته در اجرای نقشت لذت دوچندانی می‌بری و رفتارهایی کشف می‌کنی که در حالت عادی به ذهنت نمی‌رسید. نباید منتظر باشی که از چیزی الهام بگیری بلکه باید خودت دست به کار بشی. فقط با کنش، کار جواب می‌ده

اسپایدرمن

به شدت می‌خواستم اون نقش رو داشته باشم و سرش رقابت زیادی بود. یادمه در حال ساخت فیلمی در اسپانیا بودم که یکی از عوامل انتخاب بازیگر اومد تا از من تو اتاق هتلم تست بگیره. این شکلی، نقش برای من شد و باید برای اون نقش می‌جنگیدم

دوست‌هام گفتن واقعن؟ می‌خوای فیلم کارتونی بسازی؟ یه سری رفتار سردی باهام داشتن. ولی فکر کردم که نه، این نقش باحال و جذابه. فیلم‌های کمیک‌بوکی کم بودن و احساس کردم چیز جدیدی‌یه. سم ریمی رو هم داشتیم که هم اسپایدرمن رو می‌شناخت و هم عاشقش بود.

نورمن آزبورن نقش دوگانه‌ای بود. سیم‌کشی زیادی داشتیم در کل این کارها برای من جالبن. مثل اینه که تو سیرک اجرا کنی

کی قراره در مورد سیرک، فیلم بسازن؟ من که آماده‌م

زندگی در آب با استیو زیسو

تا الآن، چهار بار با وس اندرسون کار کردم و «زندگی در آب با استیو زیسو» اولی بود. فکر نکنین وس اندرسون فقط به یه شکل کار می‌کنه؛ هر بار متفاوته.

یه سری نمای مستر بسیار بلند بودن و بعضی از بازیگرها رو برای پر کردن صحنه جلوی دوربین می‌آورد در نتیجه همیشه سر صحنه بودم. وس می‌پرسید دوست داری تو این پلان باشی؟ بعضی اوقات یک روز تمامن روی یک پلان کار و تمرین می‌کردیم و بعد آخر روز فیلم‌برداری می‌شد. بعضی اوقات هم فقط دو برداشت نیاز داشتیم. احساسی مثل تئاتر داشت

وقتی می‌گم معمولن سراغ کمدی نمی‌رم متوجه می‌شم که بعدش، می‌رم تو یه فیلم کمدی بازی می‌کنم صحنه‌ها رو اجرا و تو اون دنیا زندگی می‌کنی. الآن که می‌بینم، می‌تونم بگم این کمدی‌یه

ضد مسیح

عاشق اون فیلمم. حرف‌هایی می‌زنه که کسی جرأت گفتنش رو نداره. مقداری به خاطر خشونت زیاد و محتواش به‌ش انتقاد می‌شه. ولی جز این‌ها، فیلم حرف‌های بسیار بیش‌تری برای گفتن داشت.

لارس هر روز یه برخورد رو داره و آدم رو شوکه می‌کنه. هر روز، جذابه. وقتی روی فیلمی به این سنگینی یا تاریکی کار می‌کنی. بعضی اوقات می‌تونه باعث کابوس‌های شبانه بشه. بعضی اوقات می‌تونه اون‌قدر جالب باشه که که بتونی با شوخ‌طبعی‌ش کنار بیای و خوش بگذرونی

پروژه‌ی فلوریدا

شان بیکر جذبم کرد. انسان خیلی با اخلاصی‌یه. بلده کاری رو که من خیلی دوست دارم، انجام بده اونم اینه که با هر چیزی که داری بتونی کار کنی. کار کردن با کسایی که معمولن بازیگر نیستن یا حتا بازیگرهای جدید لذت‌بخش بود. دنیایی خلق کرد که اون‌ها در این دنیا وجود داشتن. در مورد این فکر نمی‌کردن که دارن نقش بازی می‌کنن. ممکنه یه بازیگر نباشم و می‌تونم مدیر یه مسافرخونه باشم. کسانی بودن که زندگی‌شون مشابه فیلمی بود که داشتیم می‌ساختیم. اونایی که در اون وضعیت زندگی می‌کردن به‌مون گفتن چه‌طور فیلم رو بسازیم. در نتیجه وقتی داری روی یه فیلم کار می‌کنی ممکنه با کسی کار کنی که هفته‌ی پیش آشپز بوده یا زنی که شاید مدله یا کسی که سی ساله کارهای شیکسپیری بازی کرده. هر کسی راه متفاوتی برای رسیدن به اون‌جا داره و این رو دوست دارم

بر دروازه‌ی ابدیت

نقش زیبایی بود. جولیان (اشنابل) دوستمه. تو استودیوی نقاشی هم رفتم و دیدم که داره نقاشی می‌کنه و کارشم بلده.

راه بسیار خاصی برای روایت این داستان داشت که می‌دونستم قرار نیست یه فیلم بیوگرافی مزخرف باشه. تصوری‌یه از چیزی که ما فکر می‌کنیم ونسان ون‌گوگ بوده. سکانس‌های زیادی هست که نقاشی می‌کنم و کسی جای من نیست. باید یاد می‌گرفتم که چه‌طور نقاشی کنم و جولیان چیزهای زیادی به‌م یاد داد؛ نه فقط در مورد نقاشی بلکه دیدگاه‌مون نسبت به چیزهای مختلف. موقع ساخت اون فیلم، احساس سرزندگی داشتم

فانوس دریایی

واو، راب اگرز! جادوگر رو دیدم در حالی که هیچی ازش نمی‌دونستم. فکر کردم که واو، یه فیلم‌ساز درست و حسابی پشت این بوده. چیزی در مورد دنیاسازی‌ش وجود داشت که تبدیلش نمی‌کرد به فیلم تاریخی که به خودش اشاره داشته باشه. می‌تونستی واقعن وارد اون جهان بشی.

نقد فیلم فانوس دریایی با بازی ویلم دفو و رابرت پتینسون از نگاه منتقد وب‌سایت راجر ایبرت | پیش‌روی تا مرز جنون

دنبال راب اگرز رفتم. خواستیم چند تا کار با هم انجام بدیم ولی شرایط جور نشد. بعد یک روز گفت که «فهمیدم، تو و راب پتینسون، آره یا نه؟» خیلی مستقیم و بدون وقت تلف کردن ازم پرسید و منم گفتم قطعن. این که بتونی با یه لهجه‌ی خیلی غلیظ بازی کنی، اتفاق عادی‌ای نیست و سر و کله زدن باهاش، چالش جالبی‌یه

بروکلین بی‌مادر

ادوارد نورتون رو می‌شناسم. جفت‌مون اهل نیویورکیم. تو فاز پیش‌تولید بود و زمان نسبتن دیری ازم پرسید و منم گفتم نمی‌رسم این نقش رو اجرا کنم. داشتم برای فانوس دریایی، ریشم رو بلند می‌کردم و گفتم کسی که تو دهه‌ی ۵۰ ریش نمی‌ذاشت. چون دارم ریش‌مو برای یه فیلم دیگه بلند می‌کنم ممکنه به اندازه‌ی کافی خودم رو درگیر این فیلم نشم. فرداش زنگ زد و گفت فکر نکنم مشکلی باشه! پافشاری‌ش رو دوست داشتم در نتیجه گفتم باشه، منم هستم. در نهایت، خودمو سورپریز کردم. ریش کمک می‌کنه چون شخصیت رو به شکلی جدا می‌کنه که تو روایت داستان خیلی کاربردی‌یه

تلاش می‌کنم تو گذشته زندگی نکنم و خیلی در مورد آینده هم فکر نکنم. بگین هیپی‌ام، چی می‌تونم بگم؟ الآن این‌جا باش عزیزم؛ درس‌هات رو یاد می‌گیری، بعضی چیزها رو اصلاح می‌کنی و تلاش می‌کنی به آزادی شخصی برسی

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها