با ما همراه باشید
نقد فیلم من به پایان دادن این وضع فکر می کنم نقد فیلم من به پایان دادن این وضع فکر می کنم

سینمای جهان

نور زمستانی؛ نوشته‌ی حمیدرضا سلیمانی برای فیلم «من به پایان دادن این وضع فکر می‌کنم» | I’m Thinking of Ending Things Review; by Hamid Reza Soleimani

پرونده‌ی حلقه‌ی منتقدان آرت‌تاکس برای فیلم «من به پایان دادن این وضع فکر می‌کنم» | نقد دوم: حمیدرضا سلیمانی

نور زمستانی

فیلم‌های چارلی کافمن – چه در مقام فیلم‌نامه‌نویس و چه در مقام کارگردان –  مخاطب را در موقعیت دشواری قرار می‌دهند. از یک سو بسنده کردن به عبارات ساده انگارانه و سطحی مثل «مصایب خلق هنری» یا «پرسه زدن در پیچ و خم‌های ذهن افسرده» برای توصیف آنچه روی پرده نقش بسته حاصلی جز فروکاستن دنیای ذهنی ناب کافمن به عباراتی دستمالی شده و از فرط تکرار بی معنی ندارد، چنین رویکرد کاهلانه‌ای هم از توضیح جزییات متمایز کننده فرمی آثاری مثل اقتباس و نیویورک، جزء از کل باز می‌ماند و هم با بی‌توجهی تاسف باری از کنار شوریدگی منحصر به فرد تنیده شده در تار و پود داستان‌ها و شخصیت‌های آثاری مثل درخشش ابدی یک ذهن پاک و آنومالیسا می‌گذرد. از سوی دیگر و از آنجا که آثار کافمن مملو از نشانه‌ها و اشاره به آثار هنری کلاسیک و معاصر هستند این وسوسه را در مخاطب ایجاد می‌کنند که دست به دامان بینامتن و فرامتن شود و برای تشریح آن چه روی پرده دیده از «سنت روانشناسی یونگی» و «فلسفه‌ی هنر اگزیستانسیالیستی» و «ساختار هنر پست مدرن نیویورکی» یاری بخواهد، در همین من به پایان دادن این وضع فکر می‌کنم آن قدر نشانه و نماد و ارجاع به آثار هنری عمومن نخبه گرا – از نقد پالین کیل بر زنی تحت‌تاثیر جان کاساویتس تا اشعار ویلیام ووردزوورث و نمایش‌های موزیکال کلاسیک و لئو تولستوی – از طرف کارگردان در جای جای اثر گنجانده شده که به راحتی می‌توان در دام کشف کارکرد تک تک این نمادها و رابطه‌ی آنها با یکدیگر و روایت فیلم و شخصیت‌ها افتاد و تصویر بزرگ‌تر را نادیده گرفت. بماند که چنین رویکرد به ظاهر هوشمندانه‌ای در مواجهه با آثار هنری چندلایه و غریب به اندازه‌ی کافی توسط خود کافمن در آثار قبلی‌اش مورد ریشخند قرار گرفته است.

در این میان اما من به پایان دادن این وضع فکر می‌کنم احتمالن بیش از سایر آثار کافمن مستعد سوء تفاهم است. ساختار روایی رویاگون و نامتعارف فیلم حتا در قیاس با فیلم‌های قبلی فیلمساز هم دیریاب و دشوار جلوه می‌کند، کافمن هم به نظر عامدانه و تا حد امکان فیلمش را از عناصر پر کشش فیلم‌های قبلی (هم‌چون طنز و تعقیب و گریز در اقتباس و جان مالکوویچ‌بودن  و داستان عاشقانه‌ی پر کشش درخشش ابدی یک ذهن پاک) تهی کرده و به جایش ابداعات فرمی و روایی دیوانه‌وار نیویورک، جزء از کل را چند برابر غلیظ‌تر کرده. با در نظر گرفتن همه‌ی این‌ها چندان هم غافلگیر کننده نیست که بیننده‌ی عادت کرده به سرعت سرسام آور زندگی در عصر شبکه‌های اجتماعی من به پایان دادن این وضع فکر می‌کنم را متظاهرانه یا در بهترین حالت کند و حوصله سر بر بیابد، و البته که چنین واکنش‌هایی نسبت به فیلمی که گویی ملاقات دنیای مالیخولیایی دیوید لینچ با سه گانه‌ی پیش از … ریچارد لینک‌لیتر است، چندان هم نباید تعجب برانگیز باشد (سفر بازگشت در جاده‌ی تاریک و هراس‌انگیز و سکانس آشفته کننده‌ی خرید بستنی و فروشنده‌هایی که نحسی از سر و رویشان می‌بارد یادآور اضطراب بی‌تاب کننده‌ی تنیده شده در بهترین لحظات سینمای لینچ هستند).

به راستی راوی من به پایان دادن این وضع فکر می‌کنم کیست؟ داستان در چه زمانی روایت می‌شود؟ آیا کل فیلم فلاش بکی گذرا در ذهن جیک کهنسال است یا ما شاهد یادآوری‌های لوسی (یا لوییزا؟ یا لوسیا؟) هستیم؟ محو کردن سرگیجه آور مرز بین خیال/ واقعیت و عینیت/ ذهنیت در دل روایت‌هایی تودرتو با راویانی که خود نیز گرفتار این عدم قطعیت شده‌اند عنصری کم‌وبیش ثابت در آثار کافمن هستند. شیوه‌ی روایت این داستان‌ها نیز عمومن از مسیری سرراست و مبتنی بر آموزه‌های کلاسیک فیلم‌نامه‌نویسی پیروی نمی‌کند، شاید از این منظر کلیدواژه‌ی فرم روایی داستان‌های کافمن در عبارتی باشد که شخصیت نیکلاس کیج (که تصادفن نامش چارلی کافمن است!) جایی در اواسط اقتباس به زبان می‌آورد: اوروبوروس، نمادی برگرفته از اساطیر مصر باستان متشکل از ماری که در حال بلعیدن دم خود است. نشانه‌ای از چرخه‌ای بی‌پایان که ابتدا و انتهاش دقیقن مشخص نیست. حال نگاه کنید به شیوه‌های روایتی آثاری مثل اقتباس (چرخه‌ی وقایع کتاب/نویسنده‌ای که باید از این کتاب اقتباس کند و رابطه‌ی نویسنده با همان شخصیت‌های واقعی کتاب در دل داستانی خیالی)، درخشش ابدی یک ذهن پاک (خاطره در خاطره و چرخه‌ی ابدی شروع رابطه، فراموشی رابطه و سپس فراموشیِ فراموشی رابطه (!) و شروع مجدد رابطه) و نیویورک، جزء از کل (چرخه‌ی مرگ/زندگی و تئاتر در تئاتری که قرار است کپی نعل به نعلی از واقعیت باشد ولی کم‌کم تشخیص مرز دنیای واقعی و دنیای شبیه‌سازی شده هم برای شخصیت‌های داستان و هم برای ما غیرممکن می‌شود). رد پای این فرم دایره وار بی‌انتها را در من به پایان دادن این وضع فکر می‌کنم هم می‌توان دنبال کرد. سفر جیک و لوسی (یا لوییزا؟ یا لوسیا؟) از مبدا سفرشان به خانه‌ی پدری جیک و بازگشت دوباره به مبدا (و این تصور که این سفر نیم روزه سالهای سال در ذهن شخصیت‌های فیلم در حال تکرار است)، لوپ تکرارشونده و غمبار جیک جوان و جیک کهنسال و بازگشت به موتیف آشنا‌ی چارلی کافمن: تئاتر و ادغام ماهرانه‌ی آن در واقعیت به طوری که تفکیک پایان یکی و آغاز دیگری هم برای شخصیت‌هاش غیرممکن است – و همین عدم توانایی در تفکیک واقعیت از خیال به یک معنی موتورمحرکه‌ی داستان‌های او هستند– و هم ما مخاطبین را در چالشی دلپذیر به لحاظ درک موقعیت‌های داستانی قرار می‌دهد.

شاید اولین چیزی که در مرورکارنامه‌ی چارلی کافمن جلب توجه کند تلخ‌تر و تیره‌تر شدن حال و هوای فیلم‌های او در گذر زمان باشد. فقط کافی است فضای فانتزی و «مشنگی» آثاری مثل جان مالکوویچ‌بودن و اقتباس را با اتمسفر بدبینانه و محزون آنومالیسا و من به پایان دادن این وضع فکر می‌کنم مقایسه کنید. این تفاوت بدون شک هم ریشه در تجربه‌ی زیسته‌ی هنرمند دارد و هم تا حدودی متاثر از این واقعیت است که در آثار ابتدایی کارنامه‌ی کافمن کارگردانانی مثل اسپایک جونز و میشل گوندری با جهان‌بینی خاص خود مسوول اجرای فیلم‌نامه‌های کافمن بوده‌اند (اگر بدانید که اسپایک جونز هم از خالقان اصلی یکی از شنیع‌ترین سری کمدی‌های تمام این سال‌ها، یعنی سری تلویزیونی و سینمایی احمق بوده است و همزمان آثار تحسین شده‌ای مثل اقتباس و او را روی پرده داشته است در «خل و چلی»بودن جهان‌بینی او شک نمی‌کنید!). کافمن فضای پریشان آنومالیسا را تا حدی به مدد تکنیک استاپ-موشن و موقعیت‌های به شدت استیلیزه‌ی فیلم قابل تحمل کرده بود، ولی او در من به پایان دادن این وضع فکر می‌کنم دیگر فرصتی برای فرار از این تشویش ذهنی به بیننده‌اش نداده. این‌جا هم، هم‌چون بسیاری از آثار قبلی کافمن سایه‌ی بلند تباهی محتوم و غیرقابل اجتناب بر فیلم گسترده شده، رابطه‌ی در آستانه‌ی فروپاشی جیک و لوسی (یا لوییزا؟ یا لوسیا؟)، مادر در آستانه‌ی احتضار، پدر درگیر با فراموشی و شاید از همه مهیب‌تر سرنوشت حیوانات اسیر شده در مزرعه (استعاره‌ای از وضعیت شخصیت‌های جهان فیلم ساز؟) همه قطعات تکمیل‌کننده‌ی پازل وهم‌ناک کافمن در من به پایان دادن این وضع فکر می‌کنم هستند، روابط و زندگی‌هایی که زمانی با شوق و آسودگی همراه بوده‌اند و حالا که به پایان خود نزدیک می‌شوند به تصاویری دردناک و زجرآور بدل شده‌اند. و این شاید ویژگی مشترک انسان‌ها باشد که در مواجهه با زوال (زوال رابطه یا عقل یا زندگی) به نبردی بیهوده با واقعیت رو می‌آورند (از این منظر «انسان تنها حیوانی است که به مرگ می‌اندیشد» دیالوگ کلیدی فیلم است).

مهم‌ترین دستاورد فیلم احتمالن این باشد که توانسته این احساس ظلمت فراگیر در جهان داستانی‌اش را بدون آن که ذره‌ای دچار لکنت شود به بینندگانش منتقل کند و این امر به مدد اجرایی متمرکز و ماهرانه در بالاترین سطح ممکن میسر شده،فضاهای کم‌نور در کنارهای قاب‌هایی کلاستروفوبیک و استفاده‌ی هوشمندانه از ابعاد تصویر 4:3 (حاصل کار خیره‌کننده‌ی لوکاش ژال لهستانی) نقشی اساسی در انتقال حس گرفتارشدن شخصیت‌ها – و البته ما مخاطبین – در زمان و مکان بازی می‌کنند. کافمن کارگردان توانسته سیاهی و تیرگی نفوذکرده در کلمات کافمن نویسنده را با چیره‌دستی تمام به تصویر در بیاورد و نتیجه فیلمی شده است که در تصویرکردن مهابت مواجهه‌ی انسان با نیستی می‌تواند هم‌تراز بزرگ‌ترین آثار تاریخ سینما در این زمینه بایستد.

در این که من به پایان دادن این وضع فکر می‌کنم فیلمی نیست که بتواند هر سلیقه‌ای را راضی کند شکی نیست. فیلم عجله‌ای در تعریف‌کردن قصه‌اش ندارد و کوچک‌ترین اهمیتی هم نمی‌دهد که بیننده‌ی بی‌حوصله و کم‌طاقت را از دست بدهد. از نظر مضمونی و حسی هم من به پایان دادن این وضع فکر می‌کنم بیش‌ترین فاصله‌ی ممکن را با آثار ابتدای هزاره‌ی سوم کافمن دارد، با اینکه مفهوم فانی‌بودن انسان و بی‌دفاع‌بودنش در برابر مرگ و تباهی درون مایه‌ی جدید در آثار کافمن نیست ولی حتا فیلمی مغموم مثل نیویورک، جزء از کل هم به مدد طنز ظریفش این قابلیت را داشت که در لحظاتی بیننده‌اش را از فضای گرفته‌ی پرملالش بیرون بیاورد، این‌جا و در من به پایان دادن این وضع فکر می‌کنم ولی خبری از کوچک‌ترین نشانه‌ی امیدی نیست. با این وجود و حتا اگر کافمن در تلخ‌ترین، ناامیدانه‌ترین و بدبین‌ترین حالت خود نسبت به انسان، روابط انسانی و زندگی قرار گرفته باشد باز هم این فیلمی است که تجربه‌ی تماشایش به اندازه‌ی ذهن خالقش منحصربه‌فرد و تکان‌دهنده است. تجربه‌ای مثل این که در یک شب سرد زمستانی کسی یک سطل آب یخ روی شما بریزد و بعد مجبورتان کند تا صبح با لباس خیس وسط حیاط بایستید.

نوشته‌ی حمیدرضا سلیمانی

 

از پرونده‌ی حلقه‌ی منتقدان آرت‌تاکس برای فیلم «من به پایان دادن این وضع فکر می‌کنم» دیدن کنید:

نقد نخست: نوشته‌ی خسرو نقیبی | لباسی تن پادشاه نیست

نقد دوم: نوشته‌ی حمیدرضا سلیمانی | نور زمستانی

نقد سوم: نوشته‌ی محمدحسین گودرزی | خلاف خرق عادت‌های همیشه

نقد چهارم: نوشته‌ی سارا آقابابایان | فراش خیال

نقد پنجم: نوشته‌ی پوریا یوسفی کاخکی | چارلی کافمن بودن!

 

I’m Thinking of Ending Things Review; by Hamid Reza Soleimani

Khosrow Naghibi (chief editor):

Don’t take all the praise too seriously; this is the king without his clothes

Sara Aghababayan:

Maybe due to the nature of its subject, it’s not as intellectual as Synecdoche, New York or hopeful as Eternal Sunshine but it’s another spark of Charlie Kaufman’s mind in the dramatisation of the human mind.

Hamid Reza Soleimani:

It’s as if someone throws you a bucket of cold water and tells you to stand there wet for the entire night.

Mohammad Hosein Goodarzi:

Maybe the clear philosophy is time moving forward and people being stuck, but even if we consider the movie’s twisted timeline, it goes nowhere.

Pooriya Yoosefi:

At first glance, Kaufman’s new movie feels more like Linklater-ish. A director whose characters are trying to find an understanding of themselves in constant exploration of metaphors

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سینمای جهان

سینمای روز زیر ذره‌بین: فیلم جوخه‌ی انتحار | علیه جریان رایج ابرقهرمانی

فیلم جوخه‌ی انتحار

سینمای روز زیر ذره‌بین: فیلم جوخه‌ی انتحار | علیه جریان رایج ابرقهرمانی

نوشته‌ی عرفان استادرحیمی/ حلقه‌ی منتقدان آرت‌تاکس

چه می‌شد اگر فیلم‌های سوپرهیرویی کمپانی‌های عظیم هالیوودی، ورای توسعه‌ی یک جهان سینمایی مشترک، فراهم‌کردن متریال کافی برای دامن‌زدن به بحث‌ها و تئوری‌پردازی‌های بی‌پایان هواداران، و البته درآمد‌زایی، داستان‌های واقعی تعریف می‌کردند، شخصیت‌های جدی می‌ساختند و خلاقیت شورانگیزی به تماشاگر عرضه می‌کردند؟… زیادی ایده‌آل است؟ سینمای جیمز گان در این سال‌ها معرف یک «چه می‌شد اگر» ساده‌‌تر بوده: چه می‌شد اگر فیلم‌هایی که با هدف/ادعای سرگرم‌کنندگی صرف ساخته می‌شوند، برای یک‌بار هم که شده، محض تنوع، واقعن سرگرم‌کننده بودند؟!

البته که می‌توانم پاسخ احتمالی به این سوال را همین حالا تصور کنم: فیلم‌های ابرقهرمانی مخاطب خودشان را دارند، و به‌قدر‌کافی سرگرم‌کننده و شورانگیزند. آثاری که سالانه میلیون‌ها آدم را به سینما‌ها یا پای نمایشگرهاشان می‌کشانند و میلیون‌ها دلار پول به جیب کمپانی‌های بزرگ سازنده‌شان واریز می‌کنند، حتمن باید برای خیل وسیعی از مخاطبان رضایت‌بخش و دوست‌داشتنی باشند، نه؟ کیفیت فیلم‌های ابرقهرمانی همان چیزی است که مخاطبان می‌خواهند و سازندگان‌شان با شناخت درست از مخاطب هدف، نیازهای او را برآورده می‌سازند… همه‌چیز به نظر سر جای خودش قرار دارد و تماشاگر هم باید جای زدن زیر میز و برهم‌زدن بازی،‌ از میان دوگانه‌ی تماشا/نادیده‌گرفتن این آثار، یکی را انتخاب کند…

«جوخه‌ی انتحار»‌ کجای این معادله قرار‌می‌گیرد؟ جیمز گان -که حالا هر دو سوی دوگانه‌ی مارول/دی‌سی را تجربه کرده- با آثارش چه کیفیت متمایزی در نسبت با جهان سینمایی دو کمپانی عرضه می‌کند؟ چرا یک فیلم تازه از جیمز گان، واکنش متفاوتی در نسبت با سایر آثار ابرقهرمانی برمی‌انگیزد و توجه کسانی را جلب می‌کند که الزامن مخاطب سنتی این آثار نیستند؟

مسئله‌ی ژانر و لحن است؟ باید باشد! فیلم‌های گان به پارودی آثار ابرقهرمانی شبیه‌اند. جای ابرانسان‌های بی‌نقص، انسان‌هایی کم‌هوش با همراهی موجوداتی هیولاوش اما دوست‌داشتنی و چند جانور ریزجثه‌ی بامزه، رهسپار ماجراجویی‌های بزرگی می‌شوند که به شکل واضحی توان یا لیاقتش را ندارند! ساندترک نامعمول و جذابی در بسیاری از صحنه‌ها جای موسیقی ژنریک آثار ابرقهرمانی را می‌گیرد، در نقاط عطف هر داستان لحظات کمیک دیوانه‌واری داریم،

در نقاط عطف هر داستان لحظات کمیک دیوانه‌واری داریم، و ارجاعات و رفرنس‌های پرشمار به آیکون‌های فرهنگ عامه و کلیشه‌های سنتی ژانر، مدام به تماشاگر یادآوری می‌کنند که این‌یکی را باید به قصد تفریح ببیند و هیچ مسئله‌ای در این فیلم‌ها آنقدر‌ها هم جدی نیست! (خصوصن این آخری که با رهایی نسبی از وظایف توسعه‌ی جهان سینمایی و به دور از شسته‌رفتگی دست‌و‌پا‌گیر مارول، رسمن به سیم آخر می‌زند، و خب به همین واسطه تبدیل می‌شود به بهترین ساخته‌ی گان تا امروز!)

اما آیا واقعن چنین است؟ آیا پوزخند‌زدن به حماقت جاری در موقعیت‌های پارودیک، تنها واکنشی است که مخاطب حین تماشای یک فیلم ابرقهرمانی جیمز گان از خود نشان می‌دهد؟ فداکاری گروت در پایان جلد اول نگهبانان کهکشان، فصل ادای احترام به یاندو در پایان جلد دوم، و آن فلش‌بک کوتاه در نقطه‌ی اوج همین جوخه‌ی انتحار هم کیفیتی پارودیک دارند؟…

مسئله‌ی اصلی، نه صرفن لحن سبک‌تر یا خودآگاهی فیلم‌های گان، که مبحث کلی‌تری با عنوان «هنر داستانگویی» است. تمایز اصلی آثار گان با یکی-دو جین ساخته‌ی مشابه مارول و دی‌سی، انرژی و شوری است که مستقیمن از ذهن و روح و روان خالق سرچشمه می‌گیرد. آیا می‌شود به شکافتن تک‌چشم یک ستاره‌ی دریایی جهش‌یافته‌ی غول‌آسا با یک نیزه، و شناکردن درون آن وزنی شاعرانه داد؟! می‌شود کاری کرد تا در لحظه‌ی هجوم همه‌ی موش‌های یک شهر به یک نقطه، قطره‌ی اشکی گوشه‌ی چشم مخاطب بغلتد؟! داستان‌گوی واقعی می‌تواند!

داستانگویی واقعی، ‌حلقه‌ی گم‌شده‌ی جهان‌های سینمایی این سال‌هاست؛ که روز‌به‌روز صرفن از طول و عرض کش‌می‌آیند. فقدان خالقانی که مخلوقات‌شان را واقعن دوست دارند، ارزش همراهی موسیقی خیال‌انگیز با تصویری زیبا را می‌فهمند، و دائمن در جست‌و‌جوی شیوه‌های خلاقانه برای روایت داستان‌هاشان هستند؛ در عوضِ جولان اپراتور‌های پروژه‌های عظیم چند‌ده‌ساله‌ی کمپانی‌ها، ترویج متوسط‌بودن با مجوز لیبل «فیلم ابرقهرمانی» و بهانه‌ی توسعه‌ی جهان سینمایی، و توسل به حواشی فرامتنی، جوک‌های فرمولیزه‌شده‌ی بی‌خطر و یکی-دو رفرنس دم‌دستی برای خوره‌ها. اینی که هست خیلی کمتر است از آن‌چه دریغ می‌شود… مارتین اسکورسیزی هم همین را گفت اصلن!

 

مارگو رابی: دوست دارم نسخه‌ی کامل جوخه‌‌ی انتحار اکران شود

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

 

ادامه مطلب

سینمای جهان

سینمای اروپا: کنعان هالیوودی های بدنام

شیا لباف

سینمای اروپا: کنعان هالیوودی های بدنام

یادداشت عرفان شفیع‌پور عضو حلقه‌ی منتقدان آرت‌تاکس درباره‌ی سینمای هالیوود، سینمای اروپا و شیا لباف بازیگر فیلم تکه‌های یک زن

پیوستن به هالیوود، در سطح سینمای مستقل و یا استودیویی، یکی از آرزوهای قلبی اکثر سینماگران در سراسر دنیاست. خواستی که حتا اگر به زبان آورده نشود، در ناخودآگاه اهالی سینما جا خوش کرده.
پدیده‌ی مهاجرت به هالیوود، اغلب با کوچ سینماگران اکسپرسیونیستی آلمان در دوران طلایی هالیوود به یاد آورده می‌شود. فریتز لانگ و فردریش ویلیام مورنائو دو تن از چهره‌های شاخص این جریان‌ند. کشور مبدأ مهاجرت تنها آلمان نبوده و به‌عنوان نمونه آلفرد هیچکاک از انگلیس راهی آمریکا شد. روند مهاجرت در همه‌ی این سال‌ها ادامه‌یافته و نمونه‌ی متأخر آن کلوئی دژائو‌ است. او سال گذشته در زمانی‌که با «سرزمین کوچ‌نشینان» موفق‌ترین فیلم‌ساز سال بود، خبر پیوستن‌ش به مارول شنیده شد.

با این همه، موضوع این یادداشت درباره‌ی سینماگرانی‌ست که به جبر یا اختیار، خلافِ جریان شنا و هالیوود را ترک کرده و به اروپا رفته‌اند. این روزها خبر پیوستن شیا لباف به فیلم جدید آبل فرارا، فیلم‌ساز مستقل آمریکایی شنیده شد. لباف قرار است نقش «پادره پیوی قدیس» را ایفا کند. کشیش کاتولیکی که ۵۰سال پس از مرگ، هنوز جسدش سالم باقی مانده. این فیلم قرار است در ایتالیا فیلم‌برداری شود.

شیا لباف که سال گذشته یکی از بهترین بازی‌های کارنامه‌اش را در فیلم «تکه‌های یک زن» ارائه داد به‌خاطر بدرفتاری/آزار زنان، چه در زندگی شخصی، چه در کار، با بایکوت هالیوود روبه‌رو شد. قضیه تا آن‌جا بالا گرفت که حتا سازندگان «تکه‌های یک زن» او را از لیست کمپین‌های اسکاری خود بیرون گذاشتند و حالا فیلم جدید فرارا فرصتی‌ست برای برگرداندن ستاره‌ای که زود درخشید و زودتر خاموش شد. به بهانه‌ی این همکاری بد نیست مروری داشته باشیم بر چند چهره‌ی شاخصی که چنین مسیری را طی کرده‌اند: ستاره‌‌های بدنام هالیوودی که کنعان‌شان را سینمای اروپا یافته‌‌اند.

کوین اسپیسی: مظنون همیشگی این‌بار مجرم شد
در کنار لباف، چندی پیش خبر حضور کوین اسپیسی در فیلم جدید فرانکونرو تیتر یک رسانه‌ها شد. اسپیسی هم از سال ۲۰۱۷ و پس از بالاگرفتن اتهامات علیه او در جنبش #من_هم در هالیوود خانه‌نشین شده و بازی در این فیلم اولین حضور او در مقابل دوربین پس از ۴ سال است؛ البته در جایی کیلومترها دور از خانه.

وودی آلن: از نیویورک تا سن‌سباستین
آلن هم مانند اسپیسی از مغضوبین جنبش #من_هم است. گرچه فیلم‌ساز نیویورکی پیش از این به اختیار خود در اروپا فیلم‌هایی نظیر «نیمه‌شب در پاریس» و «ویکی، کریستینا، بارسلونا» را ساخت.

فیلم‌هایی نظیر «نیمه‌شب در پاریس» و «ویکی، کریستینا، بارسلونا» را ساخته اما پس از مانع‌تراشی‌هایی که بر سر اکران «روزی بارانی در نیویورک» تجربه کرد تصمیم گرفت برای ساخت آخرین فیلم خود، «فستیوال ریفکین»، به سن‌سباستین برود و با ستاره‌های سینمای اسپانیا، هم‌چون النا آنایا، همکاری کند. روندی که به نظر می‌رسد با اعلام برائت و ابراز پشیمانی ستاره‌های هالیوودی از همکاری با آلن هم‌چنان تداوم داشته باشد.

اینگرید برگمن: یک عاشقانه‌ی ناآرام
ستاره‌‌ی بی‌همتای هالیوود وقتی در اوج شهرت قرار داشت نامه‌ای به روبرتو روسلینی، کارگردان مشهور ایتالیایی، نوشت و گفت: «… اگر شما به یک بازیگر سوئدی نیاز دارید که انگلیسی را به خوبی صحبت می‌کند، آلمانی یادش نرفته و فرانسوی را کمی می‌فهمد و از ایتالیایی تنها عبارت «دوستت دارم» را بلد است من حاضرم تا با شما فیلم بسازم.»
روبرتو روسلینی هم مثل هر انسان عاقل دیگری این فرصت را از دست نداد و یک رابطه‌ی عاشقانه میان این دونفر هم‌پای تولید فیلم «استرامبولی» شکل گرفت. هالیوودِ اخلاق‌‌مدار و خانواده‌دوست دهه‌ی پنجاه که یکی از آیکون‌های خود را از دست داده بود تا چندسال برگمن را بایکوت کرد. کار حتا به سنای آمریکا هم رسید و عده‌ای از نمایندگان مجلس خواستار ممنوعیت برگشت اینگرید برگمن به آمریکا شدند اما همه‌چیز ختم به‌خیر شد و خانم ستاره در سال ۱۹۵۶ برای بازی در فیلم «آناستازیا» اسکار گرفت.

رومن پولانسکی: ورود به آمریکا ممنوع!
پولانسکی بدنام‌ترین آدم این لیست و خالق تعدادی از شاهکارهای مهم سینماست که سال‌های سال به اتهام تجاوز نتوانسته به آمریکا برگردد. او حتا وقتی برای «پیانیست» برنده‌ی جایزه‌ی اسکار بهترین کارگردانی شد در مراسم حضور نداشت. رومن پولانسکی نزدیک به یک دهه‌ی قبل برای مدت کوتاهی به‌خاطر همین اتهام به زندان افتاد.

آیا هالیوود ریپورتر از کمپانی شهاب حسینی گزارش تهیه کرده است؟

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

خبر

فستیوال سن‌سباستین پشت جانی دپ ایستاد

فستیوال سن سباستین
فستیوال سن‌سباستین پشت جانی دپ ایستاد
ترجمه‌ی اختصاصی از آرت‌تاکس: مدیر فستیوال سن‌سباستین با انتشار بیانیه‌ای اعلام کرد که هیچ دادگاهی علیه جانی دپ رأی نداده

دامنه‌ی دعوای میان امبرهرد و جانی دپ هرروز گسترده می‌شود. یک روز طرفداران دپ کمپینی تشکیل می‌دهند و خواهان کنار گذاشته‌شدن امبر هرد از فرنچایز «آکوامن» می‌شوند و از سویی دیگر وقتی مدیران فستیوال سن سباستین جایزه‌ای برای تقدیر از جانی دپ در نظر می‌گیرند، فعالان حوزه‌ی زنان و طرفداران امبر هرد به آن واکنش جدی نشان‌داده و آن را محکوم می‌کنند. گستره‌ی اعتراضات به این جایزه تا حدی بالا گرفت که مدیر جشنواره‌ی سن‌سباستین را به واکنش واداشت، آن‌چه در ادامه می‌خوانید نسخه‌ی کامل بیانیه‌ی اوست:

بیانیه‌ی مدیر جشنواره‌ی سن سباستین:

در وهله‌ی اول به‌عنوان مدیر و شخصی که بالاترین مسئولیت جشنواره را برعهده دارد تمایل دارم که تعهد خود را برای مبارزه با نابرابری، سؤاستفاده از قدرت و خشونت علیه زنان، مجددن تکرار و بازگو کنم.

این جشنواره علاوه‌بر رعایت تعهداتی که در منشور برابری و مشارکت زنان در سینما بدست آمده، آگاهانه حضور متخصصین زن را در رأس بخش‌های خود ترویج کرده است.

سن‌سباستین با استفاده از برنامه‌ی سپتامبر خود و در طول سال از نظر انتقادی و فمنیستی در پرسش‌گری جامعه شرکت می‌نماید. ما هم چنین تلاش کرده‌ایم که فضایی امن برای زنان در محل کار و مکان‌های جشنواره ایجاد کنیم و در صورت رفتار نامناسب، که پیش از این رخ داده، اقدامات قاطعانه و سریع را انجام داده‌ایم.

در زمان کنونی، هنگامی‌که بدون محاکمه، مجازات و بدنام کردن [افراد] در رسانه‌های اجتماعی شایع است، ما همیشه از دو بخش اساسی که بخشی از فرهنگ و مجموعه قوانین ما را تشکیل می دهند، دفاع خواهیم کرد: اصل فرض بی‌گناهی و حق استقرار و ادغام مجدد.
بر اساس داده‌های اثبات شده‌ای که باید در اختیار ما قرار گیرد، جانی دپ به هیچ‌عنوان دستگیر و متهم به هیچ‌گونه حمله یا خشونت علیه هیچ زنی نشده است.

ما تکرار می‌کنیم: او از سوی هیچ مرجعی در هیچ حوزه‌ی قضایی متهم نشده و همچنین به هیچ نوع خشونت علیه زنان محکوم نشده است.
عدم پذیرش تمام رفتارهای خشونت‌آمیز و فرض بی گناهی همیشه اصول اخلاقی ما هست و خواهد بود.

 

همه‌چیز علیه جانی دپ!: آینده‌ی فوق‌ستاره‌ی هالیوود، زیر سایه‌ی اثبات خشونت خانگی

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

 

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها