اجرای استادانه‌ی حماسه | یک ویدیومقاله از خسرو نقیبی درباره‌ی Bohemian Rhapsody

با Bohemian Rhapsody برنده‌ی گلدن‌گلوب بهترین فیلم درام سال ۲۰۱۸ آشنا شوید

اجرای استادانه‌ی حماسه | یک ویدیومقاله از خسرو نقیبی درباره‌ی Bohemian Rhapsody

 

تقارن عجیبی‌ست در یک سال ساخته‌شدن «ستاره‌ای متولد شده» و «Bohemian Rhapsody». این‌که ذهن ناخودآگاه هر دو را در کفه‌ی ترازو می‌گذارد و مقایسه می‌کند؛ که کدام دراماتیک‌تر است؟ فیکشنِ آقای کوپر یا بیوگرافیِ برایان سینگر؟ و عجیب این‌که هر دو سربلند بیرون می‌آیند، بس که خون دارند و گرم‌ند و پر انرژی. می‌خواهم محل مقایسه را جای دیگری ببینم. آن‌جا که تفاوت واقعن وجود دارد. این که فیلم بردلی کوپر و شیمی میان اوی بازیگر و لیدی گاگا از یک غریزه‌ی وحشی می‌آید و یک عشق به سوژه و موسیقی و پرداخت هیجانیِ درست شکل‌گرفته روی صحنه، اما «Bohemian Rhapsody» درست ۱۸۰ درجه آن‌طرف خط، فیلم چیدمان است و خط‌کشی و اجرای استادانه. فیلم پلان به پلان طراحی است و برنامه‌ریزی برای در بهترین شکل ممکن بودن؛ و این‌جاست فرق میان سینگرِ حالا دیگر کهنه‌کار و کوپرِ در آغاز مسیر کارگردانی. اصلن هم مهم نیست که دو هفته‌ی آخر را خود سینگر فیلم‌برداری نکرده باشد و دکستر فلچر را آورده باشند تا کار را جمع کند (که به کل می‌خواست فیلم دیگری از مرکوری بسازد و پیش از آمدن سینگر به همین دلیل از پروژه کنار گذاشته شده بود). اسکلتی که سینگر برای «Bohemian Rhapsody» طراحی کرده چنان محکم و بدون امکان تصرف است که هرکس دیگری هم در نقش پیش‌برنده آن، می‌توانسته اجراکاری صرف باشد و بس.

آخرین‌باری که از اجرای استادانه نوشته بودم وقت تماشای یک بیوگرافی دیگر بود: «شتاب» آقای ران هاوارد؛ و عجیب این‌که آن بیوگرافی هم درست در نیمه‌ی دهه‌ی ۷۰ میلادی می‌گذشت. انگار چیزی آن‌جاست که جز با چیدمان، جز با اجرای جزء به جزء آن‌چه به دهه‌ی بزرگ هفتاد اصالت داده بود، قابل تصویرشدن نیست، و سینگر دقیقن همان انتخابی را کرده که آن‌جا هم هاوارد کرده بود. فیلمِ «نماهای خیلی باز» و عظیم (آن‌جا پیست فرمول یک و این‌جا صحنه‌های موسیقی) و «نماهای بسته‌» از ترس و خشم و وسوسه‌ی آدم‌ها. با این دست‌فرمان است که پایان فیلم بیوگرافی سینگر هم مثل آن فیلم هاوارد به مبارزه‌ی بزرگ ختم می‌شود. آن‌جا بازسازی با جزئیات یک مسابقه‌ی فرمول یک، این‌جا بازسازی افراطی و Real time اجرای کویین در لایو اید (که البته احتمالن این انتخاب از داستان‌نویس مشترک هم می‌آید. «شتاب» را پیتر مورگان نوشته بود و این‌جا هم فیلم‌نامه‌ی اولیه کار مورگان است اما بعد به دلیل اختلاف از تیم جدا می‌شود و نام‌ش به‌عنوان داستان‌نویس در تیتراژ آمده. اصلن بعید نیست انتخاب مقطع روایت داستان از آنِ مورگان باشد).

حماسه در این‌جا، نه وقت شکل‌گیری Bohemian Rhapsody (حماسه‌ی کولی) که هنگام تماشای فردی میان غریو جمعیت حاضر در استادیوم است؛ انگار همه‌ی آن نزدیک به دو ساعت پیش‌تر را دیده‌ایم تا برسیم به یک کنسرت واقعی. تمام آن ۲۱دقیقه‌ی اجرای پنج ترانه‌ی گروه کویین در بخش نخست لایو اید؛ ترانه‌هایی که حالا قصه‌ی ضبط‌ هرکدام‌شان را می‌دانیم و ماجرا فقط لذت از اجرای زنده نیست؛ لذت از زنده‌ماندن گروه تا این اجراست. لذت از زنده‌بودن فردی تا این اجرا. که انگار همه‌اش برای این حماسه‌ و رخ‌دادش بوده است و نه هیچ چیز دیگر. این یکی از شورانگیزترین فصل‌های تاریخ سینما روی پرده است. بی‌ترس از خسته‌گی تماشاگر، بی‌هراس عین اصل درنیامدن، سینگر می‌خواهد و می‌تواند. عینِ لایو اید را روی پرده بار دیگر اجرا می‌کند و جوری این کار را می‌کند که بعید می‌دانم تا مدت‌ها کسی از ترس مقایسه، هوس جاه‌طلبی‌ای نظیر این را روی پرده کند. و البته که این پایان چنان برای خالق مهم بوده، که از کل پروسه‌ی خلق دراماتیک «نمایش باید ادامه پیدا کند» و آن ماه‌ها و هفته‌های منتهی به مرگ مرکوری، می‌گذرد و مطمئن است شنیده‌شدن آن به‌عنوان آخرین تِرَک در تیتراژ پایانی به‌عنوان خاتمه‌بخش اثر، همه‌ی آن‌چه را که باید، می‌سازد. نمایش، تا همین امروز، ادامه پیدا کرده است.
درگیری‌های زمان فیلم‌برداری، سه ضلع داشته است. سینگرِ کارگردان، رامی مالکِ بازیگر و نیوتون توماس سیگلِ فیلم‌بردار. فقط فیلم را که ببینید متوجه می‌شوید این حجم از کمال‌گرایی در کار هر سه، اگر به درگیری ختم نمی‌شده، جای تعجب داشته. تسلط سینگر بر آدم و اشیاء و هرچه مقابل دوربین رخ می‌دهد حیرت‌انگیز است، کار سیگل به لحاظ بصری خود دهه‌ی ۷۰ است (کم فیلم از دهه‌ی ۷۰ ندیده‌ایم اما این چیز دیگرست) و رامی مالک به‌رغم شباهت کم ظاهری با فردی مرکوری، انگار بخشی از روح او را در خود فرو برده باشد، تجسم کامل فردیِ واقعی روی پرده‌ی سینماست. احتمالن خیلی بهتر از آن‌چه ساشا بارون کوهن می‌خواست به کمک فلچر و مورگان از مرکوری به‌عنوان یک عصیان‌گر بسازد و خب استودیو نپذیرفت و کنارشان گذاشت. باقی بازیگران هم بهترین انتخاب‌های موجود به نظر می‌‌رسند (انتخاب شخصی من میان‌شان لوسی بوینتون و آیدان گیلن است).

«Bohemian Rhapsody» از کمال‌گراترین و جاه‌طلبانه‌ترین فیلم‌هایی‌ست که روی پرده‌ی سینما دیده‌ام. همان‌قدر که خود مرکوری جاه‌طلب بود. تماشای فیلم در سالن اسکرین ایکس هم البته به بخشی از این حس کمک کرده؛ وقتی خودت را در آن فصل پایانی در محاصره‌ی تصویر ۲۷۰درجه‌ی کنسرت لایو اید می‌یابی، انگار بخشی از آن روزی. وسط آن روز به‌خصوص.

این، یکی از بهترین بیوگرافی‌هایی‌ست که دیده‌ام و اگر «ستاره‌ای متولد شده» نبود، می‌گفتم بهترین فیلم ۲۰۱۸. تا این‌جا فقط می‌توانم نام‌شان را کنار هم بگذارم. تا دیدن دوباره‌شان. تماشاهای دوباره است که نشان می‌دهد کدام قرار است بیش‌تر بماند. امیدوارم که هر دو؛ همین اندازه که امروز.

 

بیش‌تر ببینید:

همه‌ی آن‌چه باید درباره‌ی «ستاره‌ای متولد شده» بدانید | لینک تماشا

همه‌ی آن‌چه باید درباره‌ی «رما» بدانید | لینک تماشا

همه‌ی آن‌چه باید درباره‌ی «سوگلی» بدانید | لینک تماشا

همه‌ی آن‌چه باید درباره‌ی «کتاب مرجع» بدانید | لینک تماشا

لینک کوتاه:

شاید این ها را نیز دوست داشته باشید

دیدگاه شما چیست ؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *