با ما همراه باشید

زیرنویس اختصاصی از آرت‌تاکس: در این ویدیو با نقد فیلم لوگان به بررسی چرخه‌ی حیات فیلم‌های ژانری می‌پردازیم:

فیلم‌های ژانری از مخاطبان‌شان می‌پرسند آیا هنوز می‌خواهید به این داستان‌ها باور داشته باشید؟ اگر آن ژانر محبوب باشد پاسخ مثبت است. تغییر در ژانر هنگامی رخ می‌دهد که مخاطب بگوید فرم آن چیزی که باورش داریم، بسیار ابتدایی‌ست. چیزی پیچیده‌تر نشان دهید

-لئو برادی، دنیا در یک قاب

همه‌ی فیلم‌های ژانری بزرگ سینما، چرخه‌ی حیات دارند: تولد، شهرت، آن‌قدر حضور دارند که خودشان را خسته می‌کنند و بعد اگر به اندازه‌ی کافی مهم باشند، تغییر می‌کنند.

 

فکر می‌کنم دوران ۱۷ساله‌ی هیو جکمن به عنوان ولورین سینما به دو مرحله‌ی برجسته‌ی ژانر ابرقهرمانی در سینما پایان می‌دهد. فیلم ایکس‌من ساخته‌ی برایان سینگر در سال ۲۰۰۰ عملن پایه‌گذار دوره‌ی فیلم‌های کمیک‌بوکی بود که هالیوود را برای دو دهه تسخیر کرده و حالا، لوگان به کارگردانی جیمز منگولد در سال ۲۰۱۷ پاسخی بود به خستگی مخاطب عام از سلطه‌ی این ژانر.

در کنار نقد فیلم لوگان ببینید: هشت راز کارگردانی کریستوفر نولان

اگر می‌خواهید بفهمید ژانرها چه‌گونه تغییر می‌کنند، سری به نوشته‌های جان کوالتی بزنید. مقاله‌ی مشهورش تحت عنوان تبدیل عمومی ژانرها، به ما نسبت به لوگان دید می‌دهد. کوالتی جذب این موضوع شده که چه‌گونه پایه‌های ساختاری یک ژانر آن‌قدر شناخته می‌شنود که مخاطب دل‌زده شود. اگر باید تغییری صورت یابد، به چه شکلی خواهد بود. کوالتی، تغییرات را به ۴ دسته طبقه‌بندی می‌کند:

۱) طنز مضحک

۲) یادآور نوستالژی

۳) اسطوره‌شکافی

۴) تأیید دوباره‌ی افسانه

طنز مضحک

طنز مضحک عملن بزرگ‌نمایی احمقانه‌ یا پارودی از ساختارهای ژانری است. لئو برادی در ادامه‌ی گفته‌هایش ذکر کرده: «ژانرها به پارودی از خود تبدیل می‌شوند تا بگویند خب اگر ابتدایی بودنش را مسخره کنیم، نشان می‌دهد چه‌قدر پیش‌رفت کرده‌ایم.»

ژانرها به پارودی از خود تبدیل می‌شوند تا بگویند خب اگر ابتدایی بودنش را مسخره کنیم، نشان می‌دهد چه‌قدر پیش‌رفت کرده‌ایم

مل بروکس استاد این‌گونه فیلم‌سازی است و نه فقط در خصوص وسترن‌ها. لحظات مضحک در فیلم‌های جدی‌تر هم دیده می‌شوند. برای مثال وقتی که یک عمل شناخته‌شده به بار طنز گرفته می‌شود و دنیای فانتزی را با واقعیت از هم می‌پاشد. در ژانر ابرقهرمانی، ددپول، فیلمی که راه را برای ساخت لوگان باز کرد، به معنای واقعی یک طنز مضحکانه است.

یادآور نوستالژی

فیلم‌های نوستالژیک، حداقل خوب‌هاشان، چیزی بیش‌تر از یک یادآوری رومانتیک از گذشته هستند. آن‌ها داستان‌های قدیمی و شناخته‌شده را با عناصر امروزی ترکیب و مخاطب را از رابطه‌ی میان گذشته و حال آگاه می‌کنند.

فیلم‌های نوستالژیک داستان‌های قدیمی و شناخته‌شده را با عناصر امروزی ترکیب و مخاطب را از رابطه‌ی میان گذشته و حال آگاه می‌کنند

در کنار نقد فیلم لوگان ببینید: چرا درخشش ابدی یک ذهن پاک بعد از پانزده‌سال اثرگذار است؟

کوالتی از شهامت واقعی (برادران کوئن) مثال می‌زند اما فیلم «بوس بوس بنگ بنگ» شین بلک هم در این چارچوب می‌نشیند. این فیلم داستان یک کارآگاه پوست‌کلفت است که از عناصر کلاسیک ژانری برای احساسی کردن فیلم استفاده نمی‌کند اما داستان در نهایت از همان ضرب‌آهنگ و مضامین شناخته شده مثل تجسس و قهرمان‌بازی تشکیل شده

اسطوره‌شکافی

فیلم‌های اسطوره‌شکافی، پیچیده‌ترین دسته‌ هستند. آن‌ها عناصر معروف افسانه‌ای و عام ژانر را با واقعیتی ترکیب می‌کنند که باعث شود این عناصر شعاری و گاهی مضر باشند. مثال کهن‌الگوی این بحث، محله‌ی چینی‌های رومان پولانسکی است. داستان مانند فیلم‌های کلاسیکی مثل «شاهین مالت» و «خواب ابدی» که در همان ژانر کارآگاهی بیان می‌شود تا آن که رخ‌دادها به حدی تاریک، پیچیده و خالی از هر‌گونه اخلاقیات می‌شوند که عدالت هیچ‌گاه برقرار نمی‌شود و کارآگاه آسیب روانی بسیار سنگینی می‌خورد. از دیگر نمونه‌های این دست فیلم‌ها «جایی برای پیرمردها نیست» از برادران کوئن است. قانون‌مدار غرب وحشی جدید، شخصیت تامی لی جونز نه تنها در گرفتن آدم بد ماجرا بازمی‌ماند بلکه درکش هم نمی‌کند.

در کنار نقد فیلم لوگان ببینید: نقد فیلم خون به پا خواهد شد

تأیید دوباره‌ی افسانه

دسته‌بندی نهایی، بازتأیید افسانه‌هاست. فیلمی که به مانند آثار اسطوره‌شکافی جهت‌گیری ژانری داستان را تغییر می‌دهد اما در نهایت افسانه را نه به شکل واقعی بلکه چیزی که باید به آن باور داشته باشیم به تصویر می‌کشد. می‌توانید فیلمی از ژانر ابرقهرمانی حدس بزنید که در این دسته‌بندی قرار می‌گیرد؟ درست است؛ شؤالیه‌ی تاریکی کریستوفر نولان

خب، وضعیت لوگان چگونه ا‌ست؟ در قدم اول مشخصن می‌خواهد جهت‌گیری این ژانر بسیار محبوب را تغییر دهد. اگر فرض کنیم ددپول با خودآگاهی می‌خواست بگوید کمی از تأثیر افسانه‌های ابرقهرمانی کاسته شده، می‌توان ادعا کرد لوگان تلاشی برای تجسس عناصر آن افسانه است تا ببیند آیا رویکرد جالبی مانده که بتواند آن را پیش بگیرد یا نه.

در کنار نقد فیلم لوگان ببینید: وس اندرسون چه‌گونه جزیره‌ی سگ‌ها را ساخت؟

کارگردان فیلم، جیمز منگولد خوره‌ی سینماست و با توجه به این موضوع، نکته‌ی جالب در مورد لوگان این است که چه‌گونه از یک ژانر برای درک دیگری استفاده می‌کند. منگولد مضمون اصلی لوگان را از سکانسی از فیلم «شین» یکی از مشهورترین و تحسین‌شده‌ترین آثار وسترن تاریخ بیان می‌کند. در این سکانس، شین قهرمان فیلم می‌گوید: «یک آدم باید هر چیزی که می‌خواد باشه. نمی‌تونی ازش در بری. من تلاشمو کردم ولی جواب نداد. زندگی برای آدم‌کش‌ها حرامه. راه برگشتی نیست»

وسترن‌ها، بهترین ژانر برای مقایسه با ژانر ابرقهرمانی هستند. افسانه‌ی ابرقهرمان به نوعی تجسم دوباره‌ی افسانه‌ی هفت‌تیرکش‌های غرب وحشی است. هر دو قهرمان خارج از حدود قانونی به جامعه‌ی کلی کمک می‌کنند. منگولد این موازی‌سازها را با صحنه‌ای در میانه‌ی فیلم و همان‌طور که شین توسط خانواده‌ای به خانه دعوت می‌شود، هنگامی که خانواده‌ای مهربان پذیرای لوگان، چارلز و لارا می‌شوند، آشکارتر می‌کند.

در کنار نقد فیلم لوگان ببینید: نقش موسیقی در آثار اسکورسیزی | فرار از دنیایی که راه خلاصی از آن نیست

شین و لوگان با کار کردن به خانواده کمک می‌کنند و از آن‌ها مقابل کاسب‌های طمع‌کار حفاظت می‌کنند. هر چند زندگی هفت‌تیرکشی شین، او را آزار می‌دهد، هدفش و قوانینی که براساس‌شان زندگی می‌کند در نهایت برای محافظت از جامعه ضروری‌اند. از دیدگاه منگولد اما، خشونتی که قهرمان را دنبال می‌کند، قابل کنترل نیست. خانواده‌ی مهربان لوگان نه تنها زنده نمی‌مانند بلکه به وحشیانه‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن نابود می‌شوند. اگر مقصود واضح نیست، کافی است بدانیم عامل همه‌ی این‌ها، یکی از کلون‌های لوگان است.

این نقطه‌، نزدیک‌ترین جایی است که لوگان به اسطوره‌شکافی متمایل می‌شود. فیلم، تعمقی است از تمام خشونت اشاره شده در فیلم‌های ابرقهرمانی و به لطف درجه‌بندی سنی بزرگ‌سال، منگولد و جکمن آن‌چنان وحشی‌گری مرگ‌باری را نشان می‌دهند که در تناقض با کارهای قهرمانانه‌ی گذشته‌ی لوگان و البته ایکس‌من و تمام دیگر ابرقهرمان‌ها قرار می‌گیرد.

به مانند شین، لوگان گذشته‌ی رومانتیک فیلم‌های ابرقهرمانی گذشته را به شکل یک کمیک‌بوک نشان می‌دهد. لوگان می‌خواهد از نارسایی‌های این دنیاهای فانتزی پرده بردارد و نشان دهد هیچ قانون اخلاقی نمی‌تواند قدرتی اعطا کند که نابودی همراهش نباشد. این حقیقت دردناک را می‌توانیم در شخصیت اگزاویر ببینیم که به نظر می‌رسد ذهن سال‌خورده‌اش ناخواسته موجب مرگ چندین جهش‌یافته‌ی بی‌گناه شده. اما برای لوگان، قهرمان‌بازی‌های فیلم‌های قبلی به شکل درد روحی و کابوس بازمی‌گردد. در صحنه‌ای تأثیرگذار در اواخر فیلم، لوگان به لارا اعتراف می‌کند که قصد خودکشی داشته

در نهایت، لوگان سرمی‌چرخاند سمت بازتأیید افسانه‌ها و با یک عمل قهرمانی نهایی برای فداکاری، افسانه را حتا بعد از نارسا نشان دادنش، تأیید می‌کند. این سؤال در ذهنم به وجود می‌آید که آیا این، نهایت فیلم‌های کمیک‌بوکی‌ست؟ مشخص نیست فیلمی که بخواهد این افسانه را مورد بررسی قرار دهد می‌تواند ساخته شود یا ژانر به اندازه‌ی کافی پخته است تا چنین اثری را بپذیرد. در واقع فکر می‌کنم لوگان ما را در پایان با این سؤالات تنها می‌گذارد. خود فیلم مکالمه‌ای است میان حس نوستالژی ما نسبت به این ژانر و ناامید شدن از محدودیت‌هایش.

بیش‌تر از هر چیزی، مشتاق فیلم‌های ابرقهرمانی آینده هستم. چون به قول کوالتی در دوره‌های گذاری مانند این سال‌ها جذاب‌ترین آثار تولید می‌شوند

برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سینماآرت

برکینگ بد و پدرخوانده؛ دو روی یک سکه؟

برکینگ بد و پدرخوانده

زیرنویس اختصاصی از آرت‌تاکس: به مناسبت نزدیک شدن به اکران فیلم ال کامینو، سراغ بررسی رابطه‌ی بین بریکینگ بد و پدرخوانده می‌پردازیم و یک صحنه‌ی به یاد ماندنی را آنالیز می‌کنیم.

در کنار تماشای بررسی شباهت‌های برکینگ بد و پدرخوانده از تریلر فیلم ال کامینو دیدن کنید

پدرخوانده: منبع الهام مهم برکینگ بد

اول قسمت یازده از فصل چهارم «گربه‌رو» رو ببینیم که یکی از اپیزودهای موردعلاقه‌مه چون اتفاقات زیادی می‌افته. فکر می‌کنم از دید تکنیکی ارزش بحث داره و به شدت جالبه. قبل از هر چیزی باید یه مقدار در مورد فیلم‌بردار، مایکل اسلویس صحبت کنیم. فکر می‌کنم نقش خیلی پررنگی تو سریال داشته. به گفته‌ی خودش، موقع فیلم‌برداری بریکینگ بد سه منبع الهام مهم داشته. یکی‌اش که سورپرایزکننده است، پدرخوانده هستش.

از دید بصری خیلی با هم متفاوتن ولی نقاط مشترک زیادی هم دارن و فکر می‌کنم می‌شه این رو در بسیاری از صحنه‌های داخلی دید. جایی که والتر با تایریس صحبت می‌کنه. بیش‌تر می‌خوام در مورد نورپردازی حرف بزنم. شهرت پدرخوانده اینه که اولین فیلمی بود که نورپردازی خاصی داشت؛ نورپردازی مینیمال از بالا. و چیزی که به خصوص تو صحنه‌های آزمایشگاه می‌بینین که از نورپردازی از بالاست.

اگر نورپردازی کل آزمایشگاه رو نگاه کنین، چراغ‌های زیادی بالای سرشون هست و می‌تونین سایه‌های زیادی ببینین. این‌جا هم سایه‌های زیادی هست که توجه جلب می‌کنه چون خیلی از فیلم‌ها و سریال‌ها روی صورت نور می‌اندازن و برای همین بازتابنده استفاده می‌کنن تا نور رو برگردونن. نکته‌ی جالب اینه که به جای تابیدن نور به صورت این‌جا بازتاب و بعدش هم پخش می‌شه. خیلی از نورپردازی‌ها روی بدنه و نه صورت‌شون. کاری که می‌کنه اینه که یک جور پیچیدگی به نورپردازی اضافه می‌کن.

استفاده از نور برای بعد بصری

احساس می‌کنم مشکل عمده‌ای که آثار تلویزیونی امروزی دارن اینه که همه جا نورانی‌یه. بریکینگ بد از سایه‌ها و نورهای مختلفی استفاده می‌کنه و تضاد رو می‌تونیم ببینیم. در کنار این‌ها اگر خیلی دقیق نگاه کنی، می‌تونی ببینی که این‌جا آره، خیلی تاریکه به خصوص رو کلوزآپ‌های روی صورت. می‌تونی ببینی یه خط داره شکل می‌گیره و نور مشخصن از این‌جا داره می‌آد. هیچ نور مستقیمی به صورتش نمی‌تابه. می‌تونی خط رو ببینی که صورتشو دو نصف می‌کنه. یک بخشی از صورتش روشن شده ولی اونور صورتش نه. این هم از چیزهایی‌یه که در پدرخوانده استفاده می‌شه هر چند با یک سری تفاوت‌ها.

فیلم‌بردار پدرخوانده، گوردون ویلیس که نقش خیلی مهمی در تاریخ فیلم‌برداری دنیای سینما داره، سایه‌های زیادی تو قاب قرار می‌ده. از بسیاری جهات اولین باری بود که تو سینمای جریان اصلی استفاده شد و خیلی از این کار استفاده می‌کنه. باز هم نورهای بالای سر که این کار سایه‌های زیادی روی چشم به وجود می‌آره. یه داستان خنده‌داری هست که یکی از عوامل استودیو می‌گه نمی‌تونم چشم‌ها رو ببینم. نمی‌تونم ببینم چه اتفاقی می‌افته.

چشمانی که دیدنشان اهمیت ندارند

کارگردان و فیلم‌بردار جفت‌شون گفتن که واقعن اهمیتی نداره. می‌خواست روی حالت چهره‌ی کلی تمرکز کنه به جای چشم که معمولن بازیگرهای امروزی با چشم‌هاشون بازیگری می‌کنن. ولی می‌خواست از تمام صورت تو بازیگری استفاده کنه. همین نوری که گفتی بخش‌هایی از صورتش رو برجسته می‌کنه و عمق بیش‌تری می‌ده. می‌تونین ببینین سایه‌ها تاریکی مطلق خلق کردن و واقعن احساس و دردش رو نشون می‌ده و خیلی پیچیده‌تر می‌کنه. چون جاهایی هست که نور خیلی خوب به‌ش می‌رسه و یک سری جاهای دیگه نصفه و نیمه نور دارن یا کلن تاریکن. بنابراین همون‌طور که گفتی، پیچیدگی و عمق اضافی می‌کنه.

می‌خوام در مورد یکی از صحنه‌های قسمت اول فصل سوم «نوماس» صحبت کنم. تو این صحنه، پسرعموهای سالامانکا از مکزیک از مرز گذشتن و توی یه کامیون پر از کاه با مهاجران دیگه قایم شدن. می‌خواستم در مورد این صحنه، این‌جا صحبت کنم و یه صحنه‌ی فریم در فریم خیلی خوب داریم. دوربین توی وانته و یه قاب طبیعی بین دسته‌های کاه می‌بینین که چشم‌های شما رو سمت اکشن جذب می‌کنه.

در کنار تماشای بررسی شباهت‌های برکینگ بد و پدرخوانده ببینید:

پرسش و پاسخ با وینس گیلیگان و آرون پال درباره‌ی برکینگ بد و ال کامینو

استفاده از نماهای عریض برای دوری از خشونت

اگر ادامه بدیم به یه نمای خیلی جالب عریض و بزرگ می‌ریم. چشم‌هامون در حال دنبال کردن این آدم‌های کوچک تو این منظره‌ی بزرگه. به شکلی از خشونت صحنه دوری کردیم. یه قدم عقب برداشتیم و به صحنه نگاه می‌کنیم. نشون می‌ده این خشونت چه‌قدر بی‌معنی‌یه و چه‌قدر سریع تموم می‌شه. وقتی از دور نگاه کنین، انگار هیچی‌یه در صورتی که با کلوزآپ تأثیر بسیار بیش‌تری می‌تونی بذاری. دیدن این لحظه‌ی تقابل پرتنش تو این صحنه تقریبن هیچ احساسی وجود نداره این برداشتی‌یه که ازش دارم.

فیلم‌بردار تو چندین مصاحبه این نما رو یکی از نماهای موردعلاقه‌ش دونسته، چیزی که می‌گه اینه که: «خیلی وقت‌ها از نمای عریض استفاده کردیم در صورتی که بقیه کلوزآپ می‌گرفتن. مثلن قسمت اول فصل سوم وقتی به راننده شلیک می‌شه به جای رفتن به یک کلوزآپ بزرگ از تفنگ و شلیکش جلوی چشم‌مون، یه صدای پاپ می‌شنویم. همه می‌دونیم چه اتفاقی داره می‌افته و می‌خوایم بیش‌تر هم ببینیم همین، زیبایی نماهای عریضه.»

به یه نکته‌ی جالب دیگه هم اشاره کرده. بیننده از سمت رسانه‌ها عادت کرده و احتمالن با بریکینگ بد هم قراره این خشونت و و کلوزآپ از شلیک به یک نفر رو ببینن تا انتظاراتی که داریم رو منحرف کنه. خب یه نمای عالی‌یه، کمپوزیشن صحنه و یه رابطه‌ی ساخته شده بین زیبایی صحنه و مرگ و خشونتی که پسرعموهای سالامانکا خلق می‌کنن.

ادامه مطلب

سینماآرت

بررسی همکاری‌های مشترک سرجیو لئونه و انریکو موریکونه | پروسه‌ی خلق شاهکار

سرجیو لئونه و انریکو موریکونه

زیرنویس اختصاصی از آرت‌تاکس: چرا نقش موسیقی متن در آثار لئونه پررنگ است؟ برای بررسی این پاسخ باید نگاهی دقیق‌تر به همکاری‌های سرجیو لئونه و انریکو موریکونه بیاندازیم

ادامه مطلب

سینماآرت

ورکشاپ ۱۲ |‌ راجر دیکینز از سختی‌‌ هماهنگی فیلم‌برداری و پست پروداکشن می‌گوید

راجر دیکینز

ترجمه اختصاصی از آرت‌تاکس: در دوازدهمین قسمت ورکشاپ، به سراغ پادکستی از ایندی‌وایر رفتیم که در آن راجر دیکینز از ابزار لازم هر فیلم‌ساز می‌گوید

گاهی حتا با وجود بودجه‌های عظیم، جلوه‌های ویژه‌ی فیلم‌ها شبیه به نقاشی روی پرده به نظر می‌رسند: لایه‌ای جدا از تصاویری که با دوربین گرفته شده‌. به‌عقیده‌ی راجر دیکینز ، نامزد چهارده جایزه‌ی اسکار که فیلم جدیدش، سهره‌ی طلایی هفته‌ی پیش اکران شد، ریشه‌ی مشکل در فیلم‌برداری است که با فرآیند جلوه‌های ویژه آشنایی ندارد.

در کنار گفت‌وگو با راجر دیکینز ببینید:

«تو یک جفت چشم داری که با آن نوع نورپردازی، رنگ و قاب را بسازی و بعد یک نفر دیگر وارد می‌شود» این را دیکنز در پادکست اخیر ایندی وایر، «ابزار فیلم‌ساز» می‌گوید.

«مثل این است که این دو نقاش باشند، جکسون پلاک که به نقاشی ترنر چیزی اضافه می‌کند. جواب نمی‌دهد، این طور نیست؟ با این که هر دو از نظر فنی هنرمندان فوق‌العاده‌ای هستند. احتمالن اشتباه است که این‌طوری درباره‌اش حرف بزنیم، اما انگار تو به یک چیزی نگاه می‌کنی و یک نفر دیگر می‌آید و به چیزی دیگر با یک نگاه متفاوت می‌نگرد. به نظرم باید به یک طریقی وارد ماجرا شوی.»

راجر دیکینز می‌گوید اغلب مقاومتی در مقابل کار با فیلم‌بردارهایی وجود دارد که با جلوه‌های ویژه آشنایی دارند، اما او این شانس را داشته که با کارگردان‌هایی کار کند که از این ویژگی استقبال کنند.

راجر دیکینز می‌گوید: «من همیشه با این چیزها درگیر می‌شوم، مثلن قبل از «بلید رانر» مدتی مشغول نبودم، بعد تمام وقت سر مراحل پس از تولید حاضر شدم، خیلی فوق‌العاده بود، چون هم دنیس و هم استودیو گفتند اگر راجر نتواند درستش کند، هیچ کس نمی‌تواند. در نتیجه من خیلی از این نظر خوشبخت بودم.» (هم فیلم‌برداری و هم جلوه‌های ویژه‌ی «بلید رانر ۲۰۴۹، در سال ۲۰۱۸ برنده‌ی جایزه‌ی اسکار شد.)

راجر دیکینز می‌گوید بخشی از مشکل جدایی بین فیلم‌بردار و جلوه‌های ویژه این است که فیلم‌بردار نمی‌تواند نظرش را راجع  به نور تصاویر گرفته شده به بخش جلوه‌های ویژه بگوید.

او ادامه می‌دهد: «وقتی من در لوکیشن درباره‌ی یک تصویر با گروه جلوه‌های ویژه صحبت می‌کنم و می‌گویم، من این را نمی‌خواهم، این می‌تواند باقی بماند، اما این پشت، این جا یک چیز روشن می‌خواهم تا نوری را که این جا دادم توجیه کند. فکر می‌کنم که آن‌ها متوجه می‌شوند، اما نیمی از مواقع واقعن متوجه منظورم نمی‌شوند.»

حقه‌ای که بعضی از فیلم‌بردارها آموخته‌اند این است که یک فریم از تصویر اصلی خارج می‌کنند تا به همکارانشان نشان دهند که چه چیزی به نوردهیشان کمک می‌کند. دیکنز می‌گوید:« من یک فریم ثابت انتخاب می‌کنم و با فوتوشاپ آن چیزی را که مدنظرم است نشان می‌دهم. می‌گویم، نه، این چیزی است که منظور من است: این در دوربین است، اما ما به این احتیاج داریم، و این باید واقعن روشن شود، در غیر این صورت منطقی نیست.»

در این پادکست راجر دیکینز درباره‌ی کار جدیدش «سهره‌ی طلایی» گفت که چه‌قدر فیلم‌برداریش به پیدا کردن لوکیشن‌های درست و همکاری با کارگردان کار، جان کرولی و طراح تولید، ک.ک بارت مرتبط بوده‌است واین که تا چه حد داستان کسانی که احساساتشان را سرپوشیده نگه می‌دارند، بصری بیان شده است.

 

ادامه مطلب

محبوب‌ترین‌ها