با ما همراه باشید
نقد فیلم Dolemite Is My Name نقد فیلم Dolemite Is My Name

سینمای جهان

نقد فیلم Dolemite Is My Name از نگاه منتقد ورایتی | جاه‌طلب اما بی‌استعداد

ترجمه اختصاصی از آرت‌تاکس: نقد فیلم Dolemite Is My Name ساخته‌ی کریگ برو با بازی ادی مورفی از نگاه اوون گلیبرمن منتقد ورایتی

جاه‌طلب اما بی‌استعداد

همان طور که عنوان نشان می‌دهد، «دولمایت اسم من است» یک موفقیت فوق‌العاده است. این فیلم داستان کاملن واقعی و بی‌باکانه‌ی فیلم فراتر از حد معمول و بی حد و مرز «دولمایت» (۱۹۷۵)، یکی از موفق‌ترین فیلم‌های سینمای تجاری سیاه‌پوستان در دهه‌ی ۷۰، و چگونگی خلق این اثر را روایت می‌کند. فیلم داستانش را به گرامی‌داشت جسارت صنعت سرگرمی آفریقایی-آمریکایی تبدیل می‌کند. یک تعریف برای روح، با توجه به تاریخجه‌ی نژادپرستی این کشور، هنر خلق بیشترین چیزها از کمترین چیزهاست. غذای روح از این نکته به وجود آمد که به بردگان کمترین برش‌های گوشت داده می‌شد. آن‌ها این برش‌های دور ریختنی را به بزرگترین غذای خانگی آمریکا تبدیل کردند. رودی ری مور، که ادی مورفی با پررویی و وراجی پایان‌ناپذیر (و اضافه کردن کمی خوشمزگی) آن را بازی می‌کند، نیز با نسخه‌ی خودش از این دورریختنی‌ها روبه‌روست. او آرزو دارد که یک ستاره شود اما چیزی که از هر زاویه‌ی دیدی کم دارد استعداد است.

در کنار نقد فیلم Dolemite Is My Name بخوانید:

نقد فیلم ژوکر از نگاه منتقد ایندی‌وایر

مردی که وجود نداشت!

دهه‌ی ۱۹۷۰ است و رودی کارمند یک مغازه‌ی فروش صفحه‌ی گرامافون در لس‌آنجلس در اواسط دهه‌ی پنجم زندگی است که چندین بار با صنعت سرگرمی سر و کار داشته. او چند تک آهنگ در ژانر آر اند بی  در دهه‌ی ۵۰ و اوایل دهه‌ی ۶۰ ضبط کرده و در چند کمدی نیز بازی کرده. ولی او اکنون به عنوان میزبان اصلی برنامه‌ها در یک کلوپ شبانه در لس آنجلس کار می‌کند که در آن‌جا اگر خوش شانس باشد می‌تواند هر شب پنج دقیقه اجرا داشته باشد و هیچ کس هیچ اهمیتی به جوک‌های ضعیف او نمی‌دهد. او کسی است که هیچ وقت وجود نداشته، کسی که ماروین گی و رد فاکس را برای این که آن قدر خوش شانس بودند که به موفقیت‌هایی که لایق رودی بود رسیدند نقد می کند.

ابرقهرمانی تو خالی

رودی بر خلاف ستارگانی که بهشان حسودی می‌کند یک هنرمند نیست. ولی او جاه‌طلبی نترس است که همواره به خود فشار می‌آورد تا خود را با هیچ چیزی بزرگ نشان دهد (این هم به نحوی استعداد است). بعد از این که هنرپیشه‌ای بی‌خانمان به مغازه‌ی صفحه فروشی می‌آید و درباره‌ي «تاریخ آفریقایی-آمریکایی» و افسانه‌ی دولمایت سخنرانی کرد، رودی ایده‌ای به ذهنش رسید. او یک شب با «خردمندان مشروب فروشی‌ها» (یعنی ولگردها) می‌گردد و لحن توهین‌آمیز آن‌ها را با حقه‌ای به یک نمایش تبدیل می‌کند. رودی به سراغ کمد لباسش می‌رود و ژاکتی سبز را که انگار از پارچه‌ی مبلی قدیمی ساخته شده پیدا می‌کند، کلاه گیسی که شبیه فر «جری کِرل» به سر می‌گذارد و به عنوان پااندازی به نام دولمایت که داستان‌هایی را در ریتمی غیر قابل چاپ روایت می‌کند به روی صحنه می‌رود. حال که رودی پشت یک «شخصیت» پنهان شده، اعتماد به نفس یک ابرقهرمان را به دست می‌آورد.

با یک ادی مورفی درخشان طرفیم

ادی مورفی نقش رودی را به عنوان یک تبلیغ کننده‌ی فقیر ولی باارزش کارناوال‌ها با غروری منحصر به خودش بازی می‌کند. وقتی رودی روی صحنه می‌ایستد و با فریاد تمام شعرهای خود را می‌خواند شما از فرط شادی دیوانه‌وار خواهید خندید. ولی مورفی به رودی عطشی می‌بخشد که فراتر از موفقیت است. او یک بازنده‌ی میانسال است که هیچ ندارد و می‌خواهد که یک ستاره شود تا بتواند وجود داشته باشد. او به خاطر موانع درونی نژادپرستانه‌ی سیستم آمریکایی فرصت‌های کمی دارد ولی نحوه‌ی موفقیت او تنها در آمریکا می‌تواند رخ دهد. او هیچ را می‌گیرد و از آن چیزی می‌سازد.

کارگردانی «دولمایت اسم من است» بر عهده‌ی کریگ برو، کارگردان بااستعداد «شتاب و طغیان» و «ناله‌ی مار سیاه»، بوده و با این که او در این فیلم کار خارق‌العاده‌ای انجام می‌دهد اما مولفان حقیقی فیلم لری کارازوسکی و اسکات الکساندر، تیم فیلم‌نامه‌نویسی که ژانری را که فکر کنم آن را زندگی‌نامه‌هایی درباره‌ی افرادی که درباره‌ی آن‌ها زندگی‌نامه نخواهید ساخت بنامم خلق کردند و پس از ۲۵ سال در آن متخصص شده‌اند، هستند. افرادی مانند ادوارد د. وود پسر، لری فلینت، اندی کافمن و مارگارت کین.

فیلمی کم‌مخاطب

هر چه‌قدر هم «دولمایت اسم من است» خوش‌ساخت باشد، این فیلم ،با زمانی نزدیک به دو ساعت ، بیش از حد ادامه می‌یابد و بر اساس تجربیات پیشین فیلمی مانند «اد وود» شک دارم که مخاطب گسترده‌ای پیدا کند. (البته این فیلم محصول نت‌فلیکس است و از تعداد مخاطبینش بی‌خبریم)‌ با این حال این فیلم داستانی را بازگو می‌کند که هم‌زمان الهام‌بخش و پرسر و صداست. رودی به نحوی خنده‌دار مانند یک مدیر استودیوی فاسد فکر می‌کند (او انفجارهای بیشتر، فانتزی بیشتر و اکشن بیشتر می‌خواهد!). اما حتی وقتی فیلم او کامل می‌شود، باید برای انتشار آن نیز مبارزه کند. سرنوشت تمام حرفه‌ی کاری او وابسته به یک نمایش سرپوشیده‌ی نیمه‌شب در ایندیاناپولیس است. بقیه‌ی فیلم تنها تاریخی جذاب است. «دولمایت» ۱۰ میلیون دلار (معادل ۵۰ میلیون دلار امروز) درآمد کسب کرد و آن طور که اکران «دولمایت نام من است» نشان می‌دهد، مخاطبان به آن و با آن خندیدند. رودی ری مور در لباس پااندازی‌اش غریزه‌ای برای مبالغه‌ دارد که در عین دروغی بودنش صادقانه است. و علاقه‌ی او به زوج‌های حرفه‌ای او را همراه با محمد علی کلی به یکی از پیش‌گامان رپ تبدیل کرد. این‌ها میراث بدی برای کسی که آشغالی تجملاتی ساخت ولی روه خود را در آن دمید نیست.

.

نویسنده: اوون گلایبرمن، منتقد ورایتی

مترجم: پویا مشهدی محمدرضا

برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سینمای جهان

سینمای روز زیر ذره‌بین: فیلم جوخه‌ی انتحار | علیه جریان رایج ابرقهرمانی

فیلم جوخه‌ی انتحار

سینمای روز زیر ذره‌بین: فیلم جوخه‌ی انتحار | علیه جریان رایج ابرقهرمانی

نوشته‌ی عرفان استادرحیمی/ حلقه‌ی منتقدان آرت‌تاکس

چه می‌شد اگر فیلم‌های سوپرهیرویی کمپانی‌های عظیم هالیوودی، ورای توسعه‌ی یک جهان سینمایی مشترک، فراهم‌کردن متریال کافی برای دامن‌زدن به بحث‌ها و تئوری‌پردازی‌های بی‌پایان هواداران، و البته درآمد‌زایی، داستان‌های واقعی تعریف می‌کردند، شخصیت‌های جدی می‌ساختند و خلاقیت شورانگیزی به تماشاگر عرضه می‌کردند؟… زیادی ایده‌آل است؟ سینمای جیمز گان در این سال‌ها معرف یک «چه می‌شد اگر» ساده‌‌تر بوده: چه می‌شد اگر فیلم‌هایی که با هدف/ادعای سرگرم‌کنندگی صرف ساخته می‌شوند، برای یک‌بار هم که شده، محض تنوع، واقعن سرگرم‌کننده بودند؟!

البته که می‌توانم پاسخ احتمالی به این سوال را همین حالا تصور کنم: فیلم‌های ابرقهرمانی مخاطب خودشان را دارند، و به‌قدر‌کافی سرگرم‌کننده و شورانگیزند. آثاری که سالانه میلیون‌ها آدم را به سینما‌ها یا پای نمایشگرهاشان می‌کشانند و میلیون‌ها دلار پول به جیب کمپانی‌های بزرگ سازنده‌شان واریز می‌کنند، حتمن باید برای خیل وسیعی از مخاطبان رضایت‌بخش و دوست‌داشتنی باشند، نه؟ کیفیت فیلم‌های ابرقهرمانی همان چیزی است که مخاطبان می‌خواهند و سازندگان‌شان با شناخت درست از مخاطب هدف، نیازهای او را برآورده می‌سازند… همه‌چیز به نظر سر جای خودش قرار دارد و تماشاگر هم باید جای زدن زیر میز و برهم‌زدن بازی،‌ از میان دوگانه‌ی تماشا/نادیده‌گرفتن این آثار، یکی را انتخاب کند…

«جوخه‌ی انتحار»‌ کجای این معادله قرار‌می‌گیرد؟ جیمز گان -که حالا هر دو سوی دوگانه‌ی مارول/دی‌سی را تجربه کرده- با آثارش چه کیفیت متمایزی در نسبت با جهان سینمایی دو کمپانی عرضه می‌کند؟ چرا یک فیلم تازه از جیمز گان، واکنش متفاوتی در نسبت با سایر آثار ابرقهرمانی برمی‌انگیزد و توجه کسانی را جلب می‌کند که الزامن مخاطب سنتی این آثار نیستند؟

مسئله‌ی ژانر و لحن است؟ باید باشد! فیلم‌های گان به پارودی آثار ابرقهرمانی شبیه‌اند. جای ابرانسان‌های بی‌نقص، انسان‌هایی کم‌هوش با همراهی موجوداتی هیولاوش اما دوست‌داشتنی و چند جانور ریزجثه‌ی بامزه، رهسپار ماجراجویی‌های بزرگی می‌شوند که به شکل واضحی توان یا لیاقتش را ندارند! ساندترک نامعمول و جذابی در بسیاری از صحنه‌ها جای موسیقی ژنریک آثار ابرقهرمانی را می‌گیرد، در نقاط عطف هر داستان لحظات کمیک دیوانه‌واری داریم،

در نقاط عطف هر داستان لحظات کمیک دیوانه‌واری داریم، و ارجاعات و رفرنس‌های پرشمار به آیکون‌های فرهنگ عامه و کلیشه‌های سنتی ژانر، مدام به تماشاگر یادآوری می‌کنند که این‌یکی را باید به قصد تفریح ببیند و هیچ مسئله‌ای در این فیلم‌ها آنقدر‌ها هم جدی نیست! (خصوصن این آخری که با رهایی نسبی از وظایف توسعه‌ی جهان سینمایی و به دور از شسته‌رفتگی دست‌و‌پا‌گیر مارول، رسمن به سیم آخر می‌زند، و خب به همین واسطه تبدیل می‌شود به بهترین ساخته‌ی گان تا امروز!)

اما آیا واقعن چنین است؟ آیا پوزخند‌زدن به حماقت جاری در موقعیت‌های پارودیک، تنها واکنشی است که مخاطب حین تماشای یک فیلم ابرقهرمانی جیمز گان از خود نشان می‌دهد؟ فداکاری گروت در پایان جلد اول نگهبانان کهکشان، فصل ادای احترام به یاندو در پایان جلد دوم، و آن فلش‌بک کوتاه در نقطه‌ی اوج همین جوخه‌ی انتحار هم کیفیتی پارودیک دارند؟…

مسئله‌ی اصلی، نه صرفن لحن سبک‌تر یا خودآگاهی فیلم‌های گان، که مبحث کلی‌تری با عنوان «هنر داستانگویی» است. تمایز اصلی آثار گان با یکی-دو جین ساخته‌ی مشابه مارول و دی‌سی، انرژی و شوری است که مستقیمن از ذهن و روح و روان خالق سرچشمه می‌گیرد. آیا می‌شود به شکافتن تک‌چشم یک ستاره‌ی دریایی جهش‌یافته‌ی غول‌آسا با یک نیزه، و شناکردن درون آن وزنی شاعرانه داد؟! می‌شود کاری کرد تا در لحظه‌ی هجوم همه‌ی موش‌های یک شهر به یک نقطه، قطره‌ی اشکی گوشه‌ی چشم مخاطب بغلتد؟! داستان‌گوی واقعی می‌تواند!

داستانگویی واقعی، ‌حلقه‌ی گم‌شده‌ی جهان‌های سینمایی این سال‌هاست؛ که روز‌به‌روز صرفن از طول و عرض کش‌می‌آیند. فقدان خالقانی که مخلوقات‌شان را واقعن دوست دارند، ارزش همراهی موسیقی خیال‌انگیز با تصویری زیبا را می‌فهمند، و دائمن در جست‌و‌جوی شیوه‌های خلاقانه برای روایت داستان‌هاشان هستند؛ در عوضِ جولان اپراتور‌های پروژه‌های عظیم چند‌ده‌ساله‌ی کمپانی‌ها، ترویج متوسط‌بودن با مجوز لیبل «فیلم ابرقهرمانی» و بهانه‌ی توسعه‌ی جهان سینمایی، و توسل به حواشی فرامتنی، جوک‌های فرمولیزه‌شده‌ی بی‌خطر و یکی-دو رفرنس دم‌دستی برای خوره‌ها. اینی که هست خیلی کمتر است از آن‌چه دریغ می‌شود… مارتین اسکورسیزی هم همین را گفت اصلن!

 

مارگو رابی: دوست دارم نسخه‌ی کامل جوخه‌‌ی انتحار اکران شود

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

 

ادامه مطلب

سینمای جهان

سینمای اروپا: کنعان هالیوودی های بدنام

شیا لباف

سینمای اروپا: کنعان هالیوودی های بدنام

یادداشت عرفان شفیع‌پور عضو حلقه‌ی منتقدان آرت‌تاکس درباره‌ی سینمای هالیوود، سینمای اروپا و شیا لباف بازیگر فیلم تکه‌های یک زن

پیوستن به هالیوود، در سطح سینمای مستقل و یا استودیویی، یکی از آرزوهای قلبی اکثر سینماگران در سراسر دنیاست. خواستی که حتا اگر به زبان آورده نشود، در ناخودآگاه اهالی سینما جا خوش کرده.
پدیده‌ی مهاجرت به هالیوود، اغلب با کوچ سینماگران اکسپرسیونیستی آلمان در دوران طلایی هالیوود به یاد آورده می‌شود. فریتز لانگ و فردریش ویلیام مورنائو دو تن از چهره‌های شاخص این جریان‌ند. کشور مبدأ مهاجرت تنها آلمان نبوده و به‌عنوان نمونه آلفرد هیچکاک از انگلیس راهی آمریکا شد. روند مهاجرت در همه‌ی این سال‌ها ادامه‌یافته و نمونه‌ی متأخر آن کلوئی دژائو‌ است. او سال گذشته در زمانی‌که با «سرزمین کوچ‌نشینان» موفق‌ترین فیلم‌ساز سال بود، خبر پیوستن‌ش به مارول شنیده شد.

با این همه، موضوع این یادداشت درباره‌ی سینماگرانی‌ست که به جبر یا اختیار، خلافِ جریان شنا و هالیوود را ترک کرده و به اروپا رفته‌اند. این روزها خبر پیوستن شیا لباف به فیلم جدید آبل فرارا، فیلم‌ساز مستقل آمریکایی شنیده شد. لباف قرار است نقش «پادره پیوی قدیس» را ایفا کند. کشیش کاتولیکی که ۵۰سال پس از مرگ، هنوز جسدش سالم باقی مانده. این فیلم قرار است در ایتالیا فیلم‌برداری شود.

شیا لباف که سال گذشته یکی از بهترین بازی‌های کارنامه‌اش را در فیلم «تکه‌های یک زن» ارائه داد به‌خاطر بدرفتاری/آزار زنان، چه در زندگی شخصی، چه در کار، با بایکوت هالیوود روبه‌رو شد. قضیه تا آن‌جا بالا گرفت که حتا سازندگان «تکه‌های یک زن» او را از لیست کمپین‌های اسکاری خود بیرون گذاشتند و حالا فیلم جدید فرارا فرصتی‌ست برای برگرداندن ستاره‌ای که زود درخشید و زودتر خاموش شد. به بهانه‌ی این همکاری بد نیست مروری داشته باشیم بر چند چهره‌ی شاخصی که چنین مسیری را طی کرده‌اند: ستاره‌‌های بدنام هالیوودی که کنعان‌شان را سینمای اروپا یافته‌‌اند.

کوین اسپیسی: مظنون همیشگی این‌بار مجرم شد
در کنار لباف، چندی پیش خبر حضور کوین اسپیسی در فیلم جدید فرانکونرو تیتر یک رسانه‌ها شد. اسپیسی هم از سال ۲۰۱۷ و پس از بالاگرفتن اتهامات علیه او در جنبش #من_هم در هالیوود خانه‌نشین شده و بازی در این فیلم اولین حضور او در مقابل دوربین پس از ۴ سال است؛ البته در جایی کیلومترها دور از خانه.

وودی آلن: از نیویورک تا سن‌سباستین
آلن هم مانند اسپیسی از مغضوبین جنبش #من_هم است. گرچه فیلم‌ساز نیویورکی پیش از این به اختیار خود در اروپا فیلم‌هایی نظیر «نیمه‌شب در پاریس» و «ویکی، کریستینا، بارسلونا» را ساخت.

فیلم‌هایی نظیر «نیمه‌شب در پاریس» و «ویکی، کریستینا، بارسلونا» را ساخته اما پس از مانع‌تراشی‌هایی که بر سر اکران «روزی بارانی در نیویورک» تجربه کرد تصمیم گرفت برای ساخت آخرین فیلم خود، «فستیوال ریفکین»، به سن‌سباستین برود و با ستاره‌های سینمای اسپانیا، هم‌چون النا آنایا، همکاری کند. روندی که به نظر می‌رسد با اعلام برائت و ابراز پشیمانی ستاره‌های هالیوودی از همکاری با آلن هم‌چنان تداوم داشته باشد.

اینگرید برگمن: یک عاشقانه‌ی ناآرام
ستاره‌‌ی بی‌همتای هالیوود وقتی در اوج شهرت قرار داشت نامه‌ای به روبرتو روسلینی، کارگردان مشهور ایتالیایی، نوشت و گفت: «… اگر شما به یک بازیگر سوئدی نیاز دارید که انگلیسی را به خوبی صحبت می‌کند، آلمانی یادش نرفته و فرانسوی را کمی می‌فهمد و از ایتالیایی تنها عبارت «دوستت دارم» را بلد است من حاضرم تا با شما فیلم بسازم.»
روبرتو روسلینی هم مثل هر انسان عاقل دیگری این فرصت را از دست نداد و یک رابطه‌ی عاشقانه میان این دونفر هم‌پای تولید فیلم «استرامبولی» شکل گرفت. هالیوودِ اخلاق‌‌مدار و خانواده‌دوست دهه‌ی پنجاه که یکی از آیکون‌های خود را از دست داده بود تا چندسال برگمن را بایکوت کرد. کار حتا به سنای آمریکا هم رسید و عده‌ای از نمایندگان مجلس خواستار ممنوعیت برگشت اینگرید برگمن به آمریکا شدند اما همه‌چیز ختم به‌خیر شد و خانم ستاره در سال ۱۹۵۶ برای بازی در فیلم «آناستازیا» اسکار گرفت.

رومن پولانسکی: ورود به آمریکا ممنوع!
پولانسکی بدنام‌ترین آدم این لیست و خالق تعدادی از شاهکارهای مهم سینماست که سال‌های سال به اتهام تجاوز نتوانسته به آمریکا برگردد. او حتا وقتی برای «پیانیست» برنده‌ی جایزه‌ی اسکار بهترین کارگردانی شد در مراسم حضور نداشت. رومن پولانسکی نزدیک به یک دهه‌ی قبل برای مدت کوتاهی به‌خاطر همین اتهام به زندان افتاد.

آیا هالیوود ریپورتر از کمپانی شهاب حسینی گزارش تهیه کرده است؟

 

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

ادامه مطلب

خبر

فستیوال سن‌سباستین پشت جانی دپ ایستاد

فستیوال سن سباستین
فستیوال سن‌سباستین پشت جانی دپ ایستاد
ترجمه‌ی اختصاصی از آرت‌تاکس: مدیر فستیوال سن‌سباستین با انتشار بیانیه‌ای اعلام کرد که هیچ دادگاهی علیه جانی دپ رأی نداده

دامنه‌ی دعوای میان امبرهرد و جانی دپ هرروز گسترده می‌شود. یک روز طرفداران دپ کمپینی تشکیل می‌دهند و خواهان کنار گذاشته‌شدن امبر هرد از فرنچایز «آکوامن» می‌شوند و از سویی دیگر وقتی مدیران فستیوال سن سباستین جایزه‌ای برای تقدیر از جانی دپ در نظر می‌گیرند، فعالان حوزه‌ی زنان و طرفداران امبر هرد به آن واکنش جدی نشان‌داده و آن را محکوم می‌کنند. گستره‌ی اعتراضات به این جایزه تا حدی بالا گرفت که مدیر جشنواره‌ی سن‌سباستین را به واکنش واداشت، آن‌چه در ادامه می‌خوانید نسخه‌ی کامل بیانیه‌ی اوست:

بیانیه‌ی مدیر جشنواره‌ی سن سباستین:

در وهله‌ی اول به‌عنوان مدیر و شخصی که بالاترین مسئولیت جشنواره را برعهده دارد تمایل دارم که تعهد خود را برای مبارزه با نابرابری، سؤاستفاده از قدرت و خشونت علیه زنان، مجددن تکرار و بازگو کنم.

این جشنواره علاوه‌بر رعایت تعهداتی که در منشور برابری و مشارکت زنان در سینما بدست آمده، آگاهانه حضور متخصصین زن را در رأس بخش‌های خود ترویج کرده است.

سن‌سباستین با استفاده از برنامه‌ی سپتامبر خود و در طول سال از نظر انتقادی و فمنیستی در پرسش‌گری جامعه شرکت می‌نماید. ما هم چنین تلاش کرده‌ایم که فضایی امن برای زنان در محل کار و مکان‌های جشنواره ایجاد کنیم و در صورت رفتار نامناسب، که پیش از این رخ داده، اقدامات قاطعانه و سریع را انجام داده‌ایم.

در زمان کنونی، هنگامی‌که بدون محاکمه، مجازات و بدنام کردن [افراد] در رسانه‌های اجتماعی شایع است، ما همیشه از دو بخش اساسی که بخشی از فرهنگ و مجموعه قوانین ما را تشکیل می دهند، دفاع خواهیم کرد: اصل فرض بی‌گناهی و حق استقرار و ادغام مجدد.
بر اساس داده‌های اثبات شده‌ای که باید در اختیار ما قرار گیرد، جانی دپ به هیچ‌عنوان دستگیر و متهم به هیچ‌گونه حمله یا خشونت علیه هیچ زنی نشده است.

ما تکرار می‌کنیم: او از سوی هیچ مرجعی در هیچ حوزه‌ی قضایی متهم نشده و همچنین به هیچ نوع خشونت علیه زنان محکوم نشده است.
عدم پذیرش تمام رفتارهای خشونت‌آمیز و فرض بی گناهی همیشه اصول اخلاقی ما هست و خواهد بود.

 

همه‌چیز علیه جانی دپ!: آینده‌ی فوق‌ستاره‌ی هالیوود، زیر سایه‌ی اثبات خشونت خانگی

از مجموعه تحلیل‌گران عصر ارتباطات بیش‌تر ببینید:

آرت‌تاکس را در توئیتر، تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید

کیدتاکس Kidtalks.ir | کیدتاکس رسانه تصویری کودکان و نوجوانان

تک‌تاکس Techtalks.ir | اولین رسانه تصویری فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران

 

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها