با ما همراه باشید
کیمیایی کیمیایی

ستاره‌ها

برای «آقای کیمیایی»: نوشته‌ای از صوفیا نصرالهی در هفتادونهمین زادروز مسعود کیمیایی | Kimiai: The Spirit of the Author

آرت‌تاکس – سینمای ایران: نوشته‌ی صوفیا نصرالهی، نویسنده‌ی آرت‌تاکس برای «آقای کیمیایی» به مناسبت هفتادونهمین سال‌روز تولد مسعود کیمیایی

برای «آقای کیمیایی»
نوشته‌ای از صوفیا نصرالهی در هفتادونهمین زادروز مسعود کیمیایی

بعضی اسم‌ها هم هستند که لقبی به آن‌ها چسبیده که انگار جزیی از خود آن اسم، آن آدم است. مثل یک جور ادای احترامی که باید همیشه‌گی باشد. حتا وقتی با آن سویه قضاوت‌گر سینمایی‌ام قرار باشد از فیلم‌های مسعود کیمیایی حرف بزنم، همیشه ته ذهنم حواسم هست که او برایم «آقای کیمیایی» است. خیلی قبل‌تر از این‌که ببینمش، خیلی قبل‌تر از این‌که اصلن بفهمم سینما چیست، برام آقای کیمیایی شد و آقای کیمیایی هم ماند.

ستاره‌ی فیلمسازان سینمای ایران است؟ این ستاره که می‌گویم یعنی مثل سوپراستارهای سینما هوادار دارد. چند تا کارگردان می‌شناسید که این مدلی هوادار داشته باشند؟! هوادارانی که مهم نیست آخرین فیلمش را دوست داشته‌اند یا نه؛ همیشه منتظر فیلم بعدی‌اش هستند. هر سال بهمن ماه در صف جشنواره، آن سال‌هایی که بهمن برف زیادی تهران می‌آمد و هنوز می‌شد بلیت را در صف خرید و پیش‌فروش اینترنتی در کار نبود، یادم هست برای فیلم‌هایش صف‌هایی طولانی‌تر از هر فیلم دیگری از هر فیلمساز دیگری تشکیل می‌شد. خوب یادم می‌آید یک پسرجوان بود با ریش‌ بلند و قوی‌هیکل. برای فیلم‌های آقای کیمیایی از شب قبل با دوستانش می‌آمدند جلوی در سینما و تو ماشین می‌خوابیدند تا صبح اولین نفر اسم‌شان را در فهرست کسانی ثبت کنند که برای دیدن فیلمی از مسعود کیمیایی به سینما آمده بودند.

اصلن به‌‌نظرم بخشی از سینماگر مولف بودن به همین معناست. آن‌هایی که می‌خواهند با پیداکردن عناصر مشترک میان فیلم‌هایش از چاقو گرفته (به عنوان نماد تصویری) یا رفاقت (به عنوان نماد مضمونی) از سینمای کیمیایی یاد کنند پیش از این‌ها باید به ما تماشاگرانی نگاه کنند که نمی‌رویم «اعتراض» یا «سلطان» یا «سربازهای جمعه» یا «رییس» یا «متروپل» یا «قاتل اهلی» ببینیم. ما همیشه به سینما می‌رویم تا فیلمی از مسعود کیمیایی ببینیم.

این مسعود کیمیایی در پنج شش ساله‌گی اولین تصویری بود که من از سینما داشتم. پدر و دایی نشسته بودند و فیلم سیاه و سفیدی را می‌دیدند که با ویدیو بتاماکس خش روی تصویرش را کم کرده بودند و دیدار دوباره‌شان با سید و قدرت بود. هنوز مدرسه هم نمی‌رفتم. مناسبات میان آدم‌های فیلم و حتی دیالوگ‌ها برایم واضح نبود. اما خوب یادم می‌آید که نشستم سر آن سکانس آخر گریه کردم. بغض نگاه سید و برق غرور چشم‌های قدرت را فهمیده بودم. فهمیده بودم به ته خط رسیده‌اند. عین بوچ کسیدی و ساندنس کید و آن فریز شدن چهره‌شان زیر گلوله‌باران، دوربین روی خانه سید ثابت ماند و بعد آواز «گنجشگک اشی مشی» آمد. این را دیگر خوب می‌شناختم. حفظ بودمش. شاید هم بیش‌تر از موسیقی و فضا، به‌خاطر نفس‌های پدر و دایی بود. به هر‌حال من پنج شش ساله بودم که با مسعود کیمیایی و «گوزن‌ها» سینما را شناختم.

بعد سال‌ها می‌گذرد. سینما را دوست دارم. همه فیلم‌های کیمیایی را از آن به بعد با خانواده یا تنها در سینما دیده‌ام و می‌توانم قسم بخورم حتا یک فیلمش هم نبوده که برای قهرمانش گریه نکرده باشم. برایم یک‌جور تزکیه است. گریه برای قهرمان‌های فیلم‌های کیمیایی. آدم‌هایی که مرغوبند. کیمیایی که می‌رود کانادا غصه‌ام می‌شود. اهل خواندن مجله نیستم. روزنامه همیشه در خانه‌مان می‌آید و می‌خوانم ولی تنها مجله‌هایی که دیده‌ام همان آدینه‌هایی است که تا اوایل دهه هفتاد ثابت می‌گرفتیم. اما حالا کیمیایی رفته کانادا و یک سالی گذشته و من از سینمای ایران بی کیمیایی می‌ترسم. اسفندماه است و روی پیشخوان دکه‌ی روزنامه‌فروشی که تیترهای سیاسی می‌خوانم چشم‌ام می‌افتد به یک مجله سینمایی: ماهنامه فیلم است و رویش یک عکس از مسعود کیمیایی با ذکر این جمله که به ایران برمی‌گردد یا نه. ماهنامه فیلم را می‌خرم و مشتری پروپا قرص‌اش می‌شوم. حلقه وصل من با مطبوعات سینمایی هم آقای کیمیایی است.

از احساسات خالصانه‌ام به آقای کیمیایی که بگذریم، اگر بخواهیم از این بحث‌های مستدل داشته باشیم و احساساتی نشویم (که راستش احساساتی نشدن کلا برایم کار سختی است) باید بگویم او جزو معدود کارگردانان سینمای ایران است که تصویر و میزانسن را تا این حد خوب می‌شناسد. به کیمیایی یک خیابان بدهید و یک چاقو و بازیگری که حداقل استعدادی داشته باشد و نه حتا یک بازیگر درجه یک، و او برایتان تصویری می‌سازد تلفیقی از نوآرهای آمریکایی با قهرمانان وسترن. بیشتر از دیالوگ‌هایش می‌گویند که خب وزن خودش را دارد. کیمیایی همان کار را در دیالوگ‌نویسی می‌کند که نوع دیگرش را علی حاتمی انجام می‌دهد. آن‌ها زبان خودشان را دارند. جهان خودشان را می‌سازند. اگر قرار است تماشاگر فیلم‌شان باشی باید مقتضیات جهان و زبان‌شان را بپذیری. اما جدای از این قاب‌های کیمیایی از نظر زیبایی‌شناسی نفس‌گیر است. چند قطره خون روی سفیدی براق یک کفش ورنی سیاه و سفید، یک مرسدس سیاه بزرگ در یک کوچه تنگ قدیمی، سر فریماه فرجامی که تراشیده می‌شود، داریوش ارجمند که چادر مادر پناهش می‌شود… تصویرهای اثرگذار، قاب‌های درجه یک.

آن لحظه‌هایی از فیلم‌هایش که هوش سرشارش را رها می‌کند و سلیقه‌ی بی‌نظیر سینمایی‌اش را به رخ می‌کشد، تجربه‌های ناب فیلم‌بینی من هستند. به جز این‌ها یک دلیل خیلی بزرگ دیگر هم برای دوست داشتن‌اش دارم: او در زمینه‌ی استفاده از موسیقی بی‌رقیب است. اگر اسکاری برای انتخاب درست موسیقی وجود داشت بی‌تردید باید به کیمیایی می‌رسید. سلیقه‌ی سطح بالایش در موسیقی همیشه به وجدم آورده.

خب این همه نوشتم تا توضیح بدهم چرا او «آقای کیمیایی» است. بی‌رقیب و تکرارنشدنی.

Kimiai: The Spirit of the Author (written by Sofia Nasrollahi)

Masoud Kimiai is an Iranian director best known for movies like Qeysar, The Deer, Snake Fang, Cry and The Command. His second feature Qeysar alongside Dariush Mehrjui’s Cow have been named the pioneers of Iran’s cinematic new wave. Alongside domestic accolades such as the Crystal Simorgh for Best Film for Crime, he has won numerous international awards such as the Special Jury Prize from Montreal World Film Festival and the Best Director from Cairo’s International Film Festival. Today marks his 79th birthday

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

1,159 بازدید کلی, 3 بازدید امروز

ستاره‌ها

اوون گلایبرمن از آلن پارکر می‌گوید: ستاره‌ای که زود خاموش شد | Owen Gleiberman talks about Alan Parker’s films

آلن پارکر

آرت‌تاکس – سینمای جهان: اوون گلایبرمن در مقاله‌ای به بررسی و تحلیل کارنامه‌ی کاری آلن پارکر و سبک فیلم‌سازی او پرداخته است.

اوون گلایبرمن از آلن پارکر می‌گوید | ستاره‌ای که زود خاموش شد

در اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ در هالیوود روند ورود کارگردانان سینمایی بااستعداد بریتانیایی که مهارت خود را با ساخت فیلم‌هایی در دنیای ایزوله تبلیغات تلویزیونی انگلیسی به دست آورده بودند، شکل گرفت. آلن پارکر یکی از آن‌ها بود.

پارکر مانند دوستان بریتانیایی تبلیغات‌سازش ویژگی‌های بصری خاصی را مانند علاقه به مه، نور پراکنده و تصاویر سیاهی که در نهایت هنرمندی ثبت شده‌اند دوست می‌داشت. اما با گذشت زمان و مشهورتر شدن پارکر، او نشان داد که نه تنها فیلم‌سازی با مهارت‌های خیره‌کننده است بلکه کسی است که از ترکیب سبک‌ها لذت می‌برد و ذهن را به چالش بکشد.

من هم مانند بسیاری از مخاطبان آن زمان با تماشای «قطار سریع‌السیر نیمه‌شب» به او علاقه‌مند شدم. فیلمی که الیور استون فیلم‌نامه‌اش را نوشته بود (و بابتش اسکار هم گرفت که راه را برای فیلم‌ساز شدنش هموار کرد) و پارکر با تنش زیاد و مانند یک داستان کهنه‌ی فرار از زندان هالیوودی که لحن و مایه‌ی سیاسی قوی‌ای داشت آن را کارگردانی کرده بود.

چند سال بعد او بزرگ‌ترین فیلمش «به ماه شلیک کن» را ساخت. این فیلم اصلاً بداهه‌پردازی نداشت. او با تجربه‌ای که خود از طلاق داشت، دایان کیتون و آلبرت فینی را راهنمایی کرد که با اجراهایی لطیف ولی پرشور که انگار از خود زندگی ریشه گرفته‌اند نقش زوجی را در میانه‌ی یک جدایی پرمبارزه بازی کنند.

حرفه‌ی کاری پارکر در دهه‌ی ۹۰ به سرعت رو به افول رفت. کسی می‌داند چرا کارگردانان جادوی خود را از دست می‌دهند؟ این سوالی بی‌پاسخ است. با این حال او بدون شک استعداد داشت و بهترین این فیلم‌ها تا ابد باقی خواهند ماند.

Owen Gleiberman talks about Alan Parker’s films

In the late 1970s, when Hollywood was in the middle of its most seismic transformation since the collapse of the studio system, hotshot British movie directors who had honed their craft in the rarefied world of English TV commercials arrived. At first there were two such transplants: Alan Parker and Ridley Scott. They were then joined by Scott’s younger brother, Tony Scott. All three became players in the industry, and each developed his own style and brand and personality. Alan Parker, who died this week at 76, was harder to pigeonhole. This article shows takes a deep look at his filmography and shows how sleek and stylish he was in some of his films ad why they will last.

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

1,285 بازدید کلی, 344 بازدید امروز

ادامه مطلب

ستاره‌ها

برای درگذشت خسرو سینایی: سرودهای مخالف ارکسترهای بزرگ ندارند | Khosrow Sinai Passed Away at the Age of 79

خسرو سینایی

آرت‌تاکس – سینمای ایران: نوشته‌ی عرفان شفیع‌پور، نویسنده‌ی آرت‌تاکس، برای درگذشت خسرو سینایی

برای درگذشت خسرو سینایی | سرودهای مخالف ارکسترهای بزرگ ندارند

«سلام … سوال‌هایتان را بلند بپرسید من گوش‌هایم سنگین است … مشکلی هم با آن ندارم اقتضای سن وسال است.» این اولین جملاتی‌ست که از زبان خسرو سینایی می‌شنوم. آمده به دانشگاه‌ تهران تا کارگاه انتقال تجربه برگزار کند. وقتی بیست ساله‌ای با شنیدن این جملات می‌گویی چه کول، چه باحال اما وقتی سن‌ت بالاتر می‌رود کلمه لباسِ جدیدِ معنی را تن می‌کند، حالا می‌گویم خسرو سینایی درد را چون یک عضو بدن پذیرفته بود. شاید تنها راه کنارآمدن با درد همین باشد. کم دردنکشید در تمام سال‌های فیلم‌سازی، کافی بود لحن باصلابتش را وقتی از سینما حرف می‌زد می‌شنیدید: «دلم می‌خواست تا بعد از ۴۰ سالگی فیلم بلند نسازم … باید پخته می‌شدم … سهراب شهیدثالث یک بار گفت یعنی چی تا چهل سالگی نمی‌خواهی فیلم بسازی؟ …. فکر کردی کجا زندگی می‌کنی؟ … بساز فرصت برای این حرف‌ها کم است … راست می‌گفت.»

همان روز دو فیلم کوتاه از آثارش را به ما نشان داد. می‌گفت: «شرایط فیلم کوتاه‌ساختن فراهم‌تر است. هنوز هم چندتایی با دوستانم دور هم جمع می‌شویم و می‌سازیم. بدون نگرانی تهیه‌کننده و سرمایه‌گذار.» یکی از فیلم‌های نمایش‌داده شده که زمان ساختش، اگر اشتباه نکنم، به دهه چهل برمی‌گشت، داستان کبوتری بود که در یک زیرزمین میان تعداد بسیار زیادی شی فلزی به اشکال مختلف گیر افتاده و در تقلا بود به نحوی از آن‌جا خارج شود، نمی‌توانست و خود تبدیل به یک کبوتر فلزی می‌شد. تسلیم شرایط. سینایی از جوانی هم از رنگ جماعت‌شدن به هر قیمتی بی‌زار بود. این اواخر اگر کسی زنگ می‌زد به خانه‌اش برای مصاحبه چیزی با این مضمون می‌گفت که از سینمای ایران بریده. همین بریدن باعث شد که فیلم نسازد و زیربار حرف تهیه‌کننده‌هایی که گوش‌هایشان برای شنیدن حرف‌هایش سنگین شده بودند، نرود. حالا باید به‌جای تحلیل آثار متاخرش به خاطره‌ای دو ساعته از یک ورکشاپ بسنده کنیم. او دنبال گفتن شعر خودش در سینمای ایران بود و یادمان نرود که سرودهای مخالف ارکسترهای بزرگ ندارند.

نوشته‌ی عرفان شفیع‌پور

خسرو سینایی

خسرو سینایی

Khosrow Sinai Passed Away at the Age of 79

Khosrow Sinai was an Iranian film director, screenwriter, music composer and scholar best known for films such as Viva …!, The Lost Requiem, In The Alleys of Love and Talking With A Shadow. His works were typically social documentaries. He was the first Iranian film director to win an international prize after the Islamic Revolution of Iran and has been awarded the Knight’s Cross of the Order of Merit of Republicof Poland. He passed away today due to lung infection caused by COVID19

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

1,928 بازدید کلی, 13 بازدید امروز

ادامه مطلب

ستاره‌ها

در روز تولد کریستوفر نولان بخوانید: تو نباید از داشتن رویاهای بزرگ‌تر بترسی | How Inception Redefined Christopher Nolan

کریستوفر نولان Inception

آرت‌تاکس – سینمای جهان: به مناسبت تولد پنجاه سالگی کریستوفر نولان نگاهی خواهیم داشته به فیلم «Inception / سرآغاز» و نقش آن در کارنامه‌ی کاری او

تو نباید از داشتن رویاهای بزرگ‌تر بترسی

«سخت‌جان‌ترین انگل چیست؟ باکتری؟ ویروس؟ کرم روده؟ نه. یک ایده.» در سال ۲۰۰۱، ‌کریستوفر نولان که به خاطر نامزدی اسکار برای فیلم‌نامه‌ی «یادآوری» (۲۰۰۰) به شهرت رسیده بود ایده‌ای را با برادران وارنر در میان گذاشت. او مانند یک معمار پایه‌های این ایده را بنا نهاد و آن چه در ابتدا یک فیلم ترسناک درباره‌ی دزدان رویا بود رشد کرد و به فیلمی با موضوع سرقت در رویاهایی مصنوعی تبدیل شد.

ولی این ایده برای یک کارگردان تازه‌کار بیش از حد بزرگ بود و نقشه‌ی ساخت این فیلم هم کلی و بدون جزئیات لازم. نولان آن‌زمان بی‌خیال شد اما رابطه‌ای طولانی مدت را با برادران وارنر آغاز کرد که با «بی‌خوابی»‌ (۲۰۰۲) شروع شد و به راه‌اندازی مجدد و موفق مجموعه‌ی بتمن با «بتمن آغاز می‌کند» (۲۰۰۵) و دنباله‌ی موفق‌تر آن یعنی «شوالیه‌ی تاریکی» (۲۰۰۸) انجامید. در این میان او با «پرستیژ» (۲۰۰۶)، اولین گام جاه‌طلبانه‌ی خود را در دنیای علمی-تخیلی برداشت که به موفقیتی نسبی رسید.  با این حال، نولان در طول مدتی که ستاره‌ی اقبالش در هالیوود می‌درخشید هرگز ایده‌ای را که در سال ۲۰۰۱ کنار گذاشته بود ویران نکرد. با بهتر شدن مهارت‌های فنی و قصه‌گویی نولان در طول دهه‌ی اول قرن بیست و یکم، او به کامل کردن سازه‌ی ناکاملی که در ذهنش بود ادامه داد تا این که زمان رسم نقشه‌ای جدید رسید: فیلم‌نامه‌ای اصلاح شده با عنوان «سرآغاز/ Inception».

«شوالیه‌ی تاریکی» نام نولان را بر سر زبان‌ها انداخت اما این «سرآغاز» بود که ثابت کرد نام نولان می‌فروشد و مخاطبان نه صرفاً طرفدار بتمن یا جوکر که طرفدار خود نولان‌اند. «سرآغاز» نامه‌ی دعوتی برای این فیلم‌ساز و هم‌چنین مخاطبان بود که می‌گفت (به نقل از شخصیت ایمز با بازی تام هاردی): «تو نباید از داشتن رویاهای بزرگ‌تر بترسی عزیزم.»

«سرآغاز» که پروژه‌ی علمی-تخیلی جاه‌طلبانه‌ای با بازی ستارگانی چون لئوناردو دی‌کاپریو، جوزف گوردون-لویت، تام هاردی، الن پیج، کیلین مورفی، ماریون کوتیار، کن واتانابه و مایکل کین بود، مفاهیمی سرگیجه‌آور را با عناصر گیشه‌ای مورد علاقه‌ی مخاطبان ترکیب کرد. این سینمایی است که نولان، در تلاش برای ساخت اثری روشن‌فکرانه اما سازگار با گیشه، با آن شناخته شده است. «سرآغاز» ۸۲۸.۳ میلیون دلار در سراسر جهان فروخت و تا امروز به سومین فیلم لایو اکشن پرفروش با فیلم‌نامه‌ای اورژینال تبدیل شده است و تنها دو فیلم «تایتانیک» (۱۹۹۷) و «آواتار» (۲۰۰۹) جیمز کامرون از این فیلم بالاترند. این فیلم در مجموع در هشت رشته‌ نامزد اسکار شد، اولین نامزدی بهترین فیلم برای کریستوفر نولان و هم‌چنین چهار جایزه‌ی اسکار،‌ از جمله تصویربرداری برای والی فیستر، را برای نولان به ارمغان آورد. درآمد و جوایز این فیلم دست‌آوردهای کوچکی نیستند اما آن چه درباره‌ی «سرآغاز» پس از یک دهه شگفت‌انگیز به نظر می‌رسد این است که هنوز مخاطبان به بحث، نظرپردازی و کشف جزئیات جدید در گوشه‌های این هزارتوی نولان می‌پردازند که منحنی شخصیت کاراکترهایش در طول منظره‌هایی در رویاها گسترده شده است.

لئوناردو دی‌کاپریو، الن پیج و کریستوفر نولان در پشت صحنه‌ی فیلم Inception

لئوناردو دی‌کاپریو، الن پیج و کریستوفر نولان در پشت صحنه‌ی فیلم Inception

اگر از دید نمایشی محض بخواهیم بررسی کنیم، کیفیتی در «سرآغاز» هست که باعث می‌شود تا این فیلم پس از هر بار تماشای آن شگفتی‌آفرین باشد:. قطعاتی از میزانسن مانند شهر منعطف، مبارزه در راهروی چرخان و نبرد در بیمارستان کوهستانی و نمای ویران شهر در رویا هستند که هنوز هم درست مانند اولین باری که آن‌ها را در سینماها تجربه کردیم قدرتمند به نظر می‌رسند. برای فیلمی به محبوبیت «سرآغاز»، حتی پس از ده سال سخت است که بیاییم آن لحظات را که با موسیقی ماندگار هانس زیمر همراه بودند به شکلی جدید بررسی کنیم. استادی تمام در جنبه‌های فنی نمایش فیلم و این که این فیلم نسخه‌ای مدرن از جادوی فیلم است بارها و بارها گفته شده. نحوه‌ی ساخت این میزانسن‌ها یا این که در کجای این سازه‌ی چندلایه‌ای سطوح رویاهای این فیلم نولان قرار می‌گیرند دیگر جای سوال ندارد بلکه سوال اصلی در این جاست که او چگونه از این لحظات بهره می‌برد تا روایت و اصطلاحات فنی پیچیده را به سادگی یک قاب کمیک بوکی در ذهن مخاطبان جای دهد. ایده‌های بزرگ نولان درباره‌ی زمان، میراث، واقعیت و ایمان به وسیله‌ی میزانسن گسترده‌ی فیلم بنا شده و به وضوح وابسته به هدفی خاص‌اند. ارائه‌ی این ایده‌ها هم به وسیله‌ی آریادنه (پیج) که نماینده‌ی مخاطبان است انجام می‌شود. او سوال‌هایی منطقی را درست در همان لحظه که ما به عنوان مخاطبان به آن می‌اندیشیم می‌پرسد. چنین جنبه‌هایی به فیلم شفافیت روایی‌ای می‌بخشند که آن را از دیگر فیلم‌ها که با کیفیت رویاها در ارتباط‌اند، مانند «پاپریکا» (۲۰۰۶) که پیش از «سرآغاز» آمد و اغلب این فیلم با آن مقایسه می‌شود، متمایز می‌کند. این میزانسن به یاد ماندنی و توضیحات آسان و قابل فهم چارچوب سازه‌ی نولان را فراهم می‌کنند اما این درون‌مایه‌ی فیلم است که مسیری در درون آن می‌سازد.

شاید بهترین راه قدم گذاشتن در جزئیات درون‌مایه‌ی هزارتوی نولان این باشد که از نقطه‌ی خروج از آن شروع کنیم. به هر حال این پایان «سرآغاز» است که در طول ۱۰ سال گذشته بحث و مناظرات زیادی آفریده است. از نماد کاب (دی‌کاپریو) یعنی فرفره‌ی چرخان چه نتیجه‌ای باید بگیریم؟ برخی قسم می‌خورند که فرفره پیش از آن که تصویر سیاه شود شروع به تکان خوردن می‌کند و برخی حتی صدای افتادن آن را شنیده‌اند. برخی هم نظریه‌پردازی کرده‌اند که کاب، با توجه به این که او با عجله و پیش از آن که چرخش فرفره‌اش به پایان برسد آن را از درون سینک دستشویی برمی‌دارد، هرگز از لانه‌ی رویایی که یوسف (دیلیپ رائو) در مومباسا آن را به او نشان داد بیرون نیامده. لازم به ذکر است که فیلم در فیلم‌نامه با «فرفره در پشت سر او و روی میز «هنوز می‌چرخد»» به پایان می‌رسد. نولان گفته که بیش‌ترین سوالی که از او پرسیده‌اند این است که آیا کاب دارد رویا می‌بیند یا نه و او هم‌چنان مصرانه می‌گوید که پاسخ این سوال بر عهده‌ی مخاطبان است. آن چه واضح است این است که اگر نولان می‌خواست پاسخی قاطع به این سوال ارائه کند می‌توانست این کار را انجام دهد. ولی داستان این فرفره و این که آیا به چرخیدن ادامه می‌دهد یا این که می‌افتد از دید منحنی شخصیت کاب اهمیتی ندارد زیرا سایه‌ی دو ایده بر روی آن چرخش‌های پیوسته افتاده است: پشیمانی و واقعیت.

در آغاز «سرآغاز» و پس از سرقت شکست خورده‌ی کوبول، نشانه‌هایی از درون‌مایه‌ای که فیلم با آن به پایان می‌رسد دیده می‌شود. سایتو (واتانابه) به کاب می‌گوید: «خب. آیا می‌خواهی دل به دریا بزنی یا می‌خواهی پیرمردی شوی که پر از پشیمانی است و منتظر است تا تنها بمیرد؟» تمام شخصیت‌های اصلی فیلم ملزم به انجام این کار یعنی انجام عمل کاشتن رویا در درون داستان فیلم‌اند اما تنها کاب و رابرت فیشر (مورفی) از این کار پشیمان می‌شوند. آن‌ها در طول رویدادهای فیلم با درکی جدید از واقعیت به جهان دیگر می‌روند و این بار سنگین از آنان برداشته می‌شود چون این فرصتی برای فرار از تنها مردن است. آن چه درباره‌ی سفرهای کاب جالب به نظر می‌رسد این است که واقعیت سراسری اعمال آن‌ها راهی نیست که ریشه در رستگاری تمام بشریت داشته باشد. سایتو کاب و آرتور (گوردون-لویت) را استخدام می‌کند تا تلقین را طوری انجام دهند تا رابرت فیشر پس از مرگ پدرش شرکت انرژی او را منحل کند تا شرکت رقیب او که به سایتو تعلق دارد بتواند انحصار بازار را به دست گیرد. ما زمان زیادی را در «آینده‌ی نه چندان دوری» که فیلم نولان در آن اتفاق می‌افتد نمی‌گذرانیم ولی هر آینده‌ای که در آن انرژی توسط تنها یک شرکت کنترل می‌شود و آدم‌ها، مانند آن چه در لانه‌ی رویاها در مومباسا دیدیم، کرور کرور به رویا دیدن روی می‌آورند از آرمان‌شهر به دور است.

لئوناردو دی‌کاپریو، جوزف گوردون-لویت و کریستوفر نولان در پشت صحنه‌ی فیلم Inception

لئوناردو دی‌کاپریو، جوزف گوردون-لویت و کریستوفر نولان در پشت صحنه‌ی فیلم Inception

نولان در «سرآغاز» بر خلاف «بین ستاره‌ای» (۲۰۱۴)، «دانکرک» (۲۰۱۷) و ظاهراً فیلم جدید خود «انگاره» به دنبال نجات جهان نیست. در عوض او علاقه‌مند به نجات جهان‌های شخصی‌ست. این واقعیت‌های کوچک و درک دو مرد، کاب و فیشر، دو نفر که بر اساس قواعد این ژانر باید دشمن یک‌دیگر باشند ولی در طول به اشتراک گذاشتن رویا متحد یک‌دیگر می‌شوند.. عشق فیشر به پدرش به وسیله‌ی این ایده‌ی تلقینی که موریس فیشر (پیت پاستویت) می‌خواسته تا پسرش روی پای خودش بایستد تا پیش از رسیدن به انتهای فیلم تایید می‌شود. مهم نیست که این اتفاق، درست مانند بازگشت کاب به پیش فرزندانش جیمز و فیلیپا، واقعی باشد یا نه. این اتفاق به دلیل درک عشق و دل‌بستگی، واقعی می‌شود. رابطه‌ی فیشر با پدرش و مهم‌تر از آن، دیدار دوباره‌ی کاب با فرزندانش تنها واقعیت‌هایی هستند که ارزش نجات دادن و متوسل شدن به آن را دارند.

آن چه درباره‌ی رستگاری شخصی‌ای که در مرکز «سرآغاز» قرار دارد جالب است این است که این فیلم از معدود فیلم‌های گیشه‌ای است که شخصیت منفی ندارد. بله، مل (ماریون کوتیار) ایفاگر کاراکتری پیچیده و گاهی ترسناک‌ست ولی او تنها تجسمی از ناخودآگاه کاب و نشانه‌ی شکست او در دست و پنجه نرم کردن با سوگ خود است. او تصوری از یک تهدید، از فقدان عشق در زندگی‌ست که او را تا سرحد یک دشمن بالا می‌برد و نه شریکی دوست‌داشتنی که کاب مستاصلانه می‌خواهد که او باشد. آن چه کاب به تصویر مل در نقطه‌ی اوج فیلم می‌گوید یکی از بهترین اجرای دیالوگ‌ها در طول حرفه‌ی کاری پرافتخار دی‌کاپریوست: «آرزو می‌کنم. این را بیش از همه چیز آرزو می‌کنم. ولی نمی‌توانم تو را با تمام پیچیدگی‌ها، تمام خوبی‌ها و تمام عیب‌هایت تصور کنم. به خودت نگاه کن. تو تنها سایه‌ای از زن واقعی منی. تو نهایت چیزی هستی که می‌توانم تصور کنم ولی من متاسفم. تو آن قدر خوب نیستی.» این لحظه‌ی کاتارسیس می‌تواند نشانه‌ای بر این باشد که کاب در انتهای فیلم رویا نمی‌بیند و می‌تواند واقعیت را همان طور که هست درک کند. ولی این سوال هم‌چنان پابرجاست که آیا فرزندان کوچک کاب را که هنوز پیچیدگی‌های بزرگ‌سالی را نیافته‌اند و او به ندرت آن‌ها را دیده می‌توان با همان دید انتقادی که او با آن به سایه‌ی زنی که عمری را با او گذرانده نگریسته بود درک کند یا نه. در این جا دوباره به این نکته می‌رسیم که چه فرزندان کاب واقعیت باشند و چه رویا اهمیتی ندارد.

اکنون که به «سرآغاز» نگاه می‌کنیم می‌بینیم که جای تعجبی ندارد که نولان کار بر روی این فیلم را مدت کوتاهی پس از به پایان رساندن «یادآوری»، با توجه به شباهت درون‌مایه‌ی این دو فیلم، آغاز کرد. کلمه‌ی یادآوری برگرفته از عبارت لاتین «یادآوری موری» به معنی «به یاد آور که خواهی مرد» است. لذا یک یادآوری (یادواره) نمادی برای یادآوری ناگزیری مرگ است و جمجمه در اروپای قرون وسطایی نماد رایجی برای یادآوریها بود. این عبارت و این ایده در طول اعصار مختلف به چیزی که نماد خاطره‌ای خاص باشد تغییر یافت که خالکوبی‌ها و عکس‌هایی را که لنی (گای پیرس) در «یادآوری» جمع‌آوری می‌کند توجیه می‌کند. با بررسی «یادآوری» در مقایسه با «سرآغاز»، به کلمه‌ی دیگری برای توصیف یک یادواره می‌رسیم: توتم. توتم با این که بیش‌تر معنایی مقدس دارد اما از معنویت و روح اصلاً به دور نیست. توتم‌ها در «سرآغاز»، فرفره‌ی کاب، تاس دست‌کاری شده‌ی آرتور، مهره‌ی شطرنج آریادنه، همگی یادواره‌اند. یک یادآوری از حقیقتی احتمالاً فراموش شده. این که جهان رویایی آن‌ها واقعی نیست و هر چقدر آن‌ها در آن رویا احساس فناناپذیری کنند، مانند ۵۰ سالی که کاب و مل در شهری که ساخته بودند کردند، جسم فانی آن‌ها در واقعیت منتظر آن‌هاست. لنی در پایان «یادآوری» نتیجه‌ی یادواره‌هایش را، این حقیقت که او مدت‌هاست قاتل همسرش و کسی را که توانایی ساخت حافظه‌ی جدید را از او گرفت یافته و کشته، نادیده می‌گیرد. او واقعیت را نادیده می‌گیرد، عکس‌ها و شواهدی را که او را به حقیقت رسانده‌اند نابود می‌کند، زیستن و به پایان رساندند را فراموش می‌کند تا سفر او بتواند ادامه یابد و در زندگی چرخه‌وار خود باقی بماند. ولی کاب در پایان «سرآغاز» توتم خود را نادیده می‌گیرد تا سفر خود را به پایان برساند. تا آسانسور ذهنش که او را در طول گذشته‌ی پر از پشیمانی‌اش بالا و پایین می‌برده بالاخره بایستد و او به یاد آورد که زندگی کند.

لئوناردو دی‌کاپریو و کریستوفر نولان در پشت صحنه‌ی فیلم Inception

لئوناردو دی‌کاپریو و کریستوفر نولان در پشت صحنه‌ی فیلم Inception

یک دهه از زمانی که کریستوفر نولان هزارتوی خود را به پایان رسانده می‌گذرد ولی هنوز ما بارها و بارها به سراغ آن می‌رویم و مسیرهایی جدید را کشف می‌کنیم که سرشار از تلمیح‌ها و نمادشناسی‌های جدید است و با راه‌های جدید درک و تفکر چیزهای جدیدی را بر روی سازه‌ی پیشین می‌سازد. مسیرهای ایده‌ی بزرگ نولان گرچه مستحکم و مرتفع‌اند اما هرگز سرد و بی‌روح نیستند. اتهامی که به اشتباه به فیلم‌های نولان زده شده است. «سرآغاز» هر کاری نکند، گرما و نور می‌تاباند. تصویر یک پدر که فرزندانش را زیر نور آفتاب در آغوش می‌کشد بار روایی و درون‌مایه‌ای بیش‌تری دارد تا تصویر خاکستری یک فرفره. کریستوفر نولان در داستان خود از سفر یک پدر برای بازگشت به سوی فرزندانش ژانر علمی-تخیلی، فیلم‌سازی گیشه‌ای و انتظارات مخاطبان را بالا برد و با این وجود هرگز این حقیقت را فراموش نکرد که هم پشیمانی و هم واقعیت را می‌توان با عشق مدیریت کرد.

How Inception Redefined Christopher Nolan

This year marks the 10th anniversary of Christopher Nolan’s labyrinthine heist film, “Inception”. This has made an opportunity to delve into its endless pathways and see what has made this movie so debatable and curiously interesting. “Inception”, with its majestic dreamscapes and blurring the border between dream and reality has become a monumental movie worth watching.

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

3,211 بازدید کلی, 12 بازدید امروز

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها