با ما همراه باشید

اختصاصی از آرت‌تاکس: در چهل‌ودومین سال‌مرگ واروژ هاخباندیان، آهنگ‌ساز مشهور ایرانی، با حسین عصاران، نویسنده‌ی کتاب واروژان ، درباره‌ی نحوه‌ی نگارش کتاب و زندگی این موسیقی‌دان ایرانی گفت‌وگو کردیم. علاوه‌بر نسخه‌ی تصویری این گفت‌وگو می‌توانید نسخه‌ی کتبی را در زیر مطالعه کنید:

خسرو نقیبی: مقابل حسین عصاران نشسته‌ام و کتاب ارزشمندش درباره‌ی واروژان یا به قول شهیار قنبری، واروژان جان، که در دستان من است، کتاب بسیار عجیبی است؛ از این منظر که بر روی جلدش تنها شمایی از تصویر واروژان دیده می‌شود و خبری از اسم واروژان و حتا اسم حسین عصاران هم دیده نمی‌شود. البته جلد اصلی در این نسخه در پشت کتاب چاپ شده. اما این طرح روی جلد ارجاعی است به وجه کشف نشده‌ی واروژان و حضورش در سایه‌ها علی‌رغم آن که همه به جایگاه موسیقی رفیع و بزرگ او آگاه هستیم. ایده‌ی کتاب به چه شکل در ذهن‌تان آمد و اصلن چرا واروژان؟ البته بگویم انتخاب کار بر روی واروژان، بسیار جاه‌طلبانه و سخت است

حسین عصاران: واژگانی که به کار بردید بسیار درست بودند. این کتاب کار جاه‌طلبانه‌ای بود. کسی به این که ایده‌ی اول چگونه به ذهنم آمد اشاره نکرده بود و حتا خودم هم به آن بخش کشف نشده‌ی واروژان فکر نکرده بودم ولی می‌بینم که مفهوم صحیحی دارد. به دو نظر باید اشاره کرد: یکی این که ناشر به این دست کارها علاقه دارد و نحوه‌ی ارائه و زیبایی‌های کتاب برایش مهم است. پیش از این هم کتاب بهرام اردبیلی را با طرح آیدین آغداشلو چاپ کرده بود. موقع کار، ایده‌ی اصلی این بود که از یکی از عکس‌های کامران شیردل استفاده کنیم. ولی آقای سالخورد گفتند که چه بهتر برای جلد از طرحی خاص استفاده کنیم.

امکان راجعه‌ی دوباره به آقای آغاداشلو نیز فراهم نبود چون با ایشان آشنا نبودم. بنابراین خلاصه بگویم از یکی از دوستانم پرسیدم که آیا امکان ارائه‌ی طرحی از سوی آقای مثقالی وجود داشت یا نه. هر چند بیش‌تر حالت رفع تکلیف داشت. دوست عزیزم علی بختیاری گفت که به آقای مثقالی اطلاع می‌دهد. چند روز بعد از من خواست چند عکس از واروژان به او بدهم و فکر کردم قضیه شوخی است. تا آن که صبحی یک، طرح به دستم رسید و باورم شد. هنگامی که طرح واروژان را دیدیم، به این نتیجه رسیدیم که ایده‌ی انداختن کل عکس روی جلد مناسب است. ولی برای منی که دو سال مداوم روی این کتاب کار می‌کردم و شب‌ها تنها ۴ ساعت می‌خوابیدم، هضم کردن این موضوع که اسمم روی جلد نباشد اندکی سخت بود.

ولی به دو دلیل از صمیم قلبم حاضر شدم با این موضوع موافقت کنم. یکی این که طرح آقای مثقالی را که به نظرم اثر هنری فوق‌العاده‌ای است، تمامن روی جلد قرار داده می‌شود. دوم این که با فرم خود کتاب هماهنگ بود. برای شناساندن شخصیت و چهره‌ی واقعی واروژان، باید خط‌ها را مانند قطعات پازل به سختی کنار هم می‌چیدم. در نهایت مهم‌تر از همه‌ی این‌ها جاه‌طلبی که شما به آن اشاره کردید، کنار گذاشتم و نخواستم نامم کنار نام بزرگ واروژان به هر شکلی نوشته شود. ضرورت این موضوع من را سمت کتاب کشاند. در نتیجه اسم من به جلد پشتی کتاب برده شد. این کار مجموعه‌ای از اتفاقات فوق‌العاده بود که از دوستان بابتش بازخوردهای بسیار خوبی دریافت کردم. حرف‌های شنا نیز به آن بازخوردهای خوب افزوده شد.

به نسبت کتاب اول «باران عشق: گفت‌وگو با ناصر چشم‌آذر» در این کتاب با تاریخ‌نگاری مفصل‌تر و منحصر به فردتر روبه‌رو هستیم. این‌جا برخلاف قبل نمی‌توانید بر روی اطلاعاتی که از سوی خود شخص برای نوشتن بهره بردید، حساب باز کنید. حال اگر اندکی به تاریخ موسیقی ایران با دقت نگاه کنیم، می‌بینیم واروژان به سبب تاریخ فوتش و اتفاقاتی که پس از آن رخ می‌دهد، جزو چهره‌های ناشناخته‌ی این عرصه است. از آن دوران نوشته‌ی چندانی وجود ندارد. حین پرداخت و تصویری که از واروژان در کتاب می‌بینیم و اتکا به سخنان افراد مختلف در مورد او، در چه لحظه‌ای به این نتیجه رسیدید که می‌توان با تیکه بر تمام این‌ها کتابی در مورد واروژان نوشت؟ آیا از ابتدا سنگ‌بنایی برای کار وجود داشت؟

حقیقت این است که احساس می‌کنم نباید این کار را انجام می‌دادم! در واقع باید مخاطب این کتاب می‌بودم. این کتاب باید مدت زمان بسیار قبل‌تر حتا زمانی که واروژان در قید حیات بود، نوشته می‌شد. حداقل یک سری اطلاعات اولیه در مورد او وجود داشت. همواره هنگام صحبت از واروژان به عنوان علاقه‌مند ترانه و موسیقی قدیمی ایرانی می‌دیدم که تصویرش مبهم‌تر و نامشخص‌تر می‌شد. یادم می‌آید در اواسط دهه‌ی هفتاد، برنامه‌ای رادیویی به نام «از مرغ سحر تا دو پنجره» پخش و در برنامه با هنرمندان و کارورزان موسیقی ایرانی در مورد چهره‌های تأثیرگذار این موسیقی صحبت می‌شد. هنگام صحبت از موسیقی پاپ (هر چند به نظرم عنوان دقیقی نیست) بلا استثناء تمام حاضران از واروژان حرف می‌زدند.

مسأله این بود که خب یک سری از آثار او را مانند موسیقی سلطان صاحبقران داشتم و کم و بیش با او از طریق مادرم آشنا بودم ولی چیزی در مورد زندگی او پیدا نمی‌کردم. برای مثال اواسط دهه‌ی هفتاد در گزارش فیلم، آقای ضابطیان پرونده‌ای چندصفحه‌ای در مورد واروژان کار کردند و جزو اولین کارهایی بود که به او می‌پرداخت. با گذر زمان و در فضای مجازی و رسانه‌های دیداری و شنیداری نو نام واروژان در صحبت‌های مربوط به دوران طلایی ترانه‌های ایرانی همواره مطرح بود ولی چیزی از او نمی‌دانستیم. اگر مجموعه‌ی آورده‌های مجلات و گفته‌های دیگران را کنار هم بگذاریم، جمعن بیش‌تر از دو صفحه‌ی کاغذ A4 پر نمی‌شد. می‌دانیم مدتی در آمریکا بوده، سپس بازگشته و در رادیوی ملی کار کرده است و در نهایت هم در عرصه‌ی موسیقی پاپ ایرانی تأثیرگذار بوده.

می‌ماند کارش روی موسیقی سلطان صاحبقران و در نهایت مرگ نابهنگامش هنگام ضبط موسیقی بر فراز آسمان‌ها. داشته‌های ما از واروژان به همین خلاصه می‌شد. با توجه به علاقه‌ای که به واکاوی متن اتفاقات دارم و عرصه‌ی ترانه را گزارشی از فرهنگ، سلیقه و سطح برداشت جامعه (به قول آقای ناصر تقوایی فرهنگ یعنی سلیقه) می‌دانم، باید می‌دیدم تحولی که واروژان نسبت به قبل ایجاد کرده چیست و چه تأثیری گذاشته است. به عبارتی چه چیزی باعث شده او روی کار آید.هیچ کدام از این سؤالات پاسخی نداشتند.

هنگام کار بر روی کتاب باران عشق، سخنان من با ناصر چشم‌آذر همواره ختم به «استاد واروژان» می‌شد. در گفت‌وگو با دیگران برای همان کتاب هم بحث به واروژان کشیده می‌شد. روزی، هنگام صحبت با آقای سریر، به من پیشنهاد دادند سراغ کاری بر روی واروژان بروم. آقای چشم‌آذر هم گفتند خوب است اگر کاری روی زندگی واروژان بنویسم. به این شکل هنگام صفحه‌آرایی کتاب باران عشق، کارم را بر روی کتاب واروژان شروع کرده بودم. از اسفندیار منفردزاده به منزله‌ی آشنایی و گفت‌وگوهای بی‌شمارمان خواهش کردم راه را برای تحقیق روی واروژان باز کند.

برنامه‌ای از داشته‌ها و اطلاعاتی که باید سراغ‌شان بروم، نوشتم. سراغ نزدیک‌ترین همکارانش، شهریار قنبری و بابک افشار رفتم. ارتباط با این دو سخت بود چون واروژان برای آن‌ها چهره‌ی پراهمیتی بود و با هر کسی در این زمینه صحبت نمی‌کردند. اعتماد این عزیزان به سختی جلب شد. اطلاعات اولیه را از این دو نفر کسب کردم. یادم است ساعت دوازده شب شروع می‌کردم به صحبت با آقای قنبری و تا پنج یا شش صبح طول می‌کشید؛ با آقای افشار نیز همین‌طور. حال زندگی واروژان به دستان من رسیده بود و باید فکر می‌کردم که چه می‌شود کرد. لیست تمام کارهای واروژان چه در سینما و چه در موسیقی جمع کردم و به همه‌شان گوش دادم. فیلم‌ها را دوباره دیدم چون منابع پیشین قابل اعتماد نبودند و اشتباهاتی در این زمینه رخ داده بود.

بسیاری از فیلم‌ها پیدا نمی‌شدند. برای مثال جهنم سفید وجود نداشت. حال مدت زمانی اداری طول می‌کشید که از خانه‌ی فیلم درخواست کنم نسخه‌ی ۳۵ میلی‌متری را برای من پخش کنند و حداقل تیتراژ فیلم را ببینم تا بدانم واروژان روی این اثر کار کرده یا نه. تمام فیلم‌ها را دیدم و یادداشت برداشتم. همه‌ی کسانی را که با واروژان همکاری کردند یا به نحوی مرتبط بودند، فهرست کردم. حالا دردسر اصلی پیدا کردن این افراد بود. فکر می‌کردم بسیاری‌شان فوت شده‌اند؛ برای مثال، آقای مارسل استپانیان. هنگامی که با خود آقای استپانیان تماس گرفتم، تعجب کردند که چه‌ور کسی پس از پنجاه سال سراغش آمده و دارد در مورد واروژان از او سؤال می‌پرسد.

یا برای مثال با آقای خطیبی، مدیربرنامه‌های واروژان هنگامی که در بیمارستان بستری بودند، صحبت کردم. صحبت‌ها جمع و پازل به تدریج کامل‌تر می‌شد. تأکید داشتم که با توجه به عدم حضور واروژان، از اطلاعات مستند باید استفاده کنم چون حرف‌های بی‌پشتوانه و بی‌سند بسیار بودند و خاطره‌گویی‌های سهم‌خواهانه زیادی شنیدم در این حد که کسی از کنار استودیویی که واروژان در آن ضبط می‌کرده، گذشته و برای خودش داستان ساخته است. از این دست دیدگاه‌های سهم‌خواهانه همه‌جا می‌توان پیدا کرد. حالا در این گفت‌وگوها اگر کسی از شخص دیگری صحبت می‌کرد، موظف بودم آن شخص را نیز پیدا کنم. تأکید دارم که برای یک سال و نیم، روزانه بیش‌تر از چهار ساعت نخوابیدم.

پیدا کردن تمام این افراد بخش ساده‌ی کار بود. حالا باید اسناد و تاریخ‌ها را بیابم. حجم زیادی از کار این بخش در کتاب‌خانه‌ی ملی و در بررسی مطبوعات و مجلات گذشت تا بتوانم پانویس موثقی مبنی بر تاریخ کارهای واروژان پیدا کنم. پس از جمع‌آوری همه‌ی این‌ها بود که تألیف کتاب شروع شد. قطعات پازل آماده بودند و فقط باید مرتب می‌شدند. ماحصل تمام این‌ها، کتاب واروژان است که آن را بسیار دوست دارم.

کتاب شامل دو بخش است. برای بخش تصویری، که خب می‌دانیم تصاویر آن‌چنانی از واروژان وجود ندارد، علاقمندم در مورد عکس‌هایی که در کتاب می‌بینبم توضیح بدهید که چه‌طور پیداشان کردید و در کنارش اسناد تصویری در پایان کتاب که بیش‌تر بریده‌ی جرائد و تصویر صفحات مطبوعات است. کمی در این مورد توضیح دهید.

قسمت مهمی از کار، همین بخش بود. فکر کردم هنگام نوشتن یک کتاب، باید محتوایی را به عنوان ارزش افزوده برای مخاطب عام قرار داد. عکس از واروژان وجود نداشت و عملن ناامید بودم. برای مثال آقای نوشین‌فر و خانم زندی و امثالهم که از هنرمندان دهه‌ی پنجاه عکس‌های بسیاری گرفته بودند هم عکسی از واروژان نداشتند. به جای عکس، به کار دیگری فکر می‌کردم. در بعدازظهری دل‌پذیر با آقای شیردل در مورد صبح روز چهارم بابت جایزه‌ای که گرفت، در حال صحبت بودم.

حین گفت‌وگو، آقای شیردل گفتند «من آن‌قدر به واروژان علاقه داشتم که روز ضبط موسیقی صبح روز چهارم، دوربین را برداشتم و از واروژان عکس گرفتم» شنیدن این حرف برای من خیلی مهم بود. از او در مورد عکس‌ها پرسیدم و خوش‌بختانه ایشان هم لطف کردند و بابت علاقه‌ای که به واروژان داشتند، آن عکس‌ها را به من دادند. گرفتن بیست و نه عکس نادیده با نگاتیو درجه یک، اتفاق مهمی بود. در صفحه‌های آخر کتاب می‌توانیم صفحه‌ی گرامی را هم ببینیم. پیدا کردن صفحه‌های گرام این روزها سخت نیست و دوستان در این زمینه لطف داشتند و برای ما فراهم کردند.

اما پیدا کردن بریده‌ی جرائد سخت بود. برای مثال، آقای قنبری مطلبی در مورد واروژان و آلبوم برهنگی در مجله‌ی جوانان چاپ لس‌آنجلس نوشتند. به شخصه در پیدا کردن این نوشته توفیقی نداشتم و آقای قنبری به شکل اسکن شده آن‌ها را برای من فرستاد. برای مثال می‌دانستم در روزنامه‌ی رستاخیز تبلیغ بوی خوب گندم را امضاء کرده است. من تمام روزنامه‌های رستاخیز چاپ سال ۱۳۵۲ را ورق زدم و آن صفحه را پیدا کردم. در کنار این‌ها دست‌نوشته‌هایی از خود واروژان نیز وجود دارد که از طریق دوستان قدیمی او به دستم رسید. قسمت جذاب این کار در واقع محصول کاری گروهی و تیمی است که به لطف دوستان محقق نمی‌شد.

نکته‌ای بسیار مهم در کتاب وجود دارد، شعور ممیزی پشت کار است. یعنی در وزارت ارشاد، به کتاب به چشم یک سند تاریخی نگاه شده و نه یک آلبوم عکس قدیمی از خوانندگان پیش از انقلاب. از این موضوع چه‌قدر تعجب کردید؟

از چاپ کتاب ناامید شده بودیم چون پاسخی برای اجازه‌ی چاپ به ما نرسیده بود. فکر کردیم که قطعن با انتشار مخالفت شده است. قرار شد که در این مورد صحبتی با وزارت ارشاد داشته باشیم. روزی که آماده‌ی رفتن بودیم، آقای سالخورد گفتند بگذارید برای آخرین بار نگاهی به دریافتی‌هایم بیندازم. پس از دیدن پیام، آن را به من نشان داد و دیدم تنها سه خط اصلحیه برای کتاب درج شده.

حتا حاضران می‌گویند پنج دقیقه از این بابت هاج و واج مانده بودم! واقعیت این است که اصلن چنین چیزی را پیش‌بینی نمی‌کردم. حتا برای کتاب ناصر چشم‌آذر کلمه به کلمه حذفی وجود داشت؛ مثلن از بخش لس‌آنجلس یازده صفحه کسر شد یا می‌گفتند از این‌جا تا این‌جا اسامی و کلمات حذف شوند. در نتیجه می‌توانم بگویم به هیچ وجه امیدی از این بابت نداشتیم. اما بعد از آن که دیدم چیزی حذف نشده، حین صحبت کردن با آقای فخرالدینی و آقای سریر و سایر هنرمندان درجه یک، آن دوستان نیز حرف شما را تکرار کردند که شعورمندی ممیزی (هر چند این‌جا نمی‌توانم برای این دوست نامرئی از این کلمه استفاده کنم)

واضح است و توجه دارد حذف یکی از بخش‌ها ساختار کتاب را به کل از هم می‌پاشد. بنابراین از همین‌جا بابت برخورد خوبی که داشتند تشکر می‌کنم! خوش‌بختانه از مجموعه‌ی ارشاد و معاونت موسیقی بابت این کتاب بازخوردهای خوبی دریافت کردم. ثمره‌ی این کار، این است که کتابی در خود ایران نوشته و چاپ شده است.

آن سه خط حول چه چیزی بود؟

دو تا عکس بود و یک خط از نوشته‌های خودم. از نوشته‌ی دیگران هیچ چیزی حذف نشده بود. از آن دو خط حرفی نمی‌زنم چون معذوریت داشتند و در کل این به اضافه‌ی دو عکس حذف شدند. عملن کتاب کامل چاپ شد.

نوشته‌های بسیاری از افراد مختلف در کتاب می‌بینیم؛ از گفت‌وگوهایی که انجام دادید تا نوشته‌های خودتان. کدام بخش را برای خواندن انتخاب می‌کنید؟

برای هر فصل کتاب براساس مضمونش، گشتم و خط‌های ترانه‌های واروژان را نوشتم. برای مثال فصلی دارم با عنوان حرفه: تنظیم‌کننده (بر مبنای حرفه: خبرنگار). در آن فصل به این می‌پردازم که واروژان پیش از ترانه‌ی بوی خوب گندم، تنظیم‌کننده‌ی آثار سایر هنرمندان بوده. برای انتخاب اسم بسیار فکر کردم و به این رسیدم که «هر چه دارم مال تو» از همان ترانه‌ی بوی خوب گندم. یا مثلن برای فصل صبح روز چهارم پیدا کردن خطی مناسب از ترانه‌های واروژان بسیار سخت بود.

در این فصل جایی نوشته شده که برای دریافت جایزه‌ی سپاس به مراسم نرفته و در چاتاناگا مانده بود. تمام مدت نوشتن کتاب هم چه در خانه و چه در ماشین، تنها به ترانه‌های واروژان گوش می‌دادم. روزی هنگام رانندگی دقیقن قبل چهارراه جهان‌کودک در حال شنیدن ترانه‌ی «وقتشه» بودم که به این خط رسید: «با چراغ و گل غریبه/ با غبار صمیمی‌ام من» از همین استفاده کردم.

اما اگر بخواهم فصلی انتخاب کنم که به شخصه به شدت تحت تأثیرش قرار گرفتم، فصل بر فراز آسمان‌ها بود. در این فصل در مورد مرگ واروژآن نوشتم. تا آن موقع شخصیت واروژان برای من تکمیل شده بود و بی‌اغراق با او همراه شده بودم. هنگامی که فصل مرگش را می‌بینم، جایی آقای شیردل در مورد این صحبت می‌کند که تابوت را باز کردند تا برای آخرین بار او را ببینند یا برادرش می‌گوید از صبح تا شب پشت پنجره بوده تا بتواند نفس بکشد، یادم می‌آید ساعت سه یا چهار صبح بود که مثل ابر بهار گریه می‌کردم گویی واروژان جلوی چشمم سکته کرده و فوت شده است.

در همان حال به اسفندیار منفردزاده زنگ زدم و با او در این مورد صحبت کردم. اسفندیار گفت «مگر واروژان در کتابت می‌میرد؟» بلافاصله به ذهنم رسید هر جایی را که در مورد مرگ واروژان صحبت و کارهایی که بعد از مرگش انجا شده از متن کتاب خارج کنم، فصل جدیدی بنویسم و واروژان را نکشم. یعنی بلافاصله بعد از سکته و مرگ و دفن، فصلی باز کردم با نام «ساعت عزیمت تو، می‌تواند انتها نباشد» از شام آخر و به تمام یادگاری‌های بعد از مرگ واروژان پرداختم. بنابراین اگر فصلی از کتاب را انتخاب کنم، بر فراز آسمان‌هاست و هنوز هم گاهی مانند آن شب تحت تأثیرش قرار می‌گیرم.

موسیقی

نقد آلبوم Everyday Life از کلدپلی | گمراهی در زندگی روزمره

نقد آلبوم everyday life

منتقد ورایتی، زک راسکین در نقد آلبوم Everyday Life می‌گوید:

کریس مارتین در آهنگی خوانده بود: «این که در حال شکست خوردن هستم به این معنی نیست که باخته‌ام.» این خط خود مثالی بارز از حوزه‌ی راک آلبوم محور است که کلدپلی به مدت ۲۰ سال در آن موفق بود.

چارچوب‌های تک‌گویانه و پیام‌های مبهم ولی قابل درک، هر دو، در قطعه‌ی «گمشده» از آلبوم «زنده باد زندگی» سال ۲۰۰۸ دیده می‌شوند و انتظار می‌رود که شنوندگان طبیعت نسبتاً تقلیل‌گرای اشعار مارتین را به نفع توانایی‌های کاتارتیک فالسٍتوی او ببخشند.

نتیجه‌ی این اتفاق آهنگ‌های بزرگی درباره‌ی چیزهایی اندوهگین است که می‌توانید به لطف یکی از موفق‌ترین گروه‌های راک جهان با خیال راحت با مادرتان گوش کنید.

در کنار نقد آلبوم Everyday Life بخوانید:

نقد آلبوم Lover تیلور سوئیفت | می‌خواهم با چیزهایی که دوست دارم توصیف شوم!

با وجود اطمینان‌های مارتین، اعضای کلدپلی به نظر می‌رسد در «زندگی روزمره»، آلبوم هشتم این گروه، گمراه شده‌اند. وقتی که روزنامه‌ها در ماه اکتبر خبر از انتشار آلبومی دیگر دادند، هیچ کسی واقعاً مطمئن نبود که باید چه انتظاری داشته باشد.

مارتین و دیگر اعضای گروه هیچ وقت خود را درگیر انتقادهایی که ناشی از صداقت بی‌شرمانه‌ی آن‌هاست نکرده‌اند. بدبینی هیچ وقت شایسته‌ی کلدپلی نبوده و لذا آن‌ها در طول سال‌ها تلاش خود را وقف عادتشان به عظمت کرده‌اند. این گروه مدت‌هاست که با

پذیرش این ایده که گاهی حال خوب می‌تواند جایگزینی کافی برای عمق باشد.

در کنار نقد آلبوم Everyday Life بخوانید:

نقد آلبوم No.6 Collaborations Project | یک دست صدا ندارد

غرور مشابهی در «زندگی روزمره» وجود دارد که با وجود طول ۵۰ دقیقه‌ای آن، آلبومی دو تایی است که خود را غرق در تجربه‌گرایی کرده است. آلبوم جدید کلدپلی، که به دو نیمه با عنوان‌های بیزارکننده‌ی «طلوع» و «غروب» تقسیم شده است، از صداهای موجود در یک برخورد با پلیس استفاده می‌کند و با تکیه بر بیت در پس‌زمینه امیدوار است تا آلبوم را منعقد کند.

مارتین در «شکسته» به سبک ترانه‌های مذهبی روی می‌آورد و او و یک گروه کر با شادی از نور در آسمان تقاضا می‌کنند تا بر آنان بتابد. این آهنگ مانند اتلاف انرژی و وقت به نظر می‌رسد. لحظه‌ی حضور کلدپلی در کلیسا به طرز حیرت‌آوری سرکوب می‌شود.

بر خلاف قطعه‌ی پیشین، «عربِسک» به طرز بی‌باکانه‌ای زیبایی‌شناسی همیشگی گروه را ترک می‌کند و با استفاده از ساکسیفون کلدپلی را به نزدیک‌ترین فاصله‌ی ممکن با جز مدرن می‌رساند. این قطعه همراه با «یتیم‌ها» معدود نقاط مثبت آلبوم‌اند. این آهنگ از فرمولی مشابه برای گروه بهره می‌جوید و این بار به کمک گروه کر جوانان از مالیخولیا به سرمستی می‌رسد. با عادت آن‌ها به ساختن قطعاتی که حال را بهتر می‌کنند، جای تعجب دارد که چرا مارتین این قدر مصرانه می‌خواهد اثبات کند که می‌تواند اشعاری عمیق بنویسد.

در کنار نقد آلبوم Everyday Life بخوانید:

نقد آلبوم Courage / شجاعت | رها و بی‌قید

مثالی دیگر «دردسر در شهر» است که در آن مارتین برای هرج و مرج نژادی و خشونت پلیس روی پیانویی کم‌صدا در پس صدای فیلیپ نِیس، افسر پلیس فیلادلفیا، در حال آزار یک شهروند سوگواری می‌کند و سپس قطعه وارد طوفانی از گیتار توسط باکلند

می‌شود. مارتین تنها می‌گوید:«همه چیز در حال عجیب شدن است» و پیامی سوگوارانه و با حسن تعبیر برای موقعیتی چنان ناگوار ارائه می‌کند. فقدان پیامی عمیق‌تر مسئله‌ای تکرارشونده در «زندگی روزمره» است.

کلدپلی وقتی هیچ اقدامی برای توجیه حرف‌های پرطمطراق خود نمی‌کند بهترین حالت خود را نشان می‌دهد. هیچ مانع ذهنی بین گوش‌های ما و اوج متعالی آهنگی مانند «ساعت‌ها» وجود ندارد. همه‌ی ما می‌دانیم احساس ناامیدی و جستجو برای قدرتی برای

شکست دادن آن چگونه است لذا پیام آهنگ آنی و قدرتمند است. این مسیرهای ارتباطی در «زندگی روزمره» آن قدر پیچیده و دفرمه است گویی به زور از منشورهای وقایع امروز و مسائل اجتماعی عبور داده شده‌اند که گاهی اجباری یا نابه‌جا به نظر می‌رسند.

اما اگر به صورت کلی در نظر بگیریم، «زندگی روزمره» متهم به گناهی تکراری است. ارائه کردن ذائقه‌ای مختصر و غیر توهین‌آمیز از سبک‌هایی جذاب بدون اضافه کردن هیچ ماده‌ی جدیدی به دستورالعمل آن‌ها. کلدپلی هیچ گاه نیاز به مواد اضافی برای موثر بودن

موسیقی خویش نداشته ولی با تلاش حریصانه‌شان برای اثبات این که آن‌ها چیزی در چنته دارند ناخواسته بزرگ‌ترین ضعف خود را به صورت تمام و کمال به نمایش می‌گذارند.

نتیجه‌ی این امر آلبومی است که الزامات همیشگی کلدپلی را فراهم می‌کند ولی در نهایت در ارائه‌ی دلیلی برای لزوم وجود خود شکست می‌خورد.

ترجمه از پویا مشهدی محمدرضا

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

موسیقی

نقد آلبوم Courage / شجاعت | رها و بی‌قید

نقد آلبوم Courage

منتقد ورایتی، آ. د. آموروسی، در نقد آلبوم Courage می‌گوید:

وقتی همسر و یگانه مدیر سلین دیون، رنه آنجلیل، در ۲۰۱۶ درگذشت، این خواننده‌ی کانادایی که در صدر جدول‌های فروش قرار داشت و  نماد فشن سطح بالا بود مسیر خود را گم کرد. همسرش آهنگ‌ها، تنظیم‌ها و لباس‌های او را انتخاب می‌کرد و همه چیز دیون

شده بود. دیون اما اکنون با وجود همه‌ی توانایی‌هایش تنها شده است

نکته‌‌ی قابل پیش‌بینی و قطعی این است که «شجاعت»، آلبوم بعدی دیون، به سوگواری و برگشت به مسیر اصلی، حس فقدان، به تمامی احساساتی که همه‌ی ما هنگام از دست دادن کسی که دوست می‌داریم پیدا می‌کنیم تقدیم شده است.

در کنار نقد آلبوم Courage بخوانید:

نقد آلبوم Lover تیلور سوئیفت | می‌خواهم با چیزهایی که دوست دارم توصیف شوم!

این وظیفه‌ی دیون در دنیای موسیقی است که لحظه‌ای صمیمی را به چنگ آورد و آن را با درامی کافی ادا کند. بهترین لحظات دیون ترکیبی از سانتی‌مانتالیسمی دمدمی مزاج، نمایشی عظیم و مبالغه‌هایی احساسی است. او ورنر فون براون شگفتی‌ها و سوگ‌های حماسی است.

پس از این که دیون حاشیه‌ی امنی برای خود ایجاد کرد، بهترین کاری که او و تیم تولیدش می‌توانستند انجام دهند این بود که به صدای او تازگی بخشند که قابل درک است. ارزش نوستالژی دهه‌ی نود یکی از دلایل شهرت دوباره‌ی دیون است، حتی اگر هر چیز زیادی کهنه‌ای در عصر امروز سطحی یا مستاصل جلوه کند.

به همین دلیل باشکوه‌ترین و اصیل‌ترین لحظات «شجاعت» درباره‌ی داغ‌داری، ترس و پایان‌پذیری‌اند که دیون با سبکی شوک‌برانگیز از خوانندگی که تنها منحصر به خود اوست آن‌ها را اجرا می‌کند. «برای عاشقی که از دست دادم» که با همکاری سم اسمیت نوشته و توسط استارگیت تولید شده با حس فقدان دست به یقه می‌شود و به طرز زیبایی بر آن فائق می‌آید.

در کنار نقد آلبوم Courage بخوانید:

نقد آلبوم No.6 Collaborations Project | یک دست صدا ندارد

«توپ مخرب» که ترانه‌ای سرودوار از نویسنده و تهیه‌کننده استفان موچیو است آن قدر محاوره‌ای و گفتگومآبانه است که درد را به چیزی تبدیل می‌کند که بتوان با آن سخن گفت. برای درک این مسئله می‌توانید به «مهر هفتم» اینگمار برگمان یا «مرگ در می‌زند» وودی آلن فکر کنید. ترانه‌ی «قوی‌تر خواهم بود» از اِگ وایت ترانه‌نویس ادل و Florence & the Machine به دیون بیوه اجازه می‌دهد تا به بداقبالی خویش بیاندیشد، برای مردی که عمیقاً دوست می‌داشت ابراز دلتنگی کند و سپس با ایمان و استقامت به مسیر خود ادامه دهد.

اوضاع در قطعه‌ای «آرمیدن» که با همکاری سیا و دیوید گتا ساخته شده کمی عجیب می‌شود. همان طور که انتظار می‌رود، صدای دیون پیش از آن که به فریادی از درد برسد با لرزشی احساسات‌برانگیز در آهنگ منتشر می‌شود. ولی متن شعر دیون را در حال روایت داستانی غریب درباره‌ی از دست دادن مردی که دوست می‌داشت نشان نمی‌دهد.

این امر در مورد «عاشقان هرگز نمی‌میرند» نیز صدق می‌کند که وکالی ترک‌خورده و سرشار از احساسات دارد. حتی عنوان آهنگ نیز به طور غمگینانه‌ای یادآور این امر است. سپس او می‌گوید:«اگر عاشقان هرگز نمی‌میرند چرا خداحافظی می‌کنی؟»

دیون در «عاشقان هرگز نمی‌میرند»، به جز در مواقعی که حقه‌های خوانندگی خود را نشان می‌دهد، همان نشانه‌هایی را از nu-R&B و هیپ‌هاپ دارد که مناسب آهنگ‌های آریانا گرانده یا بدتر مناسب هالسی است. دیون همین صدای نوجوان‌مآب را در «ناکاملی‌ها» نیز تکرار می‌کند. آیا او سعی می‌کند با مخاطبانی جوان‌تر ارتباط برقرار کند؟

می‌توان گفت صدای سلین دیون در «شجاعت» رها و بی‌قید است و آماده است تا پا را از عرصه‌ی همیشگی صدایش فراتر بگذارد و به آزمون و خطا بپردازد و در بازی در زمینی که معاصران نوجوان و جوانش در آن هستند شرکت کند. این خود مشکلی نیست. حداقل نیمی از آلبوم فوق‌العاده است ولی نگذارید این به عادت دیون تبدیل شود.

 

ترجمه از پویا مشهدی محمدرضا

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

موسیقی

تیلور سوئیفت در گفت‌وگو با مجله‌ی ووگ: من چیزی بیش‌تر از بدنم هستم!

تیلور سوئیفت

زیرنویس اختصاصی از آرت‌تاکس: به بهانه‌ی انتشار ترانه‌ی Christmas Tree Farm، تیلور سوئیفت با مجله‌ی بریتیش ووگ گفت‌وگویی درباره‌ی ورودش به دهه‌ی چهارم زندگی، زن‌بودن و … انجام داده است

تیلور سوئیفت در گفت‌وگو با مجله‌ی ووگ: من چیزی بیش‌تر از بدنم هستم!

برای شروع دهه‌ی چهارم زندگیم خیلی هیجان‌زده‌ام. حرف‌های خوب درباره‌ی دهه‌ی چهارم زندگی زیاد شنیدم و کمی بیش‌تر احساس امنیت خاطر دارم، یه کم! اما در عین حال، این دهه برام مثل این بود که وارد یه مغازه‌ی لباس‌فروشی بشم، یه عالمه لباس مختلف امتحان کنم و بعدش با لباس عادی خودم از مغازه بیام بیرون و با خودم بگم: همینی که هستم خوبه! برای سی سالگی خیلی هیجان‌زده‌ام.

نقد آلبوم Lover از Taylor Swift

حالا می‌تونم انتخاب کنم که کِی و روی چی کار کنم. هیچ‌وقت هم فراموش نمی‌کنم که چه موهبتی‌یه، چون یه زمانی بود که در طول سال، صد تا برنامه اجرا می‌کردم و فقط هفده سالم بود. کلی خسته می‌شدم، حالا می‌تونم به همون اندازه‌ای کار کنم که می‌دونم توانایی‌ش رو دارم. نعمت بزرگی‌یه، اینو می‌دونم. این‌که بخوای مردم رو راضی نگه داری عیب نیست، فقط زمانی می‌شه بهش گفت عیب که راضی کردن مردم بخشی از شخصیتت بشه؛ اون‌قدر که دیگه نظر خودت رو از تأثیرات بقیه تشخیص نمی‌دی.

یکی از چیزهایی که باعث می‌شه برای دهه‌ی چهارم زندگیم هیجان‌زده باشم، اینه که الان دیگه واقعن می‌تونم پیغام‌های سمّی و نادرست جامعه و فرهنگ رو درباره‌ی بدنم تشخیص بدم. من یه زنم، نه جا لباسی! لازم دارم که در زندگیم احساس سلامت کنم و لازمه که از غذام لذت ببرم. نباید به بدنم فشار بیارم تا نشون بدم که اوضاع تحت کنترلمه.

کلمات محبوبم از بین ترانه‌هایی که در آلبوم معشوق نوشتم این‌ها هستن: «با هر زخمی که از تارهای گیتار روی دستم ایجاد شده، نیروی مغناطیسی مردی رو می‌پذیرم تا معشوق من باشه.» به این فکر می‌کردم که چه‌طوری این همه آهنگ رو با گیتار ساختم و اون‌قدر تمرین می‌کردم که انگشتام خونی می‌شدن و درباره‌ی ناامیدی‌ها، دل‌شکستگی‌ها و تقلاهام ترانه نوشتم.

خوبه که بتونی تمام اتفاقات بدی رو که برات افتاده قبول کنی و ازشون استفاده کنی تا بابت اتفاقات خوب زندگیت قدردان باشی. توصیه‌ی من به دخترهای جوونی که می‌خوان وارد این صنعت بشن اینه که بدونین، چه موفق بشین، چه موفق نشین، کارتون در اومده! ممکنه باهاتون منفی برخورد کنن یا یه اتهام مسخره به‌تون بزنن یا این‌که به خاطر زن بودن‌تون و وجود کلیشه‌ها از هر کارتون ایراد بگیرن؛ پس روی این تمرکز کنین که از نظر خودتون درست یا غلط چی‌یه. این که خودتون فکر می‌کنین باید چه کسی باشین، این‌که چی باحاله، نظر بقیه مهم نیست، چون هیچ‌وقت باهاش هماهنگ نمی‌شین.

 

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها